"آنک ارو، آن یکتا که در آردا او را ایلوواتار مینامند؛ و او نخست آینور را آفرید، قُدسیان را، که ثمره اندیشهاش بودند، و با او بودند پیش از آنکه چیزهای دیگر در وجود آید. و او با آنان سخن گفت، نغمههای آهنگ را بر ایشان خواندن گرفت؛ و آینور در برابر وی خواندند، و او شاد بود. امّا زمانی دراز هر یک به تنهایی میخواندند، یا فقط تنی چند با هم، و باقی به آهنگ گوش میسپردند؛ چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ایلوواتار را درمییافتند که خود نشأت گرفته از آن بودند، و با فهم برادران خویش میبالیدند، امّا به آهستگی. باری همچنان که به هم گوش میسپردند به تفاهمی ژرفتر رسیدند، و همصدایی و همسازیشان فزون گشت. و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغمهای شگرف به ایشان باز نمود، و از چیزهایی بزرگتر و شگفتتر از آنچه تا بهاکنون آشکار گردانیده بود، پرده برگرفت؛ و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت. چنانکه ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند..."
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
❤3
Forwarded from بشنو از نی- صالح فرازی (Saleh)
ظاهرا قرار است تا سالها وضعمان همین باشد: که بعد از تعطیلات و خوشی کریسمس برسیم به هشت ژانویه. به سرنگونی هواپیمایی که خواهران و برادران ما در آن بودند. ظاهرا قرار است این گلو هر سال بغض کند. من ادعای رنج بردن برای انسانیت ندارم و بهخاطر محدودیت بشریام، نمیتوانم مثل مادر ترزا غصهی همه را بخورم. ولی مسافران آن هواپیما همه قوم و خویش و خواهر و برادرم بودند. که به قول دوستی، از میانهی غوغای بیهوده جنگ و "مرگ"خواهی یک حکومت، برای "زندگی" میرفتند آن جانهای عزیز...
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
❤4🕊1
Forwarded from Sharif Today
«ممنوعالتصویر»
#شریفگرافی #ارسالی
📸 تصویر دو نفر از جانباختگان شریفی #هواپیمای_اوکراینی بهخاطر حجاب از روی میز یادبود چهارمین سالگرد این فاجعه در دانشکده #مکانیک از سوی حراست برداشته شد.
🔵 @SharifToday
#شریفگرافی #ارسالی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین ساعات 18 بهمن 1402
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
❤7😢1
تروخیو با حالتی کم و بیش معذب پرسید: «شما به خدا اعتقاد دارید؟» با آن نگاه سرد او را میکاوید و جوابی صریح طلب میکرد:«به زندگی بعد از مرگ؟ به بهشت برای آدمهای خوب و جهنم برای آدمهای بد؟ به این چیزا اعتقاد دارید؟»
انگار هیکل ریزه میزه خواکین بالاگر که زیر این سؤال خرد شده بود، کوچکتر شد. به نظرش آمد که تصویر خودش- با لباس رسمی و کلاه پردار سه گوش و حمایل ریاستجمهوری بر سینه و با نشان محبوبش، نشان اسپانیایی صلیب کارلوس سوم- پشت سر این مرد در قاب طلاییاش ابعادی غول آسا گرفت. رئیس جمهور اسمی مثل آدمی که بخواهد در خفا اعتراف بکند دستهاش را به هم میمالید:
«گاه هست که شک میکنم، عالی جناب. اما سالها پیش به این نتیجه رسیدم که راه دیگری نداریم. ایمان داشتن لازم است. بیخدا بودن ممکن نیست. در دنیایی مثل دنیای ما ممکن نیست. بهخصوص اگر کار خدمت بهمردم باشد و با سیاست سر و کار داشته باشید.»
از رمان سُور بز اثر #ماریو_بارگاس_یوسا ترجمه #عبدالله_کوثری نشر #علم
@rwriter
انگار هیکل ریزه میزه خواکین بالاگر که زیر این سؤال خرد شده بود، کوچکتر شد. به نظرش آمد که تصویر خودش- با لباس رسمی و کلاه پردار سه گوش و حمایل ریاستجمهوری بر سینه و با نشان محبوبش، نشان اسپانیایی صلیب کارلوس سوم- پشت سر این مرد در قاب طلاییاش ابعادی غول آسا گرفت. رئیس جمهور اسمی مثل آدمی که بخواهد در خفا اعتراف بکند دستهاش را به هم میمالید:
«گاه هست که شک میکنم، عالی جناب. اما سالها پیش به این نتیجه رسیدم که راه دیگری نداریم. ایمان داشتن لازم است. بیخدا بودن ممکن نیست. در دنیایی مثل دنیای ما ممکن نیست. بهخصوص اگر کار خدمت بهمردم باشد و با سیاست سر و کار داشته باشید.»
از رمان سُور بز اثر #ماریو_بارگاس_یوسا ترجمه #عبدالله_کوثری نشر #علم
@rwriter
👍4🕊1
... the marketplace for ideas is an imperfect frame for technology choices.... To many people, the word market implies a level playing field in which different ideas try to outcompete each other primarily on their merits. This is not how it happens most of the time.
From Power and Progress: Our Thousand-Year Struggle Over Technology and Prosperity by Daron Acemoğlu & Simon Johnson
بازار ایدهها، قالب ناکاملی برای گزینش فناوری است...از منظر بسیاری از مردم، واژه بازار مساوی است با زمین بازیای که در آن ایدههای گوناگون با یکدیگر رقابت میکنند تا در نهایت صالحترین ایده پیروز شود. اما این اتفاقی نیست که در اکثر اوقات میافتد.
از کتاب قدرت و پیشرفت: نزاغ هزارساله ما بر سر فناوری و بهروزی نوشته دارون عجم اغلو و سایمون جانسون
@Rwriter
From Power and Progress: Our Thousand-Year Struggle Over Technology and Prosperity by Daron Acemoğlu & Simon Johnson
بازار ایدهها، قالب ناکاملی برای گزینش فناوری است...از منظر بسیاری از مردم، واژه بازار مساوی است با زمین بازیای که در آن ایدههای گوناگون با یکدیگر رقابت میکنند تا در نهایت صالحترین ایده پیروز شود. اما این اتفاقی نیست که در اکثر اوقات میافتد.
از کتاب قدرت و پیشرفت: نزاغ هزارساله ما بر سر فناوری و بهروزی نوشته دارون عجم اغلو و سایمون جانسون
@Rwriter
👍3👌2👏1
I've read a lot of Persian in the last year, not just the bombast of Naṣrullāh's adaptation of the book Kalīla va Dimna, but also the entirety of the still more pompous and terribly expansive book Anwār-e Soheyli My interest in Kalīla wa-Dimna leads me to such foolish pursuits.
Of course, if we still had Rūdakī's KwD, that would be something else. The fragments that Asadī has preserved for us (ed. Horn) show that it was an excellent work. But the Persians soon lost their taste for a simple narrative style.
From Nöldeke 1919 Letter to Goldziher
در سال گذشته، خیلی به زبان فارسی متن خواندم. نه فقط اقتباس پرطمطراقِ نصرالله منشی از کتاب کلیکه و دمنه را، بلکه کتاب بیش از حد متظاهر و گزافهگوی انوار سهیلی را نیزخوانده ام. اشتیاق من به کلیله و دمنه مرا به چنین سرگرمیهای احمقانهای سوق میدهد.
البته، اگر حالا کلیله و دمنه رودکی را در دست داشتیم، قضیه فرق میکرد. تکههای که اسدی برای ما نگه داشته (ویرایش هورن)، نشان میدهد که اثری والا بوده است. اما بعد آن کتاب، خیلی زود ایرانیان سلیقه خود را برای یک سبک روایت ساده از دست داده اند.
بخشی از یک نامه که تئودور نلدکه در سال ۱۹۱۹ م به ایگناتس گلدزیهر نوشت (هر دو از بزرگترین ایران شناسان عصر خود بودند.)
@Rwriter
Of course, if we still had Rūdakī's KwD, that would be something else. The fragments that Asadī has preserved for us (ed. Horn) show that it was an excellent work. But the Persians soon lost their taste for a simple narrative style.
From Nöldeke 1919 Letter to Goldziher
در سال گذشته، خیلی به زبان فارسی متن خواندم. نه فقط اقتباس پرطمطراقِ نصرالله منشی از کتاب کلیکه و دمنه را، بلکه کتاب بیش از حد متظاهر و گزافهگوی انوار سهیلی را نیزخوانده ام. اشتیاق من به کلیله و دمنه مرا به چنین سرگرمیهای احمقانهای سوق میدهد.
البته، اگر حالا کلیله و دمنه رودکی را در دست داشتیم، قضیه فرق میکرد. تکههای که اسدی برای ما نگه داشته (ویرایش هورن)، نشان میدهد که اثری والا بوده است. اما بعد آن کتاب، خیلی زود ایرانیان سلیقه خود را برای یک سبک روایت ساده از دست داده اند.
بخشی از یک نامه که تئودور نلدکه در سال ۱۹۱۹ م به ایگناتس گلدزیهر نوشت (هر دو از بزرگترین ایران شناسان عصر خود بودند.)
@Rwriter
👍4🕊1
Forwarded from احساننامه
📚 «ادبیات ممکن است به سلامت روان نویسنده کمک کند و او را از دیوانهشدن نجات بدهد. اما در مورد ارتباطش با خواننده، دستورالعملهای متعددی وجود دارد که باعث اثرگذاری ادبیات روی مخاطبانش هم میشود. البته فکر نمیکنم رستگاری و رهایی، یکی از این تاثیرات باشد. چیزی که ادبیات میتواند انجام بدهد این است که درِ جهانهای خیال را به رویمان باز کند و همین به ما کمک میرساند که وجوه انسانیمان بیشتر رشد کند، حتی شاید بخش تاریک وجودمان را هم کشف کنیم. زمانی در یک برنامهی رادیویی بیبیسی با دوست قدیمیام نادین گوردیمر (نویسنده و فعال سیاسی اهل آفریقای جنوبی و برندهی نوبل ادبیات) حضور داشتم و وقتی از ما سوال شد که چطور ادبیات میتواند جهان را تغییر بدهد، هر دو دقیقاً با کلماتی مشابه جواب دادیم؛ ادبیات خوانندهها را یکبهیک تغییر میدهد.»
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
👍2👌1
شاید هیچ چیز به اندازه ازدواج هنری هشتم با آن بولین، کنیزک درباریاش جهان را تحت تاثیر قرار نداده باشد. احتمالا اگر هنری هشتم با آن بولین ازدواج نمیکرد، قدرت کلیسا هم متعاقبا کم نمیشد و به طبع آن طبقه متوسط در انگلستان رشد نمیکرد و از دل آن توماس نیوکمن (مخترع ماشین بخار) و جرج استفِنسن (پدر حمل و نقل ریلی) بیرون نمیآمد. البته این کوته بینی است که وقایع اواخر قرن هجدم را تنها به آن ازدواج که در نهایت به خیانت آن بولین و اعدامش انجامید، نسبت دهیم. اما قطعا این ازدواج بیتاثیر نبوده است. اگر ما انگلستان آن سالها را با تمام کشورهای اروپایی مقایسه کنیم، میبینیم تنها تفاوتی که باعث شد در انگلستان انقلاب صنعتی روی دهد، هیچ چیز نبود، الان همین ازدواج و رشد طبقه متوسط در این کشور. طبقه متوسطی که از دل آن کارآفرینان نوکیسهای بیرون آمدند که جهان بعد خود را متحول کردند.
@Rwriter
@Rwriter
👍4
اندر باب وقاحت دُوَل غربی
یعنی شما کارد بزن ببین خون میزند بیرون یا خیر؟! فرض کن طرف چندین مرحله رفته است مصاحبه برای پوزیشن PHD. از دانشگاه ETH زوریخ پذیرش گرفته. بعد به خاطر این پذیرش به فرصتهای دیگر PHDاش نه گفته. بعد دم رفتن به او ایمیل زدند که وای ما Sorry و devastated هستیم. الان متوجه شدیم که اتحادیه اروپا دانشجویان دانشگاه شریف را از تحصیل بَن کرده است. بسیار متاسفیم! متاسفیم و کوفت. متاسفیم و مرض. این چه قانونی است که شماها دارید. این هم از دست آورد اپوزوسیون حکومت فعلی که فقط چوب لای چرخ دانشجویان و مردم بدبخت ایران میگذارد. چون عرضه اش در همین حد است! لعنت بر اول و آخرتان! احمقها!
@Rwriter
یعنی شما کارد بزن ببین خون میزند بیرون یا خیر؟! فرض کن طرف چندین مرحله رفته است مصاحبه برای پوزیشن PHD. از دانشگاه ETH زوریخ پذیرش گرفته. بعد به خاطر این پذیرش به فرصتهای دیگر PHDاش نه گفته. بعد دم رفتن به او ایمیل زدند که وای ما Sorry و devastated هستیم. الان متوجه شدیم که اتحادیه اروپا دانشجویان دانشگاه شریف را از تحصیل بَن کرده است. بسیار متاسفیم! متاسفیم و کوفت. متاسفیم و مرض. این چه قانونی است که شماها دارید. این هم از دست آورد اپوزوسیون حکومت فعلی که فقط چوب لای چرخ دانشجویان و مردم بدبخت ایران میگذارد. چون عرضه اش در همین حد است! لعنت بر اول و آخرتان! احمقها!
@Rwriter
😐5👍3😢2
ما هرگز نمیدانیم که چه میخواهیم ، زیرا از آنجا که فقط یک بار زندهایم، این زندگی را نه میتوانیم با زندگیهای پیشین مقایسه و نه با زندگیهای آینده تکمیل کنیم.
از کتاب جسم و جان نوشته #میلان_کوندرا ترجمه #احمد_میرعلایی نشر #فردا
@Rwriter
از کتاب جسم و جان نوشته #میلان_کوندرا ترجمه #احمد_میرعلایی نشر #فردا
@Rwriter
❤5
#معرفی_پادکست
نقش و اهمیت داده و فناوری در طراحی سیاست هوشمند سلامت
اخیرا پادکستی را گوش کردم از مجموعه PolicyCast از دانشگاه هاروارد که در آن سروش ثقفیان و امیتا چاندرا، استادان سیاستگذاری مدرسه حکمرانی هاروارد با یکدیگر درباره اثر تحلیل داده بر روی طراحی سیاستگذاری سلامت هوشمند گفتگو میکنند. پادکست بسیار آموزنده بود و توصیه میکنم آن را گوش کنید. در اینجا مهمترین نکات این پادکست را آورده ام:
۱. تاثیر کووید-۱۹ بر بیمارستانهای روستایی: کووید-۱۹ منجر به بسته شدن بیمارستانهای روستایی شد، که این بیمارستانها محل اشتغال افراد زیادی در حوزه سلامت بودند، که این رخداد منجر به از دست دادن گسترده شغلها و افت اقتصادی در این مناطق شد.
۲. نیاز به سیاستهای بهداشتی مبتنی بر شواهد: تاکید زیادی بر ضرورت اصلاحات بهداشتی مبتنی بر شواهد در این پادکست اتفاق افتاد. هر چند ایدههایی مانند اهدافی که در قانون کاهش تورم (Inflation Reduction Act) برای کاهش قیمت داروها، اما استراتژیهای مبتنی بر شواهد برای دستیابی به این اهداف به طور موثر وجود ندارد.
۳. چالشهای سیستم بهداشتی آمریکا: توافق وسیعی وجود دارد مبنی بر اینکه سیستم بهداشتی ایالات متحده، با وجود هزینههای بالا، نتایج متناسبی ارائه نمیدهد و در مقایسه با سایر کشورهای عضو OECD در شاخصهای مختلف بهداشتی، عملکرد ضعیفی دارد.
۴. فرصتهای ناشی از کووید-۱۹: همهگیری نقاطی را برای بهبود مانند انعطافپذیری بیمارستانها، تخصیص منابع و امکان افزایش استفاده از پزشکی از راه دور و سایر فناوریها نشان داد.
۵. اهمیت دادهها و فناوری: بر اهمیت استفاده بیشتر از دادههای بزرگ، هوش مصنوعی و فناوری برای بهبود ارائه بهداشت، کاهش خطاهای پزشکی و توسعه درمانهای جدید تاکید میشود.
۶. گرایش به سمت بهداشت مبتنی بر ارزش: تاکید بر نیاز به حرکت از سیستم ارائه بهداشت مبتنی بر حجم به سیستمی مبتنی بر ارزش برای بهبود کارایی و نتایج است.
۷. مراقبت بلندمدت و نوآوری: تاکید بر نیاز به راهحلهای مراقبت بلندمدت و ترویج نوآوری در بهداشت، به ویژه در زمینههایی با نیازهای پزشکی برآورده نشده مانند بیماری آلزایمر.
۸. نقش سیاست و تحقیقات: بر ضرورت سیاستهای مبتنی بر تحقیقات و تجزیه و تحلیل دادههای قوی تاکید میشود تا اطمینان حاصل شود که اصلاحات بهداشتی موثر و به نفع جمعیت هستند.
میتوانید فایل اصلی پادکست را اینجا بشنوید.
@Rwriter
نقش و اهمیت داده و فناوری در طراحی سیاست هوشمند سلامت
اخیرا پادکستی را گوش کردم از مجموعه PolicyCast از دانشگاه هاروارد که در آن سروش ثقفیان و امیتا چاندرا، استادان سیاستگذاری مدرسه حکمرانی هاروارد با یکدیگر درباره اثر تحلیل داده بر روی طراحی سیاستگذاری سلامت هوشمند گفتگو میکنند. پادکست بسیار آموزنده بود و توصیه میکنم آن را گوش کنید. در اینجا مهمترین نکات این پادکست را آورده ام:
۱. تاثیر کووید-۱۹ بر بیمارستانهای روستایی: کووید-۱۹ منجر به بسته شدن بیمارستانهای روستایی شد، که این بیمارستانها محل اشتغال افراد زیادی در حوزه سلامت بودند، که این رخداد منجر به از دست دادن گسترده شغلها و افت اقتصادی در این مناطق شد.
۲. نیاز به سیاستهای بهداشتی مبتنی بر شواهد: تاکید زیادی بر ضرورت اصلاحات بهداشتی مبتنی بر شواهد در این پادکست اتفاق افتاد. هر چند ایدههایی مانند اهدافی که در قانون کاهش تورم (Inflation Reduction Act) برای کاهش قیمت داروها، اما استراتژیهای مبتنی بر شواهد برای دستیابی به این اهداف به طور موثر وجود ندارد.
۳. چالشهای سیستم بهداشتی آمریکا: توافق وسیعی وجود دارد مبنی بر اینکه سیستم بهداشتی ایالات متحده، با وجود هزینههای بالا، نتایج متناسبی ارائه نمیدهد و در مقایسه با سایر کشورهای عضو OECD در شاخصهای مختلف بهداشتی، عملکرد ضعیفی دارد.
۴. فرصتهای ناشی از کووید-۱۹: همهگیری نقاطی را برای بهبود مانند انعطافپذیری بیمارستانها، تخصیص منابع و امکان افزایش استفاده از پزشکی از راه دور و سایر فناوریها نشان داد.
۵. اهمیت دادهها و فناوری: بر اهمیت استفاده بیشتر از دادههای بزرگ، هوش مصنوعی و فناوری برای بهبود ارائه بهداشت، کاهش خطاهای پزشکی و توسعه درمانهای جدید تاکید میشود.
۶. گرایش به سمت بهداشت مبتنی بر ارزش: تاکید بر نیاز به حرکت از سیستم ارائه بهداشت مبتنی بر حجم به سیستمی مبتنی بر ارزش برای بهبود کارایی و نتایج است.
۷. مراقبت بلندمدت و نوآوری: تاکید بر نیاز به راهحلهای مراقبت بلندمدت و ترویج نوآوری در بهداشت، به ویژه در زمینههایی با نیازهای پزشکی برآورده نشده مانند بیماری آلزایمر.
۸. نقش سیاست و تحقیقات: بر ضرورت سیاستهای مبتنی بر تحقیقات و تجزیه و تحلیل دادههای قوی تاکید میشود تا اطمینان حاصل شود که اصلاحات بهداشتی موثر و به نفع جمعیت هستند.
میتوانید فایل اصلی پادکست را اینجا بشنوید.
@Rwriter
www.hks.harvard.edu
Data analysis and intelligent policy design—not good intentions—will fix health care post COVID
👍3
[She] instinctively avoided clever, shrewd men, and now I saw that this was because she felt safer on a plane where any divergence from a code would be thought impossible. She was incurably dishonest. She wasn’t able to endure being at a disadvantage and, given this unwillingness, I suppose she had begun dealing in subterfuges when she was very young in order to keep that cool, insolent smile turned to the world and yet satisfy the demands of her hard, jaunty body.
From Great Gatsby by F. Scott Fitzgerald
@Rwriter
From Great Gatsby by F. Scott Fitzgerald
@Rwriter
👌3😢1
بندِ ساعتِ پیشکشی
یکی از تجربههای خاص زندگی من، دوره یک ماهه آموزشی سربازی نخبگان بود. در روز پایانی دوره، در حالی که همه ما خدا خدا میکردیم زودتر ولمان کنند برویم پیکار و زندگیمان، مسئولین پادگان برای ما یک مراسم اختتامیه دوره ترتیب دادند و به همهمان یک لوح تقدیر دادند و یک ساعت مچی به عنوان هدیه یادبود. کاری که در دورههای سربازی دیگر صورت نمیگیرد. اما ساعت پیشکشی، یک نکته داشت. اکثر ساعتها بند سفیدی داشتند که به نظر اکثر سربازها زشت بود و به خود ساعت نمیآمد و شاید از هر ده ساعت یکی بند یشمی تیره، سرمهای یا مشکلی داشت. تقریبا اکثر همرزمهایم، بیشتر دوست داشتند، سریع ساعت را که برایش صف طویلی تشکیل شده بود، بگیرند و بروند. عدهای هم حتی راضی بودند بدون ساعت پادگان را ترک کنند. اما عده قلیلی با حرص عجیبی نه تنها دنبال گرفتن ساعت بودند، بلکه زودتر رفته بودند توی دفتر یگان تا ساعتی را پیدا کنند که بندش سفید نیست. از قبل هم آمار ساعتها را در آورده بودند تا بند سرمهای یا مشکی را صاحب شوند و حتی عدهای هم خیلی شوخی/جدی بر سر تصاحب ساعتهایی که بند سفید نداشتند با هم گلاویز شدند. این ولع عجیب عدهای سرباز نخبه، که قرار بود در آینده بالاخره کارهای در این مملکت یا جهان شوند مرا ترساند. و مرا به یاد آدمیانی انداخت که در زندگی همینجوری حرص میزنند. همینجوری دنبال چیزهایی هستند که لزوما حقشان نیست و حاضر اند برای بدست آوردنشان دست به هرکاری بزنند. همینقدر ذلیل و البته حقیر اند. من اخیرا خیلی به این تصویر فکر میکنم: که جامعهای که در آن دروغ، غیبت، خیانت، ناراستی، حرص و طمع رواج دارد، شاید نباید بیش از حد بر حاکمانش خرده گرفت و البته نکته مثبت ماجرا این بود که از جمع سربازانی که من میدیدم، شاید تنها دو سه درصدشان اینگونه بودند و این نقطه امیدواری بود. و این نکته که شاید بیشتر کسانی که من با آنها همرزم بودم انسانهای شدیدا درجه یک و والایی بودند. و این نقطه امیدواری من بود.
@Rwriter
یکی از تجربههای خاص زندگی من، دوره یک ماهه آموزشی سربازی نخبگان بود. در روز پایانی دوره، در حالی که همه ما خدا خدا میکردیم زودتر ولمان کنند برویم پیکار و زندگیمان، مسئولین پادگان برای ما یک مراسم اختتامیه دوره ترتیب دادند و به همهمان یک لوح تقدیر دادند و یک ساعت مچی به عنوان هدیه یادبود. کاری که در دورههای سربازی دیگر صورت نمیگیرد. اما ساعت پیشکشی، یک نکته داشت. اکثر ساعتها بند سفیدی داشتند که به نظر اکثر سربازها زشت بود و به خود ساعت نمیآمد و شاید از هر ده ساعت یکی بند یشمی تیره، سرمهای یا مشکلی داشت. تقریبا اکثر همرزمهایم، بیشتر دوست داشتند، سریع ساعت را که برایش صف طویلی تشکیل شده بود، بگیرند و بروند. عدهای هم حتی راضی بودند بدون ساعت پادگان را ترک کنند. اما عده قلیلی با حرص عجیبی نه تنها دنبال گرفتن ساعت بودند، بلکه زودتر رفته بودند توی دفتر یگان تا ساعتی را پیدا کنند که بندش سفید نیست. از قبل هم آمار ساعتها را در آورده بودند تا بند سرمهای یا مشکی را صاحب شوند و حتی عدهای هم خیلی شوخی/جدی بر سر تصاحب ساعتهایی که بند سفید نداشتند با هم گلاویز شدند. این ولع عجیب عدهای سرباز نخبه، که قرار بود در آینده بالاخره کارهای در این مملکت یا جهان شوند مرا ترساند. و مرا به یاد آدمیانی انداخت که در زندگی همینجوری حرص میزنند. همینجوری دنبال چیزهایی هستند که لزوما حقشان نیست و حاضر اند برای بدست آوردنشان دست به هرکاری بزنند. همینقدر ذلیل و البته حقیر اند. من اخیرا خیلی به این تصویر فکر میکنم: که جامعهای که در آن دروغ، غیبت، خیانت، ناراستی، حرص و طمع رواج دارد، شاید نباید بیش از حد بر حاکمانش خرده گرفت و البته نکته مثبت ماجرا این بود که از جمع سربازانی که من میدیدم، شاید تنها دو سه درصدشان اینگونه بودند و این نقطه امیدواری بود. و این نکته که شاید بیشتر کسانی که من با آنها همرزم بودم انسانهای شدیدا درجه یک و والایی بودند. و این نقطه امیدواری من بود.
@Rwriter
👌5🕊2👎1
...I believe the subject chooses the writer. I’ve always had the feeling that certain stories imposed themselves on me; I couldn’t ignore them, because in some obscure way, they related to some kind of fundamental experience...
Mario Vargas Llosa
...من معتقدم که موضوع، نویسنده را انتخاب می کند. همیشه این احساس را داشته ام که داستان های خاصی خود را بر من تحمیل می کنند؛ نمی توانستم از آنها چشم پوشی کنم، زیرا به نحوی مبهم، آنها به نوعی تجربه بنیادی ارتباط داشتند...
ماریو بارگاس یوسا
پانوشت: ماریو بارگاس یوسا امروز 88 ساله شد. نویسندهای که بیشترین تاثیر را بر من گذاشته است.
@Rwriter
Mario Vargas Llosa
...من معتقدم که موضوع، نویسنده را انتخاب می کند. همیشه این احساس را داشته ام که داستان های خاصی خود را بر من تحمیل می کنند؛ نمی توانستم از آنها چشم پوشی کنم، زیرا به نحوی مبهم، آنها به نوعی تجربه بنیادی ارتباط داشتند...
ماریو بارگاس یوسا
پانوشت: ماریو بارگاس یوسا امروز 88 ساله شد. نویسندهای که بیشترین تاثیر را بر من گذاشته است.
@Rwriter
❤3
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
اولین بار همین دو سه سال پیش دیدمش. بار اولی که به پارک مریمِ پایین خانهمان رفتم. به فاصله ده متری از پارک، گوشه خیابان افتاده. مثل همین تصویر. بته گیاه خودرویی هم آسفالت را شکافته و جلویش سبز شده، مثل تابلو اعلانی که بخواهد بگوید این ماشین، از بقیه دنیا سواست. مردی توی ماشین زندگی میکند و همیشه آنجاست. دستکم هربار که من به پارک رفته ام. فکر کنم حدودا چهل و چند سالی داشته باشد. موهایش ریخته جز پشتش که حالا نقرهفام شده، بلند شده و ریخته روی شانههایش. همیشه پیرهنی آبی نفتی پوشیده یا عرقگیر لکه داریم؛ انگار که از دار دنیا همین دو لباس را دارد. گاهی موقع مراسمی مذهبی، یا بیمناسبت کسی از میان مردم عادی برایش غذا و نذری میبرد. کاسه شله زردی. ظرفِ قیمهای.
بعضی چیزها خاصیت این را دارند که نگاه آدم را به زندگی قلقلک دهند. این مرد کیست؟ شاید روزگاری برای خودش کس خاصی بوده. مثل ماشین دووش (Daewoo). که روزگاری فولادی بوده. ورق آلمینیومی بوده. شده ماشین. توی خیابانها رانده. توی جادهها رانده. و حالا افتاده گوشه خیابان. با چرخهایی پنجر. مثل خود مرد. آدم شاید لاجرم خودش را با او مقایسه کند. و قدردان باشد که من اینطوری نیستم. اما من خیلی این نگاه را قبول ندارم. شاید این مرد از بد روزگار. از بد سرنوشت شوم نوشته شدهاش، اینجا باشد. شاید همه چی داشته خوب و اساسی پیش میرفته. شاید از میان جمعیت مردم، این همانی بوده که قرار بوده بترکاند. قرار بوده مثلا خیلی موفق شود. قرار بوده مدیرکارخانهای باشد. اما درست جایی که انتظار نداشته، روزگار ضربه محکمی، یک لگد کاری، زده و او افتاده پایین. مثل مار و پله. توی زندگی به جای چهار سه آورده. به جای دو یک آورده یا نه اصلا شش آورده و خوشحال و رها از شانسش یکهو رفته روی مار و سقوط کرده. آمده اول خط. شاید حتی خیلی قبلتر از اول خط. زنش به او خیانت کرده. خانهاش سوخته. توی یک تصادف، با ماشین مدلبالاترش تصادف کرده و همه اعضا خانوادهاش مردهاند. یا رفیقش، کسی که فکر میکرده مثل چشمهایش به او اعتماد داره، پولش را بالا کشیده.
شاید هم همه اینها خیالاتی است که با واقعیت سازگار نیستند. شاید او خوشبختتر از من و شماست. شاید جاسوسی، مامور اطلاعاتی و یا پلیسی است به دنبال کشف یه جرم. به دنبال پیدا کردن گروهی خطرناک تا دستگیرشان کند و گردنشان را بشکند. شاید. شاید.
https://t.me/Rwriter/791
بعضی چیزها خاصیت این را دارند که نگاه آدم را به زندگی قلقلک دهند. این مرد کیست؟ شاید روزگاری برای خودش کس خاصی بوده. مثل ماشین دووش (Daewoo). که روزگاری فولادی بوده. ورق آلمینیومی بوده. شده ماشین. توی خیابانها رانده. توی جادهها رانده. و حالا افتاده گوشه خیابان. با چرخهایی پنجر. مثل خود مرد. آدم شاید لاجرم خودش را با او مقایسه کند. و قدردان باشد که من اینطوری نیستم. اما من خیلی این نگاه را قبول ندارم. شاید این مرد از بد روزگار. از بد سرنوشت شوم نوشته شدهاش، اینجا باشد. شاید همه چی داشته خوب و اساسی پیش میرفته. شاید از میان جمعیت مردم، این همانی بوده که قرار بوده بترکاند. قرار بوده مثلا خیلی موفق شود. قرار بوده مدیرکارخانهای باشد. اما درست جایی که انتظار نداشته، روزگار ضربه محکمی، یک لگد کاری، زده و او افتاده پایین. مثل مار و پله. توی زندگی به جای چهار سه آورده. به جای دو یک آورده یا نه اصلا شش آورده و خوشحال و رها از شانسش یکهو رفته روی مار و سقوط کرده. آمده اول خط. شاید حتی خیلی قبلتر از اول خط. زنش به او خیانت کرده. خانهاش سوخته. توی یک تصادف، با ماشین مدلبالاترش تصادف کرده و همه اعضا خانوادهاش مردهاند. یا رفیقش، کسی که فکر میکرده مثل چشمهایش به او اعتماد داره، پولش را بالا کشیده.
شاید هم همه اینها خیالاتی است که با واقعیت سازگار نیستند. شاید او خوشبختتر از من و شماست. شاید جاسوسی، مامور اطلاعاتی و یا پلیسی است به دنبال کشف یه جرم. به دنبال پیدا کردن گروهی خطرناک تا دستگیرشان کند و گردنشان را بشکند. شاید. شاید.
https://t.me/Rwriter/791
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
👏5
"...They are careless people, they smash up things and creatures and then retreat back into their money or their vast carelessness, or whatever it is that keeps them together, and let other people clean up the mess they have made; it's what they do..."
From Great Gatsby, By Scott Fitzgerald with some changes
@Rwriter
From Great Gatsby, By Scott Fitzgerald with some changes
@Rwriter
❤4
یک جایی همین جاها بیست و هفت ساله شدم. جایی دور از 18 سالگی، نوزده سالگی و بیست سالگی. جایی که آرزوهای بزرگتری داشتم. و نزدیک به سی سالگی. 26 سالگی خیلی با من مهربان نبود. هرچند اگر از دور مرا ببینند، چون آواز دهل میگویند: ترکاندی که پسر! شاید هم راست میگویند و زیادی سخت میگیرم. این زندگی خیاموار این روزهایم هم شاید ثمره همین سهلگیری اجباری اخیرم باشد. باری خوانندگان این کانال، امیدوارم حالشان خوب و به قول یزدیها خَش باشد. باشد که بیست و هفت سالگی به برکت خوشی شما خوبان، مهربانتر باشد.
با احترام،
صالح رستمی
14 فروردین 1403
@Rwriter
با احترام،
صالح رستمی
14 فروردین 1403
@Rwriter
❤13