و وقتی صبح از راه رسید, هوسوک تنها از خواب بیدار شد.
با دو فنجان قهوه روی میز, و اسمی که هیچکس جز او نمیشناخت.
- دکتر میگه باید بین خیال و حقیقت مرز بذارم. ولی مگه عشق خودش مرز داره؟
+ عشق مرز رو میسوزونه... بعدش فقط خاکستر میمونه, و یه اسم روی دیوار.
- اگه یه روز یادم بره تو کی هستی, منو دوباره پیدا میکنی؟
+ اگه تو فقط توهم باشی, منم نمیخوام خودمو بشناسم.
- شاید ما دو تا سایه ایم از یه عشق قدیمی...شاید هر بار که یکی از ما بیدار میشه, اون یکی ناپدید میشه.
+ پس نذار بیدار شیم.
و وقتی صبح از راه رسید, هوسوک تنها از خواب بیدار شد.
با دو فنجان قهوه روی میز, و اسمی که هیچکس جز او نمیشناخت.
1
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
- دکتر میگه باید بین خیال و حقیقت مرز بذارم. ولی مگه عشق خودش مرز داره؟ + عشق مرز رو میسوزونه... بعدش فقط خاکستر میمونه, و یه اسم روی دیوار. - اگه یه روز یادم بره تو کی هستی, منو دوباره پیدا میکنی؟ + اگه تو فقط توهم باشی, منم نمیخوام خودمو بشناسم. - شاید…
هوسوک فردی هستش که دچار اسکیزوفرنیه.. شخصیت " + " یونگی هستش که ساخته ذهن و توهم هوسوکه.
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
هوسوک فردی هستش که دچار اسکیزوفرنیه.. شخصیت " + " یونگی هستش که ساخته ذهن و توهم هوسوکه.
میتونید کاملش رو از تلگراف بخونید اگه دوست داشتید، یکی از نوشته های قدیمیمه.
همیشه نقابی بر چهره داشتم. نقابی از جنس بیتفاوتی, از جنس خونسردی و آرامشی ساختگی. هیچکس جایی در قلبم نداشت و هیچکس آنقدر نزدیک نبود که بتواند پشت این نقاب را ببیند.
اما در آن چشمان تو چه بود که توانست تمام دیوارهایم را فرو بریزد؟ چه داشتی که نقابم را برداشت و قلبی را که سالها از هر احساسی دور مانده بود, اسیر خود کرد؟
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
اما در آن چشمان تو چه بود که توانست تمام دیوارهایم را فرو بریزد؟ چه داشتی که نقابم را برداشت و قلبی را که سالها از هر احساسی دور مانده بود, اسیر خود کرد؟
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
فرشتهای که بالی نداشت, اما آغوشش امن ترین جای دنیا برای من بود. شاید همهی فرشتهها بال نداشته باشند. گاهی یک لبخند کافی ست تا گرمای زندگی را دوباره به قلبت برگرداند. گاهی یک نفر, بدون آنکه بداند, تمام معنای آرامش تو میشود.
1
به نام او که هم جنون ست و هم مرهم.
اویی که زخم میزند و بهتر از هر مرهمی التیام میبخشد.
لبخندش دوای درد است و غمش عذاب جان.
اویی که پیچ موهایش صیادِ دل است و
سیاهچالهی چشمانش, اسیرکنندهی روح.
اویی که صدایش آرامشِ شب های بی قرار ست
و سکوتش, آغاز هزار فکر.
نزدیک که میشود, عقل را میگیرد و دور که میشود,
تمام جانم به جست و جویش می افتد.
به نام او که نمیدانم فرشته ست یا عذاب.
فقط میدانم از وقتی آمد, دیگر چیزی در من مانند قبل نبود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
مگر چشم های او چه داشت که حتی شیطان را وادار به نجات کرد؟!
از همان ابتدا, کارش وسوسه بود و پلیدی.
آمده بود تا آدم ها را به گناه بکشاند, تا راهشان را به سمت تاریکی کج کند و چیزی از پاکیشان باقی نگذارد.
شیطان بود.
و مگر از شیطان جز گمراهی چه انتظاری میرفت؟
اما چه شد که وقتی نگاهش به آن پسر افتاد, تمام آنچه برایش ساخته بودند رنگ باخت؟
چرا دست هایی که روزی برای کشاندن آدم ها به تاریکی دراز میشد, حالا تنها میخواستند او را از تاریکی دور نگه دارند؟
چه شد که برای نخستین بار, وسوسه نکرد.
نجات داد؟
شاید عشق, تنها گناهی بود که شیطان نمیدانست چگونه مرتکبش شود.
او آمده بود تا فرشته ها را به سقوط بکشاند,
اما در میان تمام آدم هایی که میتوانست گمراه کند, یکی را پیدا کرد که دلش نمیخواست حتی یک قدم از نور دور شود.
پس برای او, شیطان بودن را کنار گذاشت.
نه برای اینکه پاک شده بود,
بلکه چون برای نخستین بار, چیزی داشت که حاضر بود به خاطرش خودش را به آتش بکشد.
و شاید عجیبترین حقیقت دربارهی شیطان همین باشد.
گاهی شیطان عاشق میشود,
و عشق, او را بیشتر از هر گناهی به نابودی میکشاند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- خیلی کم حرفی، مگه نه؟
+ صدای من فقط برای توئه.
'I do talk but only for you'