10 آذر 1402
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
❤6
مهندس امیدوار، برای من نه یک استاد که یک مرد به شدت نازنین بود. او هیچ گاه استاد من در دانشگاه شریف نشد، چون آن ترمی که قرار بود استاد ما در درس استاتیک و مقاومت مصالح باشد، به بیماری مبتلا شد. بیماری سختی که سبب پر کشیدن او شد.
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
😢6❤3
We are living in an age that is even more blindly optimistic and more elitist about technology than the times of Jeremy Bentham, Adam Smith, and Edmund Burke ... people making the big decisions are once again deaf to the suffering created in the name of progress .progress is never automatic. Today’s “progress” is again enriching a small group of entrepreneurs and investors, whereas most people are disempowered and benefit little...
From Power and Progress by Daron Acemoglu and Simon Johnson
@Rwriter
From Power and Progress by Daron Acemoglu and Simon Johnson
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار @Rwriter
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار
اولین بار، تلویزیون ایران، در شبکه سه، ارباب حلقهها را دیر وقت پخش میکرد. آن هم به شکل قطعه قطعه. قسمت اول و دوم را در دو قسمت و قسمت سوم را در سه قسمت. من خیلی اتفاقی در تلویزیون خانهمان که ترانزیستوری بود، از وسطهای قسمت اول جذب ارباب حلقهها شدم. آنجا که تازه فرودو از شایر بیرون رفت. هنوز سنم به ده نرسیده بود و یادم میآید هر شب بیدار میماندم و به غرهای پدر و مادرم که بخواب بچه تن میدادم تا این فیلم را ببینم. قسمت آخر که تمام شد، ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند. یادم میآید نیم ساعت آخر را ایستاده دیدم و وقتی تیتراژ زرد رنگ آخرش با آن موسیقی دل انگیز هاوارد شور مردمک چشمانم را پر کرد، ناخودآگاه اشک ریختم. گولههای اشک آرام آرام از گونههای کوچکم سر میخورد و به گردنم میرسید: دلم تنگ شده بود. برای فرودو، برای آراگورن، برای گیملی، برا لگولاس و بیش از همه برای گَندولف. برای دنیای عجیب و غریب تالکین، که آن موقع اصلا نمیدانستم ارباب حلقهها بر اساس کتابی ساخته شده که نویسندهاش تالکین نام دارد!، دلم تنگ شده بود. ناخودآگاه کنترل یغور تلویزیون را برداشتم و دکمههای سفتش را فشار دادم که ببینم آیا ممکن است کانال دیگری ارباب حلقهها داشته باشد و ناامید برگشتم به شبکه 3 که حالا دیگر به جای آن تیتراژ افسانهای داشت تبلیغ پخش میکرد. چگونه باید به این دنیای ملال آور بر میگشتم؟ چگونه باید صبح از خواب پا میشدم. چگونه باید به جهانی برمیگشتم که نه الفی در آن بود و نه هابیتی. جهانی که پادشاهش آراگورن نبود. جهانی که جادوگر نداشت. جهانی که همه چیزش دربرابر این دنیا به مزه خاک میمانست. تا مدتها، شخصیتها و دنیای تالکین را در ذهنم مرور میکردم.
تاثیر ارباب حلقهها، بر من، چیزی بیش از یک فیلم سینمایی خالی بود. شاید چیزی نهفته در بچگی. مانند همه چیزهای نهفته در کودک درونمان که وقتی بزرگسال میشویم، خوب یا بد به سراغمان میآید. پارسال بود که تراپیستم، در جلسات تصویر سازی مرا برد به یک نمایش تئاتر. گفت دوست داری کیا باشن توی سالن نمایش. گفتم هیچ کس، غیر از یک نفر. گفت کی؟ گفتم: گاندولف. گاندولف سفید و خاکستری. شاید کمی خنده دار باشد. ولی من همیشه دوست داشتم گاندولفی در کنارم باشد. انگار هم همیشه بوده است. پیرمردی قوی، خردمند که همیشه میتوانی از او سوال بپرسی و او جواب همه چیز را میداند. مثل خدا. منتها در دسترستر.
ارباب حلقهها به قول شیخ شیرازی، حافظ، آن دارد. آن یعنی چیزی که نمیتوانی توصیفش کنی. یک ویژگی خاص. یک ویژگی که آن را از تمام فیلمهای تاریخ سینما متمایز میکند. که نمیدانم چیست. من شاید هر سال، دستکم یک بار ارباب حلقهها را میبینم. طبعا این بار نسخه اصلی. و هر بار برایم تازگی دارد. شاید این واقعیت درست باشد، که این فیلم هیچگاه قدیمی نمیشود و احتمالا ارباب حلقههای پیتر جکسون به مانند شاهکارهای ادبی که بارها و بارها خوانده میشوند، بارها و بارها دیده خواهد شد، و تا نسلها مخاطبان را مسحور خود خواهد کرد. فیلمی که یکبار وقتی کوچک بودم به روح کودکانه من دست کشید و آنچنان من را تسخیر خود کرد که هیچ پدیدهدیگری نکرد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/762
اولین بار، تلویزیون ایران، در شبکه سه، ارباب حلقهها را دیر وقت پخش میکرد. آن هم به شکل قطعه قطعه. قسمت اول و دوم را در دو قسمت و قسمت سوم را در سه قسمت. من خیلی اتفاقی در تلویزیون خانهمان که ترانزیستوری بود، از وسطهای قسمت اول جذب ارباب حلقهها شدم. آنجا که تازه فرودو از شایر بیرون رفت. هنوز سنم به ده نرسیده بود و یادم میآید هر شب بیدار میماندم و به غرهای پدر و مادرم که بخواب بچه تن میدادم تا این فیلم را ببینم. قسمت آخر که تمام شد، ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند. یادم میآید نیم ساعت آخر را ایستاده دیدم و وقتی تیتراژ زرد رنگ آخرش با آن موسیقی دل انگیز هاوارد شور مردمک چشمانم را پر کرد، ناخودآگاه اشک ریختم. گولههای اشک آرام آرام از گونههای کوچکم سر میخورد و به گردنم میرسید: دلم تنگ شده بود. برای فرودو، برای آراگورن، برای گیملی، برا لگولاس و بیش از همه برای گَندولف. برای دنیای عجیب و غریب تالکین، که آن موقع اصلا نمیدانستم ارباب حلقهها بر اساس کتابی ساخته شده که نویسندهاش تالکین نام دارد!، دلم تنگ شده بود. ناخودآگاه کنترل یغور تلویزیون را برداشتم و دکمههای سفتش را فشار دادم که ببینم آیا ممکن است کانال دیگری ارباب حلقهها داشته باشد و ناامید برگشتم به شبکه 3 که حالا دیگر به جای آن تیتراژ افسانهای داشت تبلیغ پخش میکرد. چگونه باید به این دنیای ملال آور بر میگشتم؟ چگونه باید صبح از خواب پا میشدم. چگونه باید به جهانی برمیگشتم که نه الفی در آن بود و نه هابیتی. جهانی که پادشاهش آراگورن نبود. جهانی که جادوگر نداشت. جهانی که همه چیزش دربرابر این دنیا به مزه خاک میمانست. تا مدتها، شخصیتها و دنیای تالکین را در ذهنم مرور میکردم.
تاثیر ارباب حلقهها، بر من، چیزی بیش از یک فیلم سینمایی خالی بود. شاید چیزی نهفته در بچگی. مانند همه چیزهای نهفته در کودک درونمان که وقتی بزرگسال میشویم، خوب یا بد به سراغمان میآید. پارسال بود که تراپیستم، در جلسات تصویر سازی مرا برد به یک نمایش تئاتر. گفت دوست داری کیا باشن توی سالن نمایش. گفتم هیچ کس، غیر از یک نفر. گفت کی؟ گفتم: گاندولف. گاندولف سفید و خاکستری. شاید کمی خنده دار باشد. ولی من همیشه دوست داشتم گاندولفی در کنارم باشد. انگار هم همیشه بوده است. پیرمردی قوی، خردمند که همیشه میتوانی از او سوال بپرسی و او جواب همه چیز را میداند. مثل خدا. منتها در دسترستر.
ارباب حلقهها به قول شیخ شیرازی، حافظ، آن دارد. آن یعنی چیزی که نمیتوانی توصیفش کنی. یک ویژگی خاص. یک ویژگی که آن را از تمام فیلمهای تاریخ سینما متمایز میکند. که نمیدانم چیست. من شاید هر سال، دستکم یک بار ارباب حلقهها را میبینم. طبعا این بار نسخه اصلی. و هر بار برایم تازگی دارد. شاید این واقعیت درست باشد، که این فیلم هیچگاه قدیمی نمیشود و احتمالا ارباب حلقههای پیتر جکسون به مانند شاهکارهای ادبی که بارها و بارها خوانده میشوند، بارها و بارها دیده خواهد شد، و تا نسلها مخاطبان را مسحور خود خواهد کرد. فیلمی که یکبار وقتی کوچک بودم به روح کودکانه من دست کشید و آنچنان من را تسخیر خود کرد که هیچ پدیدهدیگری نکرد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/762
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار
@Rwriter
@Rwriter
👌4👍2
"آنک ارو، آن یکتا که در آردا او را ایلوواتار مینامند؛ و او نخست آینور را آفرید، قُدسیان را، که ثمره اندیشهاش بودند، و با او بودند پیش از آنکه چیزهای دیگر در وجود آید. و او با آنان سخن گفت، نغمههای آهنگ را بر ایشان خواندن گرفت؛ و آینور در برابر وی خواندند، و او شاد بود. امّا زمانی دراز هر یک به تنهایی میخواندند، یا فقط تنی چند با هم، و باقی به آهنگ گوش میسپردند؛ چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ایلوواتار را درمییافتند که خود نشأت گرفته از آن بودند، و با فهم برادران خویش میبالیدند، امّا به آهستگی. باری همچنان که به هم گوش میسپردند به تفاهمی ژرفتر رسیدند، و همصدایی و همسازیشان فزون گشت. و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغمهای شگرف به ایشان باز نمود، و از چیزهایی بزرگتر و شگفتتر از آنچه تا بهاکنون آشکار گردانیده بود، پرده برگرفت؛ و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت. چنانکه ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند..."
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
❤3
Forwarded from بشنو از نی- صالح فرازی (Saleh)
ظاهرا قرار است تا سالها وضعمان همین باشد: که بعد از تعطیلات و خوشی کریسمس برسیم به هشت ژانویه. به سرنگونی هواپیمایی که خواهران و برادران ما در آن بودند. ظاهرا قرار است این گلو هر سال بغض کند. من ادعای رنج بردن برای انسانیت ندارم و بهخاطر محدودیت بشریام، نمیتوانم مثل مادر ترزا غصهی همه را بخورم. ولی مسافران آن هواپیما همه قوم و خویش و خواهر و برادرم بودند. که به قول دوستی، از میانهی غوغای بیهوده جنگ و "مرگ"خواهی یک حکومت، برای "زندگی" میرفتند آن جانهای عزیز...
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
❤4🕊1
Forwarded from Sharif Today
«ممنوعالتصویر»
#شریفگرافی #ارسالی
📸 تصویر دو نفر از جانباختگان شریفی #هواپیمای_اوکراینی بهخاطر حجاب از روی میز یادبود چهارمین سالگرد این فاجعه در دانشکده #مکانیک از سوی حراست برداشته شد.
🔵 @SharifToday
#شریفگرافی #ارسالی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین ساعات 18 بهمن 1402
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
❤7😢1
تروخیو با حالتی کم و بیش معذب پرسید: «شما به خدا اعتقاد دارید؟» با آن نگاه سرد او را میکاوید و جوابی صریح طلب میکرد:«به زندگی بعد از مرگ؟ به بهشت برای آدمهای خوب و جهنم برای آدمهای بد؟ به این چیزا اعتقاد دارید؟»
انگار هیکل ریزه میزه خواکین بالاگر که زیر این سؤال خرد شده بود، کوچکتر شد. به نظرش آمد که تصویر خودش- با لباس رسمی و کلاه پردار سه گوش و حمایل ریاستجمهوری بر سینه و با نشان محبوبش، نشان اسپانیایی صلیب کارلوس سوم- پشت سر این مرد در قاب طلاییاش ابعادی غول آسا گرفت. رئیس جمهور اسمی مثل آدمی که بخواهد در خفا اعتراف بکند دستهاش را به هم میمالید:
«گاه هست که شک میکنم، عالی جناب. اما سالها پیش به این نتیجه رسیدم که راه دیگری نداریم. ایمان داشتن لازم است. بیخدا بودن ممکن نیست. در دنیایی مثل دنیای ما ممکن نیست. بهخصوص اگر کار خدمت بهمردم باشد و با سیاست سر و کار داشته باشید.»
از رمان سُور بز اثر #ماریو_بارگاس_یوسا ترجمه #عبدالله_کوثری نشر #علم
@rwriter
انگار هیکل ریزه میزه خواکین بالاگر که زیر این سؤال خرد شده بود، کوچکتر شد. به نظرش آمد که تصویر خودش- با لباس رسمی و کلاه پردار سه گوش و حمایل ریاستجمهوری بر سینه و با نشان محبوبش، نشان اسپانیایی صلیب کارلوس سوم- پشت سر این مرد در قاب طلاییاش ابعادی غول آسا گرفت. رئیس جمهور اسمی مثل آدمی که بخواهد در خفا اعتراف بکند دستهاش را به هم میمالید:
«گاه هست که شک میکنم، عالی جناب. اما سالها پیش به این نتیجه رسیدم که راه دیگری نداریم. ایمان داشتن لازم است. بیخدا بودن ممکن نیست. در دنیایی مثل دنیای ما ممکن نیست. بهخصوص اگر کار خدمت بهمردم باشد و با سیاست سر و کار داشته باشید.»
از رمان سُور بز اثر #ماریو_بارگاس_یوسا ترجمه #عبدالله_کوثری نشر #علم
@rwriter
👍4🕊1
... the marketplace for ideas is an imperfect frame for technology choices.... To many people, the word market implies a level playing field in which different ideas try to outcompete each other primarily on their merits. This is not how it happens most of the time.
From Power and Progress: Our Thousand-Year Struggle Over Technology and Prosperity by Daron Acemoğlu & Simon Johnson
بازار ایدهها، قالب ناکاملی برای گزینش فناوری است...از منظر بسیاری از مردم، واژه بازار مساوی است با زمین بازیای که در آن ایدههای گوناگون با یکدیگر رقابت میکنند تا در نهایت صالحترین ایده پیروز شود. اما این اتفاقی نیست که در اکثر اوقات میافتد.
از کتاب قدرت و پیشرفت: نزاغ هزارساله ما بر سر فناوری و بهروزی نوشته دارون عجم اغلو و سایمون جانسون
@Rwriter
From Power and Progress: Our Thousand-Year Struggle Over Technology and Prosperity by Daron Acemoğlu & Simon Johnson
بازار ایدهها، قالب ناکاملی برای گزینش فناوری است...از منظر بسیاری از مردم، واژه بازار مساوی است با زمین بازیای که در آن ایدههای گوناگون با یکدیگر رقابت میکنند تا در نهایت صالحترین ایده پیروز شود. اما این اتفاقی نیست که در اکثر اوقات میافتد.
از کتاب قدرت و پیشرفت: نزاغ هزارساله ما بر سر فناوری و بهروزی نوشته دارون عجم اغلو و سایمون جانسون
@Rwriter
👍3👌2👏1
I've read a lot of Persian in the last year, not just the bombast of Naṣrullāh's adaptation of the book Kalīla va Dimna, but also the entirety of the still more pompous and terribly expansive book Anwār-e Soheyli My interest in Kalīla wa-Dimna leads me to such foolish pursuits.
Of course, if we still had Rūdakī's KwD, that would be something else. The fragments that Asadī has preserved for us (ed. Horn) show that it was an excellent work. But the Persians soon lost their taste for a simple narrative style.
From Nöldeke 1919 Letter to Goldziher
در سال گذشته، خیلی به زبان فارسی متن خواندم. نه فقط اقتباس پرطمطراقِ نصرالله منشی از کتاب کلیکه و دمنه را، بلکه کتاب بیش از حد متظاهر و گزافهگوی انوار سهیلی را نیزخوانده ام. اشتیاق من به کلیله و دمنه مرا به چنین سرگرمیهای احمقانهای سوق میدهد.
البته، اگر حالا کلیله و دمنه رودکی را در دست داشتیم، قضیه فرق میکرد. تکههای که اسدی برای ما نگه داشته (ویرایش هورن)، نشان میدهد که اثری والا بوده است. اما بعد آن کتاب، خیلی زود ایرانیان سلیقه خود را برای یک سبک روایت ساده از دست داده اند.
بخشی از یک نامه که تئودور نلدکه در سال ۱۹۱۹ م به ایگناتس گلدزیهر نوشت (هر دو از بزرگترین ایران شناسان عصر خود بودند.)
@Rwriter
Of course, if we still had Rūdakī's KwD, that would be something else. The fragments that Asadī has preserved for us (ed. Horn) show that it was an excellent work. But the Persians soon lost their taste for a simple narrative style.
From Nöldeke 1919 Letter to Goldziher
در سال گذشته، خیلی به زبان فارسی متن خواندم. نه فقط اقتباس پرطمطراقِ نصرالله منشی از کتاب کلیکه و دمنه را، بلکه کتاب بیش از حد متظاهر و گزافهگوی انوار سهیلی را نیزخوانده ام. اشتیاق من به کلیله و دمنه مرا به چنین سرگرمیهای احمقانهای سوق میدهد.
البته، اگر حالا کلیله و دمنه رودکی را در دست داشتیم، قضیه فرق میکرد. تکههای که اسدی برای ما نگه داشته (ویرایش هورن)، نشان میدهد که اثری والا بوده است. اما بعد آن کتاب، خیلی زود ایرانیان سلیقه خود را برای یک سبک روایت ساده از دست داده اند.
بخشی از یک نامه که تئودور نلدکه در سال ۱۹۱۹ م به ایگناتس گلدزیهر نوشت (هر دو از بزرگترین ایران شناسان عصر خود بودند.)
@Rwriter
👍4🕊1
Forwarded from احساننامه
📚 «ادبیات ممکن است به سلامت روان نویسنده کمک کند و او را از دیوانهشدن نجات بدهد. اما در مورد ارتباطش با خواننده، دستورالعملهای متعددی وجود دارد که باعث اثرگذاری ادبیات روی مخاطبانش هم میشود. البته فکر نمیکنم رستگاری و رهایی، یکی از این تاثیرات باشد. چیزی که ادبیات میتواند انجام بدهد این است که درِ جهانهای خیال را به رویمان باز کند و همین به ما کمک میرساند که وجوه انسانیمان بیشتر رشد کند، حتی شاید بخش تاریک وجودمان را هم کشف کنیم. زمانی در یک برنامهی رادیویی بیبیسی با دوست قدیمیام نادین گوردیمر (نویسنده و فعال سیاسی اهل آفریقای جنوبی و برندهی نوبل ادبیات) حضور داشتم و وقتی از ما سوال شد که چطور ادبیات میتواند جهان را تغییر بدهد، هر دو دقیقاً با کلماتی مشابه جواب دادیم؛ ادبیات خوانندهها را یکبهیک تغییر میدهد.»
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
👍2👌1
شاید هیچ چیز به اندازه ازدواج هنری هشتم با آن بولین، کنیزک درباریاش جهان را تحت تاثیر قرار نداده باشد. احتمالا اگر هنری هشتم با آن بولین ازدواج نمیکرد، قدرت کلیسا هم متعاقبا کم نمیشد و به طبع آن طبقه متوسط در انگلستان رشد نمیکرد و از دل آن توماس نیوکمن (مخترع ماشین بخار) و جرج استفِنسن (پدر حمل و نقل ریلی) بیرون نمیآمد. البته این کوته بینی است که وقایع اواخر قرن هجدم را تنها به آن ازدواج که در نهایت به خیانت آن بولین و اعدامش انجامید، نسبت دهیم. اما قطعا این ازدواج بیتاثیر نبوده است. اگر ما انگلستان آن سالها را با تمام کشورهای اروپایی مقایسه کنیم، میبینیم تنها تفاوتی که باعث شد در انگلستان انقلاب صنعتی روی دهد، هیچ چیز نبود، الان همین ازدواج و رشد طبقه متوسط در این کشور. طبقه متوسطی که از دل آن کارآفرینان نوکیسهای بیرون آمدند که جهان بعد خود را متحول کردند.
@Rwriter
@Rwriter
👍4
اندر باب وقاحت دُوَل غربی
یعنی شما کارد بزن ببین خون میزند بیرون یا خیر؟! فرض کن طرف چندین مرحله رفته است مصاحبه برای پوزیشن PHD. از دانشگاه ETH زوریخ پذیرش گرفته. بعد به خاطر این پذیرش به فرصتهای دیگر PHDاش نه گفته. بعد دم رفتن به او ایمیل زدند که وای ما Sorry و devastated هستیم. الان متوجه شدیم که اتحادیه اروپا دانشجویان دانشگاه شریف را از تحصیل بَن کرده است. بسیار متاسفیم! متاسفیم و کوفت. متاسفیم و مرض. این چه قانونی است که شماها دارید. این هم از دست آورد اپوزوسیون حکومت فعلی که فقط چوب لای چرخ دانشجویان و مردم بدبخت ایران میگذارد. چون عرضه اش در همین حد است! لعنت بر اول و آخرتان! احمقها!
@Rwriter
یعنی شما کارد بزن ببین خون میزند بیرون یا خیر؟! فرض کن طرف چندین مرحله رفته است مصاحبه برای پوزیشن PHD. از دانشگاه ETH زوریخ پذیرش گرفته. بعد به خاطر این پذیرش به فرصتهای دیگر PHDاش نه گفته. بعد دم رفتن به او ایمیل زدند که وای ما Sorry و devastated هستیم. الان متوجه شدیم که اتحادیه اروپا دانشجویان دانشگاه شریف را از تحصیل بَن کرده است. بسیار متاسفیم! متاسفیم و کوفت. متاسفیم و مرض. این چه قانونی است که شماها دارید. این هم از دست آورد اپوزوسیون حکومت فعلی که فقط چوب لای چرخ دانشجویان و مردم بدبخت ایران میگذارد. چون عرضه اش در همین حد است! لعنت بر اول و آخرتان! احمقها!
@Rwriter
😐5👍3😢2
ما هرگز نمیدانیم که چه میخواهیم ، زیرا از آنجا که فقط یک بار زندهایم، این زندگی را نه میتوانیم با زندگیهای پیشین مقایسه و نه با زندگیهای آینده تکمیل کنیم.
از کتاب جسم و جان نوشته #میلان_کوندرا ترجمه #احمد_میرعلایی نشر #فردا
@Rwriter
از کتاب جسم و جان نوشته #میلان_کوندرا ترجمه #احمد_میرعلایی نشر #فردا
@Rwriter
❤5
#معرفی_پادکست
نقش و اهمیت داده و فناوری در طراحی سیاست هوشمند سلامت
اخیرا پادکستی را گوش کردم از مجموعه PolicyCast از دانشگاه هاروارد که در آن سروش ثقفیان و امیتا چاندرا، استادان سیاستگذاری مدرسه حکمرانی هاروارد با یکدیگر درباره اثر تحلیل داده بر روی طراحی سیاستگذاری سلامت هوشمند گفتگو میکنند. پادکست بسیار آموزنده بود و توصیه میکنم آن را گوش کنید. در اینجا مهمترین نکات این پادکست را آورده ام:
۱. تاثیر کووید-۱۹ بر بیمارستانهای روستایی: کووید-۱۹ منجر به بسته شدن بیمارستانهای روستایی شد، که این بیمارستانها محل اشتغال افراد زیادی در حوزه سلامت بودند، که این رخداد منجر به از دست دادن گسترده شغلها و افت اقتصادی در این مناطق شد.
۲. نیاز به سیاستهای بهداشتی مبتنی بر شواهد: تاکید زیادی بر ضرورت اصلاحات بهداشتی مبتنی بر شواهد در این پادکست اتفاق افتاد. هر چند ایدههایی مانند اهدافی که در قانون کاهش تورم (Inflation Reduction Act) برای کاهش قیمت داروها، اما استراتژیهای مبتنی بر شواهد برای دستیابی به این اهداف به طور موثر وجود ندارد.
۳. چالشهای سیستم بهداشتی آمریکا: توافق وسیعی وجود دارد مبنی بر اینکه سیستم بهداشتی ایالات متحده، با وجود هزینههای بالا، نتایج متناسبی ارائه نمیدهد و در مقایسه با سایر کشورهای عضو OECD در شاخصهای مختلف بهداشتی، عملکرد ضعیفی دارد.
۴. فرصتهای ناشی از کووید-۱۹: همهگیری نقاطی را برای بهبود مانند انعطافپذیری بیمارستانها، تخصیص منابع و امکان افزایش استفاده از پزشکی از راه دور و سایر فناوریها نشان داد.
۵. اهمیت دادهها و فناوری: بر اهمیت استفاده بیشتر از دادههای بزرگ، هوش مصنوعی و فناوری برای بهبود ارائه بهداشت، کاهش خطاهای پزشکی و توسعه درمانهای جدید تاکید میشود.
۶. گرایش به سمت بهداشت مبتنی بر ارزش: تاکید بر نیاز به حرکت از سیستم ارائه بهداشت مبتنی بر حجم به سیستمی مبتنی بر ارزش برای بهبود کارایی و نتایج است.
۷. مراقبت بلندمدت و نوآوری: تاکید بر نیاز به راهحلهای مراقبت بلندمدت و ترویج نوآوری در بهداشت، به ویژه در زمینههایی با نیازهای پزشکی برآورده نشده مانند بیماری آلزایمر.
۸. نقش سیاست و تحقیقات: بر ضرورت سیاستهای مبتنی بر تحقیقات و تجزیه و تحلیل دادههای قوی تاکید میشود تا اطمینان حاصل شود که اصلاحات بهداشتی موثر و به نفع جمعیت هستند.
میتوانید فایل اصلی پادکست را اینجا بشنوید.
@Rwriter
نقش و اهمیت داده و فناوری در طراحی سیاست هوشمند سلامت
اخیرا پادکستی را گوش کردم از مجموعه PolicyCast از دانشگاه هاروارد که در آن سروش ثقفیان و امیتا چاندرا، استادان سیاستگذاری مدرسه حکمرانی هاروارد با یکدیگر درباره اثر تحلیل داده بر روی طراحی سیاستگذاری سلامت هوشمند گفتگو میکنند. پادکست بسیار آموزنده بود و توصیه میکنم آن را گوش کنید. در اینجا مهمترین نکات این پادکست را آورده ام:
۱. تاثیر کووید-۱۹ بر بیمارستانهای روستایی: کووید-۱۹ منجر به بسته شدن بیمارستانهای روستایی شد، که این بیمارستانها محل اشتغال افراد زیادی در حوزه سلامت بودند، که این رخداد منجر به از دست دادن گسترده شغلها و افت اقتصادی در این مناطق شد.
۲. نیاز به سیاستهای بهداشتی مبتنی بر شواهد: تاکید زیادی بر ضرورت اصلاحات بهداشتی مبتنی بر شواهد در این پادکست اتفاق افتاد. هر چند ایدههایی مانند اهدافی که در قانون کاهش تورم (Inflation Reduction Act) برای کاهش قیمت داروها، اما استراتژیهای مبتنی بر شواهد برای دستیابی به این اهداف به طور موثر وجود ندارد.
۳. چالشهای سیستم بهداشتی آمریکا: توافق وسیعی وجود دارد مبنی بر اینکه سیستم بهداشتی ایالات متحده، با وجود هزینههای بالا، نتایج متناسبی ارائه نمیدهد و در مقایسه با سایر کشورهای عضو OECD در شاخصهای مختلف بهداشتی، عملکرد ضعیفی دارد.
۴. فرصتهای ناشی از کووید-۱۹: همهگیری نقاطی را برای بهبود مانند انعطافپذیری بیمارستانها، تخصیص منابع و امکان افزایش استفاده از پزشکی از راه دور و سایر فناوریها نشان داد.
۵. اهمیت دادهها و فناوری: بر اهمیت استفاده بیشتر از دادههای بزرگ، هوش مصنوعی و فناوری برای بهبود ارائه بهداشت، کاهش خطاهای پزشکی و توسعه درمانهای جدید تاکید میشود.
۶. گرایش به سمت بهداشت مبتنی بر ارزش: تاکید بر نیاز به حرکت از سیستم ارائه بهداشت مبتنی بر حجم به سیستمی مبتنی بر ارزش برای بهبود کارایی و نتایج است.
۷. مراقبت بلندمدت و نوآوری: تاکید بر نیاز به راهحلهای مراقبت بلندمدت و ترویج نوآوری در بهداشت، به ویژه در زمینههایی با نیازهای پزشکی برآورده نشده مانند بیماری آلزایمر.
۸. نقش سیاست و تحقیقات: بر ضرورت سیاستهای مبتنی بر تحقیقات و تجزیه و تحلیل دادههای قوی تاکید میشود تا اطمینان حاصل شود که اصلاحات بهداشتی موثر و به نفع جمعیت هستند.
میتوانید فایل اصلی پادکست را اینجا بشنوید.
@Rwriter
www.hks.harvard.edu
Data analysis and intelligent policy design—not good intentions—will fix health care post COVID
👍3