نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
بُرنده شفاف/ نگاهی دوباره به مزرعه حیوانات

من "قلعه حیوانات" را تابستان سال 88 وقتی تازه اول راهنمایی را تمام کرده بودم، خواندم. آن موقع در بحبوحه حوادث بعد از انتخابات 88 بود و من نیز در اوجِ خامی آن سن به خواندن این کتاب مشغول شدم. از آن موقع بیش از 10 سال می‌گذرد و من این بار Animal Farm را به انگلیسی خواندم. علاوه بر این که نسبت به سال 88 پخته‌تر و بزرگتر شده‌ام، خواندنِ "مزرعه حیوانات" به انگلیسی به جای عنوان فارسی و کاملا بی‌منطق آن یعنی قلعه حیوانات باعث شد که من دریافت‌های عمیق‌تری نسبت به این اثر جورج اورول داشته باشم. حال می‌خواهم نکاتی را برای شما باز گو کنم.



👈🏻مزرعه حیوانات و خوانندگان فارسی زبان

درباره مزرعه حیوانات یا همان نامِ نامانوس قلعه حیوانات دو تفکر در میانِ فارسی زبانان وجود دارد، نخست آن تفکر که هر کسی که کتاب نخوانده و یا می‌خواهد کتابی معرفی کند به سراغ این کتاب می‌رود. بخصوص در شبکه‌های مجازی، سه کتاب "قلعه حیوانات"، 1984 و شازده کوچولو حالت تیپیکال پیدا کرده اند. چندی پیش دیدم که سلبریتی‌های سطحی آمریکایی‌ و هالییودی هم از این سه کتاب برای جواب دادن به پرسشِ «بهترین کتابی که تاحالا خواندی چه بوده و یا کتاب محبوبت چیست؟» استفاده می‌کنند، زیرا کتاب دیگری نخوانده اند. تفکر دوم نسبت به مزرعه حیوانات، تفکری است که به تفکر اول وابسته است و از برخی کتابخوانان سنتی ایرانی بیرون می‌آید. می‌گویم سنتی چرا که فکر می‌کنم کتاب‌خوانان ایرانی روز به روز هوشمندتر از گذشته می‌شوند. این تفکر این است که کتاب مزرعه حیوانات، کتابی برای بچه‌هاست و بهتر است در همان سنین خوانده شود. حتی یکی از کابران گودریدز نوشته است: «خوندن این کتاب، در بیست و چند سالگی، مضحک و در سنین بالاتر توهین محسوب میشه» به نظر نویسنده این یادداشت، این ذهنیت نوعی عقب ماندگیِ پیشا سوزان سانتاکی است. سوزان سانتاک با نوشتن مقاله «علیه تفسیر» بدعت نوینی در ادبیات ایجاد کرد. بدعتی که هنوز در میان خوانندگان و نویسندگان سنتی ایرانی ریشه ندوانده است. سوزان سانتاک می‌گوید یک متن اصیل و خوب نباید نیاز به تفسیر داشته باشد. نباید حتما یولیسزی نوشته شود تا با هزاران ارجاع مختلف خواننده را دیوانه کند. بلکه داستان بر فلسفه و زبان مقدم است. در واقع این روایت و قصه است که فلسفه و زبان را می‎‌سازد و نه بالعکس. برای همین است که خوانندگان سنتی اساسا ضدِ ساده‌نویسی و ضدِ آثار جدید ادبی مانند ادبیات ژانر هستند. یکی از این نگاه‌ها برای مثال گفته سطحی بهمن دارالشفایی درباره مزرعه حیوانات است:

«ضمناً تجربه من این بوده که این کتاب برای نوجوان‌هایی که تازه می‌خواهند کتاب بزرگسال بخوانند انتخاب خوبی است و بچه‌ها خیلی خوب با آن ارتباط برقرار می‌کنند»


در ادامه این یادداشت سعی خواهم کرد تا نشان دهم چرا مزرعه حیوانات نه تنها اثری سطحی و برای بچه‌ها نیست، بلکه داستانی به غایت تمثیلی و به غایت مهم و ماندگار است.

برای خواندن ادامه به ویرگول بروید.

https://virgool.io/@salehwriter/animalfarmreview-a9fdzgjfkrjt
سوگواری، غم و اشتباه بزرگ #حامد_اسماعیلیون
از قضا به سوی قدر الهی....

@Rwriter
از قضا به سوی قدر الهی...

حکایتی است از علی ابن ابی‌طالب که روزی ایشان به همراه یاران به دیوار سستی تکیه داده بودند، به محض فهمیدن سستی دیوار از آنجا گریخته و به جای دیگری پناه بردند. یکی از یاران از او پرسید که یا علی از قضای الهی می‌گریزی؟ او هم جواب داد: از قضای الهی به قدر الهی پناه می‌برم.

سال 96 با خودم عهد کردم اگر آقای رئیسی، رئیس جمهور شود، نهایت تلاشم را می‌کنم که از ایران بروم. حالا در سال 99، با خودم می‌گویم ای‌کاش ایشان رای می آوردند که راحت‌تر از همان موقع برنامه‌ام را چیده بودم. اما متاسفانه من در شناختن قضای الهی ناموفق عمل کردم. ایران برایم روز به روز بیشتر تبدیل به همان دیوار سست می‌شود. دوستانی که مرا می‌شناسند، همه می‌دانند چقدر من آدم امیدواری هستم. چقدر به آینده دیدِ مثبتی دارم. چقدر به نسل آینده و جوان امیدوارم. اما نمی‌توانم قبول کنم در حال حاضر به دیواری سست تکیه نداده‌ام. خارج از ایران برای من به معنای قدر الهی است.

امیدوارم بتوانم زودتر به آن پناه ببرم.

https://t.me/Rwriter/511
به مناسبت روز قدس نگاهی کنیم به مواضع محمدرضا شاه پهلوی:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"خانه پدری" نمونه اعلاء آن هنری بود که قرار بود اجنه درون آدمی را به ما نشان بدهد و تنهایمان بگذارد تا کمی بشینیم و فکر کنیم به هیولای درونمان. رومیناهای 13 ساله و پدرهای جن زده کم نیستند. نمی گویم اگر تیغِ سانسور وزارت ارشاد نبود، رومینا زنده می‌ماند. اما شاید جامعه نسبت به هیولاهای درونش آگاه‌تر می‌شد.

پ.ن: قطعه دردناک فیلم خانه پدری کیانوش عیاری که دیدنش بسی دلخراش است.
@Rwriter
چرا درباره آمریکا نمی‌نویسم؟

▪️هر بار که درباره کشورم می‌نویسم عده‌ای می‌پرسند چرا درباره آمریکا و اسرائیل و جاهای دیگر نمی‌نویسی؟ از جمله برخی کامنت‌های کاربران اینستاگرام زیر پست جنگل‌سوزی‌های زاگرس که نمونه‌اش را در تصویر آورده‌ام! امیدوارم این ۲ نکته در جواب این منتقدان مفید باشد:

۱) پلیس آمریکا جنایت کرده و آمریکایی‌ها دارند حق‌شان را مطالبه می‌کنند؛ آن هم در کشوری که قانونش به دادگاه بیشتر از رهبر آمریکا قدرت داده و دادگاه آنقدر قدرت دارد که حتی می‌تواند علیه رهبر ایالات متحده حکم دهد. همان‌وقت که شما این کامنت‌ها را می‌نوشتید تظاهرات اعتراضی جلوی کاخ سفید بود و از رسانه‌های آمریکایی داشت پخش می‌شد. متوجه شدید کجا؟ جلوی کاخ سفید! یک لحظه تصور کنید اگر تظاهراتی در خیابان پاستور و جلوی بیت رهبری شکل بگیرد چه اتفاقی می‌افتد؟ برای همین هم من مثل شما نگران آمریکا و آنچه در آنجا می‌گذرد نیستم!

۲) شما دارید تصاویر اعتراضات در آمریکا را از تلویزیون‌های آمریکایی می‌بینید نه؟ این یعنی رسانه‌ها در آمریکا آزادند که کنار مردم بایستند و مجبور نیستند در ستایش کاخ سفید بنویسند. پلیس، یک خبرنگارِ CNN را جلوی دوربین بازداشت کرده و تلویزیون لحظه به لحظه‌اش را پخش می‌کند، فرماندار مینسوتا اما دست‌پاچه از بازداشتش عذرخواهی کرده و هزار خبرنگار دیگر دارند لحظه به لحظه اعتراضات و رفتار پلیس را گزارش می‌کنند. حتی توییتر، پُست ترامپ را که شخص اولِ کشور است محدود کرده؛ ترامپ عاجزانه می‌گوید «باید راهی پیدا شود تا بتوان جلوی توییتر را گرفت»! این یعنی قانون نمی‌گذارد مقام معظمش هر غلطی دلش خواست بکند.

▪️نتیجه: حتی اگر هیچیک از این تفاوت‌ها هم نباشد باز جنایت، جنایت است، چه در آمریکا چه در ایران. ولی مسئله اولِ من ایران است با یک سوال ساده: پس از جنایت، آیا قانون راه اعتراض و محاکمه را باز می‌گذارد یا نه؟ و خبرنگاران و رسانه‌ها آزادی بیان و از آن مهمتر «آزادیِ پس از بیان» دارند یا نه!

https://www.instagram.com/p/CAz8SSUCHtL/?igshid=103xyuu43pqor
امروز دوشنبه ساعت ۱۹ با جناب آقای دکتر زارع در اکانت روزنامه شریف گفتگو خواهم داشت. پیرامون زلزله تهران

http://instagram.com/sharifdaily
برادر خوستینیانو

یادداشت ماریو بارگاس یوسا درباره روزهای قرنطینه و غلبه بر سختی‌ها با کتاب‌/ برگردان: منوچهر یزدانی


فاصله خانه «یوساها» در خیابانِ «لادیسلاو کابرِرا» تا دبستانِ «لاسایه» در «کوچابامبا» را دقیقا به یاد دارم که دَه چهارراه بود. در اولین روز مدرسه که من پنج سال داشتم و طبیعتا بسیار عصبی بودم، مادرم همراهی‌ام کرد، مرا تا داخل کلاس برد و به دست برادر «خوستینیانو» سپرد. او مرا به کسانی که از آن زمان به بعد دوستان «کوچابامبایی» من می‌شدند معرفی کرد: «آرتورو»، «رومَن»، «گوموسیو»، «بالیویان» و محبوب‌ترین آنها، «ماریو زاپاتا»، پسر عکاس «کوچابامبا» که تمام عروسی‌ها و غسل‌تعمیدهای شهر را مستند کرده بود. او سال‌ها بعد در یک رستوران غذاهای پُرفلفل در «کالا کالا» به ضرب چاقو به قتل رسید. ازآنجاکه او صلح‌طلب‌ترین پسر جهان بود، همیشه فکر کرده‌ام که مرگ دردناک وی به‌سبب دفاع از حرمت یک دختر بوده است.
برادر خوستینیانو فرشته‌ای بود با موهای سفید و چشمانی شیرین و دوست‌داشتنی که از بهشت به زمین نازل شده بود. دست‌های ما را می‌گرفت و دورهم با رقصی دایره‌وار، الفبا و کلمات را با هجاها می‌خواندیم، و صرف افعال را تکرار می‌کردیم. به‌این‌ترتیب، حین بازی، در طول شش‌ ماه خواندن را یاد گرفتیم. نامه‌رسان هر هفته چهار گاهنامه، سه تا از آرژانتین و یکی از شیلی، به خانه می‌آورد: «لئوپلان»، برای پدر و پدربزرگ، «پارا تی»، که «کارمن» مادربزرگ، مامه، مادرِ من و خاله لالا می‌خواندند، «بیلیکن» و «ال پنِکا» برای من. همیشه مانند هدیه‌ای بهشتی در انتظار این گاهنامه‌ها بودم و از ابتدا تا انتهای آنها را می‌خواندم؛ حتی آگهی‌ها را.

ادامه را در شرق بخوانید:
http://sharghdaily.com/fa/main/detail/265314/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88
Oversimplicity, but a strong narrative history telling

A review on “A Little History of The World by E. H. Gombrich”

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
Oversimplicity, but a strong narrative history telling A review on “A Little History of The World by E. H. Gombrich” @Rwriter
A review on "A Little History of The World by E. H. Gombrich."


Why I hate this book?

As an Iranian, reading history, I like to learn important things. Gombrich Ignores many facts about the History of Iran. You may think I am a zeal nationalist, but the history of Iran is as important as India's History and China's History. Speaking of India, you hardly can find anything about India's history in this book, except the attack of Alexandra's tribes and Britain's dominance over there. Hence, we can conclude that this book sees history within a point of view of a European citizen. I don't say that these parts of history-
I mean the history of the evolution of Europeans- are not worth-reading since to understand today world's circumstances and challenges, having a receptive comprehension of European history is inevitable. But we can't remove the account of regions like Iran and Korea. However, despite many flaws -in terms of scarcity of information about the rest of the world, which is essential when you claim your book as a history of "the world"-oversimplicity of Gombrich's efforts is not only irritating but also is enjoyable. That's why I like to talk about why I love this book.


Why I love this book?

I adore this book because of two reasons:

First, Gombrich's Impartiality: It is hard to write a history book and also be impartial, especially when it comes to A World History Book. They are many myths, stereotypes, and folk tales about history. If you say them, you must prove them or at least justify their roots. If you decide to ignore them, you must do it precisely in a way that your book doesn't hurt, and you're fair. You can't discuss myths about Greeks but ignore mythical stories that prevail in China. This is what Gombrich has done.

Second, Solid narration like an integrated novel: Writing a story about a small part of history is hard, let alone writing world history. But this book is enjoyable, like an aggregated novel. Gombrich successfully sticks different historical events of human beings, from emerging of dinosaurs to falling of Adolf Hitler, together like a sweet night tale, as if he is a male version of Sharhzad avoiding getting killed by his Lord.

https://t.me/Rwriter/523
امروز دوشنبه ساعت ۲۰ با امیرحسین فصیحی در اکانت روزنامه شریف گفتگو خواهم داشت. پیرامون فرزندان مورتا

http://instagram.com/sharifdaily
مصطفی رحماندوست: ماجرای «رومینا» ابتدای قضیه است

#رومینا_اشرفی
#آموزش_و_پرورش
#ادبیات
#تیراژ_کتاب


مصطفی رحماندوست با اشاره به نبود زیرساخت‌های فرهنگی می‌گوید: ماجرای رومینا ابتدای قضیه است و باز هم اتفاق خواهد افتاد.

این شاعر و نویسنده ادبیات کودک و نوجوان در گفت‌وگو با ایسنا، در پی اتفاقی که برای «رومینا، دختر ۱۴ساله تالشی» رخ داده است و کشته شدن او به دست پدرش، درباره پرداختن به مسائل نوجوانان و نقش ادبیات در جلوگیری از خشونت‌های خانگی اظهار کرد: ادبیات ما گردن بسیار بسیار نازکی دارد که با یک تلنگر هم می‌شکند؛ زمانی که مسائل عمده بزرگ و کوچک پیش می‌آید همه انتظار دارند ادبیات پاسخ‌گو باشد.

در مملکتی که تیراژ کتاب ۵۰۰ نسخه شده، انتظار این‌که ادبیات بتواند بر تربیت اجتماعی مردم تأثیر بگذارد، انتظار بی‌خودی است. آن‌قدر اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مملکت‌مان مسئله دارد که ادبیات به گوشه‌ای رفته است. حتی کتاب‌هایی که زمانی ممنوعه حساب می‌شد و مردم از پشت‌ پستو می‌خریدند و پنهانی می‌خواندند، دیگر خریدار ندارند.

او سپس گفت: چیزی که من از «ماجرای رومینا» خبر دارم این است که او دختری خوش‌ سر و وضع، تر و تمیز و خوشگل و خوش‌لباس بوده که در یک روستای دورافتاده با یکی دوست شده و از خانه فرار کرده و این دوستی و فرار عامل این فجایع شده است. پدرش هم که فرد فاقد سواد و متعصبی بوده نتوانسته این را تحمل کند. حالا ادبیات به درد کدام یک از این‌ها می‌خورد؟ آیا آن پدر روستایی و متعصب می‌آید قصه‌ها و نوشته‌های من و دیگران را بخواند؟ یا آن دختر ۱۳ساله‌ای که نمی‌تواند تشخیص بدهد و چیزی شنیده به نام جنس مخالف، می‌آید ادبیات من را بخواند؟ اصلا این امکان برایش وجود داشته که از کتاب و شعر استفاده کند؟ یا آن پسری که بدون رعایت ویژگی سنی و تفاوت‌ها این رابطه را برقرار کرده، پسری با آن دک و پز مخاطب ادبیات من است؟ ادبیات هیچ ارتباطی با این سه ضلع جنایت ندارد.

رحماندوست در ادامه بیان کرد: مطمئنم این بچه ۱۳ساله پای ثابت کتاب و ادبیات هم نبوده، زیرا بسیاری از روستاهای ما هیچ امکانی برای مطالعه آزاد و انتخابی و لذت‌بخش ندارد. این موضوع درباره عامل جنایت و دوست پسرش هم همین‌طور بوده است.

ما دو مشکل عمده داریم؛ امکانات مطالعه، فکر و فهم و شعور در شهرهای بزرگ نیست چه برسد به یک روستا. اگر فکر کنیم در دل آن روستا کتابخانه بزرگی وجود داشته باشد و اهالی روستا هم اهل مطالعه باشند، کتابی‌ که بخواهد در این مورد رهنمود بدهد، وجود ندارد.

این شاعر با تأکید بر این‌که مشکلات زیرساختی بسیاری در کشور ما وجود دارد، اظهار کرد: مشکل ما یکی دوتا نیست. مشکلات زیرساختی بسیاری داریم. سطح مطالعه در کشورمان بسیار پایین است. در مملکتی با ۸۰ میلیون جمعیت، تیراژ کتاب شده ۵۰۰ نسخه، بعد انتظار دارید نویسنده با حق تألیف ۵۰۰ تا، کتاب درست و حسابی بنویسد و زندگی‌اش را بچرخاند؟ نمی‌شود. اما وقتی اتفاقی می‌افتد، به نویسنده می‌گویند تو چه کار کرده‌ای؟ من کاری نکردم، رفتم مسافرکشی و خرجم را درآوردم. این‌طور نمی‌شود. نمی‌شود گفت اگر ادبیات فلان می‌کرد، بهمان می‌شد. ادبیات مدت‌هاست کار خود را کرده و می‌کند، اما با تیراژ ۵۰۰ تا دیگر مخاطب ندارد، با این تیراژ هم ناشر و نویسنده رغبتی به ادامه خدمت ندارند.

او در ادامه خاطرنشان کرد: مشکل رومینا فقط خشونت خانوادگی نیست بلکه پایین بودن شدید سطح فرهنگ است. وگرنه دختر ۱۳ساله چنین کاری را نمی‌کند؛ وابستگی به خانواده، وابستگی اجتماعی و قانون به کنار، عقل و احساس که باید باشد. زمانی که ادبیات به آن کودک نرسد و تربیت فکری پیدا نکند، همین می‌شود. آیا آموزش و پرورش ما می‌خواهد به کودک تربیت فکری بدهد؟

آموزش و پرورشی که سرتاپایش شعار است و هر سال تکرار همان شعارها. کتاب‌های درسی آموزش و پرورش، مدرسه‌ها و معلم‌ها همه شده‌اند مرکز شعار. حاصلش همین می‌شود. نه آموزش و پرورش به کودک و نوجوان یاد می‌دهد، نه منبر و مسجد و محراب و نه کتاب به دستش می‌رسد.

رحماندوست با تأکید بر مشکلات فرهنگی و نبود آموزش از طریق کتاب و مدرسه و مسجد، گفت: به‌نظر شما آیا خانواده‌های ما با آموزه‌های صداوسیما سرگرم هستند و از آن طریق آموزش می‌بینند؟ تقریبا همه خانواده‌ها تغذیه فرهنگی‌شان را از کانال‌های غیرایرانی می‌گیرند. «بیگانه» تعلیم و تربیت می‌کند و دوست می‌راند و هیچ امکان انتخاب شخصی برای گسترش فرهنگ وجود ندارد. با این وضعیت می‌خواهید چه شود؟
«سیاست‌مان را کجا بگذاریم؟»

❇️ دوشنبه، ۲۶ خرداد که می‌شود امروز از ساعت ۱۸ در صفحه اینستاگرام روزنامه میزبان #سیدحسین_قریشی هستیم تا درباره سیاست‌گذاری در ایران کمی دقیق‌تر و عمیق‌تر بشنویم.

🔸 قریشی فارغ‌التحصیل صنایع شریف است که ارشدش را در دانشگاه تهران MBA خوانده و الان دانشجوی دکترای سیاست‌گذاری در علم‌وصنعت است.

🔸 در گفت‌وگو با قریشی می‌خواهیم بیشتر درباره فرایند #سیاست‌گذاری در ایران صحبت کنیم و نیم‌نگاهی هم به نقش و جایگاه #مجلس داشته باشیم.

🔸 اگر سوالی پیشنهاد دارید برای ادمین روزنامه بفرستید.

Instagram.com/sharifdaily

@sharifdaily
#کرونا و جنایت و مکافات

He had dreamed that the whole world was doomed to fall victim to some terrible, as yet unknown and unseen pestilence spreading to Europe from the depths of Asia. Everyone was to perish, except for certain, very few, chosen ones. Some new trichinae had appeared, microscopic creatures that lodged themselves in men’s bodies. But these creatures were spirits, endowed with reason and will. Those who received them into themselves immediately became possessed and mad. But never, never had people considered themselves so intelligent and unshakeable in the truth as did these infected ones. Never had they thought their judgments, their scientific conclusions, their moral convictions and beliefs more unshakeable. Entire settlements, entire cities and nations would be infected and go mad. Everyone became anxious, and no one understood anyone else; each thought the truth was contained in himself alone, and suffered looking at others, beat his breast, wept, and wrung his hands. They did not know whom or how to judge, could not agree on what to regard as evil, what as good. They did not know whom to accuse, whom to vindicate.

خواب دید که گوئی تمام عالم محکوم است به اینکه قربانی مرضی شوم، ناشناخته و ناشنیده بشود. مرضی که از اعماق #آسیا به اروپا آمده بود. همه می‌بایستی از بین بروند، بغیر از عده‌ای معدود از برگزیدگان. قارچ‌هایی جدید و ذره‌بینی پیدا شدند که در بدن مردمان رخنه می‌نمودند، اما این موجودات ارواحی بودند دارای عقل و اراده. مردمی که آن‌ها را در خود می‌پذیرفتند، بیدرنگ دیوانه و جن زده می‌شدند. اما هرگز، آنقدر که این مبتلایان خود را عاقل و مطمئن دریافتن حقیقت می‌دانستند، کسی خود را محقق نمی‌دانست: هرگز کسی بیش از آنان رای و نظریه علمی و معتقدات اخلاقی و مذهبی خود را آنقدر شکست ناپذیر نمی‌شمرد. شهرها و ملت‌های بسیار به این مرض دچار می‌شدند و دیوانگی می‌نمودند. همه مضطرب شدند و کسی دیگری را نمی‎فهمید، هر کسی فکر می‌کرد که حقیقت در اوست، و از دیدن دیگری مویه کنان، سینه‎زنان و دست پیچان رنج می‌کشید. کسی نمی‌دانست چه کسی بر کرسی قضاوت بنشیند و چه گونه رای دهد، توافقی وجود نداشت که چه چیز اهریمنی است و چه چیزی ایزدی. کسی نمی‎دانست چه کسی ظالم بود و چه کسی مظلوم.


- از صفحاتِ پایانیِ جنایت و مکافات نوشته فئودور داستایفسکی، ترجمه اصلاح شده مهری آهی.

@Rwriter