هوش مصنوعی و افسانه ناتمام گنجشکها
فصل لانه ساختن بود، اما بعد چند روز کاری سخت، گنجشکها توی یک عصر دلانگیز لم داده بودند و استراحت میکردند.
یکیشان گفت: «ما خیلی کوچیک و ضعیفیم! فرض کن زندگی چقدر آسون میشد اگه میرفتیم یک جغد پیدا میکردیم که بتونه تو ساختن لونه بهمون کمک کنه»
دومی ادامه داد: «آره! میتونستیم ازش استفاده کنیم تا حواسش به پیرها و جوونهامون باشه»
سومی هم اومد وسط: «میتونست به ما مشاوره بده و حواسشم به گربه همسایه باشه»
اینجا نوک خاکستری، پیر جمع شروع به حرف زدن کرد: «بیایید گنجشکهای جاسوسمون رو بفرستیم اطراف و سعی کنیم یک جوجه جغد رها شده رو پیدا کنیم یا یک تخم جغد رو. شاید یک بچه کلاغ هم خوب باشه یا حتی یک نوزاد راسو! این بهترین اتفاقی است که در تاریخ گنجشکا افتاده! بعد انقلاب کشاورزی که آدما زمینها رو کاشتن و ما دونههاشون رو تونستیم بدزدیم این بزرگترین انقلابه!»
جمعیت گنجشکها فریاد شادی سر داد. همه شروع کردند آواز خوندن و رقصیدن. فقط یکچشم، گنجشکی که یک چشمش را گربهای سیاه درآورده بود و همیشه استرسی بود از خرد جمع اطمینان نداشت. گفت: «بنظرم این قضیه کلکمون رو میکنه! بنظرتون نباید اول هنر اهلی کردن جغدها و رام کردنشون رو یاد بگیریم؟ قبل این که چنین جوونوری رو بیاریم تو جمعمون؟»
نوک خاکستری جواب داد: «رام کردن یک جغد کار طاقتفرساییه! همینجوریشم پیدا کردن یک تخم جغد کار شاقیه! بذار اول از این جا شروع کنیم. وقتی پیدا کردیم و جغد رو بزرگ کردیم، بعد به فکر اهلی کردنشم میافتیم.»
یکچشم فریاد زد: «بابا این کار خیلی غلطه!» ولی فریادهاش بیهوده بود. جمعیت بیتوجه به او، به فرمان نوک خاکستری، پخش شدند تا دنبال تخم جغد بگردند.
فقط دو سه تا گنجشک همراه یکچشم موندند بالای درخت و با هم فکرکردند که چجوری یک جغد رام میشود. خیلی زود فهمیدند نوک خاکستری راست میگوید: لعنتی کار شاقی است! با این حال به تلاششان ادامه دادند. ولی میترسیدند قبل این که راه حلی پیدا کنند، جمعیت گنجشکها با تخم جغد سر برسد.
معلوم نیست سرنوشت این گنجشکها چیشد. ولی اگر بخواهیم خوب بنگریم. انسان حاضر جای آن گنجشکهاست. هوش مصنوعی تخمِ جغدی است که دارد پیدا میشود و بنظر میرسد حق با اقلیت یکچشمها باشد که صدایشان کمتر شنیده میشود.
@Rwriter
فصل لانه ساختن بود، اما بعد چند روز کاری سخت، گنجشکها توی یک عصر دلانگیز لم داده بودند و استراحت میکردند.
یکیشان گفت: «ما خیلی کوچیک و ضعیفیم! فرض کن زندگی چقدر آسون میشد اگه میرفتیم یک جغد پیدا میکردیم که بتونه تو ساختن لونه بهمون کمک کنه»
دومی ادامه داد: «آره! میتونستیم ازش استفاده کنیم تا حواسش به پیرها و جوونهامون باشه»
سومی هم اومد وسط: «میتونست به ما مشاوره بده و حواسشم به گربه همسایه باشه»
اینجا نوک خاکستری، پیر جمع شروع به حرف زدن کرد: «بیایید گنجشکهای جاسوسمون رو بفرستیم اطراف و سعی کنیم یک جوجه جغد رها شده رو پیدا کنیم یا یک تخم جغد رو. شاید یک بچه کلاغ هم خوب باشه یا حتی یک نوزاد راسو! این بهترین اتفاقی است که در تاریخ گنجشکا افتاده! بعد انقلاب کشاورزی که آدما زمینها رو کاشتن و ما دونههاشون رو تونستیم بدزدیم این بزرگترین انقلابه!»
جمعیت گنجشکها فریاد شادی سر داد. همه شروع کردند آواز خوندن و رقصیدن. فقط یکچشم، گنجشکی که یک چشمش را گربهای سیاه درآورده بود و همیشه استرسی بود از خرد جمع اطمینان نداشت. گفت: «بنظرم این قضیه کلکمون رو میکنه! بنظرتون نباید اول هنر اهلی کردن جغدها و رام کردنشون رو یاد بگیریم؟ قبل این که چنین جوونوری رو بیاریم تو جمعمون؟»
نوک خاکستری جواب داد: «رام کردن یک جغد کار طاقتفرساییه! همینجوریشم پیدا کردن یک تخم جغد کار شاقیه! بذار اول از این جا شروع کنیم. وقتی پیدا کردیم و جغد رو بزرگ کردیم، بعد به فکر اهلی کردنشم میافتیم.»
یکچشم فریاد زد: «بابا این کار خیلی غلطه!» ولی فریادهاش بیهوده بود. جمعیت بیتوجه به او، به فرمان نوک خاکستری، پخش شدند تا دنبال تخم جغد بگردند.
فقط دو سه تا گنجشک همراه یکچشم موندند بالای درخت و با هم فکرکردند که چجوری یک جغد رام میشود. خیلی زود فهمیدند نوک خاکستری راست میگوید: لعنتی کار شاقی است! با این حال به تلاششان ادامه دادند. ولی میترسیدند قبل این که راه حلی پیدا کنند، جمعیت گنجشکها با تخم جغد سر برسد.
معلوم نیست سرنوشت این گنجشکها چیشد. ولی اگر بخواهیم خوب بنگریم. انسان حاضر جای آن گنجشکهاست. هوش مصنوعی تخمِ جغدی است که دارد پیدا میشود و بنظر میرسد حق با اقلیت یکچشمها باشد که صدایشان کمتر شنیده میشود.
@Rwriter
محتوای این ویس:
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
چند وقتی بود که ذهنم مشغول این پرسش بود: چگونه در برابر ظلم مقاومت کنیم؟ و چگونه کُنِش اجتماعی داشته باشیم. یک نمونهاش مقابله با طرح ظالمانه #گشت_ارشاد است. دیدم یک اپلیکیشن و یک سایت درست شده است به نام گرشاد! گردش بدون گشت ارشاد. این اپلیکیشن به شما میگوید، در کجاهای شهر میتوانید بدون مزاحمت گشت ارشاد تردد داشته باشید! !! !! !!
https://gershad.com/
https://gershad.com/
بس نیست!
دم دمای غروب بود. دخترک سه سالش بود. شایدم بیشتر. اول میترسید سوار سرسره بشه. از این سرسرههای فلزی. سرسره بلند بود. ولی نه خیلی. مامانش بهش کمک کرد. آروم آروم پلهها رو رفت بالا. وقتی میدیدیش، حس میکردی میخواد یک کار خیلی سخت بکنه. هر پله براش یک پیروزی بود. توی صورت گرد و سفیدش، یک حسِ ترس بود. وقتی رفت بالا مامانش گرفته بودش. با کمک مامانش سر خورد پایین. جیغ میزد! یکبار دیگه رفت. با کمک مامانش. بار سوم. خودش. این دفعه میدوید. از پلهها تند تند بالا میرفت و سر میخورد پایین. یک بار دیگه. بازم. بازم! ده بار رفت. پونزده بار. مامانش گفت: «رومینا! بسه دیگه. باید بریم. این دفعه بار آخره.» دختره رفت بالا سرسره و درحالی که سر میخورد گفت: «بس نیست!» و پونزده بار دیگه از پلهها بالارفت...بازم رفت. انقدر بالا رفت که خسته شد. و فقط یک سرسره خالی مونده بود. من از پلههای سرسره بالا رفتم و سر خوردم.
هیچ وقت بَس نیست...
@Rwriter
دم دمای غروب بود. دخترک سه سالش بود. شایدم بیشتر. اول میترسید سوار سرسره بشه. از این سرسرههای فلزی. سرسره بلند بود. ولی نه خیلی. مامانش بهش کمک کرد. آروم آروم پلهها رو رفت بالا. وقتی میدیدیش، حس میکردی میخواد یک کار خیلی سخت بکنه. هر پله براش یک پیروزی بود. توی صورت گرد و سفیدش، یک حسِ ترس بود. وقتی رفت بالا مامانش گرفته بودش. با کمک مامانش سر خورد پایین. جیغ میزد! یکبار دیگه رفت. با کمک مامانش. بار سوم. خودش. این دفعه میدوید. از پلهها تند تند بالا میرفت و سر میخورد پایین. یک بار دیگه. بازم. بازم! ده بار رفت. پونزده بار. مامانش گفت: «رومینا! بسه دیگه. باید بریم. این دفعه بار آخره.» دختره رفت بالا سرسره و درحالی که سر میخورد گفت: «بس نیست!» و پونزده بار دیگه از پلهها بالارفت...بازم رفت. انقدر بالا رفت که خسته شد. و فقط یک سرسره خالی مونده بود. من از پلههای سرسره بالا رفتم و سر خوردم.
هیچ وقت بَس نیست...
@Rwriter
«شماره 39»
امروز خیلی اتفاقی گذرم به مرکز 39 کانون پرورش فکری افتاد. رفته بودم تا یک بسته پُستی را تحویل بگیرم و راهم را کج کردم تا به کانون سری بزنم. بچه که بودم. یعنی 10 سالگی تا 16 سالگیام را در کانون گذراندم. بیشتر در کلاسهای «داستاننویسی» شرکت میکردم. ولی گذری به کلاسهای دیگر مثل «نقاشی»، «سفالگری»، «هوش و خلاقیت» و غیره نیز میزدم. تابستانها از خانه تا مرکز 39 را پیاده به عشق کانون و کلاسهایش عبور میکردم. در هوای گرم تابستانی و بعضا با زبان روزه، راه میافتادم و تنهایی مسیری را که آن موقع برای پاهای کوچکم طولانی بودند، طی میکردم. امروز دوباره گذرم به کانون افتاد. بعد از 10 سال دوباره به کانون آمدم. همان حال و هوا را داشت. بچهها، این بار با ماسک، در کلاسها شرکت میکردند. صندلیهای کانون همان صندلیهای چوبی و رنگی همیشگی بود. تابلوها همان تابلو ها بود. انگار چیزی عوض نشده بود. و فقط آدمها رفته بودند و آمده بودند. از میان مربیان کانون فقط خانومِ باقری آن هم خیلی اتفاقی در این مرکز بود. سال 87 از کانون رفته بود و چند ماهی بود که دوباره به کانون شماره 39 برگشته بود. دم در با مادر یکی از بچهها هم نیم ساعتی گپ زدم. درباره این که پسرش، پرهام، در چه کلاسهایی باید شرکت کند و اینها. خودش هم از من سوالاتی درباره این که چگونه زبان انگلیسی یادبگیرد پرسید. به او گفتم که سخت نگیرد و راهنماییاش کردم.
توی ساختمان مرکز 39 نیز نیم ساعتی گشت زدم. کتابها همان کتابها بود. تقریبا به کتابها (جای تاسف!) چیزی اضافه نشده بود. اما چیزی که خوش حالم کرد پیدا کردم کتاب «در سوگ سهراب بود». این کتاب مهمترین کتاب زندگی من است. این کتاب بود که مرا کتابخوان کرد. این کتاب بود که من را رمان خوان کرد. کتاب را از همین مرکز قرض گرفته بودم و تقریبا کلش را در همین مرکز خوانده بودم.
میگویند قهرمان روزی برمیگردد به اصلش. آدمها قهرمان زندگی خودشان اند. من هم برگشتم به اصلم. برگشتم به کانون. جایی که بخش مهمی از هویتم را شکل داده است.
عکسهای امروز را میگذارم در پایین...👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Rwriter
امروز خیلی اتفاقی گذرم به مرکز 39 کانون پرورش فکری افتاد. رفته بودم تا یک بسته پُستی را تحویل بگیرم و راهم را کج کردم تا به کانون سری بزنم. بچه که بودم. یعنی 10 سالگی تا 16 سالگیام را در کانون گذراندم. بیشتر در کلاسهای «داستاننویسی» شرکت میکردم. ولی گذری به کلاسهای دیگر مثل «نقاشی»، «سفالگری»، «هوش و خلاقیت» و غیره نیز میزدم. تابستانها از خانه تا مرکز 39 را پیاده به عشق کانون و کلاسهایش عبور میکردم. در هوای گرم تابستانی و بعضا با زبان روزه، راه میافتادم و تنهایی مسیری را که آن موقع برای پاهای کوچکم طولانی بودند، طی میکردم. امروز دوباره گذرم به کانون افتاد. بعد از 10 سال دوباره به کانون آمدم. همان حال و هوا را داشت. بچهها، این بار با ماسک، در کلاسها شرکت میکردند. صندلیهای کانون همان صندلیهای چوبی و رنگی همیشگی بود. تابلوها همان تابلو ها بود. انگار چیزی عوض نشده بود. و فقط آدمها رفته بودند و آمده بودند. از میان مربیان کانون فقط خانومِ باقری آن هم خیلی اتفاقی در این مرکز بود. سال 87 از کانون رفته بود و چند ماهی بود که دوباره به کانون شماره 39 برگشته بود. دم در با مادر یکی از بچهها هم نیم ساعتی گپ زدم. درباره این که پسرش، پرهام، در چه کلاسهایی باید شرکت کند و اینها. خودش هم از من سوالاتی درباره این که چگونه زبان انگلیسی یادبگیرد پرسید. به او گفتم که سخت نگیرد و راهنماییاش کردم.
توی ساختمان مرکز 39 نیز نیم ساعتی گشت زدم. کتابها همان کتابها بود. تقریبا به کتابها (جای تاسف!) چیزی اضافه نشده بود. اما چیزی که خوش حالم کرد پیدا کردم کتاب «در سوگ سهراب بود». این کتاب مهمترین کتاب زندگی من است. این کتاب بود که مرا کتابخوان کرد. این کتاب بود که من را رمان خوان کرد. کتاب را از همین مرکز قرض گرفته بودم و تقریبا کلش را در همین مرکز خوانده بودم.
میگویند قهرمان روزی برمیگردد به اصلش. آدمها قهرمان زندگی خودشان اند. من هم برگشتم به اصلم. برگشتم به کانون. جایی که بخش مهمی از هویتم را شکل داده است.
عکسهای امروز را میگذارم در پایین...👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Rwriter
Forwarded from فریدون فرح اندوز
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from روزنامه شریف | SharifDaily
ویژهنامه_معرفی_رشتههای_دانشگاهی.pdf
34.8 MB
⚡️بخوانید:
❇️ ویژهنامه معرفی رشتههای فنی-مهندسی و علوم پایه
▫️ریاضی
▫️فیزیک
▫️شیمی
▫️مهندسی عمران
▫️مهندسی و علم مواد
▫️مهندسی مکانیک
▫️مهندسی دریا
▫️مهندسی برق
▫️مهندسی هوافضا
▫️مهندسی شیمی
▫️مهندسی نفت
▫️مهندسی صنایع
▫️علوم کامپیوتر
▫️مهندسی کامپیوتر
@sharifdaily
❇️ ویژهنامه معرفی رشتههای فنی-مهندسی و علوم پایه
▫️ریاضی
▫️فیزیک
▫️شیمی
▫️مهندسی عمران
▫️مهندسی و علم مواد
▫️مهندسی مکانیک
▫️مهندسی دریا
▫️مهندسی برق
▫️مهندسی هوافضا
▫️مهندسی شیمی
▫️مهندسی نفت
▫️مهندسی صنایع
▫️علوم کامپیوتر
▫️مهندسی کامپیوتر
@sharifdaily
روزنامه شریف | SharifDaily
ویژهنامه_معرفی_رشتههای_دانشگاهی.pdf
اگر در خانواده کسی را میشناسید، که امسال کنکور ریاضی داده یا حتی سال دیگه میخواهد کنکور ریاضی بدهد، این معرفی رشته را برای او بفرستید. بخشِ «مهندسی صنایع»اش را من نوشتهام.
مسئله دارو و معضل قوانین زائد و قدیمی
نوشته: صالح رستمی - پژوهشگر سیاستگذاری عمومی
#روزنامه_شرق
سه ماه نمیشود که از حذف ارز ترجیحی برای کالاهای اساسی میگذرد و تبعات منفی آن بر سفره مردم روزبهروز بیشتر حس میشود. با آنکه دولت اعلام کرده فعلا نمیخواهد ارز ترجیحی را برای اقلام دارویی و پزشکی حذف کند، اما با توجه به کسری بودجه دولت و زمزمههایی که از اصناف داروساز و واردکننده دارو به گوش میرسد، ادامه وضع موجود امکانپذیر نبوده و احتمالا در آینده نزدیک شاهد حذف ارز ترجیحی دارو نیز خواهیم بود. حذف ارز دارو مساوی با فشار بیشتر بر مردم، آن هم در چنین برههای است. با این حال، سؤال اساسی و مهم این است که اگر فرض کنیم دولت بتواند ارز ترجیحی دارو را تا پایان دولت سیزدهم تخصیص دهد، آیا شاهد سامانیافتن وضعیت توزیع و تأمین دارو در کشور خواهیم بود؟ ادامهیافتن تخصیص ارز ترجیحی، تنها منجر به ادامهیافتن وضع موجود خواهد شد و با توجه به وجود بازارهای سیاه متعدد دارویی در کشور و وضعیت تخصیص نابسامان دارو، میتوان با اطمینان گفت حتی اگر دولت بتواند ارز دارو را تأمین کند، نتیجه تنها ادامهیافتن وضع نامطلوب کنونی است و تا معضلات اساسی و ریشهای صنعت داروی کشور مانند نبود متولی واحد در زنجیره ارزش دارویی، تعارض منافع و نبود نظارت و ارزیابی کافی بر داروها حل نشوند، حذف ارز ترجیحی وضعیت امروز دارو در کشور را بغرنجتر و ادامهیافتن آن تنها امتداد وضعیت نامطلوب کنونی است. یکی از معضلات اساسی در تولید، تأمین و توزیع دارو در کشور، مسئله قوانین و خلأها و تزاحمهای پیرامون آن است. در ادامه یادداشت به این معضل مهم میپردازیم.
برای خواندن ادامه یادداشت من در روزنامه #شرق به لینک زیر مراجعه کنید:
https://b2n.ir/z79230
@Rwriter
نوشته: صالح رستمی - پژوهشگر سیاستگذاری عمومی
#روزنامه_شرق
سه ماه نمیشود که از حذف ارز ترجیحی برای کالاهای اساسی میگذرد و تبعات منفی آن بر سفره مردم روزبهروز بیشتر حس میشود. با آنکه دولت اعلام کرده فعلا نمیخواهد ارز ترجیحی را برای اقلام دارویی و پزشکی حذف کند، اما با توجه به کسری بودجه دولت و زمزمههایی که از اصناف داروساز و واردکننده دارو به گوش میرسد، ادامه وضع موجود امکانپذیر نبوده و احتمالا در آینده نزدیک شاهد حذف ارز ترجیحی دارو نیز خواهیم بود. حذف ارز دارو مساوی با فشار بیشتر بر مردم، آن هم در چنین برههای است. با این حال، سؤال اساسی و مهم این است که اگر فرض کنیم دولت بتواند ارز ترجیحی دارو را تا پایان دولت سیزدهم تخصیص دهد، آیا شاهد سامانیافتن وضعیت توزیع و تأمین دارو در کشور خواهیم بود؟ ادامهیافتن تخصیص ارز ترجیحی، تنها منجر به ادامهیافتن وضع موجود خواهد شد و با توجه به وجود بازارهای سیاه متعدد دارویی در کشور و وضعیت تخصیص نابسامان دارو، میتوان با اطمینان گفت حتی اگر دولت بتواند ارز دارو را تأمین کند، نتیجه تنها ادامهیافتن وضع نامطلوب کنونی است و تا معضلات اساسی و ریشهای صنعت داروی کشور مانند نبود متولی واحد در زنجیره ارزش دارویی، تعارض منافع و نبود نظارت و ارزیابی کافی بر داروها حل نشوند، حذف ارز ترجیحی وضعیت امروز دارو در کشور را بغرنجتر و ادامهیافتن آن تنها امتداد وضعیت نامطلوب کنونی است. یکی از معضلات اساسی در تولید، تأمین و توزیع دارو در کشور، مسئله قوانین و خلأها و تزاحمهای پیرامون آن است. در ادامه یادداشت به این معضل مهم میپردازیم.
برای خواندن ادامه یادداشت من در روزنامه #شرق به لینک زیر مراجعه کنید:
https://b2n.ir/z79230
@Rwriter
شرق
مسئله دارو و معضل قوانین زائد و قدیمی
سه ماه نمیشود که از حذف ارز ترجیحی برای کالاهای اساسی میگذرد و تبعات منفی آن بر سفره مردم روزبهروز بیشتر حس میشود. با آنکه دولت اعلام کرده فعلا نمیخواهد ارز ترجیحی را برای اقلام دارویی و پزشکی حذف کند، اما با توجه به کسری بودجه دولت و زمزمههایی که…
«پزشکانِ نویسنده»
نویسندگی از آن دست مشاغلی است که کمتر فردی میتواند خود را تماما وقف آن کند. نویسندگان عمدتا در طول زندگیشان یا استاد ادبیات یا استاد فلسفه یا فیلسوف و یا در مشاغل متفرقه مانند سیدی فروشی (مثل هوراکی موراکامی!) مشغول بوده اند. در این میان تعدد نویسندگان مطرحی که به طبابت و پزشکی مشغول بودند، جالب است. شاید علت آن باشد که پزشک به خاطر نزدیکی با دردهای انسانی میتواند بهتر انسان را بشناسد و درباره او بنویسد. نویسندگان زیر از جمله نویسندگان مطرحی هستند که پزشک نیز بوده اند.
1. آنتوان چخوف، داستان کوتاه نویس قهار روس که نمایشنامه باغ آلبالو اثر اوست...
2. میخائیل بولگاکف که در آثارش همواره نقش پزشک بودنش نمایان است
3. سر آرتور کانل دویل خالق کاراگاه شرلوک
4. روبین کوک که خود پزشک قانونی بود و چندین تریلر پزشکی (Medical Trailer) از جمله کما، تَب و همهگیری نوشته است. او همچنان در قید حیاط است.
5. سر وندل هولمز که شاعر و نویسنده معروفی بود و سالها استاد دانشگاه هاروارد بود.
6. مایکل کاریچتون که پارک ژوراسیک را وقتی در هاروارد درس میخواند نوشت!
7. ویلیام کارلوس ویلیامز، برنده جایزه پولیتزر که به عنوان پزشک اطفال در نیوجرسی فعالیت میکرد.
8. خالد حسینی، نویسنده افغانی-آمریکاییِ کتاب معروف بادبادک باز که تا پرفروش شدن کتابش به عنوان پزشک داخلی مشغول بود.
9. آرتور شنیسلر، نویسنده کتاب رویا و بازی در سپیده دم. استنلی کوبریگ بر اساس کتاب او «چشمان کاملا بسته» را ساخت.
10. فردریش شیلر، نمایشنامه نویس و شاعر آلمانی که سالها به عنوان پزشک و جراح ارتش آلمان فعالیت میکرد.
روز پزشک گرامی باد
@Rwriter
نویسندگی از آن دست مشاغلی است که کمتر فردی میتواند خود را تماما وقف آن کند. نویسندگان عمدتا در طول زندگیشان یا استاد ادبیات یا استاد فلسفه یا فیلسوف و یا در مشاغل متفرقه مانند سیدی فروشی (مثل هوراکی موراکامی!) مشغول بوده اند. در این میان تعدد نویسندگان مطرحی که به طبابت و پزشکی مشغول بودند، جالب است. شاید علت آن باشد که پزشک به خاطر نزدیکی با دردهای انسانی میتواند بهتر انسان را بشناسد و درباره او بنویسد. نویسندگان زیر از جمله نویسندگان مطرحی هستند که پزشک نیز بوده اند.
1. آنتوان چخوف، داستان کوتاه نویس قهار روس که نمایشنامه باغ آلبالو اثر اوست...
2. میخائیل بولگاکف که در آثارش همواره نقش پزشک بودنش نمایان است
3. سر آرتور کانل دویل خالق کاراگاه شرلوک
4. روبین کوک که خود پزشک قانونی بود و چندین تریلر پزشکی (Medical Trailer) از جمله کما، تَب و همهگیری نوشته است. او همچنان در قید حیاط است.
5. سر وندل هولمز که شاعر و نویسنده معروفی بود و سالها استاد دانشگاه هاروارد بود.
6. مایکل کاریچتون که پارک ژوراسیک را وقتی در هاروارد درس میخواند نوشت!
7. ویلیام کارلوس ویلیامز، برنده جایزه پولیتزر که به عنوان پزشک اطفال در نیوجرسی فعالیت میکرد.
8. خالد حسینی، نویسنده افغانی-آمریکاییِ کتاب معروف بادبادک باز که تا پرفروش شدن کتابش به عنوان پزشک داخلی مشغول بود.
9. آرتور شنیسلر، نویسنده کتاب رویا و بازی در سپیده دم. استنلی کوبریگ بر اساس کتاب او «چشمان کاملا بسته» را ساخت.
10. فردریش شیلر، نمایشنامه نویس و شاعر آلمانی که سالها به عنوان پزشک و جراح ارتش آلمان فعالیت میکرد.
روز پزشک گرامی باد
@Rwriter