Forwarded from نوشتههای یک نویسنده کوچک
محتوای این ویس:
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
👍3👌1
نوشتههای یک نویسنده کوچک
Voice message
به واسطه انتخاب رشته ارشد، این ویس رو دوباره فوروارد کردم
#موقت
#موقت
«شانس»
زندگی بر پایه شانس است. بر پایه تصادف و randomness. من همیشه به وضع الانم فکر میکنم و میبینم بسیار از آن چه که بدست آورده ام شانسی بوده است. البته نه این که تلاش نکرده باشم. نه این که زحمت نکشیده باشم. ولی همین اراده و تلاش محور بودنم هم شانسی است. ببینید! من در خانوادهای بزرگ شدم که کمتر تلاطمی داشتیم. پدرم با تمام اختلافاتی که با او دارم، جواهر نایابی است که بسیار به من کمک کرده است. شاید در مقایسه با خیلی از پدرها، او آگاهتر و دلسوزتر است. از طرفی من درخانوادهای مذهبی و نسبتا بسته بزرگ شدم. نتوانسته ام خیلی زود، تا همین اواخر، اجازه خیلی از تجربهها، مثل رفتن سفر با دوستانم را داشته باشم. انرژی ام بسیار تلف شده است. یا حتی آن ورترش را حساب کنم. هیچ وقت پول این را نداشتیم که مثلا پدرم من را بفرستد فلان کشور درس بخوانم. همه اینها شانس است. تو میتوانی یک طرف قضیه را ببینی و بگویی اَه عجب زندگی مزخرفی داشتم. بعد آن طرف طیف را ببینی و بگویی آهان! نه! عجب خوشبختم که پدرم سر مادرم داد نمیزند. پدرم هیچ وقت در خانه دعوا راه نینداخته. یا مثل همسایه پایینی هر یک شب درمیون و فحش و فضاحت در خانه نمیشنویم. اینها را گفتم که بگویم زندگی همین است. پر از شانس. این باعث میشود ما متواضعتر باشیم. نسبت به دیگری شفقت بیشتری داشته باشیم. از معمولی بودنمان، کمتر برنجیم. همین! زندگی برپایه شانس است.
@Rwriter
زندگی بر پایه شانس است. بر پایه تصادف و randomness. من همیشه به وضع الانم فکر میکنم و میبینم بسیار از آن چه که بدست آورده ام شانسی بوده است. البته نه این که تلاش نکرده باشم. نه این که زحمت نکشیده باشم. ولی همین اراده و تلاش محور بودنم هم شانسی است. ببینید! من در خانوادهای بزرگ شدم که کمتر تلاطمی داشتیم. پدرم با تمام اختلافاتی که با او دارم، جواهر نایابی است که بسیار به من کمک کرده است. شاید در مقایسه با خیلی از پدرها، او آگاهتر و دلسوزتر است. از طرفی من درخانوادهای مذهبی و نسبتا بسته بزرگ شدم. نتوانسته ام خیلی زود، تا همین اواخر، اجازه خیلی از تجربهها، مثل رفتن سفر با دوستانم را داشته باشم. انرژی ام بسیار تلف شده است. یا حتی آن ورترش را حساب کنم. هیچ وقت پول این را نداشتیم که مثلا پدرم من را بفرستد فلان کشور درس بخوانم. همه اینها شانس است. تو میتوانی یک طرف قضیه را ببینی و بگویی اَه عجب زندگی مزخرفی داشتم. بعد آن طرف طیف را ببینی و بگویی آهان! نه! عجب خوشبختم که پدرم سر مادرم داد نمیزند. پدرم هیچ وقت در خانه دعوا راه نینداخته. یا مثل همسایه پایینی هر یک شب درمیون و فحش و فضاحت در خانه نمیشنویم. اینها را گفتم که بگویم زندگی همین است. پر از شانس. این باعث میشود ما متواضعتر باشیم. نسبت به دیگری شفقت بیشتری داشته باشیم. از معمولی بودنمان، کمتر برنجیم. همین! زندگی برپایه شانس است.
@Rwriter
❤1
Forwarded from انجمن علمی حکمرانی و سیاستگذاری شریف
#جلسه_دفاع_پایان_نامه
#سیاستگذاری_علم_و_فناوری
🔶 عنوان پایاننامه:
تواناییهای فناورانه،خلق ارزش افزوده و ارتقاء در زنجیرههای ارزش جهانی: شواهدی از کشورهای در حال توسعه
🔸 Thesis Title:
Technological Capabilties, Generating Value-added and Upgrading in Global Value Chains: Evidence from Developing Countries
👤 ارائه کننده: محمدحسین اعلمی، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری علم و فناوری دانشگاه شریف
👥 اساتید راهنما: دکتر سید ایمان میرعمادی، دکتر سیدعلی مدنی زاده
🕛 زمان: شنبه ۲۷ خردادماه ۱۴۰۲، ساعت ۱۶
🌐 مکان: طبقه اول دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، اتاق سمینار
🔹 شرکت در این جلسه برای دانشجویانی که در آینده پیش رو دفاع پایان نامه خواهند داشت میتواند آموزنده باشد.
تلگرام|آپارات|ارتباط با ما
#سیاستگذاری_علم_و_فناوری
🔶 عنوان پایاننامه:
تواناییهای فناورانه،خلق ارزش افزوده و ارتقاء در زنجیرههای ارزش جهانی: شواهدی از کشورهای در حال توسعه
🔸 Thesis Title:
Technological Capabilties, Generating Value-added and Upgrading in Global Value Chains: Evidence from Developing Countries
👤 ارائه کننده: محمدحسین اعلمی، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری علم و فناوری دانشگاه شریف
👥 اساتید راهنما: دکتر سید ایمان میرعمادی، دکتر سیدعلی مدنی زاده
🕛 زمان: شنبه ۲۷ خردادماه ۱۴۰۲، ساعت ۱۶
🌐 مکان: طبقه اول دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، اتاق سمینار
🔹 شرکت در این جلسه برای دانشجویانی که در آینده پیش رو دفاع پایان نامه خواهند داشت میتواند آموزنده باشد.
تلگرام|آپارات|ارتباط با ما
Forwarded from احساننامه
➖خبر درگذشت استاد علیاصغر بهرامی غمگینم کرد. بهرامی (۱۳۱۹ - ۲۴ خرداد ۱۴۰۲) از آن دست مترجمهایی بود که ظرفیت بالای زبان فارسی برای روایت داستانهای متفاوت را به ما نشان داد. ترجمههای او از کورت ونهگات، جی جی بالارد، چینو آچیبی، دوریس لسینگ، لئو تولستوی و ... همگی خواندنی و دلنشین هستند. به شخصه ترجمههای محشرش از «سلاخخانۀ شماره پنج» (ونهگات) و «همه چیز فرو میپاشد» (اچیبی) را بسیار دوست دارم. همانقدر که از مکالمات تلفنیمان یادهای خوب در خاطرم است. اوایل برای دعوت به مصاحبه زنگ میزدم و کمکم تبدیل شده بود به احوالپرسی و سراغ گرفتن. از مصاحبه و شهرت گریزان بود. میگفت فقط کاری که بلد است را انجام داده، میگفت منتی بر کسی ندارد، میگفت همینکه ترجمههایش مکرر در مکرر چاپ میشود بس است، میگفت: «دنیا دیوانه شده است آقا، من چی بگویم؟» @ehsanname
پرسشها: دانشگاه، تحصیل و آینده
(قسمت یک)
پرسشگر: حالا که در آستانه فارغ التحصیلی ارشد هستی، نظرت درباره دانشگاه چه بود؟
صر: به شکل کلی یا فقط ارشد؟
پرسشگر: به شکل کلی.
صر: خب دوران کارشناسی خیلی فرق داشت. از همه جهت. یعنی منظورم این است که اساسا آدم قبل از بیست و پنج سالگی موجود دیگری است. نمیخواهم بگویم خیلی عوض میشود، ولی بنظرم این عدد 25 عدد مهمی است و خب شما همه دوران کارشناسی توی این سن هستید. برگردم به سوالتان، خب من از دانشکده مان، دانشکده صنایع، راضی نبودم. این را همه جا گفتم. ما استادی داشتیم که مهمترین درس را میداد ولی چشمانش تقریبا نمیدید و صدایش هم در نمیآمد. تقریبا در تمام دوران کارشناسی، جز سه تا استاد (غیر از دروس عمومی)، میتوان بگویم الباقی بسیار بد بودند. اما همان جا بود که فهمیدم باید خودت یادبگیری. بنظرم این مهمترین درس آموخته بود.
پرسشگر: یعنی چی باید خودت یادبگیری؟
صر: یعنی یادگیرنده مستقل باشی. همین چیزی که توی انگلیسی میگویند Independent Learner. و البته این چیزی است که فقط مربوط به دانشکده صنایع شریف نیست. همه جا همین طور است. ببین، ما توی دبیرستان اینطوری بود که یک معلم میآمد و تو باید یک سال یک جورایی با او زندگی میکردی. ولی توی دانشگاه جنسش فرق میکند. اصلا بیش از 50 درصد استادهای دانشکده ما درس نمیدادند.
پرسشگر: دوران ارشد چطور بود؟
صر: یکی از شانسهای من. بنظرم دانشکده اقتصاد و مدیریت شریف یکی از بهترین موسسات دولتی آموزش عالی در ایران است، اگر بهترین نباشد. مثل هرچیزی چون اولش را درست و حسابی چیده اند، تا الان هم خوب بوده است. راستش من خیلی چیز یادگرفتم آنجا. البته باز هم میگویم، این قضیه خودت یادبگیری برای همه جا هست. حتی وقتی جلوی بهترین اساتید مینشینی. من راستش دوران ارشدم را بیشتر دوست داشتم. البته خب، این دوران هم تقریبا اندازه همان کارشناسی طول کشید. فقط یک سال کمتر.
پرسشگر: فکر نمیکنی علت بهره مندی ات این باشد که سنت بیشتر بوده؟
صر: هم آره و هم نه. اولا من در 23 سالگی وارد دانشکده شدم و الان 26 سالم است. یعنی بالاخره باز هم زیر 25 بودم. ولی خب تجربه مهم است. من حتی در سال آخر کارشناسی هم بسیار دانشجوی خوبی بودم. اما خب شما وقتی تازه وارد دانشگاه میشوید، فقط بحث شما خواندن درس نیست. دانشگاه مساوی است با خیلی چیزها. استقلال، شکست، تغییر عقاید و این ها.
پرسشگر: به این موضوع بر میگردیم، اما قبلش میخواهم بپرسم ادامه اش چطور؟ قرار است دکتری بخوانی؟
صر: به خودم قول دادم، ارشد من آخرین دوره تحصیلی ام در ایران باشد. من دکتری خواندن در ایران را نمیفهمم. اصلا فلسفه دکتری یعنی کار آکادمیک. در ایران ملت دکتری میخوانند تا در فلان شرکت (که عمدتا دولتی یا خصولتی است)، رتبه بگیرند و درآمدشان بیشتر شود. البته این برای منی است که دوست دارم از ایران بروم. و الا گاهی ما فکر میکنیم تافته جدا بافته ایم. وقتی سیستم اینگونه چیده شده. شاید مجبور باشم در ایران دکتری بخوانم. ولی بنظرم بعید است. اما مسئله فقط این نیست. یعنی حاضر نیستم حتی برگردم و یک ارشد مجدد بخوانم. دانشگاه اوضاع خوبی ندارد. کلی بگیر و ببند داریم. یا محدودیت. دوربین مدار و بسته و این چیزها. قربانش بروم اساتید هم عین خیالشان نیست. بنظرم اوضاع برای دانشجویان دختر و حتی پسر در کوتاه مدت اصلا جالب نخواهد بود. البته دانشگاه و اساتید سعی میکنند این موضوع را کوچک جلوه دهند. ولی بنظرم اصلا کوچک نیست.
پرسشگر: در خارج چطور؟ دکتری میخوانی؟
صر: ببین من یک کتاب آکادمیک ترجمه کرده ام. یک مقاله ام در آستانه چاپ است. همین الان کارم نزدیک به فضای آکادمیک است. اما سوال: آیا میخواهم پژوهشگر باشم؟ راستش هنوز دارم به این سوال فکر میکنم. پژوهش برای ذهن منعطف من یکم زیادی دقیق است. ولی مسئله بعدی مهاجرت است. برای آن شاید مجبور باشم دکتری بخوانم. ولی دکتری خواندن در خارج از ایران قطعا تنها گزینه عاقلانه برای یک آدمی است که میخواهد کار آکادمیک بکند.
پرسشگر: فکر کنم برای این قسمت کافی باشد.
صر: من هم همین طور. متشکرم
@Rwriter
(قسمت یک)
پرسشگر: حالا که در آستانه فارغ التحصیلی ارشد هستی، نظرت درباره دانشگاه چه بود؟
صر: به شکل کلی یا فقط ارشد؟
پرسشگر: به شکل کلی.
صر: خب دوران کارشناسی خیلی فرق داشت. از همه جهت. یعنی منظورم این است که اساسا آدم قبل از بیست و پنج سالگی موجود دیگری است. نمیخواهم بگویم خیلی عوض میشود، ولی بنظرم این عدد 25 عدد مهمی است و خب شما همه دوران کارشناسی توی این سن هستید. برگردم به سوالتان، خب من از دانشکده مان، دانشکده صنایع، راضی نبودم. این را همه جا گفتم. ما استادی داشتیم که مهمترین درس را میداد ولی چشمانش تقریبا نمیدید و صدایش هم در نمیآمد. تقریبا در تمام دوران کارشناسی، جز سه تا استاد (غیر از دروس عمومی)، میتوان بگویم الباقی بسیار بد بودند. اما همان جا بود که فهمیدم باید خودت یادبگیری. بنظرم این مهمترین درس آموخته بود.
پرسشگر: یعنی چی باید خودت یادبگیری؟
صر: یعنی یادگیرنده مستقل باشی. همین چیزی که توی انگلیسی میگویند Independent Learner. و البته این چیزی است که فقط مربوط به دانشکده صنایع شریف نیست. همه جا همین طور است. ببین، ما توی دبیرستان اینطوری بود که یک معلم میآمد و تو باید یک سال یک جورایی با او زندگی میکردی. ولی توی دانشگاه جنسش فرق میکند. اصلا بیش از 50 درصد استادهای دانشکده ما درس نمیدادند.
پرسشگر: دوران ارشد چطور بود؟
صر: یکی از شانسهای من. بنظرم دانشکده اقتصاد و مدیریت شریف یکی از بهترین موسسات دولتی آموزش عالی در ایران است، اگر بهترین نباشد. مثل هرچیزی چون اولش را درست و حسابی چیده اند، تا الان هم خوب بوده است. راستش من خیلی چیز یادگرفتم آنجا. البته باز هم میگویم، این قضیه خودت یادبگیری برای همه جا هست. حتی وقتی جلوی بهترین اساتید مینشینی. من راستش دوران ارشدم را بیشتر دوست داشتم. البته خب، این دوران هم تقریبا اندازه همان کارشناسی طول کشید. فقط یک سال کمتر.
پرسشگر: فکر نمیکنی علت بهره مندی ات این باشد که سنت بیشتر بوده؟
صر: هم آره و هم نه. اولا من در 23 سالگی وارد دانشکده شدم و الان 26 سالم است. یعنی بالاخره باز هم زیر 25 بودم. ولی خب تجربه مهم است. من حتی در سال آخر کارشناسی هم بسیار دانشجوی خوبی بودم. اما خب شما وقتی تازه وارد دانشگاه میشوید، فقط بحث شما خواندن درس نیست. دانشگاه مساوی است با خیلی چیزها. استقلال، شکست، تغییر عقاید و این ها.
پرسشگر: به این موضوع بر میگردیم، اما قبلش میخواهم بپرسم ادامه اش چطور؟ قرار است دکتری بخوانی؟
صر: به خودم قول دادم، ارشد من آخرین دوره تحصیلی ام در ایران باشد. من دکتری خواندن در ایران را نمیفهمم. اصلا فلسفه دکتری یعنی کار آکادمیک. در ایران ملت دکتری میخوانند تا در فلان شرکت (که عمدتا دولتی یا خصولتی است)، رتبه بگیرند و درآمدشان بیشتر شود. البته این برای منی است که دوست دارم از ایران بروم. و الا گاهی ما فکر میکنیم تافته جدا بافته ایم. وقتی سیستم اینگونه چیده شده. شاید مجبور باشم در ایران دکتری بخوانم. ولی بنظرم بعید است. اما مسئله فقط این نیست. یعنی حاضر نیستم حتی برگردم و یک ارشد مجدد بخوانم. دانشگاه اوضاع خوبی ندارد. کلی بگیر و ببند داریم. یا محدودیت. دوربین مدار و بسته و این چیزها. قربانش بروم اساتید هم عین خیالشان نیست. بنظرم اوضاع برای دانشجویان دختر و حتی پسر در کوتاه مدت اصلا جالب نخواهد بود. البته دانشگاه و اساتید سعی میکنند این موضوع را کوچک جلوه دهند. ولی بنظرم اصلا کوچک نیست.
پرسشگر: در خارج چطور؟ دکتری میخوانی؟
صر: ببین من یک کتاب آکادمیک ترجمه کرده ام. یک مقاله ام در آستانه چاپ است. همین الان کارم نزدیک به فضای آکادمیک است. اما سوال: آیا میخواهم پژوهشگر باشم؟ راستش هنوز دارم به این سوال فکر میکنم. پژوهش برای ذهن منعطف من یکم زیادی دقیق است. ولی مسئله بعدی مهاجرت است. برای آن شاید مجبور باشم دکتری بخوانم. ولی دکتری خواندن در خارج از ایران قطعا تنها گزینه عاقلانه برای یک آدمی است که میخواهد کار آکادمیک بکند.
پرسشگر: فکر کنم برای این قسمت کافی باشد.
صر: من هم همین طور. متشکرم
@Rwriter
👍2
Forwarded from واحد حقوق و مطالعات زنان انجمن اسلامی شریف
هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: «نه»
🔹ما، که حالا نزدیک یک سالی میشود که «ما» شدهایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه. پس از تأکید دوبارهتان بر آپارتاید جنسیتی و الزام حضور در دانشگاه با مقنعه، پس از بستن آب و خشونت بر دوستانمان که تنها در جهت برابری در پردیس باغ ملی تحصن کرده بودند، ما هم دوباره تأکید میکنیم که چیزی به عقب برنمیگردد. این آسمان حتی بعد از تمام ستارههایی هر روز به زمین کشیدهاید، هنوز غرق ستاره است. از زخمی که شهریور دهن باز کرد، هنوز خون میچکد و ما ایستادهایم، دست در دست هم، برای آزادی.
بخشی از متن منتشرشده از طرف جمعی از دانشجویان دانشگاه هنر
🆔:@Forough_SUT
🔹ما، که حالا نزدیک یک سالی میشود که «ما» شدهایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه. پس از تأکید دوبارهتان بر آپارتاید جنسیتی و الزام حضور در دانشگاه با مقنعه، پس از بستن آب و خشونت بر دوستانمان که تنها در جهت برابری در پردیس باغ ملی تحصن کرده بودند، ما هم دوباره تأکید میکنیم که چیزی به عقب برنمیگردد. این آسمان حتی بعد از تمام ستارههایی هر روز به زمین کشیدهاید، هنوز غرق ستاره است. از زخمی که شهریور دهن باز کرد، هنوز خون میچکد و ما ایستادهایم، دست در دست هم، برای آزادی.
بخشی از متن منتشرشده از طرف جمعی از دانشجویان دانشگاه هنر
🆔:@Forough_SUT
درباب عدالت جنسیتی، "کتاب چه چیزی موثر است، عدالت جنسیتی با کمک طراحی" کتاب جمع و جور و جالبی است. تزهای فضایی هم کمتر میدهد.
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
درباب عدالت جنسیتی، "کتاب چه چیزی موثر است، عدالت جنسیتی با کمک طراحی" کتاب جمع و جور و جالبی است. تزهای فضایی هم کمتر میدهد. @Rwriter
چند تکه از کتاب "What Works: Gender Equality By design"
Decision makers tend to rely on group-based assessments when person-specific information is limited but group-level information is available
Members of smaller groups are disadvantaged relative to members of larger groups by tokenism, which magnifies differences and makes minority members subject to additional scrutiny
Using group stereotypes, however, has direct negative effects leading to differences in pay and opportunity between the advantaged and the discriminated groups
It also has secondary negative effects leading members of the discriminated group to decrease their effort in response to anticipated lower returns to effort, which, in the end, can induce a vicious cycle whereby the individuals who were discriminated against perform worse than they would have in the absence of discrimination.
توضیح:
ریشه ناعدالتی جنسیتی (و کلا همه ناعدالتیهای گروه محور) این است که وقتی اطلاعات در سطح فردی وجود نداشته باشد، تصمیم گیران در سطح گروهی بحث میکنند. مثلا تصمیم گیران میگویند خب افغانستانی ها دارای این ویژگی ها هستند پس من فلان تصمیم را میگیرم. وقتی افراد در اقلیت اند، ویژگیهایشان بیشتر توی چشم میآید و گروه بزرگتر سعی میکند به آنها برچسب بزند. و این برچسبها باعث ایجاد پیش انگارههایی (stereotypes) درباره این افراد میشود. و این پیش انگارهها باعث تبعیض و بیعدالتی میشود. و این بی عدالتی باعث میشود افراد مورد تبعیض واقع شده ناخودآگاه کمتر تلاش کنند که این عدم تلاش چرخه شومی را میسازد که باعث تقویت آن پیش انگارهها میشود.
@Rwriter
Decision makers tend to rely on group-based assessments when person-specific information is limited but group-level information is available
Members of smaller groups are disadvantaged relative to members of larger groups by tokenism, which magnifies differences and makes minority members subject to additional scrutiny
Using group stereotypes, however, has direct negative effects leading to differences in pay and opportunity between the advantaged and the discriminated groups
It also has secondary negative effects leading members of the discriminated group to decrease their effort in response to anticipated lower returns to effort, which, in the end, can induce a vicious cycle whereby the individuals who were discriminated against perform worse than they would have in the absence of discrimination.
توضیح:
ریشه ناعدالتی جنسیتی (و کلا همه ناعدالتیهای گروه محور) این است که وقتی اطلاعات در سطح فردی وجود نداشته باشد، تصمیم گیران در سطح گروهی بحث میکنند. مثلا تصمیم گیران میگویند خب افغانستانی ها دارای این ویژگی ها هستند پس من فلان تصمیم را میگیرم. وقتی افراد در اقلیت اند، ویژگیهایشان بیشتر توی چشم میآید و گروه بزرگتر سعی میکند به آنها برچسب بزند. و این برچسبها باعث ایجاد پیش انگارههایی (stereotypes) درباره این افراد میشود. و این پیش انگارهها باعث تبعیض و بیعدالتی میشود. و این بی عدالتی باعث میشود افراد مورد تبعیض واقع شده ناخودآگاه کمتر تلاش کنند که این عدم تلاش چرخه شومی را میسازد که باعث تقویت آن پیش انگارهها میشود.
@Rwriter
👏1
سازمان حقوق بشری ههنگاو خبر داد که یک #سرباز اهل کرمانشاه به نام یونس دارابی، در یکی از پادگانهای نیروی انتظامی تهران، پس از آنکه با مجازات اضافه خدمت و بازداشت توسط مافوق خود مواجه شد، با خوردن قرص #خودکشی کرد و جان خود را از دست داد.
با استناد به آمار به ثبت رسیده، طی ماه گذشته دستکم ۴ سرباز کُرد در حین انجام خدمت اجباری سربازی به دلایل نامعلومی با سلاح سازمانی در شهرهای ارومیه، قصرشیرین، عجبشیر و تهران به زندگی خود پایان دادهاند.
HengawO
@mamlekate
با استناد به آمار به ثبت رسیده، طی ماه گذشته دستکم ۴ سرباز کُرد در حین انجام خدمت اجباری سربازی به دلایل نامعلومی با سلاح سازمانی در شهرهای ارومیه، قصرشیرین، عجبشیر و تهران به زندگی خود پایان دادهاند.
HengawO
@mamlekate
😢1
Forwarded from عصر ایران
احمدرضا احمدی درگذشت
🔹احمدرضا احمدی شاعر، نویسنده و نقاش ایرانی، پس از ماهها تحمل بیماری امروز درگذشت.
🔹احمدرضا احمدی این شاعر فقید توسط مرکز هنرمندان ایران به عنوان موسس و پایهگذار موج شعر نو و پیشگام سورئالیسم در ادبیات کودکان شناخته شده است. «سفر در شب» یکی از قویترین آثار احمدی است که به موضوعهای اجتماعی، صلح، همزیستی، تحمل و همکاری اشاره میکند.
asriran.com/003lWl
@MyAsriran
🔹احمدرضا احمدی شاعر، نویسنده و نقاش ایرانی، پس از ماهها تحمل بیماری امروز درگذشت.
🔹احمدرضا احمدی این شاعر فقید توسط مرکز هنرمندان ایران به عنوان موسس و پایهگذار موج شعر نو و پیشگام سورئالیسم در ادبیات کودکان شناخته شده است. «سفر در شب» یکی از قویترین آثار احمدی است که به موضوعهای اجتماعی، صلح، همزیستی، تحمل و همکاری اشاره میکند.
asriran.com/003lWl
@MyAsriran
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
شعری از روانشاد احمدرضا احمدی...
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
شعری از روانشاد احمدرضا احمدی...
❤2
Forwarded from حسین شاهرخی
فقدان ارتباط درست
دیروز در خلال توئیتر گردی به مطلبی برخورد کردم که موجب نوشتن این متن شد. دختری با اسم اکانت مستعار مجموعه ای از پیام های پسری که اکانتش عکس و اسم و فامیل داشت را منتشر کرده بود. محتوای پیام ها عمدتا جنسی و درخواست های نا متعارف بود. پسر داستان از رو نرفته بود و همین توئیت را کوت کرده بود که تقصیر من است که اصلا با شما صحبت کردم و مزخرفاتی از این دست. خواننده می تواند هر گونه قضاوتی در مورد این موضوع داشته باشد اما من می خواهم از جنبه ارتباط موثر و صحیح به مسئله نگاه کنم. در یک دهه گذشته تنها درسی که به طور مستمر تدریس کرده ام (( اصول و فنون مذاکره )) بوده است. به دور از هرگونه اغراق فکر می کنم موضوع این درس نیازمندی همه است در هر سنی و در هر شغلی. خودم را هم به هیچ وجه در ین حوزه متخصص نمی دانم و دائم در حال یادگیری ام. جان کلام اینکه ما برای ارتباط گرفتن تربیت نشده ایم. از ابتدای تحصیل تا دیپلم مدارس پسرانه و دخترانه داریم لذا برای با هم صحبت کردن، کار کردن و حتی حرف زدن هیچ آموزشی نمی بینیم. ادبیات جنسیت زده ای که کلمات متعارفش جنس مخالف، عزب، نا محرم، اختلاط نا مناسب و امثال آن است ذهن ها را به گونه ای بار می آورد که همیشه در خوف و رجا دست و پا می زنند. باری، اینکه ما در سنین بالا هم شاهد رفتارهای زشت و زننده، درخواست های خارج چارچوب و رفتارهایی هیجانی هستیم حاکی از آن است که در آموزش چگونه زیست کردن فرسنگ ها با حد مطلوب فاصله داریم. سوئد به عنوان پیشتاز آموزش و پرورش در حوزه اسکاندیناوی و در بسیاری مقاطع در کل اروپا متد های آموزشی بسیار جذابی خاصه برای دوره ابتدایی دارد. در ایران اما در نبود آموزش عمومی به نظرم نقش خانواده بسیار پر رنگ تر می شود.
https://t.me/booklearn
دیروز در خلال توئیتر گردی به مطلبی برخورد کردم که موجب نوشتن این متن شد. دختری با اسم اکانت مستعار مجموعه ای از پیام های پسری که اکانتش عکس و اسم و فامیل داشت را منتشر کرده بود. محتوای پیام ها عمدتا جنسی و درخواست های نا متعارف بود. پسر داستان از رو نرفته بود و همین توئیت را کوت کرده بود که تقصیر من است که اصلا با شما صحبت کردم و مزخرفاتی از این دست. خواننده می تواند هر گونه قضاوتی در مورد این موضوع داشته باشد اما من می خواهم از جنبه ارتباط موثر و صحیح به مسئله نگاه کنم. در یک دهه گذشته تنها درسی که به طور مستمر تدریس کرده ام (( اصول و فنون مذاکره )) بوده است. به دور از هرگونه اغراق فکر می کنم موضوع این درس نیازمندی همه است در هر سنی و در هر شغلی. خودم را هم به هیچ وجه در ین حوزه متخصص نمی دانم و دائم در حال یادگیری ام. جان کلام اینکه ما برای ارتباط گرفتن تربیت نشده ایم. از ابتدای تحصیل تا دیپلم مدارس پسرانه و دخترانه داریم لذا برای با هم صحبت کردن، کار کردن و حتی حرف زدن هیچ آموزشی نمی بینیم. ادبیات جنسیت زده ای که کلمات متعارفش جنس مخالف، عزب، نا محرم، اختلاط نا مناسب و امثال آن است ذهن ها را به گونه ای بار می آورد که همیشه در خوف و رجا دست و پا می زنند. باری، اینکه ما در سنین بالا هم شاهد رفتارهای زشت و زننده، درخواست های خارج چارچوب و رفتارهایی هیجانی هستیم حاکی از آن است که در آموزش چگونه زیست کردن فرسنگ ها با حد مطلوب فاصله داریم. سوئد به عنوان پیشتاز آموزش و پرورش در حوزه اسکاندیناوی و در بسیاری مقاطع در کل اروپا متد های آموزشی بسیار جذابی خاصه برای دوره ابتدایی دارد. در ایران اما در نبود آموزش عمومی به نظرم نقش خانواده بسیار پر رنگ تر می شود.
https://t.me/booklearn
Telegram
حسین شاهرخی
@hshahrokhi21👈👈ارتباط با ادمين
گاه نوشت های من
گاه نوشت های من
Forwarded from سرباز صالح - Sarbaz Saleh
هنوز هم اعتراض ویدا موحد با اختلاف زیاد، زیباترین شکل اعتراض رو در ایران داشت.
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
بدون خشونت فیزیکی و کلامی، بهدور از کلیگویی و در یک گذر شلوغ.
برای ویژهنامه عید ۹۷ روزنامه شریف قرار بود بچههای تحریریه قهرمان اون سال خودشون رو بنویسن و یکی از بچهها دختران خ انقلاب رو نوشت، ولی ترسیدم چاپ کنیم.
عکس از توییتر خانم مینا....
It shows you the kind of world we live in. Love is illegal - but not hate. That you can do anywhere, anytime, to anybody. But if you want a little warmth, a little tenderness, a shoulder to cry on, a smile to cuddle up with, you have to hide in dark corners, like a criminal.
From Irma la duce...
@Rwriter
From Irma la duce...
@Rwriter
👍1
Forwarded from کتابخانه بابل
برخى آدمها ممكن است تلاش كنند از دست زدن به اين انتخاب دشوار كه چه وجهى به زندگى شان بدهند پرهيز كنند و در هر موقعيتى كه پيش مىآيد همان كارى را بكنند كه ديگران انتظار دارند. آنها در واقع مىخواهند به جاى انتخاب كردن راهى در زندگى براى خودشان، انتظارات ديگران را برآورده كنند. چنين آدمهايى صرفاً مجموعهای از نقابها هستند كه در برابر هر كسى يكى از آن نقابها را به چهره مىزنند و به قول كيركگور «تو در واقع هيچ نيستى. تو تنها رابطهاى هستى با ديگران.»
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
اما در مقطعى ديگر، براى هر كس دانستن اين كه كيست و دنبال چيست اهميت وحشتناكى پيدا مىكند: «مىدانى كه نيمهشبى فرا مىرسد كه هر كسى ديگر بايد نقابش را به دور بيندازد؟ فكر مىكنى زندگى مىگذارد تا ابد به مسخرهاش بگيرى؟ فكر مىكنى مىتوانى يواشكى اندكى پيش از آن نيمهشب در بروى تا مجبور نباشى نقابت را از چهره بردارى؟»
خطرى كه در كمين است اين است كه اگر دائماً خود را با نقابهايى كه براى ديگران به چهره مىزنى بشناسانى، آن لحظهاى كه «نيمهشب» فرا مىرسد و بايد نقاب از چهره بردارى، پشت آن نقاب ديگر هيچ چيز نباشد.
📖 #فلسفه_كيركگور
👤 #سوزان_لى_اندرسن
@Library_of_Babel
👏1
حیف که این دستگاههای دقیق و ظریفی که به من سفارش داده میشود کاربردی چنین غیرانسانی دارد. و درآینده باز چه دستگاههای دیگری را بدون میل و رغبت باید بسازم؟ ولی چون پاسخی برای این پرسشها یافت نمییافت، برای راندن آنها از ذهنش، سعی میکرد دستگاههایی هرچه مبتکرانه و زیباتر بسازد.
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
از کتاب ویکنتِ دونیم شده، نوشته ایتالوکالوینو، ترجمه پرویز شهدی، نشر چشمه
@Rwriter
🕊1
آن شب بارانی
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
سال دوم دبیرستان که بودم، نمرات دروس ریاضیام بسیار افت کرده بود. همیشه هم حس خوبی نسبت به ریاضی نداشتم. پدر و مادرم هماهنگ کردند تا برایم یک معلم بگیرند. آن موقع داماد ما در مدرسه علامه حلی درس میداد و با یکی از اساتید سمپادی آنجا آشنا بود. هماهنگ کرد تا بروم پیش او، و او به من ریاضی درس بدهد. این استاد که اسمش را نمیآورم، آن موقع دفتری در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف داشت و توی دانشگاه یکی دو تا واحد درسی ارائه میداد. یادم میآید، یک شب بارانی در آبان (فکر کنم آبان 91 یا 92)، با پدرم رفتیم به دانشکده ریاضی شریف. پدرم آن موقع مدیر بخش پژوهشی IT، جهاددانشگاهی شریف بود. من را رساند تا دم دفتر این استاد و خودش رفت تا به مشغله کاریاش برسد.
هیچ وقت آن شب از یادم نمیرود. حتی دفتر این استاد هم مو به مو خاطرم هست. دیوارهای آجری معروف دانشکده ریاضی و این استاد که ته یک اتاق به نسبت دراز نشسته بود. ریش پرفسوری سیاهی داشت و موهایش پر پشت و تا حدی بلند بودند. نشستم رو به رویش. روی یک صندلی. پر از استرس بودم. هی با خودم میگفتم، اصلا من کجام؟ چرا من اینجا هستم. استاد که صدای نسبتا آهنگینی داشت شروع کرد از من سوال پرسیدن. یادم میآید کتاب درسی سال دوم دبیرستان را باز کرده بود جلوی رویم و از من سوال میپرسید: «اصلا تابع چیه؟!» «می تونی یک مثال از تابع یک به یک برام بزنی؟» «می تونی Y=x^2 را برایم بکشی؟» «برویم سراغ ترکیبیات؟» تقریبا همه سوالها را اشتباه جواب دادم.
برگشت به من گفت: «چرا رشته ریاضی رو انتخاب کردی؟» با یک لحنی پرسید که انگار مسیر را اشتباه آمده بودم. گفتم: «خب دوستش داشتم» نداشتم. گفت: «خیلی مفاهیم رو اصلا بلد نیستی. گیرایی ات پایینه. اینجوری نمیتونیم پیش بریم.»
بعد یک ساعت از دفترش بیرون آمدم. تقریبا ساعت هفت شب بود. و بیرون باران گرفته بود. قشنگ یادم میآید که تا خود جهاد دانشگاهی گریه کردم. از دانشکده بیرون آمدم. از زیر طاقیهای دانشکده شیمی که پدرم به من نشان داده بود «این ها رو میای و بعد میپیچی دست راست» عبور کردم و رسیدم به در تربیت بدنی. وقتی به سردر جهاددانشگاهی رسیدم. دستمال مچال شده ای رو از جیب شلوارم برداشتم و اشک هام رو پاک کردم.
بعدا هم فال گوش، از صحبت پدر و مادرم شنیدم که جناب استاد با لقب خنگ و دارای ضریب هوشی پایین، به دامادمان گفته که استاد این بچه نمی شود.
یادم میآید به خودم قول دادم مچ این ریاضی را میخوابانم. تمرینهای ریاضی را با گریه حل میکردم. و هی ندایی توی ذهنم میگفت: تو خنگی. تو نمیتونی. تو بلد نیستی. تو گیرایی ات پایینه.
بعدا که کنکور دادم دانشگاه شریف قبول شدم. یک بار جناب استاد را توی دانشکده ریاضی که چسبیده به دانشکده ما، دانشکده صنایع بود، دیدم. من را دید و نمی دانم یادش آمد یا نه. ولی زود راهش را کج کرد و رفت.
من بعدها بارها و بارها مچ این ریاضی را خواباندم. ولی همیشه ندای این استاد توی ذهنم هست: تو گیرایی ات پایینه. همیشه این حس عدم اعتماد بنفس توی ذهنم هست. حتی وقتی سال 99 توی آزمون GRE در بخش کمی نمره بالایی آوردم. حتی وقتی بعدها دستیار اساتید در دروس آماری و اقتصاد سنجی که کلی ریاضی داشتند، شدم. بعضی چیزها میچسبد به این مغز و آدم را ول نمی کند.
@Rwriter
❤4👍2😢1