نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
… Fiction is a certain packaging of the truth, or higher truths. Indeed I find that there is more truth in Proust, albeit it is officially fictional, than in the babbling analyses of the New York Times that give us the illusions of understanding what’s going on. Newspapers have officially the right facts, but their interpretations are imaginary – and their choice of facts are arbitrary. They lie with right facts; a novelist says the truth with wrong facts.

-Nassim Nicolas Talib
👌1
Without statistics and probability, social science is like trying to navigate a stormy sea without a compass. It's not only lame, but also downright dangerous. As a society, we must recognize the importance of these tools and ensure that our researchers are equipped with the knowledge and skills necessary to use them effectively.

@Rwriter
بالاخره روزی خواهد رسید که مردم بی غرضی در این مملکت اوراق تاریخ را ورق بزنند و از میان سطور آن، حقایق مربوط به زمان ما را بخوانند… من می‌روم و تاریخ ایران قضاوت خواهد کرد که به روزگار این ملت چه آمده‌است و به پاداش فداکاری‌های خادمین مملکت چه رفتاری شده‌است.

- احمد قوام السلطنه، نخست وزیر ایران

@Rwriter
"نهاد قدرت و روابط قدرت" یا انتگرال علوم انسانی

تقریبا هر وقت هر کسی، هر کجایی، ایرانی یا فرنگی در صحبت‌هایش در کتاب‌هایش در مقالاتش از دو واژه نهاد قدرت یا روابط قدرت استفاده می‌کند، خواندن آن مقاله و کتاب یا شنیدن آن صحبت را قطع می‌کنم. چرا؟ چون بزرگ‌ترین فیلسوفان تاریخ، از وبر گرفته تا فوکو، آنقدر با احتیاط از این واژه استفاده کرده‌اند و آنقدر راهنمای خوبی هستند که به راحتی می‌تواند بر بسیاری از تحلیل‌های مبتنی بر قدرت و روابط قدرت خط بطلان کشید. یکی از معلم‌های دوران دبیرستان مان، از یکی از معلم‌های ریاضی دوران تحصیلش که بسیار بی‌سواد بود خاطره‌ای تعریف می‌کرد. می‌گفت هرجا معلم نمی‌توانست به مسئله‌ای پاسخ دهد می‌گفت این مسئله با انتگرال حل می‌شود، حال آن که برای مثال آن مسئله،یک مسئله احتمالی ساده بوده است. این تحلیل‌های روابط قدرتی که امروزه می‌شنوم، عمدتا از جنس همان «با انتگرال حل می‌شود»های آن معلم بی‌سواد است. حال آن که تحلیل‌های از آن دست، نیز چیز چندانی به دست آدمی نمی‌دهد. بیشتر شبیه تریاکی است که برای چند لحظه شنونده یا خواننده بیچاره را نشئه می‌کند و بعدا باخود می‌گوید: عجب حرف چرتی بودا...

@Rwriter
👍1
«قصه بگو » شب هنگام است. انسان های نخستین، ترسان از ناشناخته های درون تاریکی، بر گرد آتش حلقه زده اند. آنان به جانب قصه گو سر پیش برده اند: «قصه بگو.» و قصه گوی نخستین احتمالا بدین گونه آغاز کرده است: «در فاصله سه ماه سفر تا آبها، شکارچی قدرتمندی زندگی می کرد. نام این شکارچی شین بود. شین بزرگ قبیله بود؛ چون ماموت را می شناخت. می توانست ماموت را دنبال کند و از پا در آورد. ماموت را از پا در آورد تا فرزندانش از پا درنیایند. یک روز که آفتاب آبها را سوزانده بود و آبها گرد و غبار شده بود؛ مردها خسته بودند و بچه ها گرسنه خوابیده بودند….. .» مردان قبیله غرق در وصف قدرتها و نیرنگ های شکارچی بزرگ، که با ماموت پشمالو در جدال است، همه چیز را به جز شین از یاد برده اند، آنان با قهرمان قصه یکی شده اند. در آن روز خشک آبی چه اتفاقی افتاد؟ شین چطور با نومیدی و گرسنگی جنگید؟ بعد چه اتفاقی افتاد؟… حلقه تاریک ترس از پیرامون آتش دور شده است. مالش گرسنگی در درون مردان قبیله فروکش کرده است. آنان خود شین شده اند. با ماموت در جدالند. منتظرند بشنوند که شین چگونه پیش رفت، چگونه در گیر شد و چگونه به پیروزی رسید.


- از کتاب «داستان و نقد داستان» ترجمه و تالیف احمد گلشیری
👌1
Forwarded from Sharif Today
«تعقیب‌وگریز در دانشگاه به‌خاطر حجاب»

✴️ عصر امروز دانشگاه صحنه تعقیب‌وگریز بوده؛ تعقیب یک دانشجوی دختر از سوی نیروهای حراست که انگار به‌خاطر پوشش آن دانشجو در سطح دانشگاه دنبالش دویده‌اند و دانشجوی دختر هم سعی داشته از دست حراست رها شده و به کلاسش برسد.

🔹 تعدادی از دانشجوهایی که شاهد این تعقیب‌وگریز بوده‌اند، در حمایت از دانشجوی دختر و برای سردرآوردن از دلیل این اتفاق، وارد بحث با نیروهای حراست شده‌اند، اما نیروهای حراست طبق معمول دنبال احراز هویت دانشجوهایی بوده‌اند که چند ساعت قبل از آن گیت‌های ورودی دانشگاه رد و هویت‌شان احراز شده است. رفتار نامتعارف و خارج از شأن نیروهای حراست به تعقیب‌وگریز و اصرار بی‌جهت برای احراز هویت دانشجوها ختم نشده و یکی از آنها با دوربین تلفن همراهش شروع کرده به عکس گرفتن از دانشجوهایی که دور او را گرفته و مشغول بحث شده بودند.

🔹 علاوه بر این دست اتفاقات در سطح دانشگاه، روند ممنوع‌الورود کردن عجیب و ازناکجاآمده دانشجوها به‌خاطر پوشش هم در روزهای اخیر ادامه داشته و برخی دانشجوها موقع ورود به دانشگاه، اجازه ورود پیدا نکرده‌اند. فعالیت دانشجوها در شبکه‌های اجتماعی که منطقا رفتاری خارج از محوطه دانشگاه است نیز اخیرا به حربه دیگری برای احضار به حراست و ممنوع‌الورودی و … تبدیل شده است.

🔹 کلمات زیادی که در این روزگار معنایشان را از دست داده‌اند، یکی‌شان هم حراست دانشگاه است که کارش شده آزار و اذیت دانشجوها و خانواده‌هایشان و ناامن کردن محیط دانشگاه برای افرادی که مسئولان دانشگاه آنها را فرزندان‌شان و دانشگاه را خانه آنها می‌نامند.

🔵 @SharifToday
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😐2
درباب کلاس‌ها، کارگاه‌ها، نشست‌ها، بحث‌ها، گروه‌ها، دورهمی‌ها و جُنگ‌های داستان نویسی و نویسندگی

@Rwriter
درباب کلاس‌ها، کارگاه‌ها، نشست‌ها، بحث‌ها، گروه‌ها، دورهمی‌ها و جُنگ‌های داستان نویسی و نویسندگی

درباره آن چه که می‌خواهم نگارش کنم، شاید تخصصی اندک داشته باشم، اما تجربه‌ای شگرف دارم. تقریبا از 10 سالگی به کلاس‌های داستان نویسی کانون پرورش فکری می‌رفتم. در دوران دبیرستان هم نیاز روانی ام به کلاس‌های داستان نویسی در کلاس‌های دوتا از بزرگ‌ترین اساتید ادبیات تهران، محمدمیرزاخانی و امیرحسین هاشمی ارضا شد. اما این کافی نبود. همیشه شنیده بودم، محمد حسن شهسواری ته قضیه کلاس‌های داستان نویسی است. در فراخوان چهارمین مدرسه رمان شرکت کردم و در دومرحله از بین حدود 300 مخاطب جز 4 نفری بودم که محمدحسن شهسواری مرا پذیرفت. با این که از همه این اساتید، قدردانم، منتها مطالبی که از این کلاس‌ها آموختم، در برابر آنچه که خودم یاد گرفتم. در برابر آن لحظاتی که با تمرکز کتاب‌های نویسندگان محبوبم را بازخوانی کردم و عمیقا به زبان داستان، ساختار داستان، چرایی داستان و همه این‌ها اندیشیدم، هیچ بوده است. بارها قواعد خودساخته پولساز اساتید ادبیات و داستان نویسی را دیدم که چگونه مذبوحانه در آثار قدما و معاصران شکسته می‌شوند و چگونه قواعد اصلی کمتر مورد اندیشه قرار می‌گیرند. اما آنچه که همیشه مرا به خنده وا میدارد، رابطه عجیب کلاس‌های داستان نویسی با جشنواره‌های استانی، محله‌ای، کشوری، بعضا کوچه‌ای، مناسبتی و فلان و بهمانی داستان نویسی با برندگان این جشنواره هاست. با این که خودم دو سه باری توفیق خوبی در این جشنواره‌ها داشته ام (داستان تهران، داستان اصفهان و شازده کوچولو باغ ارم شیراز)، عمیقا باور دارم خروجی این جشنواره‌ها چیزی جز مراسم‌های خودآفرینی به آثاری دون مایه نیست که تقریبا مخاطبی به اندازه انگشت‌های یک دست هم ندارند. البته نقد دیگر به این کلاس‌ها، می‌تواند شباهت عجیب آثار تولیدی در این کلاس‌ها باشد. که بسیار شبیه هم اند. آنقدر که تقریبا خواندن داستان فارسی، خصوصا داستان کوتاه فارسی برایم ناممکن شده است. البته این به معنای زیرسوال بردن ادبیات داستانی معاصر فارسی نیست. بالاخره من نابغه‌ای نیستم که تنها به این آسیب عجیب پی برده باشد، امروز آثار ادبی فارسی خوبی (خصوصا در سطح رمان و بعضا مجموعه داستان‌های منسجم فارسی) منتشر می‌شوند که ارزش خواندن دارند.
ماجرای کلاس‌های داستان نویسی، مرا به یاد ماکس برود، یار غار فرانتس کافکا می‌اندازد. کسی که اگر کمی اخلاقی بود، به وصیت کافکا عمل می‌کرد و تمام آثار کافکا را می‌سوزاند. آن وقت ما محاکمه، قصر و آمریکایی نداشتیم که یک داستان نویس ناکام بیاید و در کلاس‌های ادبی‌اش، درباره عناصر تعلیق در این آثار صحبت کند. آثار کسی که خود حتی یک بار هم در کلاس‌های داستان نویسی شرکت نکرده بود. کافکا نمونه بارز، گونه ادبی ای است که ما کم دارید. انسان خود ساخته، صادق، تجربه‌گرا و خود آموخته‌ای که آثارش چونان اصیل اند که همه را به وجد می‌آورد. من باور دارم کلاس‌های داستان نویسی، نه تنها نمی‌توانند کافکا، پروست، کورمک مکارتی، فاستار والاس و مارکز بیرون دهند که بلکه می‌توانند آن استعداد مارکزها و کافکاهای احتمالی، جوان و معصوم شرکت کننده در خودشان را به نابودی بکشانند.

عکس: ماکس برود

@Rwriter

https://t.me/Rwriter/708
...ما با زندگی قهریم به زندگی تبسم نمی کنیم از روی ملالت و تکلف وارد زندگی می شویم وقتی تو حرف می زدی من یاد یکی از خاطرات زمان کودکی ام افتادم . شاید چهار یا پنج ساله بودم یک روز پدرم یک جفت گیوه نو برایم خرید و گفت فردا می خواهد مرا با خودش به یکی از دهات مجاور شهر به مهمانی ببرد. من بقدری حالت شعف پیدا کردم که تا صبح با وجود اینکه خواب بچگی سنگین است چند بار بیدار شدم و بیرون را نگاه کردم تا ببینم صبح شده است یا نه این یعنی به استقبال روز و زندگی رفتن و حالا همان طور که تو در یکی از کتاب هایت نوشته ای شب که می شود با کوله باری از ملامت یعنی با کوله بار شخصیت که پر است از هزار ترس نفرت حقارت طلبکاری بدهکاری رنج و دلهره می خوابیم. با نگرانی می خوابیم نیمه شب از فرط نگرانی بیدار می شویم نه از فرط شوق و صبح همین که چشممان راباز می کنیم احساسمان این است که خدایا باز هم روز آمد و من تا غروب مجبورم این کوله بار ادبار را بر گرده ذهنم بکشم...

از کتاب رابطه، نوشته محمدجعفر مصفا

@Rwriter
1
سربازی و بی‌عدالتی اجتماعی

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
سربازی و بی‌عدالتی اجتماعی @Rwriter
سربازی اجباری و بی‌عدالتی

حرف زدن از بی‌عدالتی آسان است. مثلا همین قضیه حجاب. می‌توان روضه‎ها خواند. از تبعیض ساختاری سازمان یافته که سال‌هاست بر زنان این سرزمین جاری است. می‌توان از کودکان کار نوشت. می‌توان از همه چیز گفت. اما راستش بنظرم روایت و گفتن از آن بخش از بی‌عدالتی که شخصی است، اصیل‌تر است. آن بخش است که آدم با پوست و گوشت و استخوان احساس کرده و حالا می‌تواند فریاد بزند که آهای! دارد ظلمی می‌شود! سربازی اجباری یکی از آن وجوه بی‌عدالتی است که یک پسر ایرانی آن را حس می‌کند.

سربازی دو ساله (24) ماهه در ایران، اگر از کیس‌های خاصی مثل کره شمالی بگذریم، یکی از طولانی‌ترین و نابهینه‌ترین شیوه‌های سربازی است که در موردش بارها نوشته اند و کلیپ ساخته اند. اگر شانس و بخت با شما یار نباشد، شما ممکن است. در دورترین مرزهای این مملکت اسیر و گرفتار شوید. در پادگان‌ها دوسال در سخت‌ترین شرایط زندگی کنید. توهین بشنوید. تحقیر بشوید. از شما کولی بگیرند. یا اگر مثل من کمی شانس داشته باشید. دست کم دو سال از زندگی‌تان را باید با حداقل حقوق صرف کاری بکنید که لزوما به آن علاقه‌مند نیستید. چند روز پیش، برای کار های مربوط به سربازی ام اقدام کردم. این بنیاد مثلا حمایت از نخبگان ایران، طرحی دارد که بر سر جوان مملکت منت می‌گذارد که اگر فلان امتیازها را داشته باشی به جای سربازی میتوانی بیایی و پروژه انجام بدهی! در این دوسال هم نه می‌توانی جایی به شکل درست و درمان کار کنی. نه برای تحصیل به خارج از کشور بروی. تقریبا من با چشمانم در همین دانشگاه شریف خودمان دیده‌ام که یکی از موانع اصلی ادامه تحصیل و یا علت ادامه تحصیل مخرب دانشجویان ایرانی، سربازی است. مسئله‌ای که باعث می‌شود، نرخ ادامه تحصیل مستقیم دختران بعد از مقطع دانشگاه شریف چندبرابر پسرها باشد.

قبل از ماجرای سربازان وظیفه سراوان کمی گله کردم. ولی ماجرای این‌ جوانان را که دیدم، با خودم گفتم حجم سختی‌ای که آن‌ها کشیدند بسیار فراتر از حجم سختی احتمالی ای است که من قرار است بکشم. اما فقط این‌ها نیستند. بسیار جوانانی هستند که در پادگان‌ها مشقت‌ها تحمل می‌کنند و مرارت‌ها می‌کشند. آنقدر برخی‌شان به مرز افسردگی، خودکشی و یا سایر مشکلات می‎کشاند. برخی از مطالعات محدود جامعه شناختی انجام گرفته پیرامون مسئله خودکشی سربازان وظیفه ایرانی از وضعیت بد سلامت روانی این افراد حکایت دارد.

مسئله سربازی اجباری یکی از مسائل کهنه جامعه ایران است. یک راه غلط که امیدی به اصلاحش نیست. هر از گاهی، وزیری، وکیلی، نماینده مجلسی طرح یا لایحه‌ای را مطرح میکند و سپس این قضیه مسکوت می‌ماند تا نوبت بعدی. یک دورباطل که معلوم نیست قرار است کی فکری به حالش شود. در این باره اگر عمری بود بیشتر خواهم نوشت.

https://t.me/Rwriter/711
@Rwriter
👍2👏1
محتوای این ویس:

👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگی‌هایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟

بفرستید برای افرادی که می‌خوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن

@Rwriter
👍3👌1
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
Voice message
به واسطه انتخاب رشته ارشد، این ویس رو دوباره فوروارد کردم
#موقت
خب خداروشکر...پایان نامه ام رو هم دفاع کردم
11
«شانس»

زندگی بر پایه شانس است. بر پایه تصادف و randomness. من همیشه به وضع الانم فکر می‌‎کنم و می‌بینم بسیار از آن چه که بدست آورده ام شانسی بوده است. البته نه این که تلاش نکرده باشم. نه این که زحمت نکشیده باشم. ولی همین اراده و تلاش محور بودنم هم شانسی است. ببینید! من در خانواده‌ای بزرگ شدم که کمتر تلاطمی داشتیم. پدرم با تمام اختلافاتی که با او دارم، جواهر نایابی است که بسیار به من کمک کرده است. شاید در مقایسه با خیلی از پدرها، او آگاه‌تر و دلسوزتر است. از طرفی من درخانواده‌ای مذهبی و نسبتا بسته بزرگ شدم. نتوانسته ام خیلی زود، تا همین اواخر، اجازه خیلی از تجربه‌ها، مثل رفتن سفر با دوستانم را داشته باشم. انرژی ام بسیار تلف شده است. یا حتی آن ورترش را حساب کنم. هیچ وقت پول این را نداشتیم که مثلا پدرم من را بفرستد فلان کشور درس بخوانم. همه این‌ها شانس است. تو می‌توانی یک طرف قضیه را ببینی و بگویی اَه عجب زندگی مزخرفی داشتم. بعد آن طرف طیف را ببینی و بگویی آهان! نه! عجب خوشبختم که پدرم سر مادرم داد نمی‌زند. پدرم هیچ وقت در خانه دعوا راه نینداخته. یا مثل همسایه پایینی هر یک شب درمیون و فحش و فضاحت در خانه نمی‌شنویم. این‌ها را گفتم که بگویم زندگی همین است. پر از شانس. این باعث می‌شود ما متواضع‌تر باشیم. نسبت به دیگری شفقت‌ بیشتری داشته باشیم. از معمولی بودنمان، کمتر برنجیم. همین! زندگی برپایه شانس است.

@Rwriter
1
#جلسه_دفاع_پایان_نامه
#سیاستگذاری_علم_و_فناوری

🔶 عنوان پایان‌نامه:
توانایی‌های فناورانه،خلق ارزش افزوده و ارتقاء در زنجیره‌های ارزش جهانی: شواهدی از کشورهای در حال توسعه
🔸 Thesis Title:
Technological Capabilties, Generating Value-added and Upgrading in Global Value Chains: Evidence from Developing Countries


👤  ارائه کننده: محمدحسین اعلمی، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاست‌گذاری علم و فناوری دانشگاه شریف

👥 اساتید راهنما: دکتر سید ایمان میرعمادی، دکتر سیدعلی مدنی زاده

🕛 زمان: شنبه ۲۷ خردادماه ۱۴۰۲، ساعت ۱۶

🌐 مکان: طبقه اول دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، اتاق سمینار

🔹 شرکت در این جلسه برای دانشجویانی که در آینده پیش رو دفاع پایان نامه خواهند داشت می‌تواند آموزنده باشد.

تلگرام|آپارات|ارتباط با ما
Forwarded from احسان‌نامه
خبر درگذشت استاد علی‌اصغر بهرامی غمگینم کرد. بهرامی (۱۳۱۹ - ۲۴ خرداد ۱۴۰۲) از آن دست مترجم‌هایی بود که ظرفیت بالای زبان فارسی برای روایت داستان‌های متفاوت را به ما نشان داد. ترجمه‌های او از کورت ونه‌گات، جی جی بالارد، چینو آچیبی، دوریس لسینگ، لئو تولستوی و ... همگی خواندنی و دلنشین هستند. به شخصه ترجمه‌های محشرش از «سلاخ‌خانۀ شماره پنج» (ونه‌گات) و «همه چیز فرو می‌پاشد» (اچیبی) را بسیار دوست دارم. همان‌قدر که از مکالمات تلفنی‌مان یادهای خوب در خاطرم است. اوایل برای دعوت به مصاحبه زنگ می‌زدم و کم‌کم تبدیل شده بود به احوالپرسی و سراغ گرفتن. از مصاحبه و شهرت گریزان بود. می‌گفت فقط کاری که بلد است را انجام داده، می‌گفت منتی بر کسی ندارد، می‌گفت همین‌که ترجمه‌هایش مکرر در مکرر چاپ می‌شود بس است، می‌گفت: «دنیا دیوانه شده است آقا، من چی بگویم؟» @ehsanname
پرسش‌‌ها: دانشگاه، تحصیل و آینده

(قسمت یک)

پرسشگر: حالا که در آستانه فارغ التحصیلی ارشد هستی، نظرت درباره دانشگاه چه بود؟

ص‌ر: به شکل کلی یا فقط ارشد؟

پرسشگر: به شکل کلی.

ص‌ر: خب دوران کارشناسی خیلی فرق داشت. از همه جهت. یعنی منظورم این است که اساسا آدم قبل از بیست و پنج سالگی موجود دیگری است. نمی‌خواهم بگویم خیلی عوض می‌شود، ولی بنظرم این عدد 25 عدد مهمی است و خب شما همه دوران کارشناسی توی این سن هستید. برگردم به سوالتان، خب من از دانشکده مان، دانشکده صنایع، راضی نبودم. این را همه جا گفتم. ما استادی داشتیم که مهم‌ترین درس را می‌داد ولی چشمانش تقریبا نمی‌دید و صدایش هم در نمی‌آمد. تقریبا در تمام دوران کارشناسی، جز سه تا استاد (غیر از دروس عمومی)، می‌توان بگویم الباقی بسیار بد بودند. اما همان جا بود که فهمیدم باید خودت یادبگیری. بنظرم این مهم‌ترین درس آموخته بود.

پرسشگر: یعنی چی باید خودت یادبگیری؟

ص‌ر: یعنی یادگیرنده مستقل باشی. همین چیزی که توی انگلیسی می‌گویند Independent Learner. و البته این چیزی است که فقط مربوط به دانشکده صنایع شریف نیست. همه جا همین طور است. ببین، ما توی دبیرستان اینطوری بود که یک معلم می‌آمد و تو باید یک سال یک جورایی با او زندگی می‌کردی. ولی توی دانشگاه جنسش فرق می‌کند. اصلا بیش از 50 درصد استادهای دانشکده ما درس نمی‌دادند.

پرسشگر: دوران ارشد چطور بود؟

ص‌ر: یکی از شانس‌های من. بنظرم دانشکده اقتصاد و مدیریت شریف یکی از بهترین موسسات دولتی آموزش عالی در ایران است، اگر بهترین نباشد. مثل هرچیزی چون اولش را درست و حسابی چیده اند، تا الان هم خوب بوده است. راستش من خیلی چیز یادگرفتم آنجا. البته باز هم میگویم، این قضیه خودت یادبگیری برای همه جا هست. حتی وقتی جلوی بهترین اساتید می‌نشینی. من راستش دوران ارشدم را بیشتر دوست داشتم. البته خب، این دوران هم تقریبا اندازه همان کارشناسی طول کشید. فقط یک سال کمتر.

پرسشگر: فکر نمی‌کنی علت بهره مندی ات این باشد که سنت بیشتر بوده؟

ص‌ر: هم آره و هم نه. اولا من در 23 سالگی وارد دانشکده شدم و الان 26 سالم است. یعنی بالاخره باز هم زیر 25 بودم. ولی خب تجربه مهم است. من حتی در سال آخر کارشناسی هم بسیار دانشجوی خوبی بودم. اما خب شما وقتی تازه وارد دانشگاه می‌شوید، فقط بحث شما خواندن درس نیست. دانشگاه مساوی است با خیلی چیزها. استقلال، شکست، تغییر عقاید و این ها.

پرسشگر: به این موضوع بر می‌گردیم، اما قبلش می‌خواهم بپرسم ادامه اش چطور؟ قرار است دکتری بخوانی؟

ص‌ر: به خودم قول دادم، ارشد من آخرین دوره تحصیلی ام در ایران باشد. من دکتری خواندن در ایران را نمی‌فهمم. اصلا فلسفه دکتری یعنی کار آکادمیک. در ایران ملت دکتری می‌خوانند تا در فلان شرکت (که عمدتا دولتی یا خصولتی است)، رتبه بگیرند و درآمدشان بیشتر شود. البته این برای منی است که دوست دارم از ایران بروم. و الا گاهی ما فکر می‌کنیم تافته جدا بافته ایم. وقتی سیستم اینگونه چیده شده. شاید مجبور باشم در ایران دکتری بخوانم. ولی بنظرم بعید است. اما مسئله فقط این نیست. یعنی حاضر نیستم حتی برگردم و یک ارشد مجدد بخوانم. دانشگاه اوضاع خوبی ندارد. کلی بگیر و ببند داریم. یا محدودیت. دوربین مدار و بسته و این چیزها. قربانش بروم اساتید هم عین خیالشان نیست. بنظرم اوضاع برای دانشجویان دختر و حتی پسر در کوتاه مدت اصلا جالب نخواهد بود. البته دانشگاه و اساتید سعی می‌کنند این موضوع را کوچک جلوه دهند. ولی بنظرم اصلا کوچک نیست.

پرسشگر: در خارج چطور؟ دکتری می‌خوانی؟

ص‌ر: ببین من یک کتاب آکادمیک ترجمه کرده ام. یک مقاله ام در آستانه چاپ است. همین الان کارم نزدیک به فضای آکادمیک است. اما سوال: آیا می‌خواهم پژوهشگر باشم؟ راستش هنوز دارم به این سوال فکر می‌کنم. پژوهش برای ذهن منعطف من یکم زیادی دقیق است. ولی مسئله بعدی مهاجرت است. برای آن شاید مجبور باشم دکتری بخوانم. ولی دکتری خواندن در خارج از ایران قطعا تنها گزینه عاقلانه برای یک آدمی است که می‌خواهد کار آکادمیک بکند.


پرسشگر: فکر کنم برای این قسمت کافی باشد.

ص‌ر: من هم همین طور. متشکرم

@Rwriter
👍2
هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: «نه»

🔹ما، که حالا نزدیک یک سالی می‌شود که «ما» شده‌ایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه. پس از تأکید دوباره‌تان بر آپارتاید جنسیتی و الزام حضور در دانشگاه با مقنعه، پس از بستن آب و خشونت بر دوستان‌مان که تنها در جهت برابری در پردیس باغ ملی تحصن کرده بودند، ما هم دوباره تأکید می‌کنیم که چیزی به عقب برنمی‌گردد. این آسمان حتی بعد از تمام ستاره‌هایی هر روز به زمین کشیده‌اید، هنوز غرق ستاره است. از زخمی که شهریور دهن باز کرد، هنوز خون می‌چکد و ما ایستاده‌ایم، دست در دست هم، برای آزادی.


بخشی از متن منتشرشده از طرف جمعی از دانشجویان دانشگاه هنر

🆔:@Forough_SUT
Questions Neruda
Saleh Rostami
از «دفتر پرسش‌ها» نوشته پابلو نرودا

@Rwriter
درباب عدالت جنسیتی، "کتاب چه چیزی موثر است، عدالت جنسیتی با کمک طراحی" کتاب جمع و جور و جالبی است. تزهای فضایی هم کمتر می‌دهد.

@Rwriter