سید محمد بهشتی
2.92K members
367 photos
12 videos
42 files
23 links
کانال رسمی گفتگوها و یادداشتهای سید محمد بهشتی
Download Telegram
to view and join the conversation
نقد و بررسی کتاب شهر از نو
سید محمد بهشتی
🎙 سخنرانی در نشست بررسی کتاب «شهر از نو»، ۲۵ تیر ۱۳۹۸، نشست هفتگی شهر کتاب

@seyedmohammadbeheshti
📝چرا تلويزيون نمی‌بينيم؟
سيد محمد بهشتی

پخش مستندی دربارۀ مرحوم احمد شاملو از شبكه سوم سيما اسباب حرف و حديث‌هايي شد؛ مستندی كه با اعمال مميزی پخش شد و كارگردانش را بر آن داشت كه رسما اعلام كند فيلمش توسط شبكه سوم سيما سلاخی شده و آنچه روی آنتن رفته با آنچه او ساخته فاصله‌ای فاحش داشته است. براي من عجيب‌تر از اين كار صدا و سيما، توقعی است كه بعضی از تلويزيون دارند. به نظر من اگر رفتاری جز این در قبال مسائل فرهنگی از تلويزيون ببينيم، عجيب است. آنان كه می‌پرسند چرا تلويزيون چنين رفتاری كرده و فيلمی مستند را تا حد تحريف حرفش دربارۀ مرحوم شاملو مميزی كرده، به‌گمانم اطلاعی از وضعيت سازمان صدا و سيما و سياست‌هاي آن ندارند. حالا پرسش من اين است: كساني كه اين رفتار تلويزيون برا‌یشان محل سوال است، چطور اين‌همه سال متوجه سياست‌ها و عملكرد اين سازمان نشدند و هنوز از چنين رفتارهايی تعجب مي‌كنند. با اينكه دوست ندارم با لحنی تهی از اميد دربارۀ تلويزيون حرف بزنم اما به اين پرسش كه «با چنين تلويزيوني چه بايد كرد؟»، پاسخي ندارم جز توصيه به نديدن آن. به نظر من تنها راه خلاص شدن از گزند تلويزيون ايران، نديدن برنامه‌های آن است. سال‌‎هاست از هر طيف، جناح و صنفی كه بخواهيد به صدا و سيما انتقاد می‌شود و «آنچه البته به جايي نرسد فرياد است». آنچه صدا و سيما را به این وضعیت گرفتار کرده یکی تلقی شدنِ مخاطب و کارفرماست؛ در حالیکه در مبتذل‌ترین رسانه‌های جهان رسانه سعی می‌کند کارفرمایش را از مخاطب پنهان کند. اینک ما چندین سال است كه از رسانه ملي محروم شده‌ایم. مواضع صدا و سيما در هر حوزه‌ای اعم از سياست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع در تمام اين سال‌ها، كاملا جانبدارانه بوده است. منظورم از جانبداری اين نيست كه صدا و سيما عليه امريكا و اسراييل بوده؛ منظور اين است كه عليه همه‌چيز بوده جز خودش. حتي من می‌توانم اعلام کنم كه صدا و سيما عليه نظام و دولت هم عمل می‌كند و برای این ادعا شاهد بسیار دارم. به جز اقليتی كه «خودی» محسوب می‌شوند و از اشرافيت كاستی برخوردارند، مابقی مردم مدام در معرض اتهام، دروغ و دغل، نفرت‌پراكنی يا نگاه تحقيرآميز و از بالا به پايين صدا و سيما هستند. طبعا مرحوم شاملو هم مانند هر هنرمند و نويسنده يا هر انساني جاي نقد دارد اما با شناختی كه از سياست‌ها و توانايی‌های این سازمان دارم، صراحتا اين سازمان را در مقام قابل قبولی برای نقدهای اینچنینی نمی‌دانم. نقد هم ملزومات و ملاحظات خودش را دارد و اين ملزومات و ملاحظات به هيچ رو در مختصاتي كه از وضعيت امروز اين سازمان سراغ داريم، نمي‌گنجد. من كارگردان مستند مورد مناقشه را نمی‌شناسم؛ اما اگر ايشان اهل منطق و نقد و تحليل است، اميدوارم درس گرفته باشد و اين تجربه باعث شده باشد كه ديگر برای ادا شدن حق مطلب در مورد اثرش، دل به رفتار مناسبی از سوی صدا و سيما نبندد. شايد بعضي‌ها بپرسند كه پس نهادهای نظارتي در اين ميان چه مي‌كنند. مثلا مجلس يا شورای نظارت بر صدا و سيما. راستش من اميدي به هيچ‌كدام از اينها ندارم. به صراحت مي‌گويم كه مجلس زورش به صداوسيما نمی‌رسد. شورای نظارت بر صدا و سيما كه متشكل از نمايندگان سه قوه است هم همين‌طور. نهايتش اين است كه تذكری بدهند و لاغير. بنابراين به شخصه تا اطلاع ثانوی تنها راه رهایی از گزند‌های پیدا و پنهان منشِ اين سازمان را دوری جستن از آن و نديدن و نشنيدن برنامه‌هايش می‌دانم.
@seyedmohammadbeheshti
https://bit.ly/2Gx4bzj
🎤 «پرسه‌زنی مهم‌ترین شکل ظهور زندگی شهری است»

در گفتگو با پایگاه خبری شهر، ۷ مرداد ۱۳۹۸:
https://bit.ly/2YxlMkZ

@seyedmohammadbeheshti
🎤 «پرسه‌زنی مهم‌ترین شکل ظهور زندگی شهری است»

در گفتگو با پایگاه خبری شهر، ۷ مرداد ۱۳۹۸:
شهر به مدنیت شهر می‌شود؛ نه با ساختمان و شریان‌های ارتباطی و مدنیت در شکل حیات مدنی و زندگی شهری‌ست که ظهور پیدا می‌کند. زندگی شهری البته مقیاس‌های متفاوتی دارد. از محله آغاز می‌شود و تا کلان‌شهر می‌رسد. نکته اما در این‌جاست که زندگی شهری در شکل پیاده‌اش تحقق پیدا می‌کند، در شکل مکث و توقف در مکان، نه آن‌جا که سوار بر اتومبیل و دیگر وسایل نقلیه‌ایم. در نظر داشته باشیم که در هر مقیاس از زندگی شهری توقف بیجا رونق کسب است. درست برعکس آن‌چه که مصطلح شده است. چرا که پرسه‌زنی مهم‌ترین شکل ظهور زندگی شهری است. مکث کردن و توقف و تماشای ویترین مغازه‌ها و حشر و نشر داشتن و معاشرت با دیگران صورت‌های متفاوت و اساسی زندگی شهری است. زندگی شهری نیز مثل هر زندگی دیگری محتاج «خانه»‌ای است. این خانه در مجموعه‌ای از فضاها و مکان‌ها محقق می‌شود که جریان زندگی شهری را قوام می‌دهد.
• فعالیت‌های مقوم و مخل زندگی شهری
فعالیت‌های جاری در شهر را نیز می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته‌ای که مقوم زندگی شهری است و دسته‌ای نیز که مخل آن است. فعالیت‌های مقوم اما معمولا خود بهانه‌ قرار می‌گیرند. در حقیقت ما به بهانه‌ی سیر شدن به رستوران می‌رویم اما این همه‌ی نیاز ما نیست. ما از رستوران یک اتمسفر خوب تقاضا می‌کنیم. یک رستوران خوب کیفیتی از زندگی شهری را به ما عرضه می‌کند. ضرورت فعالیت‌های مقوم زندگی شهری باید بیش از پیش باشد. مثلا اگر به گذشته برگردیم می‌بینیم که یکی از مهم‌ترین ارکان تجربه‌ی زندگی شهری «بازار» بوده است. بازاری که در آن داد و ستد اتفاق می‌افتد و کالا دست به دست می‌شود. خود کالا بهانه قرار می‌گرفت تا وضعیتی از تجربه‌ی زندگی شهری رقم بخورد. اگر به نسل‌های پیشین نگاه کنیم می‌بینیم که گاهی می‌گویند: «می‌روم بازار ببینم چه خبر است!». او دیگر به قصد خرید نمی‌رود بازار. شاید هم چیزی بخرد اما به قصد خرید نمی‌رود. این همان کیفیتی از زندگی‌ست که درباره‌ی آن حرف می‌زنیم. یکی از این بازارها برای ما بازار تجریش است. مثلا دیده‌ایم آن‌هایی را که از خارج برگشته‌اند و می‌روند بازار تجریش. نمی‌گوید می‌خواهم بروم بازار تجریش تا لزوما چیزی بخرم. می‌گوید می‌روم بازار تجریش بچرخم. اما به عنوان نمونه فعالیت‌های مخل زندگی شهری می‌توان به بلوار کشاورز اشاره کرد که اتفاقا یکی از زیباترین خیابان‌های شهر تهران است اما نوع فعالیت‌هایی که در دو سوی آن جریان دارد باعث اختلال در زندگی شهری شده است. کافی بود به جای ادارات دو طرف خیابان مغازه‌ و رستوران و سینما و ... وجود داشت، آن‌وقت می‌شد شاهد زیست شهری پرشورتری بود.
• تجربه‌ی میدان امام حسین تکرار نشود!
درباره‌ی میدان‌گاه هفت تیر باید گفت که قصد تبدیل یک گره ترافیکی به میدان فی‌نفسه قصد خوبی است. اما باید نگاه کرد که قرار است دقیقا چه اتفاقی بیافتد؟ آیا صرف اینکه در پهنه‌ای ورود اتومبیل را ممنوع کنیم و کف آن را مسطح کنیم و باغچه و حوض در آن بسازیم، می‌شود گفت که تبدیل به عرصه‌ی عمومی شده است؟ به نظرم خیر! باید فعالیت‌هایی را که بهانه قرار می‌گیرند محقق کرد. ایران کشوری چهارفصل است. 300 روز آفتابی دارد. به بازارهامان در طول تاریخ نگاه کنیم که مسقف بوده‌اند تا فرصت مکث بدهند. به نظرم اگر سایه‌انداز ایجاد نشود همان اتفاق میدان امام حسین در هفت تیر نیز تکرار می‌شود. انگار حواسمان نیست که محیط طبیعی اروپا با ما فرق می‌کند. نمی‌شود طرح و ایده‌ی آن‌جا را برداشت و تمام و کمال در این‌جا پیاده کرد. آن‌جا آفتاب زیاد نیست و شدت آفتاب هم مثل اینجا نیست. باید شرایط ایستادن و مکث را فراهم کرد. من نمی‌دانم که در طرح میدان هفت تیر چه تصمیمی می‌خواهند بگیرند اما تا اینجا می‌بینم حتی از کاشت یک درخت سایه‌انداز هم دریغ کرده‌اند و پهنه‌ای وسیع را بدون پناه زیر آفتاب پهن کرده‌اند. طبیعتا دو سوم سال در این پهنه کسی مکث نخواهد کرد و تا زمان رفع این مشکل شرایط تبدیل شدن به عرصه عمومی را نخواهد داشت.
• ویلا می‌تواند واقعا یک خیابان بشود.
در مورد خیابان ویلا می‌شود گفت که با توجه به نوع فعالیت‌های مستمر در طول 40 سال اخیر، این خیابان استعدادِ شناخته شدن به عنوان گذر صنایع دستی را دارد. خیابانی که می‌تواند بخشی از فعالیت‌های مقوم زندگی شهری باشد و با توجه به سابقه‌ی زیستش می‌تواند از یک شریان یا معبر واقعا به یک خیابان بدل شود. خیابان در ادبیات ما عرصه‌ی عمومی محسوب می‌شده است، خیابان آن‌جا بوده که زندگی شهری وجود داشته است. مردم تهران در گذر زیست شهری‌شان به تفاوتهای معبر و جاده و خیابان آگاه شده‌اند. ویلا با ظرفیت‌های متعدد و متنوعش حتما می‌تواند به یک خیابان واقعی تبدیل شود.
@seyedmohammadbeheshti
🎙 «بازاری یعنی کی؟»
سخنرانی در شب «حاج حسین آقا ملک» از مجموعه برنامه شبهای بخارا، ۷ مرداد ۱۳۹۸، باغ موزه قصر 👇🏻
@seyedmohammadbeheshti
980507- سخنرانی در شب حاج حسین ملک
سید محمد بهشتی
🎙 «بازاری یعنی کی؟»
سخنرانی در شب «حاج حسین آقا ملک» از مجموعه برنامه شبهای بخارا، ۷ مرداد ۱۳۹۸، باغ موزه قصر.
@seyedmohammadbeheshti
📝«واحد پول ملی و صفرهای مزاحم»

👇بازنشر یادداشت به بهانۀ تصویب لایحۀ حذف چهارصفر و تبدیل واحد «ریال» به «تومان» در دولت
📝«نقدها را بود آیا که عیاری گیرند»
🔹واحد پول ملی و صفرهای مزاحم

در میان دغدغه‌های مشترکِ جمعیت هشتاد و یک میلیون نفری ایران، اگر یکی کفن برای رهسپاری به دیار باقی باشد، مسلما دیگری ارزش پول ملی است. هرقدر که واردات اتومبیل یا عضویت ایران در اف.ای.تی.اف. برای قشری خاص مهم است، اهمیت ارزش واحد پول ملی فقیر و غنی یا پیر و جوان نمی‌شناسد و کم و زیاد شدنِ آن واکنشی واحد برمی‌انگیزد. پس هر تصمیمی درباره تعداد صفرهای آن، حتی پیش از طرح در کمیسیون‌های دولت و مجلس، نخست باید با قدوقامت جامعۀ ایرانی اندازه شود. همه‌گیری مسئلۀ ارزش پول چنان است که مواجهۀ خردمندانه با آن فرصت مغتنمی برای ترمیم اعتماد بین دولت و ملت می‌سازد و تصمیمات غیرمنطقی دربارۀ آن، باعث تشدید بی‌اعتمادی خواهد شد. مواجهۀ بخردانه میسر نمی‌شود مگر با رجوع به هویت فرهنگی ایرانیان از سویی، و از سوی دیگر سابقۀ چنین تغییر و تحولاتی.
مطالعۀ سرگذشت تومان از این نظر جالب است؛ دو سده پیش «قران» به دستور فتحعلی‌شاه ضرب شد تا جایگزین «عباسی» شود که از دورۀ صفوی سکۀ رایج ایران بود. هر ده قران یک «تومان» به حساب می‌آمد که مسکوک طلا با قدمتی حدود شش سده بود. کنار زدن واحد پول قبلی و ضرب سکۀ جدید مستلزم قبول عام و به تعبیری مشروعیت و مقبولیت حکومت بود. از همین رو فتحعلیشاه سی سال به انتظار نشست و تازه در پنجمین دهۀ تاسیس قاجاریه دست به کارِ تغییر واحد پول از عباسی به قران شد ولی تومان را حفظ کرد.
رضا شاه در سال‌های نخست سلطنت، و برای تقویت پایه‌های تاج و تختش، در کنار پاکسازی اغلب نشانه‌های گذشته، به بهانۀ تغییر پایۀ پول از نقره به طلا، واحد پول کشور را طی قانون مصوب ۲۲ اسفند ۱۳۰۸ از «تومان» به «پهلوی» و واحد خردتر آن را از «قران» به «ریال» تغییر داد. این قانون در بودجۀ سال ۱۳۰۹ لحاظ و در دستور کار همه ادارات قرار گرفت. لیکن این تصمیم قبول عام نیافت. مردم در پیمانی نانوشته «تومان» را حفظ کردند و آن را با شرایط جدید تطبیق دادند؛ اگر قبلا هر تومان معادل ده قران بود، در دورۀ رضاشاه مردم هر تومان را معادل ده ریال قرار دادند. حال آنکه در قاموس حقوقی وقت، ۱۰ ریال معادل نیم پهلوی بود. گویی ملت از این فرصت بهره گرفت تا نظر خود را دربارۀ مقبولیت سلطنت رضا شاه ابراز کند.
جالب آنکه رویدادهای شگرف سیاسی نظیر اشغال کشور در جنگ جهانی دوم، کودتای ۲۸ مرداد، و حتی انقلاب اسلامی نه فقط از اعتبار و مقبولیت تومان نکاست که بر آن افزود. با وجودیکه ریال واحد مصوب پول پس از انقلاب بود، امروز تومان آنقدر در حساب و کتاب آحاد جامعه نهادینه شده که از رئیس دولت تا حسابدار تازه‌کار نیز بلافاصله از هر رقم ریالی یک صفر مزاحم را کم می‌کند تا متوجه ارزش واقعی آن شود و در این میان به جز گردشگران خارجی کس دیگری از خود نمی‌پرسد چرا.
شاید در هیچ جای جهان واحد پولی اینچنین ایهام‌آلود و کنایه‌آمیز پیدا نکنیم؛ به یاد دارم که پیش از انقلاب «یک تومان» معنی ده‌هزار ریال هم می‌داد. دو دهه بعد از انقلاب یک تومان، معادل ده میلیون ریال شد و اکنون نیز مدتی است به ده میلیارد ریال می‌گویند «یک تومان». به عبارت دیگر بسیار پیش‌تر از آنکه دولت‌ها محتاطانه از حذف صفر سخن بگویند، مردم به صورتی منعطف پا به پای تحولات اقتصادی و متناسب با حجم معاملات، صفرهای مزاحم را کسر کرده‌اند. بالاتر از آن اینکه، ارزش تومانِ مردم، بنا به موقعیت تغییر می‌کند. مثلا در موضوع املاک برای هیچ یک از ما سوال پیش نمی‌آید «خرید یک و نیم تومان، رهن ۳۰۰ تومان» یعنی چه.
هرقدر در طول تاریخ سکه‌ها به نام حاکمان ضرب می‌شد تا از آنان کسب اعتبار کند، تومان اعتبارش را از سابقۀ ذاتی و تاریخی‌اش و انعطافش را از رندی و شاعری ایرانیان می‌گیرد. ملتی که همگام زمانه آنچه برازندۀ خود می‌داند برمی‌گزیند، تراش شاعرانه می‌دهد، و پیش چشم حاکمان می‌گذارد و آنان را به تأیید وامی‌دارد. به عکس به آنچه صحیح و برازنده نمی‌داند پشت می‌کند و یا به طاق نسیان می‌سپاردش. تصمیم‌های چنین ملتی است که دولت‌‌ها را هدایت می‌کند و نه به عکس. سکۀ زمانه آنچیزی است که در میان مردم رایج است و هر سکه‌ای که بی‌توجه به کیستی ایرانیان اختیار شود پیش از وضع شدن، از سکه خواهد افتاد.
@seyedmohammadbeheshti
🎤«چرا ایران را دوست دارید؟»

روزنامۀ شرق، هشتم مرداد ۱۳۹۸.
@seyedmohammadbeheshti
📖 «حضور در محضر شهاب»
مقدمه برای کتاب «موزه‌خوانی» اثر رضا دبیری‌نژاد که در تیر ماه ۱۳۹۸ توسط نشر ایران‌نگار منتشر شد:
پاره نخست:

در موزه قرار است چه ببینیم؟
موزه در تلقی عرفی‌اش محصول دوران مدرن است. اما تبار این نوع نگاه به اشیاء و اساسا این نوع مواجهۀ با جهان را می‌توان در بینش فرهنگی غربیان تا سده‌ها پیش از این پی گرفت. موزه آن مکانی است که ما را در موقعیت «شناخت» قرار می‌دهد. شناخت با «به چنگ آوردن» و «سلطه» همراه است که در علوم غربی به وضوح به دیده می‌آید. همانقدر که گل سرخی که موضوع علم زیست‌شناسی است چیزی از لطافت و عطرش باقی نمانده، اشیاء موزه نیز اجسادی‌ بی‌‌جان‌اند؛ مثل شهاب‌سنگ داستان سنت‌اگزوپری:
سنت اگزوپری در یکی از پروازهایش ناگزیر از فرود بر فلاتی مرجانی در دل صحرا شد. فلاتی سفید همچون برف، دویست متر رفیع‌تر از گسترة صحرا. او بر آن فلات سپید تکه سنگ سیاهی را یافت و دریافت باقیماندة شهابی است که از آسمان بر این فلات فروافتاده است. وقتی این راز را دانست، مست و حیران آن را در دست گرفت و خود را اولین کسی دید که می‌داند شهابی را با انگشتان خویش لمس کرده است. ولی آیا به راستی آنچه او لمس کرده بود یک شهاب بود، یا سنگی کوچک و سوخته که از فروغ و هیبت آسمانی‌اش چیزی باقی نمانده بود!
وقتی اشیاء را در موزه پیش چشم قرار می‌دهیم درست مثل وقتی است که خواسته باشیم شهابی نورانی که آسمان را می‌شکافد را در دست بگیریم، غافل از آنکه آنچه به چنگ آورده‌ایم سنگی سیاه و بی‌جان بیش نیست. درک شهاب با به محضر آوردنش منافات دارد؛ آن خط درخشان لحظه‌ای ناغافل طلوع می‌کند و در چشم به هم‌زدنی می‌گذرد و هر کسی را توفیق دیدنش دست نمی‌دهد و این ماییم که باید در محضرش حاضر شویم و درک این صحنه بخت موافق می‌خواهد و وقت خوش.
بدینسان شی‌ء موزه‌ای که به سلطۀ ما درآمده، ابژه‌ای بی‌اراده و ایستا بیش نیست، ما بیرون آنیم و در حال نگریستن به کالبد آن. البته اجسادی در موزه جمع می‌شوند باید ارزش تماشا داشته باشند؛ معمولا آنچیزی که ارزش تماشا دارد یا امری گرانبهاست یا نادر یا کهن. پس موزه محلی است برای نمایش اموری که به حیث قدمت یا بها یا ندرت از باقی اشیاء متمایز شده‌اند و برای مخاطب شگفت‌آور. موزه در این معنی، هرقدر بتواند بیشتر تعجب و شگفتی ما را به لحاظ فاصله‌ای که با این اشیاء احساس می‌کنیم بربیانگیزد، موفق‌تر بوده است. طبیعتا این نوع برخورد با آثار صرفا بر غریبگی ما می‌افزاید؛ ما با دیدن لباسهای مرصع، جامهای طلایی با اشکال عجیب، و یا اجساد مومیایی اشخاص مهم و نظایر آن درمی‌یابیم که چقدر با این هنرها، با این آداب و باورها، و خلاصه با عالمی که این اشیاء به آن تعلق دارند فاصله داریم و چقدر اینها به موقعیت امروز ما بی‌ربط است! در چنین موزه‌ای تنها چیزی که قرار است جهان ما را به جهان اشیاء کهنه نزدیک کند، معدود اطلاعات تاریخی است که محل ساخت یا پیدا شدن اثر، جنس، اندازۀ آن و دورۀ تاریخی آن را بیان می‌کند. این نوع برخورد با موزه و به تبع آن تاریخ، نوعی استراق سمع است؛ یعنی ما خود و زمان و موقعیت خود را مخاطب این آثار نمی‌دانیم و تنها محض ارضاء کنجکاوی به آنها توجه می‌کنیم، همچون زمانیکه دو نفر بیگانه در حال سخن گفتن‌اند و ما گوش ایستاده‌ایم تا سخنشان را بشنویم. اگر موزه را محل و فرصتی برای داناتر شدن بدانیم «شناخت» به تعبیر فوق، اگر به سوء تفاهم منجر نشود، بر دانایی ما نیز نمی‌افزاید و در بهترین حالت انبوهی از اطلاعات را به حافظۀ ما عرضه می‌کند.
شناختی که به داناتر شدن می‌انجامد در بینش فرهنگی ما به الگوی «فهم» تقرب می‌جوید. اگر استعارۀ شناخت، دیدن بود، شاید نزدیک‌ترین استعاره برای فهم، «خواندن» یا بهتر است بگوییم «مطالعه» باشد (با این تأکید که مطالعه و «طلوع» از یک ریشه است). فهم امری متقابل و محصول نوعی تعامل و مشارکت است؛ هر اثر حقیقتی زنده در خود دارد و تقرب به آن همان اندازه که به میل و ارادۀ ما بستگی دارد به اذن و خواست حقیقت نیز وابسته است. ما بنا به میزان شایستگی و تلاشمان می‌توانیم شاهد طلوع حقیقت اثر باشیم و در روشنایی قرار گیریم. به این تعبیر موزه جایی است که برای ما فرصتی برای ملاقات فراهم می‌کند. ملاقاتی که دیگر دیدنِ صرف نیست؛ بلکه تعاملی است که به انس و الفت می‌انجامد. انس و الفت به معنی آمیزش و در هم‌سرشتگیِ آدمی با حقیقتی است که این اثر مظهر آن است. در حین انس، افق ما با افق اثر می‌آمیزد و از این ترکیب ما صاحب افقی تازه می‌شویم. لذا این آمیزش تأثیری وجودی بر ما دارد. ما پس از ملاقات اثر دیگر همان کسی که به موزه وارد شده نیستیم بلکه بنا به اینکه تا چه اندازه توانسته‌ایم به کنه و باطنش نزدیک شویم داناتر شده‌ایم.
@seyedmohammadbeheshti
📖 «حضور در محضر شهاب»
👆 پاره دوم:

هرچند در تلقی‌های متأخرتر از موزه سعی شده از نگاه ابژکتیو و قرن نوزدهمی به اشیاء موزه‌ای پرهیز شود و به مخاطب و تفسیرهای او اهمیت داده شود، ولیکن این طرز مواجهۀ جدید نیز بسیار در معرض افتادن به دام تفسیرگرایی افراطی است. نکند برای پرهیز از محدود دانستن معانی و دلالتهای اشیاء، معانی‌شان را متلاطم و اعتباری بدانیم، چون در اینصورت نیز راه به خطا برده‌ایم. در تلقی فرهنگی ما هر امری حقیقتی واحد و اصیل در خود دارد ولیکن این حقیقت در پس هزاران حجاب محجوب است و آدمی به میزان انسش با موضوع هربار آن را به صورتی درک می‌کند ولیکن این ادراکات متلون به معنی وجود چندین حقیقت نیست. درست مثل وقتیکه افراد مختلف عزم سفر به اصفهان می‌کنند، اگر در مسیر درستِ رفتن به اصفهان باشند، بنا به قرب و بعدشان البته گزارش‌های مختلفی از مسیر و مقصد می‌دهند ولیکن این گزارش‌ها با هم تناسب دارند و مکمل یکدیگرند چون روی به یک قبله و یکجا دارند. در این میان اگر کسی گزارشی یکسره متفاوت از اصفهان و مسیرش بدهد، مطمئن می‌شویم که او راه را گم کرده است. ما به تعداد گمگشتگان می‌توانیم گزارش‌هایی از اصفهان داشته باشیم ولی هیچکدامشان معتبر نیست، چون نسبتی با اصفهان ندارد و چیزی را دربارۀ آنجا بر ما آشکار نمی‌کند. این گزارش‌های رهروان و به مقصد‌رسیدگان است که از پیچ و خم‌های راه می‌گوید و در عین حال از شیرینی رسیدن به مقصد تعریف می‌کند و میل و رغبت ما را زیاد می‌کند. در عوض آنانکه شرح گمگشتگی‌شان را می‌دهند صرفا باعث کدورت‌خاطر می‌شوند.
اما چه چیزی به ملاقات و به تبعش به انس و تقرب می‌انجامد و ما را از گمگشتگی نجات می‌دهد. کلید ورود به چرخۀ فهم موزه «پرسش» است. ما با پرسش داشتن و به میزان اعتبار این پرسش، اجازۀ ورود به محضر حقیقت اشیاء را پیدا می‌کنیم، و موفق می‌شویم پرده‌ای را کنار زده و پیشتر رویم. البته هر پرسشی چنین خاصیتی ندارد؛ این پرسشی از جنس طلب و تشنگی است و نه از سر کنجکاوی و تفنن. پرسش‌های وجودی ما آنهایی است که تا به پاسخش نزدیک نشویم قرار و آرام نداریم. هر قدر این تشنگی بیشتر و حقیقی‌تر باشد ما را در مسیر فهم بهتر راهنمایی خواهد کرد. ما با پرسیدن اشیاء را به سخن گفتن وامی‌داریم. اگر پرسشمان وجودی باشد، آنگاه یگانه معیار ما که تا چه اندازه در این تقرب موفق بوده‌ایم احساس بهجتی است که وجودمان را فرا می‌گیرد؛ حسی که می‌توان آن را به احوالات پس از زیارت مکانی مقدس شبیه دانست. زیارتی که به دیدار و ملاقات انجامیده، احساس گشایشی در احوالات درون ما پدید می‌آورد که همچون برهان قاطع است.
این نحو ملاقات است که اشیاء گذشته را به ما و موقعیت فعلی ما مرتبط می‌کند و تذکری پدید می‌آورد و وضعیت استراق سمع را به وضعیت «مخاطب بودن» تغییر می‌دهد. در اینصورت شی‌ء بدل به آینه می‌شود که در آن عکس روی خود را می‌بینیم. ما به موزه نمی‌رویم که از گذشته تعجب کنیم بلکه می‌رویم که آنچه به کار امروز می‌آید و اصلا در خود ما هست را زنده و بیدار کنیم. به صفت آینگی، شاید هیچ شیء یا اثری نیست که موزه‌ای نباشد؛ ای‌بسا ندرت و قدمت و یا کهولت همچون حجابی باشد که اتفاقا تقرب ما به حقیقت اشیاء را دشوارتر می‌کند و چه بسا اشیاء روزمره‌ و ساده‌ای که تذکر واضح‌تری در خود دارد. از اینجهت دو نوع برخورد با موزه همچون دو نوع نگاه به تاریخ است؛ نگاهی که تاریخ را سیل رویدادهای سپری شده آنهم اتفاقات برجسته‌ای چون ظهور و سقوط پادشاهان و تاریخ جنگها و غارتها و ... می‌داند و دیگری که تاریخ را آن معرفتی می‌داند که به تدریج و به‌تجربه و در جریان طبیعی زندگی و سینه به سینه، در قلب ما رسوب کرده است و ما را تبدیل به موجوداتی کرده که فی‌الحال تاریخی‌ایم.
هرچه که هست نظرورزی دربارۀ موزه و معنایش بسیار مهم است و شرط آنکه در این حوزه مولد باشیم و نه مقلد، این است که تلاش کنیم تا می‌توانیم از منظر فرهنگ خود در آن تأمل کنیم. همچون هر حیطۀ دیگری، ورود به مباحث نظری در این زمینه نیز امری شاق است و نمی‌توان از هر کسی که به نحوی اهل موزه و موزه‌داری است توقع داشت که در این زمینه صاحب‌نظر نیز بشود.
@seyedmohammadbeheshti
📝«توقف بیجا رونق کسب است»
سید محمد بهشتی

همه دنبال سود بیشترند. در هر معامله از یکسو پولی ردوبدل می‌شود و از سوی دیگر کالایی. فروشنده وقتی راضی به فروش کالایش می‌شود که متقاعد باشد پولی که می‌گیرد ارزشش بیش از کالایی است که می‌فروشد و می‌تواند کالاهای بیشتری بخرد. خریدار نیز وقتی کالایی را می‌خرد که مطمئن باشد آنچه خریده ارزشش بیش از پولی است که پرداخته. پس اگر معامله را فقط ردو بدل شدن پول و کالا بدانیم، هر دو سوی معامله زیانکارند؛ فروشندگان با کارشان شهادت می‌دهند که پول ارزشش بیش از کالاست از اینرو طرف مقابل زیانکارست. ازدحام خریداران نیز گواهی است بر اینکه کالا ارزشش بیش از پول است و لاجرم فروشندگان زیانکارند.
آنچیزی که سبب می‌شود این چرخۀ «دو سر زیان» تداوم یابد، بی‌وقفگیِ آن است. در این روند، هر خسارتی با خسارت بعدی از یاد می‌رود و فراموشی مهمترین سوختی است که تنور چنین معاملاتی را داغ نگه می‌دارد. فروشنده‌ با پولی که دریافت می‌کند، خسارتِ خریدِ کالاهای قبلی را جبران و زیانکاری را فراموش می‌کند. خریدار نیز با جایگزین کردن کالاهای جدید به جای قبلی‌ها، خسارتِ ناشی از مستعمل شدن آنها را به دست فراموشی می‌سپارد. جملۀ «توقف بیجا مانع کسب است» در چنین کاسبی‌ای معنی دارد؛ کسبی که هر گونه توقفی در آن دو سوی معامله را «متذکر» خسرانشان می‌کند. درست در آن زمان که فروشنده نتواند با سرعتی برابرِ سرعت زیانکاری‌اش، پول دریافت کند، و خریدار نتواند با سرعتی برابر با مستهلک شدن خریدهایش، آنها را جایگزین کند این دور ضایع منهدم خواهد شد. بنابراین دشمن این چرخه «درنگ» است؛ یعنی همانچیزی که با «یاد» و «خاطره» نسبت دارد. آغشتگی یک کالا با خاطرۀ عزیزی، مانع این می‌شود که آن را به‌سادگی دور بریزیم و این چوبی است لای چرخ سوداگری.
جریان سوداگری همه چیز را کمّی و قابل معاوضه می‌خواهد. در غیابِ خاطره و معنا، همه چیز تبدیل به کالایی قابل خرید و فروش می‌شود. اینکه گلدانی خاطرۀ دوستی را زنده نگه می‌دارد، به اتومبیلی تعلق‌خاطر داریم و یا جایی خانۀ پدریِ ما است، برای سوداگران امری دست و پا گیر است. سوداگری میل دارد به ما بباوراند که همۀ اینها کالایی مثل باقیِ کالاهاست که دیر یا زود باید دور ریخته یا فروخته و خلاصه با چیز جدیدی جایگزین شود. لیکن علیرغم میل سوداگری به گوشه و کنار زندگی‌مان که بنگریم چیزهایی را می‌یابیم که با گذشت زمان، جسمشان مستهلک شده ولی ارزش و معنایشان نزد ما بیشتر شده و حاضر نیستیم با هیچ چیز جدیدی جایگزینشان کنیم. چه بسیار چیزهایی که حتی مادیتشان از بین رفته ولی یادشان نزد ما باقی مانده. وقتی که گلی را می‌خریم به این بهانه که دلی را شاد کنیم، وقتیکه رستورانی می‌رویم که با دوستی اوقات بگذرانیم، در همۀ این موارد کالا به‌علاوۀ معنایی خریده‌ایم که قابل محاسبه و قیمت‌گذاری نیست. اتفاقا همین معنایِ ماندنی است که ما را از جرگۀ متضررین در هر معامله نجات می‌دهد. وقتیکه کالا بهانه‌ای‌ می‌شود تا معنایی مبادله شود، دیگر خریدار بازنده نیست. هرقدر که کالا به سرعت پژمرده، شکسته و خراب شود اما ما بهای آنچیزی را پرداخته‌ایم که یادش در خاطر و عطرش در مشام می‌ماند. این سودی نیست که به قیمت زیان فروشنده باشد. سود فروشنده به میزان مشارکت او در این خاطره‌سازی است. وقتی پول و کالا بهانه قرار می‌گیرد که معنا و خاطره مبادله شود، هم خریدار و هم فروشنده منتفع می‌شوند. چراکه خاصیت خاطره این است که همچون رایحه‌ای خوشبو و یا شعاعی از نور به همۀ موضوعات اطرافش تسری یافته و محیط اطرافش را نورانی و معطر می‌کند. ما خوب به خاطر می‌آوریم که آن کالای خاطره‌انگیز را کی و از کجا خریده‌ایم؛ آن رستوران، آن گل‌فروشی، آن کتابفروشی، آن بلورفروشی، آن عطّاری و ... . لبخند آن فروشنده و فضای دلخواهی که پدید آورده بود جزو معدود چیزهایی است که در یادمان مانده و گهگاه دلتنگش می‌شویم. اصلا آن روز و آن ساعت و آنجا می‌شود نشانه‌ای که به کمک آن بسیاری جاها و اوقات دیگر را به یاد می‌آوریم. گویی هستی ما را نه سیلِ رویدادهای گذرنده که همین معدود درنگ‌ها ساخته است. همه دنبال سود بیشترند و سودِ چنین کاسبی‌هایی به توقف و درنگ است؛ «توقف بیجا رونق کسب است».
@seyedmohammadbeheshti

https://bit.ly/2YRaTqr
🎤 «خلأ جبران‌ناپذير آموزش ميراث‌فرهنگي كشور»
مصاحبه با روزنامه اعتماد، ۱۵ مرداد ۱۳۹۸:

رشته‌هاي آموزشي مرتبط با ميراث فرهنگي يك تفاوت عمده با ديگر رشته‌ها دارند و آن تاكيد بر عمل است. در واقع در اين رشته‌ها كار ميداني اولويت بالايي دارد و دانشجويان تنها مطالعه و پژوهش كتابخانه‌اي انجام نمي‌دهند، بلكه در ميدان عمل حاضرند و آنجاست كه درس مي‌آموزند. نتايج فعاليت اين دانشجويان بايد منجر به حفاظت از ابنيه فرهنگي شود و اين اقدام كار فني جدي مي‌طلبد كه جز در عرصه ميدان و با استفاده از دانش و تجربه سازمان ميراث فرهنگي ممكن نيست. رشته‌هاي مرتبط با ميراث فرهنگي بسيار شبيه رشته‌هاي پزشكي هستند. رشته‌هاي مرتبط به پزشكي و درمان به وزارت بهداشت و درمان سپرده شده‌اند، علت اين امر چيست؟ به اين دليل كه رشته‌هاي پزشكي را نمي‌توان تنها سر كلاس‌هاي نظري آموخت و آموزش عملي در اين رشته به مراتب اهميت دارد. ميراث فرهنگي هم از اين قضيه مستثني نيست. از طرفي ديگر رشته‌هاي مرتبط با ميراث فرهنگي در كشور ما بسيار جديد هستند و عامل تاسيس اين رشته‌ها در كشور مركز آموزش عالي ميراث بوده است، در واقع رشته‌هايي مثل مرمت اشيا، مرمت بنا، موزه‌داري و امثال آن در دل اين مركز متولد شده‌اند. علاوه بر آن عمده كارشناساني كه در اين رشته مشغول به كار هستند، چه در خود سازمان و چه در مراكز آموزشي از دانش‌آموختگان اين مركز هستند و همين امر نقطه درخشاني در كارنامه اين مركز است. از طرفي ديگر ما در سازمان ميراث فرهنگي رشته‌هاي ديگر و تخصص‌هاي ديگري لازم داريم كه آموزش اينها تنها از عهده سازمان بر‌مي‌آيد، در واقع ديگر موسسات آموزشي نه اين رشته‌ها را تعريف كرده‌اند و نه توان تعريف آموزشي آن را دارند، زيرا اين تخصص‌ها تا به حال به صورت عملي در سازمان ميراث فرهنگي صورت گرفته است، براي مثال تربيت كارشناس اموال تاريخي و فرهنگي از جمله تخصص‌هايي است كه سازمان ميراث فرهنگي به‌شدت به آن نياز دارد و آموزش اين متخصصان تنها در توان ميراث است كه از بيانيه كارشناسي خود كمك بگيرند و كارشناسان خبره‌اي تربيت كنند. علاوه بر اين تخصص در زمينه مديريت بافت‌هاي تاريخي و محوطه‌هاي تاريخي نيز در حال حاضر ده‌ها رشته مورد نياز ميراث فرهنگي است، رشته‌هايي كه هنوز در ايران وجود ندارند و تاسيس آنها به دست اين مركز ممكن است. روزي در دولت احمد‌ي‌نژاد از روي ناداني فكر كردند كه ديگر نيازي به اين مركز آموزشي نيست، تصميمي كه به نظرم از روي كج‌سليقگي گرفته شده، با اين حال جالب اينجاست كه در همان دولت با عوض شدن مسوولان مرتبط به اين نتيجه رسيدند كه به اين مركز نياز دارند و تلاش كردند تا اين مركز حفظ شود. اما به نظرم‌ اين تلاش‌ها جدي نبودند، چون اگر تلاش جدي مي‌كردند قطعا نتيجه مي‌گرفتند. به نظرم اين تلاش‌هاي باري به هر جهت جزو اولويت‌هاي مديران ارشد ميراث فرهنگي نبودند و آنها تلاش چشمگيري براي حفظ اين مركز نكردند. حال اتفاقي كه عملا مي‌افتد انحلال اولين مركز آموزش عالي ميراث فرهنگي كشور است؛ مركزي كه اگر منحل شود ديگر خلأ آن به هيچ شكل ديگري جبران نمي‌شود. اما نكته دوم انتقال مركز اسناد به اين مكان است. اصولا مي‌گويند هر سه اسباب‌كشي برابر است با يك آتش‌سوزي اما اگر موضوع جابه‌جايي اسناد باشد، هر اسباب‌كشي معادل يك آتش‌سوزي مي‌شود. مركز اسناد يك بخش بسيار حساس سازمان است و در نقل و انتقال قبلي بخش قابل توجهي از اسناد نابود شدند و نبايد حتي‌الامكان اين نوع جابه‌جايي‌ها صورت بگيرند. اما در هر حال بزرگ‌ترين ضربه‌اي كه انحلال اين مركز به بدنه ميراث فرهنگي كشور خواهد زد، خلأ در پرورش كارشناس خبره قابل اتكا كه در مقام كارشناسي و مديريت بتواند از تكاليف فني و قانوني سازمان برآيد، است. اين خلأ هم ديگر جبران‌پذير نخواهد بود.
@seyedmohammadbeheshti
🎤 متن مصاحبه با نشریه «میلان» ویژه‌نامه روزنامه «شهرآرا» درباره آینده شهر و بیم‌ها و امیدها، ۱۷ مرداد ۱۳۹۸:

https://shahraranews.ir/fa/publication/issue/pages/310

(متن پی دی اف 👇🏻)

@seyedmohammadbeheshti
980517_مصاحبه_با_شهرآرا_مشهد_درباره.pdf
807.5 KB
🎤 متن مصاحبه با نشریه «میلان» ویژه‌نامه روزنامه «شهرآرا» درباره آینده شهر و بیم‌ها و امیدها، ۱۷ مرداد ۱۳۹۸.

@seyedmohammadbeheshti
معرفی دو کتاب از سید محمد بهشتی
نوشته مهری بهفر، نشریه ویژه معرفی کتاب «رود»، تابستان ۱۳۹۸:

در خواندنِ کتاب‌هایی که در دسته‌بندی‌های موضوعیِ شناخته‌شده نمی‌گنجند لذتی است که در خواندن کتاب‌هایی که معلوم است چیست، شعر است یا داستان، فلسفه است یا تاریخ و ... وجود ندارد. و بختیارانه اینکه مدتی است این‌گونه آثار، که فارغ از موضوع واحد و مضمونِ انسجام‌بخش‌اند و ملاطِ خشت‌های موضوعیِ کلامشان اندیشیدن است، در نشر ایران کمی بیشتر شده‌اند.
در فهرست‌نویسی پیش از چاپ، از آنجایی که نتوانسته‌اند موضوع این نوشته‌ها را تعیین کنند، این آثار را چنین طبقه‌بندی کرده‌اند: طرح‌ها، یادداشت‌ها، نثر فارسی قرن ۱۴، روایتگری، آداب و رسوم زندگی و غیره. اما شاید بتوان به این نوع آثار عنوان «نوشتارهای آفاقی ـ انفسی» داد؛ چون نوعی سیر و سفرند به عوالم درونی و بیرونی نویسنده، به درگیری‌های ذهنی واقعی و عمیقش با مسائل بیرونی و تبدیل آن به مسئله و دغدغة درونی. این کتاب‌ها، برمبنای مشاهده و اندیشه و تأمل نویسنده، دربارة هرچیز و هرکس و هرجا شکل گرفته است‌ و دربردارندة اتفاقات ریز و درشت بیرونی و درونی در زندگی و ذهن نویسنده‌ است؛
👇🏻
... اموری که او به طرز خاصی با آن‌ها رابطه برقرار کرده است. دیدن و اندیشیدن و واکاوی اتفاقات بیرونی و درونی با فعل دیگری است که وزن می‌گیرد و اهمیت: نوشتن.
کتاب‌هایی از این دست، مورد این داوریِ گفته/ ناگفته قرار می‌گیرند که از تأملات و اندیشه‌های نانوشتۀ برخی علما فروترند. مسئله این است که درخشش تأملاتِ نانوشته سرابی بیش نیست. اندیشه‌ها تا نوشته نشوند سنجش‌پذیر نیستند و همچون خوابی خواهند بود که فکر می‌کنیم سراسر شب دیده‌ایم، اما ثانیه‌ای بیش نبوده است. تأملات نانوشته نیز به همین کوتاهی‌اند که اگر نوشته شوند ورز می‌یابند و وزن می‌گیرند.
این نوع نوشته‌ها به‌خلاف ظاهر ساده‌شان ساده نیستند و نوشتن‌شان هم کار هر ادیب و اهل فکر و فرهنگ و اندیشه‌ای نیست. چون ممکن است یکی از سه‌گانه‌های لازم و ملزوم ِدیدن، اندیشیدن و نوشتن فعال نباشدیا به حد کافی کارایی نداشته باشد. بنابراین این نوع نوشته‌ها کمیابند؛ یک رویشان اندیشه‌ورزی رها از قیود بیرونی است و رو وسوی دیگرشان زبان‌ورزیِ طبیعی و غیرمصنوعی. چون این نوشته‌ها فارغ‌اند از رعایت سنت‌های مرسومِ نوشتنِ مقاله‌های علمی، تحقیقی، انتقادی و ... ، از دیدن و اندیشیدنی از آنِ خود، متمرکز بر دغدغه‌ها و پرسش‌هایِ خود بر می‌آیند و زبانی به اصالت و غنای همان دیدن و نوشتن هم می رویانند.
در واقع در نویسندة این نوشته‌ها یا در نوع تأملاتشان، یا در هر دوی آن‌ها، کیفیتی است که باعث نویساشدن آن اندیشه و دریافت می‌شود والبته نمی‌توان کمّیت را هم نادیده گرفت. کمیّت این گشت‌وگذارِ آفاقی‌ـ انفسی در آن‌ها می‌باید به اندازه‌ای پرشمار بوده باشد که ضرورت نوشتن را پیش کشد و تحمیل کند.
این نوشته‌ها کوتاه‌اند و سریع به انجام می‌رسند. مثل شهابی که از اندیشه برمی‌آید و تا هنوز برق و روشنی دارد و به سنگی سوخته بدل نشده است، نویسنده آن را می‌نویسد. این کوتاه‌بودن و تعدد موضوع باعث می‌شود پرداختْ تامّ و تمام نباشد؛ برشی باشد از اندیشه‌ای که اگر نویسنده می‌خواست گوشه‌های آن را صاف و صوف کند، به آن انسجام دهد، بخش‌هایی را با بخش‌های دیگر اندازه کند، برش بزند، و گاهی درز بگیرد و کوک و بخیه‌ای بزند، با آنچه الان دیده می‌شود تفاوت می‌داشت و نوشته‌ای می‌بود از نوع و لون دیگر. نتیجه اینکه خواننده‌های این نوشته‌ها، بیش از نوشته‌هایی با انسجام موضوعی یا انسجام مصنوعی، احساس موافقت یا مخالفت با مطلب را تجربه می‌کنند، اما خود این امر بر ماهیتِ تفکربرانگیزانة این نوشته‌ها و سرگرفتنِ گفت‌وگو میان متن و خواننده می‌افزاید.
گاهی این نوشته‌ها با موضوعات متعددشان در صفحات شبکه‌های مجازی یا روزنامه‌ها و غیره منتشر شده‌اند. اگرچه در تک‌تک این‌ نوع نوشته‌ها همة خصوصیاتِ یادشده، آن نوع درگیری اندیشه‌ورزانة نویسنده با دیده‌هایش، تبدیل سوژه‌های دیدن به دغدغه‌های درونی، و بازتاباندن عمیق‌ترین دغدغه‌های فردی بر موضوعات بیرونی، وجود دارد ولی شکل کتاب‌شدة این یاداشت‌ها، که دربردارندۀ همۀ تأملات فرد در یک دوره است، خصوصیت آفاقی ـ انفسی این ‌نوشته‌ها را بهتر نشان می‌دهد. شاید بتوان گفت که هیچ نوشته‌ای به اندازة نوشته‌های آفاقی ـ انفسی نوع ارتباط نویسنده با واقعیت و کوشش و روشِ او برای درک و طرحِ مسئله را نشان نمی‌دهد.
در این یادداشت، چهار کتاب از کتاب‌های آفاقی-انفسی، نوشتة سه نویسنده معرفی می‌شود...
ادامه 👇🏻
... زیر دست و پای روزمرگی (یادداشت‌های ۱۳۷۹ تا ۱۳۹۵) و پرسه در عرصة روزمرگی (یادداشت‌های اردیبهشت تا اسفند ۹۶) از مشاهده، اندیشه‌ورزی و فهمِ نویسنده‌ای فرهیخته برآمده که اندیشه‌هایش را ارادۀ معطوف به اصلاح امور، رنگی از امید داده است. او رویکرد اصلاح دارد و «روی به جانب آبی» و کیمیای کمیاب امیدواری‌اصیل ‌و حقیقی‌اش، همچون لعاب فیروزه‌ای کاشی ایرانی، روی تمامی تأملات و اندیشیدن‌هایش کشیده شده است؛ بی‌آنکه امیدواری‌اش در دامچالۀ تحمیق‌های پوپولیستی بیفتد، بی‌آنکه امیدواری‌اش چون شیره‌ای چسبناک چنان راه‌های فکر را مسدود کند که خود فکر منتفی شود و فقط امیدی بی‌ربط و معنی برجای بماند. امیدواری در اندیشه‌ها و تأملات بهشتی روی به بازسازی، بازآفرینی، تصحیح فکر و رفتار و در یک کلام روی به آبادی و بهبود دارد و ره‌زنِ اندیشیدن نیست.
در عنوان دو دفتر یادداشت‌های سیدمحمد بهشتی اگرچه «روزمره» تکرار می‌شود، اما من آن را عنوانی با دو لبۀ زیرکی ـ فروتنی برای یادداشت‌هایی می‌بینم که تنها ربطش به روزمرگی چاپ‌شدن آن‌ها در روزنامه‌ها و مناسبت‌هایی است که به طور عادی/ روزمره برای نویسنده دستمایة نوشتن ایجاد کرده‌اند. فروتنی ـ زیرکی را به این علت گفتم که نویسنده با این تعبیر در دنیای محافظه‌کارانۀ نشر کتاب و کتابخوانی در ایران، که حتما باید کتاب‌ها معنون به عناوین پر طمطراق باشند و در دسته‌ها و فروَست‌های شناخته‌شده بگنجند، هم به خواستش برای انتشار نوشته‌هایش پاسخ گفته و هم از داوری‌های نادربایست شانه خالی کرده است (حمیدرضا ابک، نویسندۀ آخرین کتابی که بررسی کرده‌ایم، نیز به شکل خاص خودش همین کار را کرده است).
این نوشته‌ها به لحاظ موضوع بسیار متعددند و با همة تعدد و تنوع، در هریک نگاهی باریک‌بین و نافذ و تفکری از آنِ خود نویسنده وجود دارد؛ ترکیبی از دانسته‌های وسیع نویسنده در باب شهر و موزه و میراث فرهنگی و معماری و شعر فارسی و فرهنگ ایرانی با مشاهده و تأمل در رویدادهای درحال رخ‌دادن، اندیشیدن به آنچه در گوشه و کنار و در گذشته و حال در جریان بوده یا هنوز هست، و راهی به حساسیت‌های درونی نویسنده گشوده است. در نوشته‌های سیدمحمد بهشتی، «فرهنگ» هم موضوع اندیشیدن است و هم راه اندیشیدن. او هم خود به فرهنگ می‌اندیشید و هم راه بیان آنچه می‌اندیشد در عناصر فرهنگی‌ای است که آن را در بافت افکارش جذب کرده است.
در یادداشت «همه عالم تن است و ایران دل» از تلقی تکرارشونده‌ای می‌گوید که از نامة تنسر در دورة ساسانی تا دوران قاجار، قرن‌ها برداشت ایرانیان از واقعیتِ ایران بود و در این کلام نظامی که «همه عالم تن است و ایران دل...» خلاصه شده است. و اینکه امروز عکس این تلقی شایع است: «ایران بنا به فهم امروز ما از هر جهت پر از نقایص و کاستی است. از اوضاع طبیعی و جغرافیایی تا مختصات فرهنگی و اجتماعی‌مان را زیر سؤال می‌بریم و در پی یافتن ریشۀ این کمبودها هرچیزی را متهم می‌کنیم... از نظر ما در ایران هیچ چیز «سر جای خود» نیست. این حسی شبیه به‌سربردن در تاریکی و ظلمت می‌دهد...این رفتارهای ما بر «حاشیه‌نشینی» ما دلالت دارد؛ اینکه در ذهنمان جایی را «اصل» یا «متن» قرار داده‌ایم و برآنیم به مختصات آن تقرب بجوییم» (ص۲۸۰).
در یادداشت «شکافتن سقف فلک و درانداختن طرحی نو» از وجه تمایز دهۀ شصت با دیگر دهه‌های پس از انقلاب نکته‌هایی دیده و دریافته و نوشته است که از آن خود اوست، مبتکرانه و تازه است و شنیده ناشده (ص۲۸۹).
در «جنگیدن برای صلح» این نکته در یادداشت‌های پاسکیویچ، فرمانده سپاه روس، پس از عهدنامۀ ترکمانچای شکار اندیشه‌ورزی‌های او شده است: «رمز غلبۀ ما بر سپاه ایران آن بود که ایرانیان جنگیدن به شیوۀ خود را کنار گذاشته، سعی کردند به شیوۀ ما بجنگند...در این جملات رمزی بزرگ نهفته است... از زمان جنگ‌های ایران و روس، جنگ تحمیلی شاید در زمرۀ معدود جنگ‌هایی باشد که در آن ما به‌ناگزیر به شیوۀ خودمان جنگیدیم یا به سخن بهتر، به شیوۀ خودمان از داشته‌هامان دفاع کردیم» (ص۲۹۳).
در یادداشت «آبروی ایرانیان؛ آن‌هایی که می‌ریزند و آن‌هایی که جمع می‌کنند» نیز به حملۀ «آن‌هایی که می‌ریزند» به صفحۀ اینستاگرام و فیسبوک افرادی مثل الکسی لوچف، قهرمان وزنه‌برداری که رکورد حسین رضازاده را شکسته بود، و خانم لیما، مجری برزیلی و ... پرداخته است و سپس، واکنش «آن‌هایی که جمع می‌کنند» این آبروی ریخته را، سوژة اندیشیدن خود قرار داده است. در یادداشت «دور است سر آب ازین بادیه هش دار/ تا غول بیابان نفریبد به سرابت» بزرگ‌ترین آفت ایران‌دوستی را ناسیونالیسم می‌داند و می‌گوید: «هرقدر که ملت‌سازی و ناسیونالیسم در کشورهای جدیدالتأسیس اروپایی حیات‌بخش بوده، در کشورهای اصیل و کهن، مخلّ حیات طبیعی ملت و تهدیدآمیز شده است» (ص۱۸۶).
ادامه 👇🏻
... همچنین در یادداشت «بنای بی‌بنیاد ناسیونالیسم» نوشته است: «کسانی که در تقدیس کوروش اغراق می‌کنند بی‌آنکه فراتر از کلیشه‌های معمول بدانند... در مقابل بسیارند کسانی که این قبیل جریانات هیجانی را متهم به جریان ننگین ناسیونالیسم می‌کنند ... رفتارهای اغراق‌آمیز این قبیل وطن‌پرستان و هراس دیگران از قرار‌گرفتن در زمرة قبیلة بدنام «ناسیونالیست»، سبب شده که اغلب ما حتی ابراز تعلق خاطر واقعی نسبت به وطن را شرم‌آور بدانیم و آن را پنهان کنیم... ابتلا به ناسیونالیسم برای سرزمینی چون ایران، بنا به برخورداری تاریخی از هویت ملی اصیل و عناصر وحدت‌بخشی چون تاریخ، و سرگذشت مشترک و زبان مشترک و مفاخر فرهنگی و ... تهدیدآمیز است؛ چراکه همة این مزیت‌های اصیل را تصنعی جلوه می‌دهد» (ص۱۸۲).
می‌توانید دربارۀ همۀ این موضوعات با او اختلاف نظر داشته باشید، اما این چیزی از اندیشمندانه‌بودن نوشته و اصالت نگاه نویسنده و تنوع مسائل مدنظرش نمی‌کاهد.
اگر بتوان برای مجموعه نوشته‌های سیدمحمد بهشتی ـ بیش از هفتصد صفحه ـ مرکزی متصور شد، به گمان من آن ایران است. نوشته‌های او آرزوی بهروزی ایران را در مشاهده و کشف و اندیشه‌هایش می‌جوید. حتی نگاهی به عنوان یادداشت‌هایش نشان می‌دهد که او با نوشته‌هایش خلاف این گفتۀ مد روز را ثابت کرده است که شعر فارسی باعث شده اندیشیدن فروکاهد و رو به ضعف نهد. بهشتی با شعر و ادب کلاسیک و معاصر فارسی می‌اندیشد و با نقش کاشی و طرح فرش ایرانی از مسائل واقعی بیرونی و عینی‌ای می‌گوید که امروز، در مقام و موقعیت ایرانی، با آن روبه‌روییم. او همچنین به طرز رفتار و نگرشِ عادیِ جاریِ اهالِی امروزِ ایران دقیق می‌شود و ربط و پیوندشان را با رویّه‌های گذشته می‌جوید.
آنچه بهشتی در این کتاب نوشته است، به‌زعم نگارنده، فارغ از اینکه با همة آن یا با بخش‌هایی از آن موافق باشیم یا مخالف، به صرف پیوستگیِ تام و تمامش با مسائلی که امروز احاطه‌مان کرده اند، به صرف اندیشیدن دربارة مسائلِ نوآمده و اجتناب‌ناپذیرِ کنونی، آن هم از طریق فرهنگ و سنت، در حکمِ نانِ شبِ فرهنگی است.
@seyedmohammadbeheshti
🎙 سخنرانی در مراسم بزرگداشت باقر آیت‌الله‌زاده شیرازی، ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ در انجمن مفاخر ملی:

سیدمحمد بهشتی در آیین بزرگداشت گفت: شیرازی همه عمر به یک موضوع پرداخت و از این شاخه به آن شاخه نپرید، همان‌طور که آخرین جملاتش در زمان حیات توصیه‌های روز اولش بود. توصیه‌هایی که خودش هم به همان دلیل سراغ میراث فرهنگی و حفاظت از آثار تاریخی کشورش رفت. در واقع بسیاری از توصیه‌هایش در وجود، شخصیت و سیره او قابل مشاهده بود.

اگر ۱۵ جلسه دیگر هم برای او برگزار کنیم هیچ کدام حرف تکراری دربارۀ او نخواهیم گفت. رشته مرمت در ایران مدیون باقر آیت‌الله‌زاده شیرازی است، او موثرترین شخصی بود که تا آخرین روز زندگی‌اش هنوز شاگردان زیادی داشت و دفتر کارش در ساختمان قوام پر از پایان‌نامه‌های دانشجویانی بود که به صورت مستقیم و غیر مستقیم به آن‌ها کمک می‌کرد.

شیرازی در تشکیل مرکز آموزش عالی میراث فرهنگی نیز نقش مهمی داشت. دانشگاه هنر اصفهان و دانشگاه آزاد نیز از تعلیم و تربیت‌های او بی‌نصیب نبودند. او در تولید دانش تاریخ معماری نقش یگانه‌ای داشت. برگزاری کنگره‌های تاریخ معماری در طول سال‌های مختلف نیز از جمله اقدامات او بود. تلاش‌هایی که برای تعلیم و تربیت و آموزش انجام می‌داد، مهم بود، به اندازه‌ای که تربیت همیشه برای او اهمیت بیشتری از آموزش داشت چون معتقد بود اگر آموزش همراه با تربیت نباشد مضر است.

شیرازی به هر جلسه یا دورهمی که پا می‌گذاشت صحنه رسمی را برای ایجاد صحنه‌ای تربیتی تغییر می‌داد. برای او اینکه چطور درباره یک موضوع بحث علمی کنیم اهمیت داشت، حتی گاهی اوقات بداخلاق‌ترین فرد آن جمع می‌شد چون احساس می‌کرد افرادی هستند که در آن جمع به تربیت نیاز دارند.

بسیاری از افراد با آثار تاریخی سر و کار دارند، اما از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا فرصت‌ها و فاصله‌ها را کمتر کنند. شیرازی در هر مسئله فرهنگی همچون یک آینه نظر می‌کرد و افراد را تربیت می‌کرد، بی‌دلیل نبود که در آن غروب وقت اذان و در محفلی که همه به خاطر او جمع شده بودند پر کشید و رفت.
https://www.isna.ir/news/98052813799/