درباب عدالت جنسیتی، "کتاب چه چیزی موثر است، عدالت جنسیتی با کمک طراحی" کتاب جمع و جور و جالبی است. تزهای فضایی هم کمتر میدهد.
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
درباب عدالت جنسیتی، "کتاب چه چیزی موثر است، عدالت جنسیتی با کمک طراحی" کتاب جمع و جور و جالبی است. تزهای فضایی هم کمتر میدهد. @Rwriter
چند تکه از کتاب "What Works: Gender Equality By design"
Decision makers tend to rely on group-based assessments when person-specific information is limited but group-level information is available
Members of smaller groups are disadvantaged relative to members of larger groups by tokenism, which magnifies differences and makes minority members subject to additional scrutiny
Using group stereotypes, however, has direct negative effects leading to differences in pay and opportunity between the advantaged and the discriminated groups
It also has secondary negative effects leading members of the discriminated group to decrease their effort in response to anticipated lower returns to effort, which, in the end, can induce a vicious cycle whereby the individuals who were discriminated against perform worse than they would have in the absence of discrimination.
توضیح:
ریشه ناعدالتی جنسیتی (و کلا همه ناعدالتیهای گروه محور) این است که وقتی اطلاعات در سطح فردی وجود نداشته باشد، تصمیم گیران در سطح گروهی بحث میکنند. مثلا تصمیم گیران میگویند خب افغانستانی ها دارای این ویژگی ها هستند پس من فلان تصمیم را میگیرم. وقتی افراد در اقلیت اند، ویژگیهایشان بیشتر توی چشم میآید و گروه بزرگتر سعی میکند به آنها برچسب بزند. و این برچسبها باعث ایجاد پیش انگارههایی (stereotypes) درباره این افراد میشود. و این پیش انگارهها باعث تبعیض و بیعدالتی میشود. و این بی عدالتی باعث میشود افراد مورد تبعیض واقع شده ناخودآگاه کمتر تلاش کنند که این عدم تلاش چرخه شومی را میسازد که باعث تقویت آن پیش انگارهها میشود.
@Rwriter
Decision makers tend to rely on group-based assessments when person-specific information is limited but group-level information is available
Members of smaller groups are disadvantaged relative to members of larger groups by tokenism, which magnifies differences and makes minority members subject to additional scrutiny
Using group stereotypes, however, has direct negative effects leading to differences in pay and opportunity between the advantaged and the discriminated groups
It also has secondary negative effects leading members of the discriminated group to decrease their effort in response to anticipated lower returns to effort, which, in the end, can induce a vicious cycle whereby the individuals who were discriminated against perform worse than they would have in the absence of discrimination.
توضیح:
ریشه ناعدالتی جنسیتی (و کلا همه ناعدالتیهای گروه محور) این است که وقتی اطلاعات در سطح فردی وجود نداشته باشد، تصمیم گیران در سطح گروهی بحث میکنند. مثلا تصمیم گیران میگویند خب افغانستانی ها دارای این ویژگی ها هستند پس من فلان تصمیم را میگیرم. وقتی افراد در اقلیت اند، ویژگیهایشان بیشتر توی چشم میآید و گروه بزرگتر سعی میکند به آنها برچسب بزند. و این برچسبها باعث ایجاد پیش انگارههایی (stereotypes) درباره این افراد میشود. و این پیش انگارهها باعث تبعیض و بیعدالتی میشود. و این بی عدالتی باعث میشود افراد مورد تبعیض واقع شده ناخودآگاه کمتر تلاش کنند که این عدم تلاش چرخه شومی را میسازد که باعث تقویت آن پیش انگارهها میشود.
@Rwriter
👏1
سازمان حقوق بشری ههنگاو خبر داد که یک #سرباز اهل کرمانشاه به نام یونس دارابی، در یکی از پادگانهای نیروی انتظامی تهران، پس از آنکه با مجازات اضافه خدمت و بازداشت توسط مافوق خود مواجه شد، با خوردن قرص #خودکشی کرد و جان خود را از دست داد.
با استناد به آمار به ثبت رسیده، طی ماه گذشته دستکم ۴ سرباز کُرد در حین انجام خدمت اجباری سربازی به دلایل نامعلومی با سلاح سازمانی در شهرهای ارومیه، قصرشیرین، عجبشیر و تهران به زندگی خود پایان دادهاند.
HengawO
@mamlekate
با استناد به آمار به ثبت رسیده، طی ماه گذشته دستکم ۴ سرباز کُرد در حین انجام خدمت اجباری سربازی به دلایل نامعلومی با سلاح سازمانی در شهرهای ارومیه، قصرشیرین، عجبشیر و تهران به زندگی خود پایان دادهاند.
HengawO
@mamlekate
😢1
Forwarded from عصر ایران
احمدرضا احمدی درگذشت
🔹احمدرضا احمدی شاعر، نویسنده و نقاش ایرانی، پس از ماهها تحمل بیماری امروز درگذشت.
🔹احمدرضا احمدی این شاعر فقید توسط مرکز هنرمندان ایران به عنوان موسس و پایهگذار موج شعر نو و پیشگام سورئالیسم در ادبیات کودکان شناخته شده است. «سفر در شب» یکی از قویترین آثار احمدی است که به موضوعهای اجتماعی، صلح، همزیستی، تحمل و همکاری اشاره میکند.
asriran.com/003lWl
@MyAsriran
🔹احمدرضا احمدی شاعر، نویسنده و نقاش ایرانی، پس از ماهها تحمل بیماری امروز درگذشت.
🔹احمدرضا احمدی این شاعر فقید توسط مرکز هنرمندان ایران به عنوان موسس و پایهگذار موج شعر نو و پیشگام سورئالیسم در ادبیات کودکان شناخته شده است. «سفر در شب» یکی از قویترین آثار احمدی است که به موضوعهای اجتماعی، صلح، همزیستی، تحمل و همکاری اشاره میکند.
asriran.com/003lWl
@MyAsriran
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
شعری از روانشاد احمدرضا احمدی...
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
شعری از روانشاد احمدرضا احمدی...
❤2
Forwarded from حسین شاهرخی
فقدان ارتباط درست
دیروز در خلال توئیتر گردی به مطلبی برخورد کردم که موجب نوشتن این متن شد. دختری با اسم اکانت مستعار مجموعه ای از پیام های پسری که اکانتش عکس و اسم و فامیل داشت را منتشر کرده بود. محتوای پیام ها عمدتا جنسی و درخواست های نا متعارف بود. پسر داستان از رو نرفته بود و همین توئیت را کوت کرده بود که تقصیر من است که اصلا با شما صحبت کردم و مزخرفاتی از این دست. خواننده می تواند هر گونه قضاوتی در مورد این موضوع داشته باشد اما من می خواهم از جنبه ارتباط موثر و صحیح به مسئله نگاه کنم. در یک دهه گذشته تنها درسی که به طور مستمر تدریس کرده ام (( اصول و فنون مذاکره )) بوده است. به دور از هرگونه اغراق فکر می کنم موضوع این درس نیازمندی همه است در هر سنی و در هر شغلی. خودم را هم به هیچ وجه در ین حوزه متخصص نمی دانم و دائم در حال یادگیری ام. جان کلام اینکه ما برای ارتباط گرفتن تربیت نشده ایم. از ابتدای تحصیل تا دیپلم مدارس پسرانه و دخترانه داریم لذا برای با هم صحبت کردن، کار کردن و حتی حرف زدن هیچ آموزشی نمی بینیم. ادبیات جنسیت زده ای که کلمات متعارفش جنس مخالف، عزب، نا محرم، اختلاط نا مناسب و امثال آن است ذهن ها را به گونه ای بار می آورد که همیشه در خوف و رجا دست و پا می زنند. باری، اینکه ما در سنین بالا هم شاهد رفتارهای زشت و زننده، درخواست های خارج چارچوب و رفتارهایی هیجانی هستیم حاکی از آن است که در آموزش چگونه زیست کردن فرسنگ ها با حد مطلوب فاصله داریم. سوئد به عنوان پیشتاز آموزش و پرورش در حوزه اسکاندیناوی و در بسیاری مقاطع در کل اروپا متد های آموزشی بسیار جذابی خاصه برای دوره ابتدایی دارد. در ایران اما در نبود آموزش عمومی به نظرم نقش خانواده بسیار پر رنگ تر می شود.
https://t.me/booklearn
دیروز در خلال توئیتر گردی به مطلبی برخورد کردم که موجب نوشتن این متن شد. دختری با اسم اکانت مستعار مجموعه ای از پیام های پسری که اکانتش عکس و اسم و فامیل داشت را منتشر کرده بود. محتوای پیام ها عمدتا جنسی و درخواست های نا متعارف بود. پسر داستان از رو نرفته بود و همین توئیت را کوت کرده بود که تقصیر من است که اصلا با شما صحبت کردم و مزخرفاتی از این دست. خواننده می تواند هر گونه قضاوتی در مورد این موضوع داشته باشد اما من می خواهم از جنبه ارتباط موثر و صحیح به مسئله نگاه کنم. در یک دهه گذشته تنها درسی که به طور مستمر تدریس کرده ام (( اصول و فنون مذاکره )) بوده است. به دور از هرگونه اغراق فکر می کنم موضوع این درس نیازمندی همه است در هر سنی و در هر شغلی. خودم را هم به هیچ وجه در ین حوزه متخصص نمی دانم و دائم در حال یادگیری ام. جان کلام اینکه ما برای ارتباط گرفتن تربیت نشده ایم. از ابتدای تحصیل تا دیپلم مدارس پسرانه و دخترانه داریم لذا برای با هم صحبت کردن، کار کردن و حتی حرف زدن هیچ آموزشی نمی بینیم. ادبیات جنسیت زده ای که کلمات متعارفش جنس مخالف، عزب، نا محرم، اختلاط نا مناسب و امثال آن است ذهن ها را به گونه ای بار می آورد که همیشه در خوف و رجا دست و پا می زنند. باری، اینکه ما در سنین بالا هم شاهد رفتارهای زشت و زننده، درخواست های خارج چارچوب و رفتارهایی هیجانی هستیم حاکی از آن است که در آموزش چگونه زیست کردن فرسنگ ها با حد مطلوب فاصله داریم. سوئد به عنوان پیشتاز آموزش و پرورش در حوزه اسکاندیناوی و در بسیاری مقاطع در کل اروپا متد های آموزشی بسیار جذابی خاصه برای دوره ابتدایی دارد. در ایران اما در نبود آموزش عمومی به نظرم نقش خانواده بسیار پر رنگ تر می شود.
https://t.me/booklearn
Telegram
حسین شاهرخی
@hshahrokhi21👈👈ارتباط با ادمين
گاه نوشت های من
گاه نوشت های من
Forwarded from سرباز صالح - Sarbaz Saleh
هنوز هم اعتراض ویدا موحد با اختلاف زیاد، زیباترین شکل اعتراض رو در ایران داشت.
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
It shows you the kind of world we live in. Love is illegal - but not hate. That you can do anywhere, anytime, to anybody. But if you want a little warmth, a little tenderness, a shoulder to cry on, a smile to cuddle up with, you have to hide in dark corners, like a criminal.
From Irma la duce...
@Rwriter
From Irma la duce...
@Rwriter
👍1
Forwarded from کتابخانه بابل
برخى آدمها ممكن است تلاش كنند از دست زدن به اين انتخاب دشوار كه چه وجهى به زندگى شان بدهند پرهيز كنند و در هر موقعيتى كه پيش مىآيد همان كارى را بكنند كه ديگران انتظار دارند. آنها در واقع مىخواهند به جاى انتخاب كردن راهى در زندگى براى خودشان، انتظارات ديگران را برآورده كنند. چنين آدمهايى صرفاً مجموعهای از نقابها هستند كه در برابر هر كسى يكى از آن نقابها را به چهره مىزنند و به قول كيركگور «تو در واقع هيچ نيستى. تو تنها رابطهاى هستى با ديگران.»
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
👏1
حیف که این دستگاههای دقیق و ظریفی که به من سفارش داده میشود کاربردی چنین غیرانسانی دارد. و درآینده باز چه دستگاههای دیگری را بدون میل و رغبت باید بسازم؟ ولی چون پاسخی برای این پرسشها یافت نمییافت، برای راندن آنها از ذهنش، سعی میکرد دستگاههایی هرچه مبتکرانه و زیباتر بسازد.
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
🕊1
آن شب بارانی
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
❤4👍2😢1
Tofang Daste Noghre ( GandomMusic.ir )
Shahram Nazeri
تفنگ دسته نقره م رو فروختم
براي وی قباي ترمه دوختم
فرستادم برايش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
@Rwriter
براي وی قباي ترمه دوختم
فرستادم برايش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
@Rwriter
❤2
یک شعر...
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
#فریدون_مشیری
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
#فریدون_مشیری
👍1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- میدونی؟
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
+ چی رو؟
- این که دیگه این فیلم رنگی نیست.
+ میدونم.
- خب میگی چیکار کنم؟
+ نمیدونم.
- حتی دلم نمیخواد دیگه ببینمش. حتی دلم نمیخواد دیگه نگاهش کنم. میخوام فقط تموم بشه.
+ میفهمم
- تو هیچی نمیفهمی. هیچی...
@Rwriter
❤2
مهرجویی و نانوشتهها
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
امروز صبح که چشم باز کردم، دیدم اینستاگرام پر شده از عکس مهرجویی. گفتم ای داد بیداد پیرمرد لابد سکتهای چیزی کرده و از دنیا رفته. بعد دیدم نه گویا ماجرا چیز دیگری است و با چشمهای خواب آلود، دستگیرم شد که عجب ماجرای هولناکی رخ داده. یاد صحبت دو نفری با دوستم افتادم که ای کاش مهرجویی بیشتر از خودش مینوشت. درست است که مانی حقیقی، با او گفتگوی مفصلی انجام داده و در کتاب کارنامه چهلساله آورده. ولی ایکاش مهرجویی خود، دست به قلم میشد و خاطراتش را مینوشت. نمیدانم شاید دست نوشتههایی از او باقی مانده باشد. من هیچ وقت فَن مهرجویی نبوده ام. خیلی هم فرصت نکردم فیلمهایش را ببینم یا بهتر بگویم دقیق ببینم. منتها قطعا تاثیر شگرف او بر سینما و اجتماع را نمیتوانم منکر شوم. روحش شاد و یادش گرامی باد...
@Rwriter
❤4
Forwarded from Sharif Today
«این سرزمین روزگاری شایسته زیستن بود»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
🔵 @SharifToday
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟ انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه پشت کلمه، خشت زدن است؛ باید فقط گریست، آن هم برای جان خود که نکند از بهت فاجعه، از تن به در شود.
▪️اگر بهانهای برای گریستن بیشتر خواستید، شعرخوانی محمود درویش را درباره سرزمینش، فلسطین ببینید و بشنوید؛ با دلبستگی عمیق و ابدی و مقدسی که در کلماتش جاریست و مظلومیتی که در صدایش خفته است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
پیشنهادهای فوری مهم
«این سرزمین شایسته زیستن است»
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…
#فلسطین
▪️کلام؟ کدام کلام؟ کدام حرف؟ کدام آه؟ کدام اشک؟ کدام هشتگ؟
▪️انگار استیصال است و بس، بیچارگی است و بس، مظلومیت است و بس، امید به آسمان است و بس.
▪️امشب حداقل دیگر حرف زدن و نوشتن و استعاره و تشبیه و مجاز و کلمه…