This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- میدونی؟
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
❤2
مهرجویی و نانوشتهها
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
❤4
Forwarded from Sharif Today
«این سرزمین روزگاری شایسته زیستن بود»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
🔵 @SharifToday
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
پیشنهادهای فوری مهم
«این سرزمین شایسته زیستن است»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…
Forwarded from امید ما
🔹دشمن دشمن من، دوست من نیست🔹
✍️ امید زند کریمخانی
دشمنی با جمهوری اسلامی (که قطعا خونریز و مرتجعه) باعث شده یه عده مالهکش اسرائیل بشن (که اونم خونریز و مرتجعه).
فضا جوری شده یه عده خجالت میکشن اسرائیل رو محکوم کنن چون برچسب بسیجی و جیرهخور میخورن.
خود حکومت محمدرضا پهلوی به تشکیل اسرائیل رای منفی داد و بارها از حقوق فلسطینیها دفاع کرد، ولی سلطنتطلبان امروز با فتوای مرجع تقلیدشون رضا پهلوی اسپرم همایونی چشم روی این همه جنایت بستن و بدون داشتن حافظه تاریخی، برای اسرائیل هورا میکشن.
دشمنی با جمهوری اسلامی بدون دشمنی با اسرائیل شوخیه.
دوتا حکومت متوهم میتونن دشمن هم باشن و هر دو هم جنایت کنن. چون هیچکدوم در پی آزادی و حقوق اولیه انسانها نیستن و دشمنیشون با هم برای اینه که چرا تو سلطه داشته باشی و من نداشته باشم، چرا ایدئولوژی خطرناک تو حاکم باشه و ایدئولوژی خطرناک من نباشه.
۲۵ مهر ۱۴۰۲
امید ما
https://t.me/ouromid
✍️ امید زند کریمخانی
دشمنی با جمهوری اسلامی (که قطعا خونریز و مرتجعه) باعث شده یه عده مالهکش اسرائیل بشن (که اونم خونریز و مرتجعه).
فضا جوری شده یه عده خجالت میکشن اسرائیل رو محکوم کنن چون برچسب بسیجی و جیرهخور میخورن.
خود حکومت محمدرضا پهلوی به تشکیل اسرائیل رای منفی داد و بارها از حقوق فلسطینیها دفاع کرد، ولی سلطنتطلبان امروز با فتوای مرجع تقلیدشون رضا پهلوی اسپرم همایونی چشم روی این همه جنایت بستن و بدون داشتن حافظه تاریخی، برای اسرائیل هورا میکشن.
دشمنی با جمهوری اسلامی بدون دشمنی با اسرائیل شوخیه.
دوتا حکومت متوهم میتونن دشمن هم باشن و هر دو هم جنایت کنن. چون هیچکدوم در پی آزادی و حقوق اولیه انسانها نیستن و دشمنیشون با هم برای اینه که چرا تو سلطه داشته باشی و من نداشته باشم، چرا ایدئولوژی خطرناک تو حاکم باشه و ایدئولوژی خطرناک من نباشه.
۲۵ مهر ۱۴۰۲
امید ما
https://t.me/ouromid
Telegram
امید ما
یادداشتهایی دربارۀ جامعه، فرهنگ و آموزش
امید زند کریمخانی
تنها چیزی که رنج و حقارت زیستن را تحملپذیر میکند، کاستن از رنج نوع بشر است.
ارتباط با من:
t.me/karimkhany
امید زند کریمخانی
تنها چیزی که رنج و حقارت زیستن را تحملپذیر میکند، کاستن از رنج نوع بشر است.
ارتباط با من:
t.me/karimkhany
زخم آنچنان بزن که به رستم، شغاد زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد
با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد
یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد
گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد
شعر از محمدعلی بهمنی
@Rwriter
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد
با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد
یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد
گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد
شعر از محمدعلی بهمنی
@Rwriter
Forwarded from احساننامه
🔹اداره کتاب وزارت ارشاد «سامانه نظارت مردمی بر آثار منتشر شده» راه انداخته است. یعنی که ملت بروند و لابهلای صفحات کتابهای مجوز نشر گرفته بگردند و «موارد مغایر با ضوابط نشر را برای بررسی دقیقتر، برخورد و جبران گزارش کنند». اسم این کار را «نظارت پسینی» و «سالمسازی محتوایی» گذاشتهاند و وعده کردهاند از گزارشهای «صحیح» قدردانی هم میشود. (از روی خبر ایبنا رونویسی کردم.)
دو حالت دارد: یا اساتید از میزان ممیزی و خطخطی بررسهای اداره کتاب راضی نیستند و فکر میکنند آن جدیت لازم را از خودشان نشان نمیدهند و دارند دلرحمی میکنند و آنقدر از دستشان دررفته که باید نتیجه کار آنها مجددأ ارزیابی شود که خب، این چه ربطی به ما خوانندگان دارد؟ موضوع را با همکاران خودشان حل کنند.
حالت دوم این است که اتفاقأ خیلی هم از ممیزها و بررسهای فعلی راضیاند، اما فکر میکنند دولتهای گذشته به اندازه کافی گیر ندادهاند و ناشرها و نویسندگان در آن قدیم ندیمها میتوانستند ماموران سانسور را فریب بدهند که خب این حالت هم نیازی به خبرکشی و راپورت دادن ندارد. کافی است کمی تحمل بفرمایند و صبر کنند تا همین نسخههای باقیمانده تمام شود و آن وقت مأموران هشیار، تکلیف کتابهای تجدید چاپی را مشخص کنند.
همه میدانیم که در روزگار فعلی اگر کسی بخواهد حرف بوداری بزند، سراغ مجوز چاپ نمیآید و بساط نشر اینترنتی یا زیرزمینی بدون مجوز برقرار است. دیگر کتاب با تیراژ متوسط ۹۲۷ نسخه (آمار کتابهای ۱۴۰۲) اینهمه خط و نشان و طرح و سایت و سامانه لازم ندارد. قدما معتقد بودند باید فکر نان بود که خربزه، آب است!
@ehsanname
دو حالت دارد: یا اساتید از میزان ممیزی و خطخطی بررسهای اداره کتاب راضی نیستند و فکر میکنند آن جدیت لازم را از خودشان نشان نمیدهند و دارند دلرحمی میکنند و آنقدر از دستشان دررفته که باید نتیجه کار آنها مجددأ ارزیابی شود که خب، این چه ربطی به ما خوانندگان دارد؟ موضوع را با همکاران خودشان حل کنند.
حالت دوم این است که اتفاقأ خیلی هم از ممیزها و بررسهای فعلی راضیاند، اما فکر میکنند دولتهای گذشته به اندازه کافی گیر ندادهاند و ناشرها و نویسندگان در آن قدیم ندیمها میتوانستند ماموران سانسور را فریب بدهند که خب این حالت هم نیازی به خبرکشی و راپورت دادن ندارد. کافی است کمی تحمل بفرمایند و صبر کنند تا همین نسخههای باقیمانده تمام شود و آن وقت مأموران هشیار، تکلیف کتابهای تجدید چاپی را مشخص کنند.
همه میدانیم که در روزگار فعلی اگر کسی بخواهد حرف بوداری بزند، سراغ مجوز چاپ نمیآید و بساط نشر اینترنتی یا زیرزمینی بدون مجوز برقرار است. دیگر کتاب با تیراژ متوسط ۹۲۷ نسخه (آمار کتابهای ۱۴۰۲) اینهمه خط و نشان و طرح و سایت و سامانه لازم ندارد. قدما معتقد بودند باید فکر نان بود که خربزه، آب است!
@ehsanname
10 آذر 1402
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
❤6
مهندس امیدوار، برای من نه یک استاد که یک مرد به شدت نازنین بود. او هیچ گاه استاد من در دانشگاه شریف نشد، چون آن ترمی که قرار بود استاد ما در درس استاتیک و مقاومت مصالح باشد، به بیماری مبتلا شد. بیماری سختی که سبب پر کشیدن او شد.
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
😢6❤3
We are living in an age that is even more blindly optimistic and more elitist about technology than the times of Jeremy Bentham, Adam Smith, and Edmund Burke ... people making the big decisions are once again deaf to the suffering created in the name of progress .progress is never automatic. Today’s “progress” is again enriching a small group of entrepreneurs and investors, whereas most people are disempowered and benefit little...
From Power and Progress by Daron Acemoglu and Simon Johnson
@Rwriter
From Power and Progress by Daron Acemoglu and Simon Johnson
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار @Rwriter
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار
اولین بار، تلویزیون ایران، در شبکه سه، ارباب حلقهها را دیر وقت پخش میکرد. آن هم به شکل قطعه قطعه. قسمت اول و دوم را در دو قسمت و قسمت سوم را در سه قسمت. من خیلی اتفاقی در تلویزیون خانهمان که ترانزیستوری بود، از وسطهای قسمت اول جذب ارباب حلقهها شدم. آنجا که تازه فرودو از شایر بیرون رفت. هنوز سنم به ده نرسیده بود و یادم میآید هر شب بیدار میماندم و به غرهای پدر و مادرم که بخواب بچه تن میدادم تا این فیلم را ببینم. قسمت آخر که تمام شد، ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند. یادم میآید نیم ساعت آخر را ایستاده دیدم و وقتی تیتراژ زرد رنگ آخرش با آن موسیقی دل انگیز هاوارد شور مردمک چشمانم را پر کرد، ناخودآگاه اشک ریختم. گولههای اشک آرام آرام از گونههای کوچکم سر میخورد و به گردنم میرسید: دلم تنگ شده بود. برای فرودو، برای آراگورن، برای گیملی، برا لگولاس و بیش از همه برای گَندولف. برای دنیای عجیب و غریب تالکین، که آن موقع اصلا نمیدانستم ارباب حلقهها بر اساس کتابی ساخته شده که نویسندهاش تالکین نام دارد!، دلم تنگ شده بود. ناخودآگاه کنترل یغور تلویزیون را برداشتم و دکمههای سفتش را فشار دادم که ببینم آیا ممکن است کانال دیگری ارباب حلقهها داشته باشد و ناامید برگشتم به شبکه 3 که حالا دیگر به جای آن تیتراژ افسانهای داشت تبلیغ پخش میکرد. چگونه باید به این دنیای ملال آور بر میگشتم؟ چگونه باید صبح از خواب پا میشدم. چگونه باید به جهانی برمیگشتم که نه الفی در آن بود و نه هابیتی. جهانی که پادشاهش آراگورن نبود. جهانی که جادوگر نداشت. جهانی که همه چیزش دربرابر این دنیا به مزه خاک میمانست. تا مدتها، شخصیتها و دنیای تالکین را در ذهنم مرور میکردم.
تاثیر ارباب حلقهها، بر من، چیزی بیش از یک فیلم سینمایی خالی بود. شاید چیزی نهفته در بچگی. مانند همه چیزهای نهفته در کودک درونمان که وقتی بزرگسال میشویم، خوب یا بد به سراغمان میآید. پارسال بود که تراپیستم، در جلسات تصویر سازی مرا برد به یک نمایش تئاتر. گفت دوست داری کیا باشن توی سالن نمایش. گفتم هیچ کس، غیر از یک نفر. گفت کی؟ گفتم: گاندولف. گاندولف سفید و خاکستری. شاید کمی خنده دار باشد. ولی من همیشه دوست داشتم گاندولفی در کنارم باشد. انگار هم همیشه بوده است. پیرمردی قوی، خردمند که همیشه میتوانی از او سوال بپرسی و او جواب همه چیز را میداند. مثل خدا. منتها در دسترستر.
ارباب حلقهها به قول شیخ شیرازی، حافظ، آن دارد. آن یعنی چیزی که نمیتوانی توصیفش کنی. یک ویژگی خاص. یک ویژگی که آن را از تمام فیلمهای تاریخ سینما متمایز میکند. که نمیدانم چیست. من شاید هر سال، دستکم یک بار ارباب حلقهها را میبینم. طبعا این بار نسخه اصلی. و هر بار برایم تازگی دارد. شاید این واقعیت درست باشد، که این فیلم هیچگاه قدیمی نمیشود و احتمالا ارباب حلقههای پیتر جکسون به مانند شاهکارهای ادبی که بارها و بارها خوانده میشوند، بارها و بارها دیده خواهد شد، و تا نسلها مخاطبان را مسحور خود خواهد کرد. فیلمی که یکبار وقتی کوچک بودم به روح کودکانه من دست کشید و آنچنان من را تسخیر خود کرد که هیچ پدیدهدیگری نکرد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/762
اولین بار، تلویزیون ایران، در شبکه سه، ارباب حلقهها را دیر وقت پخش میکرد. آن هم به شکل قطعه قطعه. قسمت اول و دوم را در دو قسمت و قسمت سوم را در سه قسمت. من خیلی اتفاقی در تلویزیون خانهمان که ترانزیستوری بود، از وسطهای قسمت اول جذب ارباب حلقهها شدم. آنجا که تازه فرودو از شایر بیرون رفت. هنوز سنم به ده نرسیده بود و یادم میآید هر شب بیدار میماندم و به غرهای پدر و مادرم که بخواب بچه تن میدادم تا این فیلم را ببینم. قسمت آخر که تمام شد، ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند. یادم میآید نیم ساعت آخر را ایستاده دیدم و وقتی تیتراژ زرد رنگ آخرش با آن موسیقی دل انگیز هاوارد شور مردمک چشمانم را پر کرد، ناخودآگاه اشک ریختم. گولههای اشک آرام آرام از گونههای کوچکم سر میخورد و به گردنم میرسید: دلم تنگ شده بود. برای فرودو، برای آراگورن، برای گیملی، برا لگولاس و بیش از همه برای گَندولف. برای دنیای عجیب و غریب تالکین، که آن موقع اصلا نمیدانستم ارباب حلقهها بر اساس کتابی ساخته شده که نویسندهاش تالکین نام دارد!، دلم تنگ شده بود. ناخودآگاه کنترل یغور تلویزیون را برداشتم و دکمههای سفتش را فشار دادم که ببینم آیا ممکن است کانال دیگری ارباب حلقهها داشته باشد و ناامید برگشتم به شبکه 3 که حالا دیگر به جای آن تیتراژ افسانهای داشت تبلیغ پخش میکرد. چگونه باید به این دنیای ملال آور بر میگشتم؟ چگونه باید صبح از خواب پا میشدم. چگونه باید به جهانی برمیگشتم که نه الفی در آن بود و نه هابیتی. جهانی که پادشاهش آراگورن نبود. جهانی که جادوگر نداشت. جهانی که همه چیزش دربرابر این دنیا به مزه خاک میمانست. تا مدتها، شخصیتها و دنیای تالکین را در ذهنم مرور میکردم.
تاثیر ارباب حلقهها، بر من، چیزی بیش از یک فیلم سینمایی خالی بود. شاید چیزی نهفته در بچگی. مانند همه چیزهای نهفته در کودک درونمان که وقتی بزرگسال میشویم، خوب یا بد به سراغمان میآید. پارسال بود که تراپیستم، در جلسات تصویر سازی مرا برد به یک نمایش تئاتر. گفت دوست داری کیا باشن توی سالن نمایش. گفتم هیچ کس، غیر از یک نفر. گفت کی؟ گفتم: گاندولف. گاندولف سفید و خاکستری. شاید کمی خنده دار باشد. ولی من همیشه دوست داشتم گاندولفی در کنارم باشد. انگار هم همیشه بوده است. پیرمردی قوی، خردمند که همیشه میتوانی از او سوال بپرسی و او جواب همه چیز را میداند. مثل خدا. منتها در دسترستر.
ارباب حلقهها به قول شیخ شیرازی، حافظ، آن دارد. آن یعنی چیزی که نمیتوانی توصیفش کنی. یک ویژگی خاص. یک ویژگی که آن را از تمام فیلمهای تاریخ سینما متمایز میکند. که نمیدانم چیست. من شاید هر سال، دستکم یک بار ارباب حلقهها را میبینم. طبعا این بار نسخه اصلی. و هر بار برایم تازگی دارد. شاید این واقعیت درست باشد، که این فیلم هیچگاه قدیمی نمیشود و احتمالا ارباب حلقههای پیتر جکسون به مانند شاهکارهای ادبی که بارها و بارها خوانده میشوند، بارها و بارها دیده خواهد شد، و تا نسلها مخاطبان را مسحور خود خواهد کرد. فیلمی که یکبار وقتی کوچک بودم به روح کودکانه من دست کشید و آنچنان من را تسخیر خود کرد که هیچ پدیدهدیگری نکرد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/762
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یادداشتی به بهانه بیست سالگی یک شاهکار
@Rwriter
@Rwriter
👌4👍2
"آنک ارو، آن یکتا که در آردا او را ایلوواتار مینامند؛ و او نخست آینور را آفرید، قُدسیان را، که ثمره اندیشهاش بودند، و با او بودند پیش از آنکه چیزهای دیگر در وجود آید. و او با آنان سخن گفت، نغمههای آهنگ را بر ایشان خواندن گرفت؛ و آینور در برابر وی خواندند، و او شاد بود. امّا زمانی دراز هر یک به تنهایی میخواندند، یا فقط تنی چند با هم، و باقی به آهنگ گوش میسپردند؛ چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ایلوواتار را درمییافتند که خود نشأت گرفته از آن بودند، و با فهم برادران خویش میبالیدند، امّا به آهستگی. باری همچنان که به هم گوش میسپردند به تفاهمی ژرفتر رسیدند، و همصدایی و همسازیشان فزون گشت. و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغمهای شگرف به ایشان باز نمود، و از چیزهایی بزرگتر و شگفتتر از آنچه تا بهاکنون آشکار گردانیده بود، پرده برگرفت؛ و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت. چنانکه ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند..."
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
بخش آغازین سیلماریلیون اثر جی آر آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
@Rwriter
❤3
Forwarded from بشنو از نی- صالح فرازی (Saleh)
ظاهرا قرار است تا سالها وضعمان همین باشد: که بعد از تعطیلات و خوشی کریسمس برسیم به هشت ژانویه. به سرنگونی هواپیمایی که خواهران و برادران ما در آن بودند. ظاهرا قرار است این گلو هر سال بغض کند. من ادعای رنج بردن برای انسانیت ندارم و بهخاطر محدودیت بشریام، نمیتوانم مثل مادر ترزا غصهی همه را بخورم. ولی مسافران آن هواپیما همه قوم و خویش و خواهر و برادرم بودند. که به قول دوستی، از میانهی غوغای بیهوده جنگ و "مرگ"خواهی یک حکومت، برای "زندگی" میرفتند آن جانهای عزیز...
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
***
من چطور توانستم آن روز در مراسم ترحیم این جانهای عزیز، دانشآموختههای شریف دانشگاه شریف، پدر مریم ملک را در آغوش نگیرم وقتی آخر مراسم فریاد زد که به او تریبون ندادند و صدای دادخواهیش را خاموش کردند... ما چقدر دیر فهمیدیم که آنهایی که این آیه قرآن را در کتاب درسی بهمان یاددادند خودشان کمترین اعتقادی به آن نداشتند وقتی در جهت منافع یا عقایدشان نباشد:
"خداوند بلند کردن صدا را دوست ندارد مگر از آن کسی که به او ظلم شده."
آقای ملک، من را ببخش که آن روز ماتم برده بود و یخزده و حیران فقط نگاهت کردم و بعد سرد و خاموش همراه بقیه مسجد دانشگاه را ترک کردم.
***
اما غم بزرگ را باید به نیروی بزرگ تبدیل کرد برای قدردانستن زندگی. به خاطر آن جانهای عزیز و آن خانوادههای ستمدیده به خودم قول میدهم هرگز از هیچ چیزی که زندگی را فدای عقیده -هر عقیدهای- کند طرفداری نکنم. اگر کسی طالب شهادت در راه عقیدهاش بود جلویش را نمیگیرم و حتی ممکن است برای آرمانخواهیش تحسینش هم بکنم. اما برای عقیدهات از جان خودت مایه بگذار، نه دیگران. به خاطر سوگ آن جانهای عزیز در باقی عمرم تلاش میکنم تا جایی که در توانم هست کمک کنم ایرانیانی که سر راهم قرار میگیرند زندگیشان را -هر طور که هست- قدر بدانند و لحظاتش را -هر چه که هست- جشن بگیرند.
...
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.
**
پینوشت: صبح اینها را در حالی که در قطار بودم نوشتم و از دلم عقدهگشایی کردم تا با آرامش به سوی دانشگاه جدید و موقعیت شغلی جدید بروم. با خودم گفتم عصر در راه برگشت به لندن باید این را بنویسم که چطور امروز روزی بود که هشت سال منتظرش بودم؟ (موقعیت هیئت علمی در دانشگاه واقعا "خوب"!). اما به عصر نرسیده بودیم که خبر واقعه کرمان آمد. همان سال نحس ۹۸ هم درگذشتگان واقعه کرمان از همه مظلومتر و بیکستر بودند. به رئیس دپارتمان -ولزی خوشقلبی که خبر را در بیبیسی دیده بود و بهم اطلاع داد- گفتم: آن جهان سومی که صبح توی مکالمهمان میگفتم همین است. جایی که مرگ و زندگی هر دو گاه بیش از اندازه مبتذل و بیارزش بهنظر میآیند. قصهی زندگی این جانهای عزیزی که امروز پر کشیدند را، این نفسهای گرمی که سرد شدند را، و این قلبهای تپندهای که از حرکت ایستادند را چه کسی در گوش تاریخ روایت خواهد کرد؟ افسوس که آنها هم به زودی فراموش میشوند در مملکتی که حاکمانش برای زندگی ارزشی قائل نیستند.
❤4🕊1
Forwarded from Sharif Today
«ممنوعالتصویر»
#شریفگرافی #ارسالی
📸 تصویر دو نفر از جانباختگان شریفی #هواپیمای_اوکراینی بهخاطر حجاب از روی میز یادبود چهارمین سالگرد این فاجعه در دانشکده #مکانیک از سوی حراست برداشته شد.
🔵 @SharifToday
#شریفگرافی #ارسالی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین ساعات 18 بهمن 1402
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
قبل نوشت: این متن ربطی به فوتبال ندارد!!
همین پیامی که گرفتم کافی بود. با این که تا پیروزی فاصله زیاد دارم. ولی پیامی که امروز گرفتم کافی بود. کافی بود که برگردم نگاه کنم. همین دو سه ماه گذشته را. که چگونه در حالی که جلوی لپ تابم اشک میریختم، کار کردم. ادامه دادم. ادیت کردم. متن نوشتم. دادههای مقالهام را مرتب و تمیز کردم. در حالی که هیولای نجسی گلویم را فشار میداد و نفسم را میبرید، ادامه دادم. و امروز با اینکه همچنان زخمی و خمودهام. پیام را دریافت کردم. کارم را خوب انجام داده ام. با این که زخمی ام. با این که خسته ام. با این که صد خودم نیستم. امشب میخواهم دست بگذارم روی شانه ام و به خودم تبریک بگویم. من دارم کارهای بزرگی را انجام میدهم. و دارم پوست میاندازم.
@Rwriter
❤7😢1