نوشتههای یک نویسنده کوچک
یادداشتی به بهانه خواندن کتابِ برگردان روایت گونه شاهنامه
خواندن این کتاب طول کشید، چون همراه آن ابیات شاهنامه را نیز خواندم. خوشحالم که می توانم بگویم، در عمرم شاهنامه را خوانده ام. صحبت از این کتاب مفصل، بیشک تخصص من نیست. اما چند نکته را باید درباره شاهنامه بگویم:
1. نخست این کتاب کاملا با آثار مشابه اش نظیر حماسه های یونانی و گیلگمش متفاوت است. در شاهنامه حسی دینی، اخلاقی و فرهنگی وجود دارد که در دیگر حماسه ها نیست.
2. همه می دانیم که شاهنامه به سه بخش تقسیم می شود، اسطوره ای ، پهلوانی و تاریخی. این سه بخش تقسیم بندی محققان است. پیوستگی میان این سه بخش کمتر مورد توجه قرار گرفته است. رویدادهای عجیب و غریب و اسطوره ای در بخش تاریخی شاهنامه کمتر از بخش های دیگر نیست.
3. بخش تاریخی شاهنامه خصوصا داستان اسکندر، داستان اردشیر و کرم هفتواد و داستان بهرام چوبینه کمتر مورد توجه قرار گرفته اند، اما بنظر من اگر بهتر از سایر داستان های بخش پهلوانی شاهنامه نباشند کمتر نیستند.
در پایان باید بگویم که خواندن شاهنامه بخصوص در عصر اینترنت کار ساده ای است. پادکست هایی نظیر شاهنامه خوانی + خوانش جلال الدین کزازی از شاهنامه کار را راحت تر کرده است. همچنین کتاب بالا نیز کتاب جذابی است که خواندنش به فهم بهتر شاهنامه ، خصوصا فهم داستانهای آن کمک میکند....
https://t.me/Rwriter/595
@Rwriter
1. نخست این کتاب کاملا با آثار مشابه اش نظیر حماسه های یونانی و گیلگمش متفاوت است. در شاهنامه حسی دینی، اخلاقی و فرهنگی وجود دارد که در دیگر حماسه ها نیست.
2. همه می دانیم که شاهنامه به سه بخش تقسیم می شود، اسطوره ای ، پهلوانی و تاریخی. این سه بخش تقسیم بندی محققان است. پیوستگی میان این سه بخش کمتر مورد توجه قرار گرفته است. رویدادهای عجیب و غریب و اسطوره ای در بخش تاریخی شاهنامه کمتر از بخش های دیگر نیست.
3. بخش تاریخی شاهنامه خصوصا داستان اسکندر، داستان اردشیر و کرم هفتواد و داستان بهرام چوبینه کمتر مورد توجه قرار گرفته اند، اما بنظر من اگر بهتر از سایر داستان های بخش پهلوانی شاهنامه نباشند کمتر نیستند.
در پایان باید بگویم که خواندن شاهنامه بخصوص در عصر اینترنت کار ساده ای است. پادکست هایی نظیر شاهنامه خوانی + خوانش جلال الدین کزازی از شاهنامه کار را راحت تر کرده است. همچنین کتاب بالا نیز کتاب جذابی است که خواندنش به فهم بهتر شاهنامه ، خصوصا فهم داستانهای آن کمک میکند....
https://t.me/Rwriter/595
@Rwriter
Goodreads
برگردان روایتگونه شاهنامه فردوسی به نثر
... هر ايراني بايد شاهنامه را بخواند و لفظ و معني و قال…
Forwarded from احساننامه
🔹یکی از دوستان توی گروه نوشته بود: «اینقدر قرن جدید را به هم تبریک نگید، همهمون توی این قرن میمیریم» و چندتایی شکلک و صورتک خندان هم ضمیمهاش کرده بود که به نظرم ضرورتی نداشت. در این حرف حقیقتی است. از همه کسانی که صد سالی پیش، در ۱۳۰۱ به دنیا آمدند فقط چند نفر به سال تحویل امسال رسیدهاند. اتفاقاً سال آغازین قرنی که گذشت هم خالی از شباهت به امسال نیست. ۱۳۰۱ هم بعد از یک همهگیری (آنفلوانزای اسپانیایی پایان جنگ جهانی اول) آمده بود، جهان حوادث و تحولات بسیار در پیش داشت، اوضاع ایران هم چندان به سامان نبود و کابینهها یکی بعد از دیگری سقوط میکردند. آن سال هم روزگار غریبی بود نازنین. وسط همین سال دلمرده اما شاعر جوانی هم بود که برای خودش داشت شیوههای جدید را مشق میکرد. دیماه ۱۳۰۱ منظومهای با عنوان «افسانه» منتشر شد که بعدها معلوم شد حادثهای تعیینکننده در تاریخ ادبیات ما بوده است. منظومهای متفاوت از نیمای اهل یوش، که شعر فارسی را به راه دیگر انداخت. این، از آن قصههای الهامبخش است. شاعری بیست و چندساله را در نظر بگیرید که تازه از «سال وبایی» جان به در برده، تجربه عاشقانه ناکامی داشته، قهرمانش (میرزا کوچک خان) را کشتهاند، ... و لابد دوست یا آشنایی هم داشته که در ابتدای سال یادآورش شود قرن پیشرو قاتلش خواهد بود. بعد به همه اینها اضافه کنید که جوان شاعر، طبعی بسیار حساس و ظریف هم داشته است (این را از دفتر یادداشتهای روزانهاش میشود فهمید که حتی از چیزهای کوچک هم آزرده میشده). قسمت الهامبخش داستان همینجاست: جایی که آن رنج عظیم به کلماتی جادویی تبدیل میشوند که بعد از صد سال، هنوز خون تازه دارند: «ای فسانه، فسانه، فسانه!/ ای خدنگِ ترا من نشانه!/ ای علاج دل، ای داروی درد/ همرهِ گریههای شبانه/ با منِ سوخته در چه کاری؟ ...»
➖احسان رضایی
@ehsanname
➖احسان رضایی
@ehsanname
Forwarded from احساننامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️رضا براهنی هم درگذشت. براهنی (۲۱ آذر ۱۳۱۴ – ۵ فروردین ۱۴۰۱) شاعر، داستاننویس، منتقد، و از چهرههای جهانی ادبیات معاصر ما بود و «شتاب کرد که آفتاب بیاید ...» او در تورنتوی کانادا اقامت داشت و در سالهای اخیر به آلزایمر مبتلا بود/ (روایت دردناکی از آلزایمر او را پسرش، اکتای براهنی نوشته است: اینجا) تصویر بخشی از مستند «کیمیا و خاک» ساختۀ ارسلان براهنی است @ehsanname
هوش مصنوعی و افسانه ناتمام گنجشکها
فصل لانه ساختن بود، اما بعد چند روز کاری سخت، گنجشکها توی یک عصر دلانگیز لم داده بودند و استراحت میکردند.
یکیشان گفت: «ما خیلی کوچیک و ضعیفیم! فرض کن زندگی چقدر آسون میشد اگه میرفتیم یک جغد پیدا میکردیم که بتونه تو ساختن لونه بهمون کمک کنه»
دومی ادامه داد: «آره! میتونستیم ازش استفاده کنیم تا حواسش به پیرها و جوونهامون باشه»
سومی هم اومد وسط: «میتونست به ما مشاوره بده و حواسشم به گربه همسایه باشه»
اینجا نوک خاکستری، پیر جمع شروع به حرف زدن کرد: «بیایید گنجشکهای جاسوسمون رو بفرستیم اطراف و سعی کنیم یک جوجه جغد رها شده رو پیدا کنیم یا یک تخم جغد رو. شاید یک بچه کلاغ هم خوب باشه یا حتی یک نوزاد راسو! این بهترین اتفاقی است که در تاریخ گنجشکا افتاده! بعد انقلاب کشاورزی که آدما زمینها رو کاشتن و ما دونههاشون رو تونستیم بدزدیم این بزرگترین انقلابه!»
جمعیت گنجشکها فریاد شادی سر داد. همه شروع کردند آواز خوندن و رقصیدن. فقط یکچشم، گنجشکی که یک چشمش را گربهای سیاه درآورده بود و همیشه استرسی بود از خرد جمع اطمینان نداشت. گفت: «بنظرم این قضیه کلکمون رو میکنه! بنظرتون نباید اول هنر اهلی کردن جغدها و رام کردنشون رو یاد بگیریم؟ قبل این که چنین جوونوری رو بیاریم تو جمعمون؟»
نوک خاکستری جواب داد: «رام کردن یک جغد کار طاقتفرساییه! همینجوریشم پیدا کردن یک تخم جغد کار شاقیه! بذار اول از این جا شروع کنیم. وقتی پیدا کردیم و جغد رو بزرگ کردیم، بعد به فکر اهلی کردنشم میافتیم.»
یکچشم فریاد زد: «بابا این کار خیلی غلطه!» ولی فریادهاش بیهوده بود. جمعیت بیتوجه به او، به فرمان نوک خاکستری، پخش شدند تا دنبال تخم جغد بگردند.
فقط دو سه تا گنجشک همراه یکچشم موندند بالای درخت و با هم فکرکردند که چجوری یک جغد رام میشود. خیلی زود فهمیدند نوک خاکستری راست میگوید: لعنتی کار شاقی است! با این حال به تلاششان ادامه دادند. ولی میترسیدند قبل این که راه حلی پیدا کنند، جمعیت گنجشکها با تخم جغد سر برسد.
معلوم نیست سرنوشت این گنجشکها چیشد. ولی اگر بخواهیم خوب بنگریم. انسان حاضر جای آن گنجشکهاست. هوش مصنوعی تخمِ جغدی است که دارد پیدا میشود و بنظر میرسد حق با اقلیت یکچشمها باشد که صدایشان کمتر شنیده میشود.
@Rwriter
فصل لانه ساختن بود، اما بعد چند روز کاری سخت، گنجشکها توی یک عصر دلانگیز لم داده بودند و استراحت میکردند.
یکیشان گفت: «ما خیلی کوچیک و ضعیفیم! فرض کن زندگی چقدر آسون میشد اگه میرفتیم یک جغد پیدا میکردیم که بتونه تو ساختن لونه بهمون کمک کنه»
دومی ادامه داد: «آره! میتونستیم ازش استفاده کنیم تا حواسش به پیرها و جوونهامون باشه»
سومی هم اومد وسط: «میتونست به ما مشاوره بده و حواسشم به گربه همسایه باشه»
اینجا نوک خاکستری، پیر جمع شروع به حرف زدن کرد: «بیایید گنجشکهای جاسوسمون رو بفرستیم اطراف و سعی کنیم یک جوجه جغد رها شده رو پیدا کنیم یا یک تخم جغد رو. شاید یک بچه کلاغ هم خوب باشه یا حتی یک نوزاد راسو! این بهترین اتفاقی است که در تاریخ گنجشکا افتاده! بعد انقلاب کشاورزی که آدما زمینها رو کاشتن و ما دونههاشون رو تونستیم بدزدیم این بزرگترین انقلابه!»
جمعیت گنجشکها فریاد شادی سر داد. همه شروع کردند آواز خوندن و رقصیدن. فقط یکچشم، گنجشکی که یک چشمش را گربهای سیاه درآورده بود و همیشه استرسی بود از خرد جمع اطمینان نداشت. گفت: «بنظرم این قضیه کلکمون رو میکنه! بنظرتون نباید اول هنر اهلی کردن جغدها و رام کردنشون رو یاد بگیریم؟ قبل این که چنین جوونوری رو بیاریم تو جمعمون؟»
نوک خاکستری جواب داد: «رام کردن یک جغد کار طاقتفرساییه! همینجوریشم پیدا کردن یک تخم جغد کار شاقیه! بذار اول از این جا شروع کنیم. وقتی پیدا کردیم و جغد رو بزرگ کردیم، بعد به فکر اهلی کردنشم میافتیم.»
یکچشم فریاد زد: «بابا این کار خیلی غلطه!» ولی فریادهاش بیهوده بود. جمعیت بیتوجه به او، به فرمان نوک خاکستری، پخش شدند تا دنبال تخم جغد بگردند.
فقط دو سه تا گنجشک همراه یکچشم موندند بالای درخت و با هم فکرکردند که چجوری یک جغد رام میشود. خیلی زود فهمیدند نوک خاکستری راست میگوید: لعنتی کار شاقی است! با این حال به تلاششان ادامه دادند. ولی میترسیدند قبل این که راه حلی پیدا کنند، جمعیت گنجشکها با تخم جغد سر برسد.
معلوم نیست سرنوشت این گنجشکها چیشد. ولی اگر بخواهیم خوب بنگریم. انسان حاضر جای آن گنجشکهاست. هوش مصنوعی تخمِ جغدی است که دارد پیدا میشود و بنظر میرسد حق با اقلیت یکچشمها باشد که صدایشان کمتر شنیده میشود.
@Rwriter
محتوای این ویس:
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
👈🏻رشته سیاست گذاری چیه؟
👈🏻تجربه من بعد از خواندن رشته سیاست گذاری علم و فناوری در مقطع ارشد، در دانشگاه صنعتی شریف
👈🏻بازار کار این رشته
👈🏻مزایا و معایب رشته و بازار کار این رشته
👈🏻چه ویژگیهایی داشته باشیم (شخصی، مهارتی و غیره) برای این که موفق بشیم توی این رشته؟
👈🏻اپلای این رشته چطوره؟
بفرستید برای افرادی که میخوان درباره رشته سیاست گذاری و رشته سیاست گذاری علم و فناوری در ایران و در دانشگاه شریف بدونن
@Rwriter
چند وقتی بود که ذهنم مشغول این پرسش بود: چگونه در برابر ظلم مقاومت کنیم؟ و چگونه کُنِش اجتماعی داشته باشیم. یک نمونهاش مقابله با طرح ظالمانه #گشت_ارشاد است. دیدم یک اپلیکیشن و یک سایت درست شده است به نام گرشاد! گردش بدون گشت ارشاد. این اپلیکیشن به شما میگوید، در کجاهای شهر میتوانید بدون مزاحمت گشت ارشاد تردد داشته باشید! !! !! !!
https://gershad.com/
https://gershad.com/
بس نیست!
دم دمای غروب بود. دخترک سه سالش بود. شایدم بیشتر. اول میترسید سوار سرسره بشه. از این سرسرههای فلزی. سرسره بلند بود. ولی نه خیلی. مامانش بهش کمک کرد. آروم آروم پلهها رو رفت بالا. وقتی میدیدیش، حس میکردی میخواد یک کار خیلی سخت بکنه. هر پله براش یک پیروزی بود. توی صورت گرد و سفیدش، یک حسِ ترس بود. وقتی رفت بالا مامانش گرفته بودش. با کمک مامانش سر خورد پایین. جیغ میزد! یکبار دیگه رفت. با کمک مامانش. بار سوم. خودش. این دفعه میدوید. از پلهها تند تند بالا میرفت و سر میخورد پایین. یک بار دیگه. بازم. بازم! ده بار رفت. پونزده بار. مامانش گفت: «رومینا! بسه دیگه. باید بریم. این دفعه بار آخره.» دختره رفت بالا سرسره و درحالی که سر میخورد گفت: «بس نیست!» و پونزده بار دیگه از پلهها بالارفت...بازم رفت. انقدر بالا رفت که خسته شد. و فقط یک سرسره خالی مونده بود. من از پلههای سرسره بالا رفتم و سر خوردم.
هیچ وقت بَس نیست...
@Rwriter
دم دمای غروب بود. دخترک سه سالش بود. شایدم بیشتر. اول میترسید سوار سرسره بشه. از این سرسرههای فلزی. سرسره بلند بود. ولی نه خیلی. مامانش بهش کمک کرد. آروم آروم پلهها رو رفت بالا. وقتی میدیدیش، حس میکردی میخواد یک کار خیلی سخت بکنه. هر پله براش یک پیروزی بود. توی صورت گرد و سفیدش، یک حسِ ترس بود. وقتی رفت بالا مامانش گرفته بودش. با کمک مامانش سر خورد پایین. جیغ میزد! یکبار دیگه رفت. با کمک مامانش. بار سوم. خودش. این دفعه میدوید. از پلهها تند تند بالا میرفت و سر میخورد پایین. یک بار دیگه. بازم. بازم! ده بار رفت. پونزده بار. مامانش گفت: «رومینا! بسه دیگه. باید بریم. این دفعه بار آخره.» دختره رفت بالا سرسره و درحالی که سر میخورد گفت: «بس نیست!» و پونزده بار دیگه از پلهها بالارفت...بازم رفت. انقدر بالا رفت که خسته شد. و فقط یک سرسره خالی مونده بود. من از پلههای سرسره بالا رفتم و سر خوردم.
هیچ وقت بَس نیست...
@Rwriter
«شماره 39»
امروز خیلی اتفاقی گذرم به مرکز 39 کانون پرورش فکری افتاد. رفته بودم تا یک بسته پُستی را تحویل بگیرم و راهم را کج کردم تا به کانون سری بزنم. بچه که بودم. یعنی 10 سالگی تا 16 سالگیام را در کانون گذراندم. بیشتر در کلاسهای «داستاننویسی» شرکت میکردم. ولی گذری به کلاسهای دیگر مثل «نقاشی»، «سفالگری»، «هوش و خلاقیت» و غیره نیز میزدم. تابستانها از خانه تا مرکز 39 را پیاده به عشق کانون و کلاسهایش عبور میکردم. در هوای گرم تابستانی و بعضا با زبان روزه، راه میافتادم و تنهایی مسیری را که آن موقع برای پاهای کوچکم طولانی بودند، طی میکردم. امروز دوباره گذرم به کانون افتاد. بعد از 10 سال دوباره به کانون آمدم. همان حال و هوا را داشت. بچهها، این بار با ماسک، در کلاسها شرکت میکردند. صندلیهای کانون همان صندلیهای چوبی و رنگی همیشگی بود. تابلوها همان تابلو ها بود. انگار چیزی عوض نشده بود. و فقط آدمها رفته بودند و آمده بودند. از میان مربیان کانون فقط خانومِ باقری آن هم خیلی اتفاقی در این مرکز بود. سال 87 از کانون رفته بود و چند ماهی بود که دوباره به کانون شماره 39 برگشته بود. دم در با مادر یکی از بچهها هم نیم ساعتی گپ زدم. درباره این که پسرش، پرهام، در چه کلاسهایی باید شرکت کند و اینها. خودش هم از من سوالاتی درباره این که چگونه زبان انگلیسی یادبگیرد پرسید. به او گفتم که سخت نگیرد و راهنماییاش کردم.
توی ساختمان مرکز 39 نیز نیم ساعتی گشت زدم. کتابها همان کتابها بود. تقریبا به کتابها (جای تاسف!) چیزی اضافه نشده بود. اما چیزی که خوش حالم کرد پیدا کردم کتاب «در سوگ سهراب بود». این کتاب مهمترین کتاب زندگی من است. این کتاب بود که مرا کتابخوان کرد. این کتاب بود که من را رمان خوان کرد. کتاب را از همین مرکز قرض گرفته بودم و تقریبا کلش را در همین مرکز خوانده بودم.
میگویند قهرمان روزی برمیگردد به اصلش. آدمها قهرمان زندگی خودشان اند. من هم برگشتم به اصلم. برگشتم به کانون. جایی که بخش مهمی از هویتم را شکل داده است.
عکسهای امروز را میگذارم در پایین...👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Rwriter
امروز خیلی اتفاقی گذرم به مرکز 39 کانون پرورش فکری افتاد. رفته بودم تا یک بسته پُستی را تحویل بگیرم و راهم را کج کردم تا به کانون سری بزنم. بچه که بودم. یعنی 10 سالگی تا 16 سالگیام را در کانون گذراندم. بیشتر در کلاسهای «داستاننویسی» شرکت میکردم. ولی گذری به کلاسهای دیگر مثل «نقاشی»، «سفالگری»، «هوش و خلاقیت» و غیره نیز میزدم. تابستانها از خانه تا مرکز 39 را پیاده به عشق کانون و کلاسهایش عبور میکردم. در هوای گرم تابستانی و بعضا با زبان روزه، راه میافتادم و تنهایی مسیری را که آن موقع برای پاهای کوچکم طولانی بودند، طی میکردم. امروز دوباره گذرم به کانون افتاد. بعد از 10 سال دوباره به کانون آمدم. همان حال و هوا را داشت. بچهها، این بار با ماسک، در کلاسها شرکت میکردند. صندلیهای کانون همان صندلیهای چوبی و رنگی همیشگی بود. تابلوها همان تابلو ها بود. انگار چیزی عوض نشده بود. و فقط آدمها رفته بودند و آمده بودند. از میان مربیان کانون فقط خانومِ باقری آن هم خیلی اتفاقی در این مرکز بود. سال 87 از کانون رفته بود و چند ماهی بود که دوباره به کانون شماره 39 برگشته بود. دم در با مادر یکی از بچهها هم نیم ساعتی گپ زدم. درباره این که پسرش، پرهام، در چه کلاسهایی باید شرکت کند و اینها. خودش هم از من سوالاتی درباره این که چگونه زبان انگلیسی یادبگیرد پرسید. به او گفتم که سخت نگیرد و راهنماییاش کردم.
توی ساختمان مرکز 39 نیز نیم ساعتی گشت زدم. کتابها همان کتابها بود. تقریبا به کتابها (جای تاسف!) چیزی اضافه نشده بود. اما چیزی که خوش حالم کرد پیدا کردم کتاب «در سوگ سهراب بود». این کتاب مهمترین کتاب زندگی من است. این کتاب بود که مرا کتابخوان کرد. این کتاب بود که من را رمان خوان کرد. کتاب را از همین مرکز قرض گرفته بودم و تقریبا کلش را در همین مرکز خوانده بودم.
میگویند قهرمان روزی برمیگردد به اصلش. آدمها قهرمان زندگی خودشان اند. من هم برگشتم به اصلم. برگشتم به کانون. جایی که بخش مهمی از هویتم را شکل داده است.
عکسهای امروز را میگذارم در پایین...👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Rwriter
Forwarded from فریدون فرح اندوز
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from روزنامه شریف | SharifDaily
ویژهنامه_معرفی_رشتههای_دانشگاهی.pdf
34.8 MB
⚡️بخوانید:
❇️ ویژهنامه معرفی رشتههای فنی-مهندسی و علوم پایه
▫️ریاضی
▫️فیزیک
▫️شیمی
▫️مهندسی عمران
▫️مهندسی و علم مواد
▫️مهندسی مکانیک
▫️مهندسی دریا
▫️مهندسی برق
▫️مهندسی هوافضا
▫️مهندسی شیمی
▫️مهندسی نفت
▫️مهندسی صنایع
▫️علوم کامپیوتر
▫️مهندسی کامپیوتر
@sharifdaily
❇️ ویژهنامه معرفی رشتههای فنی-مهندسی و علوم پایه
▫️ریاضی
▫️فیزیک
▫️شیمی
▫️مهندسی عمران
▫️مهندسی و علم مواد
▫️مهندسی مکانیک
▫️مهندسی دریا
▫️مهندسی برق
▫️مهندسی هوافضا
▫️مهندسی شیمی
▫️مهندسی نفت
▫️مهندسی صنایع
▫️علوم کامپیوتر
▫️مهندسی کامپیوتر
@sharifdaily