‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
62 subscribers
6 photos
5 videos
6 links
‌ ‌ 𝖳𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗎𝗌.
Download Telegram
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
فرشته‌ای که بالی نداشت, اما آغوشش امن‌ ترین جای دنیا برای من بود. شاید همه‌ی فرشته‌ها بال نداشته باشند. گاهی یک لبخند کافی‌ ست تا گرمای زندگی را دوباره به قلبت برگرداند. گاهی یک نفر, بدون آنکه بداند, تمام معنای آرامش تو می‌شود.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به نام او که هم جنون ست و هم مرهم.
اویی که زخم میزند و بهتر از هر مرهمی التیام میبخشد.
لبخندش دوای درد است و غمش عذاب جان.
اویی که پیچ موهایش صیادِ دل است و
سیاه‌چاله‌ی چشمانش, اسیرکننده‌ی روح.
اویی که صدایش آرامشِ شب‌ های بی‌ قرار ست
و سکوتش, آغاز هزار فکر.
نزدیک که میشود, عقل را میگیرد و دور که میشود,
تمام جانم به جست‌ و جویش می افتد.
به نام او که نمیدانم فرشته ست یا عذاب.
فقط میدانم از وقتی آمد, دیگر چیزی در من مانند قبل نبود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مگر چشم های او چه داشت که حتی شیطان را وادار به نجات کرد؟!
از همان ابتدا, کارش وسوسه بود و پلیدی.
آمده بود تا آدم‌ ها را به گناه بکشاند, تا راهشان را به سمت تاریکی کج کند و چیزی از پاکیشان باقی نگذارد.

شیطان بود.
و مگر از شیطان جز گمراهی چه انتظاری میرفت؟

اما چه شد که وقتی نگاهش به آن پسر افتاد, تمام آنچه برایش ساخته بودند رنگ باخت؟

چرا دست‌ هایی که روزی برای کشاندن آدم‌ ها به تاریکی دراز می‌شد, حالا تنها میخواستند او را از تاریکی دور نگه دارند؟

چه شد که برای نخستین بار, وسوسه نکرد.
نجات داد؟

شاید عشق, تنها گناهی بود که شیطان نمیدانست چگونه مرتکبش شود.

او آمده بود تا فرشته‌ ها را به سقوط بکشاند,
اما در میان تمام آدم‌ هایی که میتوانست گمراه کند, یکی را پیدا کرد که دلش نمیخواست حتی یک قدم از نور دور شود.

پس برای او, شیطان بودن را کنار گذاشت.
نه برای اینکه پاک شده بود,
بلکه چون برای نخستین بار, چیزی داشت که حاضر بود به خاطرش خودش را به آتش بکشد.

و شاید عجیب‌ترین حقیقت درباره‌ی شیطان همین باشد.
گاهی شیطان عاشق می‌شود,
و عشق, او را بیشتر از هر گناهی به نابودی میکشاند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- من قلبم تاریکه, چرا منو دوست داری؟
+ تاریکی همیشه باصداقت تره, اوج تاریکی هم باشه میتونه نور شبشو بهت بتابه و بهت نور بده.. و هم میتونه.. نورشو ازت بگیره و بذاره یخ بزنی
- اگه این تاریکی نورِ خورشیدمو از بین ببره چی؟
+ مرگ خورشید بدست ماه؟ زیباترینه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- خیلی کم حرفی، مگه نه؟

+ صدای من فقط برای توئه.

'
I do talk but only for you'
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- مـن هـیچوقت اشـتباه نـمیکنم
+ هـمه‌ی آدمـای مـغرور هـمینو مـیگن
+ تـو کـی هـستی؟
- هـمون کـسی که داشـتی دربـاره‌ش حـرف مـیزدی
- آگـوسـت دی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طوری نوشتی که انگار خود مین اینو نوشته و واقعا.. جوری که از حضور هوبی حرف میزد تو زندگیش واقعا ناز بود
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیشب به خوابم آمدی
خوابی که دوباره به یادم آورد دیگر در دنیای من نیستی.
خوابی که هر لحظه‌ اش عذابی بود برای جانم,
انگار تمام آنچه سال‌ ها سعی کرده بودم فراموش کنم,
در چند دقیقه دوباره رو به‌ رویم ایستاده بود.
در خواب, هنوز بودی..
هنوز صدایت آشنا بود, هنوز حضورت همان حس قدیمی را داشت,
اما چیزی در میان ما تغییر کرده بود.
چیزی که حتی خواب هم نمیتوانست پنهانش کند.
تو دیگر سهمی از زندگی من نداشتی,
و من فقط تماشایت میکردم,
مثل کسی که میداند چیزی را برای همیشه از دست داده,
اما هنوز دلش نمیخواهد باورش کند.
هر لحظه‌ی آن خواب برایم سنگین بود.
نه به خاطر اینکه دلم می‌خواست دوباره برگردی,
بلکه به خاطر اینکه خواب هم نتوانست انکار کند
که رفتنت چه چیزی را در من جا گذاشت.
خوابم دوباره نشانم داد که تو درد بودی برای من,
دردی که زمانی با تمام وجود دوستش داشتم
و حالا فقط خاطره‌ ای از آن مانده است.
شاید عجیب باشد,
اما بعضی آدم‌ ها حتی وقتی از زندگی‌ مان میروند,
باز هم راهی برای برگشتن پیدا می‌کنند.
نه با قدم‌هایشان,
بلکه با خاطره‌هایشان, با خواب‌ ها,
با همان لحظه‌ های کوتاهی که ناگهان همه‌ چیز را به یادمان می‌ آورند.
حالا خیلی وقت است که میگذرد...
خیلی وقت است که تو نیستی,
خیلی وقت است که زندگی بدون تو ادامه پیدا کرده
و من هم یاد گرفته‌ ام نبودنت را میان روز هایم جا بدهم.
اما دیشب, برای چند لحظه,
تمام آن فاصله از بین رفت.
تو دوباره در خوابم بودی
و من دوباره همان آدمی شده بودم
که هنوز نمیدانست با خاطره‌ی تو چه کند.
صبح که بیدار شدم,
تو رفته بودی,
مثل همیشه.
فقط این بار, چیزی از تو با خودم به صبح آوردم,
یادآوریِ تلخِ اینکه بعضی آدم‌ ها
حتی وقتی دیگر در دنیای ما نیستند,
گاهی هنوز میتوانند
در خوابمان ظاهر شوند
و برای چند لحظه, تمام گذشته را زنده کنند.

نامه‌ ای میان دیگر نامه‌ها. با نام تو, برای کسی که دیگر در زندگی‌ ام نبود.