Forwarded from سرباز صالح - Sarbaz Saleh
هنوز هم اعتراض ویدا موحد با اختلاف زیاد، زیباترین شکل اعتراض رو در ایران داشت.
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
It shows you the kind of world we live in. Love is illegal - but not hate. That you can do anywhere, anytime, to anybody. But if you want a little warmth, a little tenderness, a shoulder to cry on, a smile to cuddle up with, you have to hide in dark corners, like a criminal.
From Irma la duce...
@Rwriter
From Irma la duce...
@Rwriter
👍1
Forwarded from کتابخانه بابل
برخى آدمها ممكن است تلاش كنند از دست زدن به اين انتخاب دشوار كه چه وجهى به زندگى شان بدهند پرهيز كنند و در هر موقعيتى كه پيش مىآيد همان كارى را بكنند كه ديگران انتظار دارند. آنها در واقع مىخواهند به جاى انتخاب كردن راهى در زندگى براى خودشان، انتظارات ديگران را برآورده كنند. چنين آدمهايى صرفاً مجموعهای از نقابها هستند كه در برابر هر كسى يكى از آن نقابها را به چهره مىزنند و به قول كيركگور «تو در واقع هيچ نيستى. تو تنها رابطهاى هستى با ديگران.»
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
👏1
حیف که این دستگاههای دقیق و ظریفی که به من سفارش داده میشود کاربردی چنین غیرانسانی دارد. و درآینده باز چه دستگاههای دیگری را بدون میل و رغبت باید بسازم؟ ولی چون پاسخی برای این پرسشها یافت نمییافت، برای راندن آنها از ذهنش، سعی میکرد دستگاههایی هرچه مبتکرانه و زیباتر بسازد.
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
🕊1
آن شب بارانی
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
❤4👍2😢1
Tofang Daste Noghre ( GandomMusic.ir )
Shahram Nazeri
تفنگ دسته نقره م رو فروختم
براي وی قباي ترمه دوختم
فرستادم برايش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
@Rwriter
براي وی قباي ترمه دوختم
فرستادم برايش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
@Rwriter
❤2
یک شعر...
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
#فریدون_مشیری
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
#فریدون_مشیری
👍1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- میدونی؟
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
❤2
مهرجویی و نانوشتهها
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
❤4
Forwarded from Sharif Today
«این سرزمین روزگاری شایسته زیستن بود»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
🔵 @SharifToday
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
پیشنهادهای فوری مهم
«این سرزمین شایسته زیستن است»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…
Forwarded from امید ما
🔹دشمن دشمن من، دوست من نیست🔹
✍️ امید زند کریمخانی
دشمنی با جمهوری اسلامی (که قطعا خونریز و مرتجعه) باعث شده یه عده مالهکش اسرائیل بشن (که اونم خونریز و مرتجعه).
فضا جوری شده یه عده خجالت میکشن اسرائیل رو محکوم کنن چون برچسب بسیجی و جیرهخور میخورن.
خود حکومت محمدرضا پهلوی به تشکیل اسرائیل رای منفی داد و بارها از حقوق فلسطینیها دفاع کرد، ولی سلطنتطلبان امروز با فتوای مرجع تقلیدشون رضا پهلوی اسپرم همایونی چشم روی این همه جنایت بستن و بدون داشتن حافظه تاریخی، برای اسرائیل هورا میکشن.
دشمنی با جمهوری اسلامی بدون دشمنی با اسرائیل شوخیه.
دوتا حکومت متوهم میتونن دشمن هم باشن و هر دو هم جنایت کنن. چون هیچکدوم در پی آزادی و حقوق اولیه انسانها نیستن و دشمنیشون با هم برای اینه که چرا تو سلطه داشته باشی و من نداشته باشم، چرا ایدئولوژی خطرناک تو حاکم باشه و ایدئولوژی خطرناک من نباشه.
۲۵ مهر ۱۴۰۲
امید ما
https://t.me/ouromid
✍️ امید زند کریمخانی
دشمنی با جمهوری اسلامی (که قطعا خونریز و مرتجعه) باعث شده یه عده مالهکش اسرائیل بشن (که اونم خونریز و مرتجعه).
فضا جوری شده یه عده خجالت میکشن اسرائیل رو محکوم کنن چون برچسب بسیجی و جیرهخور میخورن.
خود حکومت محمدرضا پهلوی به تشکیل اسرائیل رای منفی داد و بارها از حقوق فلسطینیها دفاع کرد، ولی سلطنتطلبان امروز با فتوای مرجع تقلیدشون رضا پهلوی اسپرم همایونی چشم روی این همه جنایت بستن و بدون داشتن حافظه تاریخی، برای اسرائیل هورا میکشن.
دشمنی با جمهوری اسلامی بدون دشمنی با اسرائیل شوخیه.
دوتا حکومت متوهم میتونن دشمن هم باشن و هر دو هم جنایت کنن. چون هیچکدوم در پی آزادی و حقوق اولیه انسانها نیستن و دشمنیشون با هم برای اینه که چرا تو سلطه داشته باشی و من نداشته باشم، چرا ایدئولوژی خطرناک تو حاکم باشه و ایدئولوژی خطرناک من نباشه.
۲۵ مهر ۱۴۰۲
امید ما
https://t.me/ouromid
Telegram
امید ما
یادداشتهایی دربارۀ جامعه، فرهنگ و آموزش
امید زند کریمخانی
تنها چیزی که رنج و حقارت زیستن را تحملپذیر میکند، کاستن از رنج نوع بشر است.
ارتباط با من:
t.me/karimkhany
امید زند کریمخانی
تنها چیزی که رنج و حقارت زیستن را تحملپذیر میکند، کاستن از رنج نوع بشر است.
ارتباط با من:
t.me/karimkhany
زخم آنچنان بزن که به رستم، شغاد زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد
با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد
یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد
گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد
شعر از محمدعلی بهمنی
@Rwriter
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد
با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد
یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد
گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد
شعر از محمدعلی بهمنی
@Rwriter
Forwarded from احساننامه
🔹اداره کتاب وزارت ارشاد «سامانه نظارت مردمی بر آثار منتشر شده» راه انداخته است. یعنی که ملت بروند و لابهلای صفحات کتابهای مجوز نشر گرفته بگردند و «موارد مغایر با ضوابط نشر را برای بررسی دقیقتر، برخورد و جبران گزارش کنند». اسم این کار را «نظارت پسینی» و «سالمسازی محتوایی» گذاشتهاند و وعده کردهاند از گزارشهای «صحیح» قدردانی هم میشود. (از روی خبر ایبنا رونویسی کردم.)
دو حالت دارد: یا اساتید از میزان ممیزی و خطخطی بررسهای اداره کتاب راضی نیستند و فکر میکنند آن جدیت لازم را از خودشان نشان نمیدهند و دارند دلرحمی میکنند و آنقدر از دستشان دررفته که باید نتیجه کار آنها مجددأ ارزیابی شود که خب، این چه ربطی به ما خوانندگان دارد؟ موضوع را با همکاران خودشان حل کنند.
حالت دوم این است که اتفاقأ خیلی هم از ممیزها و بررسهای فعلی راضیاند، اما فکر میکنند دولتهای گذشته به اندازه کافی گیر ندادهاند و ناشرها و نویسندگان در آن قدیم ندیمها میتوانستند ماموران سانسور را فریب بدهند که خب این حالت هم نیازی به خبرکشی و راپورت دادن ندارد. کافی است کمی تحمل بفرمایند و صبر کنند تا همین نسخههای باقیمانده تمام شود و آن وقت مأموران هشیار، تکلیف کتابهای تجدید چاپی را مشخص کنند.
همه میدانیم که در روزگار فعلی اگر کسی بخواهد حرف بوداری بزند، سراغ مجوز چاپ نمیآید و بساط نشر اینترنتی یا زیرزمینی بدون مجوز برقرار است. دیگر کتاب با تیراژ متوسط ۹۲۷ نسخه (آمار کتابهای ۱۴۰۲) اینهمه خط و نشان و طرح و سایت و سامانه لازم ندارد. قدما معتقد بودند باید فکر نان بود که خربزه، آب است!
@ehsanname
دو حالت دارد: یا اساتید از میزان ممیزی و خطخطی بررسهای اداره کتاب راضی نیستند و فکر میکنند آن جدیت لازم را از خودشان نشان نمیدهند و دارند دلرحمی میکنند و آنقدر از دستشان دررفته که باید نتیجه کار آنها مجددأ ارزیابی شود که خب، این چه ربطی به ما خوانندگان دارد؟ موضوع را با همکاران خودشان حل کنند.
حالت دوم این است که اتفاقأ خیلی هم از ممیزها و بررسهای فعلی راضیاند، اما فکر میکنند دولتهای گذشته به اندازه کافی گیر ندادهاند و ناشرها و نویسندگان در آن قدیم ندیمها میتوانستند ماموران سانسور را فریب بدهند که خب این حالت هم نیازی به خبرکشی و راپورت دادن ندارد. کافی است کمی تحمل بفرمایند و صبر کنند تا همین نسخههای باقیمانده تمام شود و آن وقت مأموران هشیار، تکلیف کتابهای تجدید چاپی را مشخص کنند.
همه میدانیم که در روزگار فعلی اگر کسی بخواهد حرف بوداری بزند، سراغ مجوز چاپ نمیآید و بساط نشر اینترنتی یا زیرزمینی بدون مجوز برقرار است. دیگر کتاب با تیراژ متوسط ۹۲۷ نسخه (آمار کتابهای ۱۴۰۲) اینهمه خط و نشان و طرح و سایت و سامانه لازم ندارد. قدما معتقد بودند باید فکر نان بود که خربزه، آب است!
@ehsanname
10 آذر 1402
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
شاید هیچ چیزی در سربازی، برایم جالبتر از معرفت مردانه نبود. آنقدر دوستان با وفا، مهربان، قوی و درستکار پیدا کردم که در هیچ کجا نمیتوانستم بیابمشان. هنوز زنگ میزنند. هنوز یاد آدم میکنند. این برای من بسیار ارزشمند است. بسیارشان مشکلات عمیقی داشتند. پای حرفهاشان شنیدم. از دوستی که مادرخانمش را تازه از دست داده بود. تا جمعیت زیادی از پسرانی که دخترانی به آنها خیانت کرده بودند و حالا آمده بودند تا در سربازی فراموش کنند. از پسری که تازه برادرش را خاک کرده بود تا مردی که همسرش بچه تو راهی داشت و زیر قسط و قرض بود. با این حال همه شان با وفا و قوی و مرد بودند. برای اولین بار بود که به مرد بودن خودم بالیدم. و این انرژی باستانی که از نیاکانمان به ما رسیده است، گرامی داشتم.
@Rwriter
❤6
مهندس امیدوار، برای من نه یک استاد که یک مرد به شدت نازنین بود. او هیچ گاه استاد من در دانشگاه شریف نشد، چون آن ترمی که قرار بود استاد ما در درس استاتیک و مقاومت مصالح باشد، به بیماری مبتلا شد. بیماری سختی که سبب پر کشیدن او شد.
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
آشنایی من با او به سبب همسایگیمان بود. همسایه و دوست سی و اندی ساله خانوادگی ما. مردی به شدت دانشمند، به شدت خوش اخلاق و به شدت خوش مشرب بود. همین دو هفته قبل توی آسانسور دیدمش و از من درباره درس و ادامه تحصیل و کار پرسید. دیگر بیماری خیلی ضعیفش کرده بود. ولی برای ما این رفتن غیرقابل باور بود. فکر میکردیم بیماری چموش حالا تحت کنترل درآمده و کمتر قرار است، آقای مهندس را اذیت کند. من از آقای امیدوار خاطرات زیادی دارم. و از دست دادن او برایم غم بزرگی است. او مرد بزرگ و شریفی بود. دلم برای روزهایی که به خانه مان زنگ میزد، من گوشی را بر میداشتم، من را با پدرم اشتباه میگرفت و میگفت: به به احوال آقا صالح خوبی شما؟ چه خبر از دانشگاه؟ کی تمومه؟ به به مبارکه و بعد هم میگفت بابا هستن. تنگ می شود. و برای خیلی خاطرات دیگر.
یادش گرامی باد.
@Rwriter
😢6❤3