نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نابودی و چپاول فرهنگی

چهار سال است که دارم از روی علاقه به بچه‌های راهنمایی نگارش و ادبیات درس می‌دهم. چهارسال در دنیای «تدریس و آموزش و پرورش» در برابر همکارانی که بیش از 20 سال سابقه تدریس دارند هیچ است. اما مطمئنم همه معلمان بخصوص آن‌هایی که مشغول تدریس علوم انسانی هستند، از فقیر بودن کتاب‌های درسی آگاه اند. اخیرا هم دوستان کمر به قتل کتاب‌های درسی بسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند تا بخش‌های مهمی از کتاب درسی را با تئوری همیشگی «آقا خوشش بیاید» قیچی کنند و از بین ببرند. توصیه می‌کنم مصاحبه بالا از «محمدحسن شهسواری» با ایرنا را گوش کنید که در این باره صحبت می‌کند.

@Rwriter
داستانی که جادو می‌کند (قسمت اول)
مصاحبه با دنیس جانسون / مایا بینیام
ترجمه صالح رستمی
داستانی که جادو می‌کند / قسمت اول

ترجمه صالح رستمی

تجربه كردن امور تجربي و سودمند كه به كار نويسنده عمق و گستره بيشتري دهد، سفر كردن و سياحت به جاهاي تاثيرگذار دنيا، ماجراجويي، حضور به‌موقع در مكان‌هايي كه زنده‌اند و به زندگي معنا مي‌بخشند، روش نويسندگاني مانند دنيس جانسون است. جانسون براي ايده گرفتن و توانايي خلق تجربه‌هاي گوناگون در ژانرهاي مختلف گاه‌گاه به مناطق خطرخيز دنيا سفر مي‌كرد. داستان‌هايش كه موفق به دريافت جوايزي مثل پوليتزر و جايزه‌ي ادبي كنگره و جايزه كتاب ملي شده‌اند هر يك تجربه‌ي جديد و خاصي در عوالم داستان‌نويسي هستند. جانسون كه به مصاحبه‌گريزي معروف است، در مصاحبه‌ي مكتوب زير، از تجربه‌هاي نويسندگي و كلنجار با ژانرهاي گوناگون و تجربه‌هاي آموزش نويسندگي به دانشجوها مي‌گويد.

اين مصاحبه در زمستان 2013 در YALE LITERARY MAGAZINEمنتشر شده است.

🔷 تازگی‌ها به آروئاي اوگاندا سفر کرده‌اید از سفرتان بگویید.

پرواز من از فرودگاه جی‌اف‌کی به انتپه رویداد خاصی نداشت، و پروازم از انتپه به آروئا کوتاه بود و سریع. دومين بار است كه به اين‌جا مي‌آيم. هدفم هم در اینجا محرمانه نیست. مشغول جمع‌آوری اطلاعات پس‌زمینه‌ای ـ شامل رنگ‌ها، جلوه‌ها و صداهای محلی ـ برای رمانم هستم که در اوگاندا، سیرالئون، و بخش‌هایی از آن در جمهوری دموکراتیک کنگو می‌گذرد كه مرز‌هایش در چند مایلی شهر آروئا قرار دارد. داستان این رمان یک جورهایی جاسوسی است، داستانی که به قول گراهام گرین شاید آن را رمانی برای مقاصدی جدی بنامیم. من به ناشرم در اف‌سی‌جی گفتم که «سعی ندارم که گراهام گرین باشم. من فکر می‌کنم که واقعاً گراهام گرین هستم.»

🔷 در دوران كودكي و نوجواني زیاد نقل مکان كرديد، حالا هم چندین محل اقامت دارید، و کارهای غیر داستانی‌تان شما را به خارج از کشور می‌فرستد. آیا ریتم‌ نوشته‌هایتان از فضایی که در‌آنید و یا سرعت سفر‌هایتان تاثیر گرفته است؟

برنامه‌های من در طول سال‌ها گسترش می‌یابد. ابتدا با یادداشت‌هایی پراکنده سر و کله‌شان سبز می‌شود، سپس شروع می‌کنم به ور رفتن و اصلاح ایده‌ها، صداها، توصیف‌ها بعد كمي وقت تلف مي‌كنم و در مراحل آخر، خيلي جدي پاي كار مي‌نشينم و سعی می‌کنم با استراحت‌هایی گاه و بی‌گاه هر روز یکی دو صفحه بنویسم. من در مراحل آخر این رمان هستم، رمانی احتمالا به نام خنده‌ی هیولاها. حدود یک ماه است كه در هتل قصر سفید اقامت دارم و تقريبا هر روز روی این کتاب کار مي‌کنم. قرار است ژانویه تمام شود. اميدوارم سر موقع تمامش کنم.

🔷 شما از ژانرها و قالب‌های زیادی گذر کردید... از روی پسر عیسی یک فیلم اقتباس شد، و یکی از نمایشنامه‌های شما، خریداران، در تلویزیون استفاده شد. آیا تا به حال به نوشتن فیلمنامه و یا نوشتن برای تلویزیون فکر کرده‌اید؟ آیا قالب‌ها و ژانرهایی هستند که شما هنوز آن‌ها را امتحان نکرده‌اید و علاقه‌مندید که کشف‌شان کنید؟

من کمی از این‌ها را گاه و بی‌‌گاه، بدون موفقیتی انجام داده‌ام. در دهه‌ي هشتاد، بنابر وظیفه چندین فیلم‌نامه نوشتم که بیشترشان اقتباسی بودند. اكثر آن‌ها اقتباسی بود، يكي‌شان اقتباسي از رمان زیبای به نظر بیدار نوشته جیم تامپسون بود و دیگری اقتباسی از بالاي دنيا نوشته پل بولز و همچنین دو فیلم‌نامه از کتاب‌های خودم (فرشتگان و ستارگان روی ماه). فیلم‌نامه‌هایی که هیچ کدامشان ساخته نشدند.
همین چند سال قبل یک پیشنهاد کاری از تلویزیون دریافت کردم. قرار بود با سه تهیه‌کننده برای طراحی یک سریال تلویزیونی درام کار کنم و قسمت آزمایشی مربوط به آن را بنویسم. راستش همان‌طور كه انتظارش مي‌رفت، آن تلاش هم تقریبا به جایی نرسید. این ژانویه یک قسمت آزمایشی برای شبکه HBO مي‌نويسم، درامی یک‌ساعته که در بخشی از یک بیمارستان می‌گذرد. بخشی مربوط به جانبازان قطع‌عضو‌شده‌اي که از جنگ‌های ما در عراق و افغانستان برگشتند.
ژانر‌ها و قالب‌ها را دیگر امتحان نمی‌کنم. فکر می‌کنم همه‌شان را امتحان کرده‌ام، به جز نوشته‌های تخصصی و یا کتاب‌های خودآموز. اگر عمرم بدون گلاویز شدن با یکی از این دو ژانر تمام شود، افسوس نمي‌خورم. اوه! شاید جالب باشد که کتاب شعر برای اوپرا بسرایم (هرچند که چیزی از اوپرا نمی‌دانم.)

این مصاحبه در شماره82 مجله همشهری داستان در سال 96 به چاپ رسیده است.

https://t.me/Rwriter/409
برای محمدرضا عبدالملکیان

محمدرضا عبدالملکیان بیش از یک شاعر برای من یک انسان و یک همسایه بوده است. هنگامی که از زندگی من یک مستند ساختند به نام سیزده‌ساله‌ها او آمد و در هوای بسیار مطبوع اردیبشت توی حیاط بزرگ خانه‌مان در میان نسیم خنک بهاری و بوی گل‌ها با من از نوشتن گفت و از مسیر سخت ادبیات. همیشه صدای دلنشین‌اش و حضورش را دوست داشته‌ام. این روزها که غبار پیری بر روی او نشسته و کمتر می‌بینمش همیشه یاد ایامی می‌افتم که توی حیاط با بهروز و محمد دو تا از بچه همسایه‌هایمان فوتبال بازی می‌کردم و او وقتی از سر کار بر می‌گشت به همه سلام می‌کرد وتک تک می گفت:
«سلام آقا بهروز. سلام آقا محمد. سلام آقا صالح سلام برسونید حتما»
این روزها هم گاه صدایش می‌آید که دارد با نوه‌اش توی بالکن بازی می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود. زندگی در کنار یک شاعر نعمت و افتخاری بزرگی است برای من...

@Rwriter
داستانی که جادو می‌کند (قسمت دوم)
مصاحبه با دنیس جانسون / مایا بینیام
ترجمه صالح رستمی
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
داستانی که جادو می‌کند (قسمت دوم) مصاحبه با دنیس جانسون / مایا بینیام ترجمه صالح رستمی
داستانی که جادو می‌کند / قسمت دوم

ترجمه صالح رستمی

🔷 در مقاله‌ای در سال 1997 برای سالون، درباره‌ی فواید تعلیم‌وتربیت فرزندان‌تان در منزل نوشتید. فلسفه‌ي آموزش و فلسفه‌ي «ضدمدرسه»ي شما در مورد نویسندگان هم صدق می‌کند؟ فکر می‌کنید که آموزش‌های مرسوم آکادمیک یا برنامه‌های مربوط به دوره‌های كارشناسي ارشد هنر‌های زیبا (MFA) برای نویسندگان مفید است؟

من کارشناس آموزش و تحصیلات نیستم. خودم دانش‌آموز افتضاحی بودم. از درس و مدرسه متنفر بودم از تک‌تک دقیقه‌ها، از روز اولی که به مهدکودک رفتم تا زمانی که مدرك كارشناسي‌ام را گرفتم. من سعی کردم تا بچه‌هایم را نادان‌هایی رام‌نشدنی بار بیاورم، اما آن‌ها سرپیچی کردند و مدرك دانشگاهی گرفتند. تجربه‌های کوتاهم با برنامه‌های تحصیلات عالیه در زمینه‌ي نویسندگی، کاملا رضايت‌بخش بودند. هنگامی که در آیووا دانشجوي ارشد بودم احساس مي‌کردم که محتواي آموزشي زيادي در اختيار من گذاشته مي‌شود ولي در مقابل، چيز زيادي از من نمي‌پرسند و نمي‌خواهند. حالا هم این‌جا و آنجا، به شکل قرارداد‌های یک ترمي، درس می‌دهم و باز همان احساس را دارم. از درس‌دادن واقعا لذت مي‌برم، بیشتر به این خاطر که كم تدريس مي‌كنم، و دانشجويان کمی دارم که بیشترشان از من باهوش‌ترند. نمی‌دانم چه مي‌شد اگر مجبور بودم همه‌ي زمانم را روی این کار بگذارم و وانمود کنم که این کار را جدی می‌گیرم.

🔷 شما با منتقدان سر این موضوع بحث کرده‌اید که کار شما چقدر با مضامين معنوی ارتباط دارد. شما در آثارتان مسائلي الهی درباره‌ی دین و یا خدا مطرح مي‌كنيد. چگونه این مسائل را توصیف می‌کنید؟ آیا این مسائل در طول زمان تغییر یافته‌اند؟

اگر در گذشته درباره‌ي چنین مسائلی بحث کرده‌ام، نباید این کار را می‌کردم. من صلاحیت این کار را ندارم. شخصيت‌هايي كه چنين سوالاتي دارند در داستان‌هایم ظاهر می‌شوند، اما من نمی‌توانم توضیح دهم چرا این کار را می‌کنند. گاهی اوقات آرزو می‌کنم که ای کاش این کار را نمی‌کردند.

🔷 به يكي از مخاطبان گفته‌ايد من برای همسرم، ناشرم و ويراستارم مي‌نويسم. می‌توانید کمی بیشتر به ما بگویید که رابطه‌ي شما با این سه، چه معنایی برای شما دارد. چه ارتباطي با آن‌ها مي‌گيريد. ارتباطي مانند دوستان، خوانندگان، همکاران و یا ...؟

همسرم سیدنی همه چیز را اول می‌خواند و اجازه دارد یکی از این سه دسته واکنش را در برابر آثارم بدهد: «تو نابغه‌ای»، «تو شکسپیری»، «تو الویسی». از سر تصادف، من و ویرستارام باب کورن‌فیلد نويسندگان مورد علاقه‌ي مشترك زيادي داريم. بنابراین اگر او از نوشته‌ام خوشش بیاید، واقعا ذوق مي‌كنم. باب در نقد کردن معمولا سکوت پیشه می‌کند و به سختی نظری منفی درباره‌ی نوشته‌هایم می‌دهد. متاسفانه ناشرم، جاناتان گالاسی، حس می‌کند که موظف است تا نظرش را صادقانه بگوید. وقتی که مهربان باشد، آن روز، روز من است.

🔷 توبیاس ولف در یکی از قسمت‌های پادکست داستانی نیویورکر، داستان «اورژانس» شما را می‌خواند. وقتی که او داستان را همراه با دِبورا تریسمان بررسی می‌کند، می‌گوید: «انگار داستان قصد دارد ما را جادو کند تا نگاهی به اطراف بیندازیم و معجزه‌هایی را که دور و بر ما وجود دارد ببینیم. مي‌شود گفت داستانی است که می‌خواهد چاقو را از چشم‌مان در بیاورد.» به نظر شما آن چاقو مانع دیدن چه چیزی می‌شود؟

نمی‌دانم آن چاقو مانع دیدن چه چیزی می‌شود، اما من تماما با آنچه فکر می‌کنم ولف می‌خواسته است بگوید، موافقم و با جوزف کنراد نیز هم عقیده‌ام. كنراد در پیشگفتار رمانش، کاکاسیاه کشتی نارسیسوس، گفته که می‌خواهد با قدرت کلماتش، شما را وادار کند تا «بشنوید، احساس‌کنید و پیش از همه‌ي این‌ها ببینید. همین و نه بیشتر، و این همه‌چیز است.»

🔷 سوال آخر و البته مهم: محصولات فرهنگی مورد علاقه شما که تولید انبوه می‌شود، چیست؟
من عاشق چیزبرگرهای دوبل مک‌دونالد هستم و اگر از لجن صورتی و آمونیاک هم تهيه بشوند برایم مهم نیست، من هميشه چيزبرگر می‌خورم چون بدجوري خوشمزه است.

این مصاحبه در شماره82 مجله همشهری داستان در سال 96 به چاپ رسیده است.

@rwriter
https://t.me/Rwriter/412
🤥دروغگویی سم مهلکی است. و تبعاتِ بدی دارد
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 آیا عمرِ رمان و رمان خواندن به سر آمده؟ فیلیپ راث، نویسندۀ آمریکایی در مصاحبه‌ای در ۳۰۰۹ چنین ادعایی کرد و پل استر، دیگر نویسندۀ معروف، یک ماه بعد جواب داد که بشر باز هم به قصه نیاز دارد و رمان نمی‌میرد. شرح ماجرا را خودتان ببینید @ehsanname

ترجمه و زیرنویس از @aftabnetmagazine
اندر بابِ کتاب و دیگر هیچ....
از اسپارتاکوس تا ترامبو / یادداشتی به بهانه درگذشت کرک داگلاس

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
از اسپارتاکوس تا ترامبو / یادداشتی به بهانه درگذشت کرک داگلاس @Rwriter
چرا دوستش داشتم، دارم و خواهم داشت؟/ از اسپارتاکوس تا ترامبو

یادداشتی به بهانه درگذشت کرک داگلاس


1. داگلاس در کنار نام‌هایی چون جیمز استوارت و همفری بوگات از بزرگان سینمای کلاسیک به شمار می‌رود. هیچ کس نمی تواند منکر هنر او در فیلم حماسی-سیاسی اسپارتاکوس شود؛ فیلمی که با ندای آزادی سعی می‌کند پیامی سمبولیک به مردم آمریکا بدهد. همچنین او که همیشه در نقش انسان‌های قوی و قهرمانان کلاسیک بازی می‌کرد، با بازی در فیلم شور زندگی بار دیگر نشان داد که بازیگری تواناست و برای این فیلم هم نامزد جایزه اسکار شد.

2. شاید بیش‌ از تمامی افتخارات و فعالیت‌های هنری داگلاس، نقشِ او در پایان دادن لیست سیاه هالییود مهم باشد. در دهه 40-50 میلادی با گسترش نزاع میان دو جریان فکری کپیتالیسم و کمونیسم فعالیت نویسندگانی که به اجزاب چپ و کمونیسم تعلق داشتند در آمریکا ممنوع شد. یکی از این نویسندگان، رمان نویس و فیلم‌نامه نویس آمریکایی دالتون ترامبو بود. نویسنده‌ای که سال‌ها به خاطر آثارش به موفقیت رسیده، حالا ممنوع الکار شده بود. با این حال ترامبو در طول دوران ممنوع الکاری‌اش به شکل زیر میزی به فعالیت‌های خود ادامه داد و دو فیلمنامه‌اش با نام مستعار برنده جایزه اسکار شد. کرک داگلاس در آن دوران به سراغ او رفت و گفت که می‌خواهد فیلمنامه‌ای از روی رمان اسپارتاکوس نوشته هاوارد فاست نوشته شود. ترامبو فیلمنامه را نوشت و با فشار و اصرار کرک داگلاس نامِ اصلی او در تیتراژ فیلم آمد. فیلمی درخشان به کارگردانی اسنتلی کوبریگ که یکی از مهمترین فیلم‌های تاریخ سینما به شمار می‌رود. به این ترتیب داگلاس با استفاده از اعتبارش لیست سیاه هالییود را شکاند و موجب شد بسیاری از نویسندگان و فعالان سینمای هالییود به سر کار خود بازگردند. اگر درباره این موضوع علاقه مندید توصیه میکنم فیلم trumbo محصول سال 2015 را ببینید.

3. قهرمان شدن شاید کار سختی باشد، اما قهرمان ماندن سختر است. چه بسا آدمیانی که به محض رسیدن به کوچکترین موفقیتی سریع به منجلاب عمیق بدبختی افتادند. منجلابی که خود باعثش بودند. به قول سلین در کتاب مرگ قسطی، ما تا به خوشبختی رو می‌آوریم سریع به سمت بدبختی کج می‌شویم. کرک داگلاس اما قهرمان ماند. نه قهرمان فیلم هایش (که در آن هم قهرمان بود و ماند) بلکه قهرمان زندگی‌اش. کرگ داگلاس زندگی سالمی را در پیش گرفت. بعد از سنی دیگر هرگز به الکل لب نزد و همواره سعی می‌کرد تا مراقب سلامتی روح و روانش باشد. برای همین 104 سال با سلامت کامل زندگی کرد و در آخر با آرامش از دنیا رفت.

https://t.me/Rwriter/419
برای بچه‌های بچه‌هایمان

@Rwriter
سه تکه از نامه سرگشاده کرک داگلاس به دونالد ترامپ به مناسبت تولد 100 سالگی‌اش/ برای بچه‌های بچه‌هایمان.

1️⃣ می‌گویند هیچ چیز جدیدی در دنیا نیست. از وقتی که به دنیا آمدم، سیاره‌مان صد سال دور خورشید چرخ زد. در هر چرخش، من کشورم و جهانم را دیدم که در زمینه‌های مختلف تکامل پیدا کرد. در زمینه‌هایی که برای پدر و مادرم غیرقابل صور بودند. تکاملی که هر سال ادامه دارد و شگفت زده‌ام می‌کند.

2️⃣ من در زندگی‌ام از یک افسردگی بزرگ و دو جنگ جهانی عبور کرده‌ام. جنگ‌های جهانی‌ای که دومی‌اش را مردی شروع کرد که به کشورش قول داد، آن را بار دیگر بزرگ خواهد کرد.
16 سالم بود، وقتی او در سال 1933 قدرت گرفت. به مدت ده سال تا به قدرت رسیدنش، همه به او می‌خندیدند. فکر می‌کردند که او دلقکی است که امکان ندارد جمعیت تحصیل کرده و متمدن را با لفاظی‌های منزجرکننده و ملی‌گرایش فریب دهد.
"کارشناسان" جدی‌اش نگرفتند و فکر می‌کردند که او یک شوخی است. آن‌ها اشتباه می‌کردند.

3️⃣ من زندگی طولانی و خوبی را از سر گذرانده‌ام و زنده نخواهم بود تا نتایج رخنه کردن شیطان در سرزمینم را ببینم. اما بچه‌های تو و من خواهند بود. و بچه‌هایشان. و بچه‌های بچه‌هایشان.


کرک داگلاس در سن 103 سالگی در 6 فوریه 2020 در گذشت.

منبع: indy100.com

@Rwriter

https://t.me/Rwriter/422
الیوم رای دادن بِأَیِ نحوٍ کان

بیش از 100 سال پیش میرزا رضای شیرازی پس از دیدن امتیازات تنباکو به حُکام انگلیسی با فتوایی تاریخی شروعِ یکی از مهمترین نهصت‌های مدنی تاریخ ایران را بنیان نهاد. میرزای شیرازی با درایتی که داشت فهمیده بود، امتیاز تنباکو شروعی است برای استعمار ایران.

امروز اما چنین درایتی از مراجع شیعه دیده نمی‌شود. امتیاز تنباکوی امروز نه به بیگانه که به افراد نالایقی داده شده است که قرار است مملکت را به بیراهه ببرند. #شورای_نگهبان بار دیگر با رد صلاحیت‌های دیوانه‌وار، انتخابات را تبدیل به یک انتصابات کرده اند. افرادی مثل قالیباف که فسادهای آنان در شهرداری توسط شهرداران بعدی رو شد، پاکدست شدند و افرادی مانند محمود صادقی خائن به ایران و غیر مسلمان.

هر انسان آزاده‌ای به نظر من باید بداند که رای دادن در انتخابات مجلس بِأَیِ نحوٍ کان نه مبارزه با امام زمان که مبارزه با خودِ خودِ خودِ خداست.
بدون شرح/ شرایط سخت زندان اوین از زبان مشتاق فروهر از زندانیان سابق

شرایط اوین را برای آنان که آنجا نبودند می گویم تا ادعاهای غایبان و خاموشی حاضران آن را پاسخ داده باشم. این وضعیت به زمان های سال های نود و اطراف آن برمی گردد. برای اثبات گفته هایم از افراد نام می برم و اگر در این شبکه اجتماعی حضور دارند و مورد خلافی را به عرض رساندم گوشزد بفرمایند.
فروشگاه بند سیصد و پنجاه از یک اتاق تشکیل شده بود و از لباس زیر و مواد بهداشتی گرفته تا انواع مواد غذایی و نوشت افزار می فروخت. برای خرید های کلی مانند خرید گوشت و مرغ برای برگزاری روزهای مذهبی و دادن نذری یا خرید میوه باید از چند روز قبل سفارش داده می شد. مسول فروشگاه فردی بود از خارج از زندان، به نام آقای ایرانی. (کاملا تابلوست که نام مستعار بوده) به نظر من خیلی شبیه امین حیایی بود.
آشپزخانه سیصد و پنجاه دارای هفت گاز بزرگ نذری پزی و شش باربیکیوی بزرگ بود که هر روز و هرروز زندانیان در آنجا غذا می پختند.
اتاق بدنسازی در طبقه همکف قرار داشت که دارای انواع وزنه ها، پرس سینه، پرس بالای سینه، بارفیکس، نیمکت بدنسازی و دستگاه اسکات بود. مسول اتاق بدنسازی سپهر بایرامی از زندانیان بود.
کارگاه معرق سازی در گوشه حیاط قرار داشت که در آن اره مویی و سمباده و گیره و وسایل کار با چوب مهیا بود. مسول کارگاه معرق سازی شاد روان بردیا آذر نیا بود که مدتی پس از آزادی شوربختانه در سانحه رانندگی جان باخت. یادش گرامی.
دو عدد میز پینگ پنگ چرخ دار در اختیار زندانیان بود که تقریبا در تمام مدت روز زندانیان در حال پینگ پنگ بازی بودند. هر چند وقت یکبار هم مسابقات برگزار می شد. مسول میز پینگ پنگ ها فرشید فتحی از زندانیان بود.
بند سیصد پنجاه یک فوتبال دستی بزرگ چرخ دار داشت که همیشه استفاده می شد. مسول فوتبال دستی امید کوکبی از زندانیان بود.
در حیاط بند سیصد و پنجاه یک زمین والیبال بود که تور آن تقریبا استاندارد بود. چند راکت و توپ بدمینتون هم وجود داشت که زندانیان بازی می کردند.همچنین هر کدام از اتاق های بند سیصد و پنجاه دو دست شطرنج استاندارد داشت که زندانیان مرتب بازی می کردند و مسابقه ها برگزار می شد. نیز یک زمین بزرگ فوتبال در خارج از بند قرار داشت که هفته ای یک یا دو بار درخواست کنندگان را به آن سالن می بردند و پس از بازی به بند بازگردانده می شدند.
سازهای موسیقی در بند وجود داشت که کسانی که با آنان آشنایی داشتند استفاده می کردند. از جمله کامران ایازی تار، محسن (آریو) افضلی ارگ، مجید اسدی سه تار و خود من دف می نواختند. علاوه بر این سازها ویلن و تنبک هم وجود داشت.
گلگشت نام برنامه ای بود که در عصر روز جمعه در حیاط برگزار می شد. در این مراسم بلندگوها و سیستم صوتی نمازخانه که بیت العباس نام داشت را به حیاط می آورند و مراسم که شامل اجرای سرود، خواندن شعر، مصاحبه با کسی که در آستانه آزاد شدن بود، و گفتن مطالب طنز بود. مسول گلگشت علی ملیحی از زندانیان بود.
کتابخانه بند سیصد و پنجاه در یک اتاق قرار داشت که نسبتا کتاب زیادی هم داشت. تقریبا تمام روزنامه های هر روز به کتابخانه می آمد و قابل استفاده بود. مسول کتابخانه حسین رونقی ملکی از زندانیان بود.
تمامی اتاق ها فرش شده بود و دارای کولرهای اسپلیت بود. هر اتاقی دارای دو یا سه یخجال فریزر بود که مواد غذایی خریداری شده را در آن نگهداری می کردند.

از فیسبوک مشتاق فروهر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توصیه پدر سوری به دخترش؛ صدای انفجار شنیدی، بلند بلند بخند!

عبدالله ابو سلوا در بحبوبه جنگ و انفجار در سوریه کاری می‌کند تا دختر ۴ ساله‌اش را به خنده وا دارد. او به دخترش می‌گوید هر وقت صدای انفجار شنیدی، بلند بلند بخند.

عبدالله ابو سلوا به وبسایت استوری فول گفت: «این فیلم را روز ۱۵ فوریه در کنار دخترم سلوا گرفتم.»

خانواده این مرد سوری از جنگی که در استان ادلب جریان دارد گریخته‌ و به شهری بنام «سرمدا» در شمال همین استان در نزدیکی مرز ترکیه پناه آورده‌اند.
در فیلم پدر از دخترش می‌پرسد، «این خمپاره است؟» صدای انفجاری به گوش می‌رسد و سِلوا بلند بلند می‌خندد. عبدالله به سلوا می‌گوید: «خنده داره، درسته؟»
سازمان ملل متحد، ۱۷ فوریه اعلام کرد که ۹۰۰ هزار شهروند سوری از دسامبر ۲۰۱۹میلادی و به دنبال درگیری در شمال غرب این کشور آواره شدند. این سازمان نسبت به وقوع بزرگترین فاجعه قرن بیست‌ویکم در سوریه هشدار داده است.

متن از یورو نیوز
@Tavaana_TavaanaTech
از چه می‌خواهی فرار کنی ای قمری سرگشته من؟

آن گاه که از همه فصل‌ها از همه کوه‌ها
از آن شاهین زمخت سیاهِ پیر
از آن عقاب خاکستری کوهستان
از آن جغد چموشِ شب
جستی.
آنجاست که میرسی به یک تکه خاک.
خاکی که دیربازی قمری ای بود در جستجوی فرار.

#گاه_گاهی_شعر_می‌گویم
Forwarded from سایت پانویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌
اگر زنجیر باشد بگسلانند

اشرف‌ غنی، رئیس جمهور افغانستان در خصوص زبان فارسی گفت: افغانستان مهد زبان دری است، زبان ایران پهلوی بود؛ آنها زبان دری را از ما دزدیدند و نامش را گذاشتند فارسی و افغانستان را هم ایران شرقی می گویند. دزدی هم حق دارد... (یعنی حد دارد).

--
می‌گویم: «من»، هویت، شده از یک تکه چوب هم مایهٔ اختلاف و تفرقه می‌تراشد. تا دیروز خلیج فارس و چیزهای دیگر، امروز هم چیزهای جدید و فردا جدیدترش در راه است.

تا کار به دست این دبنگ است
این قافله تا به حشر لنگ است

‌نان سیاستمدار و دیپلمات از شکمبهٔ «من» درمی‌آید.