𝖨 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝗇𝗈𝗍 𝗍𝗈 𝖿𝖾𝖺𝗋 𝖽𝖾𝖺𝗍𝗁, 𝖻𝗎𝗍 𝖨 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝗁𝗈𝗐 𝗍𝗈 𝗅𝗂𝗏𝖾 𝖺𝗐𝖺𝗒 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗒𝗈𝗎; 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝖽𝖺𝗐𝗇 𝗋𝖾𝗆𝗂𝗇𝖽𝗌 𝗆𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖺𝗇 𝖾𝗍𝖾𝗋𝗇𝗂𝗍𝗒 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗎𝗌.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
2
HUH?! (feat. j-hope)
Agust D
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
برای تو مینویسم؛
برای کسی که رفت, اما رفتنش هیچ وقت تمام نشد.
تو رفتی, اما خاطراتت هنوز جایی میان روز های من نفس میکشند. هنوز بعضی شب ها, بی دلیل به گذشته برمیگردم و با خودم فکر میکنم شاید هنوز میشد ادامه داد, شاید هنوز چیزی برای نجات دادن باقی مانده بود.
اما تو با خودت چیزی را بردی که دیگر پیدا نشد؛ قلبی که زمانی به بودن تو ایمان داشت.
بعد از تو, لبخندها دیگر شبیه قبل نبودند. خندهها میآمدند, اما معنایشان جا مانده بود؛ همانجایی که آخرین بار تو ایستاده بودی.
من ماندم و خاطراتی که هرگز یاد نگرفتند فراموش شوند.
و تو رفتی, بیآنکه بدانی بعضی آدمها حتی وقتی از زندگیمان میروند, از قلبمان بیرون نمیروند.
- نامهای از میان کلماتی که دیگر مخاطبی برایشان نیست.
1
+ هـفت سـال گـذشت, امـا بـعضی زخـم هـا, بـا گـذشت زمـان فـقط عـمیق تـر مـی شوند.
- و بـعضی آدم هـا, هرچـقدر هـم دور شـوند, هـنوز چـیزی بـرای فـراموش کـردنِ یـکدیـگر نـدارند.
- و بـعضی آدم هـا, هرچـقدر هـم دور شـوند, هـنوز چـیزی بـرای فـراموش کـردنِ یـکدیـگر نـدارند.
1
و وقتی صبح از راه رسید, هوسوک تنها از خواب بیدار شد.
با دو فنجان قهوه روی میز, و اسمی که هیچکس جز او نمیشناخت.
- دکتر میگه باید بین خیال و حقیقت مرز بذارم. ولی مگه عشق خودش مرز داره؟
+ عشق مرز رو میسوزونه... بعدش فقط خاکستر میمونه, و یه اسم روی دیوار.
- اگه یه روز یادم بره تو کی هستی, منو دوباره پیدا میکنی؟
+ اگه تو فقط توهم باشی, منم نمیخوام خودمو بشناسم.
- شاید ما دو تا سایه ایم از یه عشق قدیمی...شاید هر بار که یکی از ما بیدار میشه, اون یکی ناپدید میشه.
+ پس نذار بیدار شیم.
و وقتی صبح از راه رسید, هوسوک تنها از خواب بیدار شد.
با دو فنجان قهوه روی میز, و اسمی که هیچکس جز او نمیشناخت.
1
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
- دکتر میگه باید بین خیال و حقیقت مرز بذارم. ولی مگه عشق خودش مرز داره؟ + عشق مرز رو میسوزونه... بعدش فقط خاکستر میمونه, و یه اسم روی دیوار. - اگه یه روز یادم بره تو کی هستی, منو دوباره پیدا میکنی؟ + اگه تو فقط توهم باشی, منم نمیخوام خودمو بشناسم. - شاید…
هوسوک فردی هستش که دچار اسکیزوفرنیه.. شخصیت " + " یونگی هستش که ساخته ذهن و توهم هوسوکه.
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
هوسوک فردی هستش که دچار اسکیزوفرنیه.. شخصیت " + " یونگی هستش که ساخته ذهن و توهم هوسوکه.
میتونید کاملش رو از تلگراف بخونید اگه دوست داشتید، یکی از نوشته های قدیمیمه.
همیشه نقابی بر چهره داشتم. نقابی از جنس بیتفاوتی, از جنس خونسردی و آرامشی ساختگی. هیچکس جایی در قلبم نداشت و هیچکس آنقدر نزدیک نبود که بتواند پشت این نقاب را ببیند.
اما در آن چشمان تو چه بود که توانست تمام دیوارهایم را فرو بریزد؟ چه داشتی که نقابم را برداشت و قلبی را که سالها از هر احساسی دور مانده بود, اسیر خود کرد؟
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
اما در آن چشمان تو چه بود که توانست تمام دیوارهایم را فرو بریزد؟ چه داشتی که نقابم را برداشت و قلبی را که سالها از هر احساسی دور مانده بود, اسیر خود کرد؟
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
فرشتهای که بالی نداشت, اما آغوشش امن ترین جای دنیا برای من بود. شاید همهی فرشتهها بال نداشته باشند. گاهی یک لبخند کافی ست تا گرمای زندگی را دوباره به قلبت برگرداند. گاهی یک نفر, بدون آنکه بداند, تمام معنای آرامش تو میشود.
1