نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
پیامی به ملت ایران به مناسبت انتخابات ۱۵ تیر ۱۴۰۳


انتخابات هشت تیرماه ۱۴۰۳، پیام‌های مهم و متعددی دربر داشت که اینجا فرصت پرداختن به همهٔ آن‌ها نیست. از جمله نتایج برآمده از این رویداد مهم آن بود که مشخص شد درصد بزرگی از جمعیت صاحب رای کشور، یا آیندهٔ مطلوب خود را در میان هیچ‌کدام از چهره‌های تایید‌شده ندیدند؛ یا نامزدها را در جایگاهی ارزیابی نکردند که بتوانند به آنچه می‌گویند عمل کنند؛ یا  می‌خواستند به مسالمت‌آمیزترین شکل ممکن، بگویند که خواستارِ تغییراتی بسیار بزرگ‌تر هستند.
نمی‌توان کتمان کرد که بخشی از آنانی هم که رای دادند، در حوزه‌هایی، با گروه اول، هم‌نظر بودند؛ مگر در این نکته که، هنوز رگه‌هایی از امیدِ به بهبود در دل داشتند. شاید همهٔ پیام‌ها را بتوان در این عبارت کوتاه اما بسیار هشداردهنده خلاصه کرد که؛ بخش بزرگی از جامعه، این صندوق رای -که می‌تواند مسالمت‌آمیزترین و کم‌هزینه‌ترین ابزار برای حل مشکلات بزرگ از جمله تعارض منافع باشد- را، ناتوان از انجام ماموریت یادشده ارزیابی می‌کنند.
اینکه آیا همهٔ پیام‌هایی که در رخداد روز ۸ تیرماه، توسط مردم داده شد، شنیده هم شده است یا نه را آینده آشکار خواهد کرد. آیا این پیام مهم شنیده شد که ظرفیت‌های در اختیار، برای ایجاد تغییراتی حتی اندک و تدریجی، ولی پایدار و ماندگار در زندگی مردم، در حال زوال است؟
ما در مناسبت‌های دیگر، هشدار داده‌ایم که التهاب‌های بزرگ خارجی در کنار چالش‌های عظیم اقتصادی در حوزه‌های آب، انرژی، بودجه و فرابودجه، بانک، صندوق‌های بازنشستگی، و فقر و نابرابری، در یک طرف و التهاب‌های عمیق سیاسی، فرهنگی و اجتماعیِ داخلیِ برآمده از شکاف در حال بزرگ‌تر شدن بین‌نسلی در طرف دیگر، جامعهٔ ایران را بسیار ناپایدار کرده است. این شکنندگی ناشی از آن است که حسب تجربه، گروه‌های بزرگی از زنان، جوانان و بخش بزرگی از قشر متوسط، کسانی را که رای و نظر آن‌ها را در نظام حکمرانی نمایندگی و پیگیری کنند، نمی‌یابند.
لازم می‌دانیم توجه هم‌وطنان گران‌قدر را به این نکتۀ مهم جلب کنیم که زمین بازی انتخابات روز ۱۵ تیر با انتخابات روز  ۸ تیر متفاوت‌است. کارکرد انتخابات ۱۵ تیر، به‌طور کامل و بسیار تعیین‌کننده، پیش‌گیرانه و سلبی است. این انتخابات به‌طور ناگزیر، نه برای بیان خواسته‌ها، بلکه برای اعلام ناخواسته‌هاست. برای پیش‌گیری از تحمیل هزینه‌های بیشتر بر تن نحیف ایران عزیز و ممانعت از حاکــم شدن باورها و سیاست‌هایی است که بارها نخواستن آن‌ها فریاد زده شده است.
از نظر ما، ابعاد بزرگ مشکلات خارجی و خطرات بزرگ‌تر پیش روی مرتبط با آن، در کنارِ شکاف‌های عمیق و واگرای ناشی از ناترازی‌های مالی و زیست‌محیطی، ظرفیتی را برای تحمل ضربات ناشی از رویکردهای پرهزینه‌ در روابط خارجی و آزمودن ایده‌های توهم‌آلود و علم‌ستیز در مواجهه با مشکلات داخلی، باقی نگذاشته است.
از این‌رو، خاضعانه از شمـا ملت شریف ایران، به ویژه زنان و جوانان، دعـوت می‌کنیم، صرفاً برای کاهش احتمال مواجه‌شدن با بحران‌های غیرقابل کنترل و افتادن در مسیر صعب بدون بازگشت، در انتخابات تعیین‌کنندهٔ روز ۱۵ تیر شرکت کنید.

داود سوری- محمد طبیبیان- موسی غنی‌نژاد- فرهاد نیلی- مسعود نیلی
👍5👎2
درباره ورود علم آمار به ایران

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
درباره ورود علم آمار به ایران @Rwriter
درباره ورود علم آمار به ایران

عبدالغفار نجم الملک (متولد 1220 و متوفی 1282)، استاد دار الفنون بود که اولین رساله فارسی درباره آمار به نام «رساله علم استاتیستیک» را به رشته تحریر در آورد. او که استاد دارالفنون بود، اولین سرشماری تهران را تحت عنوان نفوس دارالخلافه انجام داد. گفتنی است که نجم الملک اولین نقشه نسبتا دقیق شهر تهران را نیز تنظیم کرده است.

او در رساله علم استاتیستیک می‌نویسد:

"مساله تشخیص عدد نفوس، متعلق است به علمی که آن را به فرانسه استاتیستیک گویند و در آن علم بحث می شود از وسعت و جمعیت و زراعت و صناعت و تجارت و غیره از هر ممکت به ازای تاریخ مشخص که اغب حالت حایه مملکت است و بسا باشد که آن را موازنه کنند با حات ماضیه که به ازای تواریخ مشخصه در دست است تا نتایج بزرگ حاصل نمایند. و چون این علم یکی از علومی است که دانستنش برای عامه ناس و خاصتا برای اولیای هر دولت کمال ضرورت دارد، هر دولت ستاتیستیکی برای مملکت خود ترتیب داده و از استاتیستیک دول دیگر نیز کمال آگاهی دارد.
پس استاتیستیک صحیح باید مربوط باشد به وقت مشخص، ...، و چون این عمل را وقت به وقت تکرار کنند ... جنان رشته [ای از وقایع ثبت شده به دست می آید] که بتوان از روی آن اسباب و عل ثابته و معلولات آنها را استنباط نمود..[.و] از آن روی قانون تقدیر و بخت آدمی به دست می آید و می توان از آن روی استنباط نمود اسباب و عللی را که دخالت دارند در ترقی و نیکبختی بعضی ممالک و تصرف نمود در اسبابی که تغییرشان به دست ما باشد."

https://t.me/Rwriter/811
👍2
If [Tom] had been a great and wise philosopher, like the writer of this book, he would now have comprehend that Work consists of whatever a body is obliged to do, and that Play consists of whatever a body is not obliged to do. And this would help him to understand why constructing artificial flowers or performing on a treadmill is work, while rolling tenpins, or climbing Mont Blanc is only amusement.

From
The Adventures of Tom Sawyer
By Mark Twain
This book first arose out of a passage in Borges, out of the laughter that shattered, as I read the passage, all the familiar landmarks of my thought – our thought, the thought that bears the stamp of our age and our geography – breaking up all the ordered surfaces and all the planes with which we are accustomed to tame the wild profusion of existing things, and continuing long afterwards to disturb and threaten with collapse our age-old distinction between the Same and the Other. This passage quotes a ‘certain Chinese encyclopaedia’ in which it is written that ‘animals are divided into: (a) belonging to the Emperor, (b) embalmed, (c) tame, (d) sucking pigs, (e) sirens, (f) fabulous, (g) stray dogs, (h) included in the present classification, (i) frenzied, (j) innumerable, (k) drawn with a very fine camelhair brush, (l) et cetera, (m) having just broken the water pitcher, (n) that from a long way off look like flies’. In the wonderment of this taxonomy, the thing we apprehend in one great leap, the thing that, by means of the fable, is demonstrated as the exotic charm of another system of thought, is the limitation of our own, the stark impossibility of thinking that.

From "The Order of Things" by Michel Foucault

این کتاب ابتدا از بخشی در [نوشته‌های] بورخس به وجود آمد؛ از خنده‌ای که هنگام خواندنش، تمامی نقاط آشنای اندیشه‌ام را، اندیشه‌ی ما را، اندیشه‌ای که مهر دوران و جغرافیای ما را بر خود دارد، شکست. این اندیشه، تمامی سطوح و تمامی ابعادی را که با آن‌ها عادت کرده‌ایم تا وفور و تنوع چیزهای موجود را رام کنیم، می‌شکند. و این خنده به اینجا ختم نمی‌شود بلکه ادامه می‌دهد تا مرز بینِ تمایز قدیمی شبیه (Same) و دیگری (Other) را تهدید به فروپاشی کند. این بخش به یک "دائره‌المعارف چینی" خاص اشاره می‌کند که در آن نوشته شده "حیوانات به این دسته‌ها تقسیم می‌شوند: (الف) متعلق به امپراتور، (ب) مومیایی شده، (پ) اهلی، (ت) بچه‌خوکان، (ث) پریان، (ج) خارق‌العاده، (چ) سگ‌های ولگرد، (ح) شامل دسته‌بندی فعلی، (خ) دیوانه‌وار، (د) بی‌شمار، (ذ) با قلم‌موی بسیار نازک کشیده شده، (ر) و غیره، (ز) تازه از آب کشیده شده، (ژ) آن‌هایی که از فاصله دور به مگس‌ها شباهت دارند." در حیرت از این طبقه‌بندی، چیزی که در یک جهش بزرگ درک می‌کنیم، چیزی که از طریق این افسانه به شکل یک نظام اندیشه متمایز و جذاب نمایان می‌شود؛ محدودیت نظام خودمان، و ناتوانی کامل در اندیشیدن به چنین چیزی است.

از کتاب «نظم چیزها» نوشته میشل فوکو

@Rwriter
Now he found out a new thing—namely, that to promise not to do a thing is the surest way in the world to make a body want to go and do that very thing.

From
The Adventures of Tom Sawyer
By Mark Twain
👌1
Harpagus bowed low when he heard what the king said, and went home much pleased with his invitation to dinner on so happy an occasion: it was a great thing, he thought, to have come off so lightly. As soon as he reached home, he sent his son – his only son, a boy of about thirteen years old – to Astyages’ palace, with instructions to do whatever the king should command. Then in high glee he told his wife everything that had occurred.
When Harpagus’ son arrived at the palace, Astyages had him butchered, cut up into joints and cooked, roasting some, boiling the rest, and having the whole properly prepared for the table. Dinner-time came and the guests assembled, with Harpagus amongst them. Dishes of mutton were placed in front of Astyages and of everybody else – except Harpagus. To Harpagus was served the flesh of his son: all of it, except the head, the hands, and the feet, which had been put separately on a platter covered with a lid.
When Harpagus thought he had eaten as much as he wanted, Astyages asked him if he had enjoyed his dinner. He answered that he had enjoyed it very much indeed, whereupon those whose business it was to do so brought in the boy’s head, hands, and feet in the covered dish, stood by Harpagus’ chair and told him to lift the lid and take what he fancied. Harpagus removed the cover and saw the fragments of his son’s body. As he kept control of himself and did not lose his head at the dreadful sight, Astyages asked him if he knew what animal it was whose flesh he had eaten. ‘I know, my lord,’ was Harpagus’ reply; ‘and for my part – may the king’s will be done.’ He said no other word, but took up what remained of the flesh and went home, intending, I suppose, to bury all of it together. And that was how Harpagus was punished.

From The Histories by Herodotus ( Written at 430 BC)

هارپاگوس وقتی که شنید شاه چه گفت، با احترام سر فرود آورد و با خوشحالی به خانه بازگشت و از دعوت به شام در چنین موقعیتی شادمان شد: فکر کرد که این اتفاق برای او بسیار خوب بوده است. به محض رسیدن به خانه، پسرش - تنها پسرش که حدود سیزده ‏سال داشت - را به قصر آستیاگس (ایشتوویگو پدربزرگ کورش کبیر) فرستاد و به او دستور داد هر چه شاه فرمان دهد انجام دهد. سپس با خوشحالی به همسرش هر آنچه رخ داده بود را گفت.
وقتی پسر هارپاگوس به قصر رسید، آستیاگس فرمان داد او را مثله کنند، بدنش را به قطعاتی تقسیم کنند و او را بپزند؛ برخی قطعات بدن او را کباب کردند و بقیه را جوشانند و تمام آن‌ها را برای سرو غذا آماده کردند. زمان شام فرا رسید و مهمانان جمع شدند، و هارپاگوس نیز در میان آن‌ها بود. بشقاب‌هایی از گوشت گوسفند در برابر آستیاگس و دیگران قرار گرفت - به جز هارپاگوس. برای هارپاگوس گوشت پسرش سرو شد: تمام آن، به جز سر، دست‌ها و پاها که به طور جداگانه روی سینی‌ای با درپوش قرار داده شده بود.
وقتی هارپاگوس فکر کرد که به اندازه کافی خورده است، آستیاگس از او پرسید آیا از شامش لذت برده است؟ او پاسخ داد که بسیار لذت برده است، سپس کسانی که وظیفه داشتند بشقاب پوشیده‌ای را که در آن سر، دست‌ها و پاهای پسرش بود، آوردند و در کنار صندلی هارپاگوس ایستادند و به او گفتند که درپوش را بردارد و هر چه را دوست دارد بردارد. هارپاگوس درپوش را برداشت و قطعات بدن پسرش را دید. او خود را کنترل کرد و از دیدن این منظره وحشتناک دچار سردرگمی نشد. آستیاگس از او پرسید آیا می‌داند چه حیوانی را خورده است؟ هارپاگوس پاسخ داد: «می‌دانم، ای سرور من؛ و به نظر من – خوشا اراده شاه انجام شود.» او دیگر هیچ کلمه‌ای نگفت، بلکه آنچه از گوشت باقی مانده بود را برداشت و به خانه رفت، به گمانم قصد داشت تمام آن را با هم دفن کند. و هارپاگوس اینگونه مجازات شد.

از کتاب تواریخ نوشته هرودوت (430 سال پیش از میلاد مسیح)

@Rwriter
👏4
A particularly germane example occurs in the Rassam Cylinder, which belongs to the same literary genre as the Cyrus Cylinder and includes a memorialization Ashurbanipal’s suppression of the revolt led by his brother Shamash-shum-ukin in 648 BCE:

"Out of hunger, the flesh of their sons and daughters they ate . . . Afterward, I ripped out the tongues of those officers whose mouths had blasphemed against Ashur, my master, and then slaughtered them; any soldiers found still alive were flogged in front of the winged bulls built by Sennacherib, my grandfather; I whipped them on Sennacherib’s tomb, and then tossed their quivering flesh for the jackals, the birds, and the fish to eat. In this way I placated the wrath of the gods who had become incensed by their ignominious deeds."

From Discovering Cyrus: The Persian Conqueror Astride the Ancient World by Reza Zarghami

یک مثال بسیار مرتبط در کتیبه استوانه‌ای رَسام رخ می‌دهد که به همان شیوه نوشتاری استوانه کوروش نگاشته شده است و شامل یادبودی از سرکوب شورشی توسط آشوربانیپال (آخرین پادشاه آشوریان) است که به رهبری برادرش، شمش-شوم-اوکین در سال ۶۴۸ قبل از میلاد رخ داد:
«از گرسنگی، گوشت پسران و دختران خود را خوردند... بعداً، زبان‌های آن افسرانی که علیه آشور، سرور من، کفر گفته بودند را از حلقومشان بیرون کشیدم و سپس آنها را کشتم؛ هر سربازی که زنده مانده بود در مقابل گاوهای بال‌دار ساخته شده توسط سناخریب، پدربزرگم، شلاق خورده شد؛ آنها را بر روی مقبره سناخریب شلاق زدم و سپس گوشت لرزانشان را برای کفتارها، پرندگان و ماهی‌ها انداختم تا بخورند. به این ترتیب، خشم خدایانی را که از اعمال ننگین آنها خشمگین شده بودند، آرام کردم.»

از کتابِ کشف کوروش: فاتح ایرانی بر فراز جهانِ باستان نوشته رضا ضرغامی

@Rwriter
👌2
جمشید: اول امیدواری زیاد من کار را خراب کرد.
ضحاک: امیدواری به چی؟
جمشید: که دنیا هر چیز سالم و تازه را خیلی راحت می پذیرد.
ضحاک: دوم؟
جمشید: اعتماد به دیگران.
ضحاک: اعتماد به کی ها؟
جمشید: به اون‌هایی که تمام شبانه روز مثل پروانه دور و بر من می‌گشتن.
ضحاک: کی‌ها بودن؟
جمشید: همونایی که الان دوروبر تو هستن.

تکه‌ای نمایشنامه ضحاک نوشته غلامحسین ساعدی

@Rwriter
5
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
Created and Designed By Saleh Rostami.png
☆یکی از قابل انتظار‌ترین نوبل‌ها


جایزه نوبل اقتصاد به دارون عجم اغلو و دو همکارش یعنی سایمون جانسون و جیمز رابینسون داده شد. نام عجم اغلو همیشه برای این جایزه بر سر زبان‌ها بود، به طوری که در سال‌های اخیر بعضی‌ها گمان می‌کردند این جایزه قرار نیست به این اقتصاددان ترکیه‌ای الاصل برسد.

پیشتر در این کانال درباره آخرین کتاب عجم اغلو یعنی قدرت و پیشرفت مطلبی را نوشته بودم. تحقیقات عجم اغلو در زمینه نقش نهادها بر توسعه و پیشرفت کشورها، تاثیر تاریخی استعمار بر وضعیت کنونی جهان و همچنین مطالعات اون در زمینه تاثیر هوش مصنوعی بسیار حائز اهمیت اند.

@Rwriter
👌1
▫️یک شگفتی بی‌نظیر

شاید به عنوان کسی که عاشق داستان و داستان‌نویسی است، کتاب The Storytelling Animal را با سوگیری قضاوت کنم: منتها این یکی از معدودترین کتاب‌هایی است که دوست دارم به هر کسی که از نزدیک می‌بینم بگویم: به خودت لطف کن و این کتاب را بخوان! انسان حیوان قصه گو، که البته من به انگلیسی خواندمش و نمی‌دانم ترجمه عباس مخبر از این کتاب چقدر خوب و دقیق باشد و البته بدون سانسور (به خاطر اشارات فراوان این کتاب به سکس، پورن و مسائلی از این دست)، ذیل یک ادعای محوری نوشته شده است: داستان همه چیز بشر است و انسان بدون داستان، فاقد تمدن، اندیشه و هستی است. درواقع یک نوع بازنگری از سخن معروف دکارت بدین شکل که: من چون قصه می‌گویم، می‌خوانم و می‌شنوم، انسان هستم و لاغیر. جاناتان گاشال در این کتابِ پژوهشی با استناد به منابع بی‌شمار و معتبر استدلال می‌کند که انسان، دانش بشری او و زندگی انسانی تنها در جهان داستان معنا دارد و تنها در این کالبد است که قابل انتقال و فهم است.

@Rwriter
6
نقاب از نقاب افتاد


سقط القناع... عن القناع... عن القناع...
سقط القناع...
لا إخوة لك يا أخي، لا أصدقاء!
يا صديقي... لا قلاع!
لا الماء عندك، لا الدواء، لا السماء، ولا الدماء...
ولا الشراع، ولا الأمام، ولا الوراء...
حاصر حصارك... لا مفرُّ!
سقطت ذراعك، فالتقطها!
واضرب عدوك... لا مفر...
وسقطتُ قربك، فالتقطني!
واضرب عدوك بي، فأنت الآن:
حرٌّ
حرٌّ
وحرٌّ
قتلاك... أو جرحاك فيك ذخيرة!
فاضرب بها! اضرب عدوك... لا مفرُّ!
أشلاؤنا أسماؤنا... أسماؤنا أشلاؤنا
حاصر حصارك بالجنون!
وبالجنون!
وبالجنون!
ذهب الذين تحبهم، ذهبوا...
فإما أن ( تكون )
أو ( لا تكون )
سقط القناع عن القناع
سقط القناع، ولا أحد إلّاك في هذا المدى المفتوح للأعداء والنسيان!
فاجعل كل متراس بلد!
لا... لا أحد
سقط القناع...
عَرَبٌ أطاعوا رومَهم...
عرب وباعوا روحهم...
عرب... وضاعوا
سقط القناع عن القناع
سقط القناع...


نقاب از نقاب افتاد
هیچ برادری نداری ای برادر، هیچ دوستی ای دوست
نه آبی در دست داری، نه مرهمی، نه آسمانی و نه خون

نه بادبانی و نه آینده‌ای و نه گذشته‌ای
محاصره‌ات را محاصره کن
هیچ گریزی نیست

بازویت افتاد، برش دار
و با آن دشمنت را بزن

هیچ گریزی نیست

من در کنارت افتادم، مرا بردار و با من دشمنت را بزن

و اکنون آزادی
آزادِ آزاد

کشته‌هایت...
یازخمی‌هایت...
در تو ذخیره‌ای هستند پس با آن‌ها به دشمنت حمله کن

هیچ راه گریزی نیست

پاره‌های تن ما نام‌های ما هستند.
نام‌های ما پاره‌های تن ما هستند.

محاصره‎ات را با جنون بگیر
و با جنون
و با جنون

آن هایی که دوستشان داری رفتند
پس باشی یا نباشی نقاب از نقاب افتاد
نقاب افتاد و هیچ کس جز تو در این گستره باز برای دشمنان و فراموشی نیست.

پس هر سنگری را وطن قرار بده

نه هیچ کس نیست...نقاب افتاد

عرب‌هایی که از رومیانشان اطاعت کردند...عرب‌هایی که روحشان را فروختند...عرب‌هایی که گم شدند...

نقاب از نقاب افتاد

نقاب افتاد

شعری از محمود درویش

@Rwriter
🕊4
All that is gold does not glitter,

Not all those who wander are lost;

The old that is strong does not wither,

Deep roots are not reached by the frost.

From the ashes a fire shall be woken,

A light from the shadows shall spring;

Renewed shall be blade that was broken,

The crownless again shall be king.

From The Lord Of the Rings By J. R. R. Tolkien


هرچه طلاست درخشان نیست،
و هرکه سرگردان است، گم‌گشته نیست؛
آن که پیر است و نیرومند پژمرده نمی‌شود،
ریشه‌های عمیق را سرما نمی‌زند.
از خاکسترها آتشی برخواهد آمد؛
نوری از تاریکی بیرون خواهد آمد؛
تیغ شکسته باید نو شود،
تاج از کف داده، باید که پادشاه شود.

از رمان ارباب حلقه‌ها نوشته جی. آر. آر. تالکین ترجمه رضا علیزاده نشر روزنه

@Rwriter
4
فرهنگ قبرستانی و فرهنگ مرگ پرستی

نگاهی به جنجال اخیر هدیه کفن و آگهی تحریم در تلویزیون جمهوری اسلامی

برای من دادن هدیه مرگ، به یک فرهیخته اجتماعی و یک مجری ارزشمند چیزی فراتر از اشتباه یا بدسلیقگی یک مجری است. بلکه به عنصری در فرهنگ اسلامی یا بهتر بگوییم قرائتی از فرهنگ اسلامی اشاره می‌کند که در آن مرگ اندیشی نه چیزی برای تقدیر زندگی و قدر دانستن از آن، بلکه نوعی مرگ پرستی است. و ما با این فرهنگ بزرگ شده ایم. در مدرسه. در مراسمات مذهبی. در مراسم کفن و دفن. هدیه شدن مرگ نه یک موضوع ساده، بلکه ریشه‌ای عمیق دارد که اگر پی‌اش را بگیری تا ثریایِ سیاست و کهشان اقتصاد ایران هم می‌رود. شاید باید به ادیان باستانی خود برگردیم که در آن غَم و مرگ تقبیح می‌شد و شادی امری واجب بود.

@Rwriter
5👍1
✍️ضحاک تاریخی؟
@Rwriter
1
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
✍️ضحاک تاریخی؟ @Rwriter
🖋ضحاک تاریخی؟

ساقی گازرانی در آثارش به این پرسش تکراری پاسخ می‌دهد: آیا فلان شخصیت داستانی/اسطوره‌ای معادلی در دنیای واقعی دارد؟ این معادل کیست یا چه کسانی هستند؟ در کتاب «ضحاک: تاریخ از دل اسطوره»، گازرانی مانند دیگر آثارش به سراغ یک داستان تاریخی رفته است و این بار نوبت ضحاک است، ضدقهرمانی آشنا برای ما ایرانیان. البته این کتاب مانند دو اثر دیگر گازرانی «آرش» و «کوش پیل دندان» مقاله‌ای است کتاب‌سازی شده. گویی این سنت بازار کتاب است که باید به قامتِ نحیف مقالات به هر نحوی که شده، جامه کتاب بپوشاند.
گازرانی از مرور منابع کهن باستانی شروع می‌کند و به منابع متاخرتر اسلامی می‌رسد و سعی می‌کند بایوگرافی ضحاک و تتور این شخصیت را برای ما بازگوکند. ضحاکی که شخصیتش همیشه کارکردی متفاوت داشته است. ضحاک از موجودی غیر انسانی در منابع دینی ایرانیان قبل از اسلام کم کم هویتی انسانی و زمینی پیدا می‌کند. به گفته گازرانی، کارکرد ضحاک در زمان هخامنشیان، نوعی مشروعیت بخشی به کوروش در برابر آستیاگ، شاه ماد، بوده است. در واقع ضحاک بَدمَنی بوده که کوروشِ فریدونی به نبرد با او برخواسته و حالا به حق، فرمانروای سرزمین ایران گشته است. این کارکرد، اما بعدتر تغییر می‌کند. مثلا در شاهنامه فردوسی، ضحاک در واقع نماد اسطوره‌ایِ پلیدی ِاعرابی است که سه قرن و نیم پیش از فردوسی سرزمین ایران را تصاحب کرده اند. همان رویکردی که شاملو از آن انتقاد می‌کند و به فردوسی اتهام نژاد پرستی می‌زند. به گفته گازرانی ضحاک حتی در قصص الانبیا به شخصیتی مثبت یا حداقل خنثی تبدیل می‌شود و کسی است که نمرود (یا همان فریدون) او را اسیر می‌کند و پس از او به تخت می‌نشیند و با ظلم حکمروایی می‌کند.

این کتاب از این جهت دارای اهمیت است که مخاطبان با خواندنش، اطلاعات ارزشمندی از شخصیت ضحاک در منابع مختلف پیدا می‌کنند. کتاب نیز در انتها، در بخش پیوست، قسمت‌هایی از اصل این منابع را که در آن‌ها ماجرای ضحاک بیان می‌شود آورده است. خواندن و مقایسه این منابع کنارهم درک جالبی از تغییر شخصیت ضحاک در منابعِ نجات یافته از دل تاریخ، به مخاطب می‌دهد.

@Rwriter

https://t.me/Rwriter/826
3👌2
"Some people see a magic trick and say, Impossible! They clap their hands, turn over their money, and forget about it ten minutes later. Other people ask how it worked. They go home, get into bed, toss and turn, wondering how it was done. It takes them a good night's sleep to forget all about it. And then there are the ones who stay awake. running through the trick again and again, looking for that skip in perception, the crack in the illusion that will explain how their eyes got duped; they're the kind who won't rest until they've mastered that little bit of mystery for themselves. I'm that kind."

From Six of Crows by Leigh Bardugo

@Rwriter
1👏1👌1
A legion of horribles, hundreds in number, half naked or clad in costumes attic or biblical or wardrobed out of a fevered dream with the skins of animals and silk finery and pieces of uniform still tracked with the blood of prior owners, coats of slain dragoons, frogged and braided cavalry jackets, one in a stovepipe hat and one with an umbrella and one in white stockings and a bloodstained wedding veil and some in headgear or cranefeathers or rawhide helmets that bore the horns of bull or buffalo and one in a pigeontailed coat worn backwards and otherwise naked and one in the armor of a Spanish conquistador, the breastplate and pauldrons deeply dented with old blows of mace or sabre done in another country by men whose very bones were dust and many with their braids spliced up with the hair of other beasts until they trailed upon the ground and their horses' ears and tails worked with bits of brightly colored cloth and one whose horse's whole head was painted crimson red and all the horsemen's faces gaudy and grotesque with daubings like a company of mounted clowns, death hilarious, all howling in a barbarous tongue and riding down upon them like a horde from a hell more horrible yet than the brimstone land of Christian reckoning, screeching and yammering and clothed in smoke like those vaporous beings in regions beyond right knowing where the eye wanders and the lip jerks and drools.

— Cormac McCarthy, Blood Meridian, or, the Evening Redness in the West


«لشگری از هول‌انگیزان، صدها نفر، نیمه‌برهنه یا در جامه‌هایی از دوران انبار لباس‌ها یا کتاب مقدس، یا در لباس‌هایی برآمده از رویایی تب‌آلود با پوست حیوانات و تزئینات ابریشمی و تکه‌هایی از یونیفورم‌هایی که هنوز با خون صاحبان پیشین رنگین‌اند، پوشیده در پوست اژدهایان کشته‌شده، کت‌های سوارنظام، یکی با کلاه استوانه‌ای و دیگری با چتر و یکی دیگر با جوراب سفید و پیراهن عروسی خون‌آلود و برخی با کلاه‌خودهایی از پر جرثقیل یا چرم خام که شاخ‌های گاو نر یا گاومیش را داشت و یکی با کت کبوترانه‌ای که برعکس پوشیده بود و در غیر این صورت برهنه بود و یکی دیگر در زره یک کنکیستادور اسپانیایی، با سینه‌پوش و زانوبندهایی که از ضربات گرز یا شمشیر در سرزمینی دیگر فرورفته بودند، مردانی که استخوان‌هایشان سال‌ها پیش مرده بودند و موهایشان با موی جانوران دیگر در هم تنیده شده بود، تا بر زمین کشیده می‌شد و گوش‌ها و دم اسب‌هایشان با پارچه‌های رنگی تزئین شده بود، یکی از اسب‌ها سری داشت که سراسر به رنگ قرمز خونین رنگ‌آمیزی شده بود و همه سواران چهره‌هایی غریب و زننده داشتند با رنگ‌آمیزی‌هایی چون دسته‌ای از دلقک‌های سوار، خنده‌های مرگبار، همه در حال زوزه‌کشیدن به زبانی وحشیانه و تاختن بر آنان چون لشگری از دوزخ که از سرزمینی دهشتناک‌تر از سرزمین گوگردیِ داوری مسیحی آمده بودند، جیغ‌زنان و در مه پیچیده، همچون آن موجودات مه‌آلود در سرزمین‌هایی آن‌سوی درک راستین، جایی که چشم سرگردان است و لب‌ها می‌جنبند و کف می‌کنند.»

— کورمک مک‌کارتی، مرز خونین یا سرخی شامگاه در غرب

@Rwriter
2
وداع با شهرزاد: در سوگ ماریوبارگاس یوسا، قصه گوی بزرگ

@Rwriter
😢3
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
وداع با شهرزاد: در سوگ ماریوبارگاس یوسا، قصه گوی بزرگ @Rwriter
وداع با شهرزاد: در سوگ ماریوبارگاس یوسا، قصه‌گوی بزرگ

خردادِ سال 91 بود که کتاب مرگ در آند ماریو بارگاس یوسا رسید دستم. برای منِ عاشق ادبیات و داستان تا آن موقع یوسا، فقط یک اسم بود میان یک عالمه نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات دیگر. وقتی مرگ در آند را خواندم، از خاص بودن این کتاب، از جادویی بودنش، از کاراکتر جالب افسر لیتوما و از قصه عجیبش سخت حیرت زده شدم. بعدها وقتی مقاله «چرا ادبیات؟» یوسا را خواندم، از حجم سواد و نگاه این نویسنده پرویی متعجب ماندم. تقریبا تمامی دوستان صمیمی مَن و آدم‌های نزدیک به من از تاثیر عمیق این نویسنده افسانه‌ای بر دیدگاهایم، نوشته‌هایم و رویاهایم با خبر اند. محال است بخواهم کتاب معرفی کنم و نامی از سه اثر سوربُز، قهرمان فروتن و عصر قهرمانِ این نویسنده نبرم. یادم می‌آید در تعطیلات نوروزی 1401، وقتی داشتم رُمان روزگار سخت را می‌خواندم، چنان پایان رُمان غافل‌گیرم کرد که مو به تَنم سیخ شد. سال گذشته، وقتی در یک همخوانی با عزیزترینم، رُمانِ متاخرِ بادهای یوسا را خواندم و وقتی یادداشت کوتاه این نویسنده را در ذیل آخرین اثرش، یعنی سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم، مطالعه کردم، عمیقا حس کردم که نویسنده محبوبم به زودی از جهان رخت خواهد بَست. و امروز ماریو بارگاس یوسا در 89 سالگی درگذشت.
یوسا، برخلاف بسیاری از نویسندگان ادبی و جایزه‌بگیران نوبل ادبیات، قصه گو است. برای همین خواندن آثارش برای مخاطب جذاب خواهد بود. محتوای سیاسی و تاریخی آثارش هیچگاه باعث نشده تا او فراموش کُند که مقام اصلی‌اش تکیه زدن جای شهرزاد است. بعضی آثار یوسا مانند رُمان گفتگو در کاتدرال و خانه سبز با وجود اینکه دارای فُرم‌های پیچیده‌ای هستند، به لحاظ داستانی جذاب اند و مخاطب را بیش از حَد درگیر بازی‌های فُرمی نکرده و به او احترام می‌گذارند.
یوسا از دنیا رَفت، اما آثارش همچنان مخاطبانی بسیار خواهد داشت. چیره‌دَستی این نویسنده پرویی قطعا الگویی خواهد بود برای نویسندگان آثار بعدی‌اش.

@Rwriter

https://t.me/Rwriter/830
5🕊1