نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
قاتلِ نروژی نگاهی به رمان «خون بر برف»
سال گذشته بود که مستند «به کجا دیگر حمله کنیم» را دیدم. مستند مایکل مور درباره موفقیت‌های کشورهای جهان در حوزه‌های مختلف. در دوجای این مستند منقلب شدم. یکی درباره تونس و دیگری درباره نروژ. نروژی‌ها انگار به انسان خیلی اهمیت می‌دهند. برای همین است که نگاه‌شان به زندانی، به جانی، حتی به تروریستی که ده‌ها نوجوان را لت و پار کرده، محبت آمیز است. نگاهی است شاعرانه توام با محبت. برای همین است که زندان‌هایشان محلی است برای بازپروری نه عذاب و توبیخ.
امروز وقتی «خون بر برف» یو نسبو را تمام کردم، دوباره همین حس نسبت به نروژ در من زاده شد. رمان داستانی جناییِ یک قاتل را چنان شاعرانه و انسانی تعریف می‌کند که اشک به چشمان آدم می‌آورد. تا اواسط رمان به خاطر داستان پیش پاافتاده و ترجمه دمِ دستی و نه چندان خوب، کمی از رمان ناامید شدم. ولی رمان از نیمه کم کم جان گرفت. حتی نثر مترجم هم همراه با رمان بهتر و بهتر شد تا پایانی شکوهمند.
یو نسبو باز به من اثبات کرد که تعریفِ عامه پسند بودن و طبعا بی ارزش بودنِ رمان‌های ژانر، چقدر ابلهانه و کوته بینانه است. نویسنده در رمان، آن چنان عمیق مسئله عشق و تنیدگی‌اش را با جنایت مطرح می‌کند که جایی برای بینش‌های کوته‌بینانه یاد شده نمی‌گذارد. مسئله زن، عشق و تن فروشی در رمان به خوبی در لا به لای تم جنایی مطرح می شود و ما را با خود همراه می‌کند. یونسبو در «خون بر برف» گاه چنان شاعرانه و ادبی می‌شود و چنان زیبا به گذشته و آینده می‌رود، که آدم نمی‌تواند لقبی جز استاد به او بدهد. او به خوبی دلهره و تعلیق را می‌شناسد و می‌داند کی باید ترمز رمانش را بکشد و کی گازش را بگیرد.
پایان بندی «خون بر برف» یکی از بهترین پایان بندی‌ها در میان رمان‌هایی جنایی است. پایانی خیال انگیز، عاشقانه و حتی حماسی. پایانی که مخاطب تا جان دارد، به شکلِ تصویری واضح در ذهنش باقی خواهد ماند.
شعله‌های آبی

یادداشتی به بهانه درگذشت دختر آبی

http://vrgl.ir/MF7f8
تکه‌‌ای از رمانم: فالوئرز

انگشتش را گذاشته بود روی کتاب‌های داخل قفسه. انگشت‌ اشاره حرکت می‌کرد روی کتاب‌ها، آرام و بی‌صدا. کتاب‌ها توی قفسه جلو و عقب بودند و انگشت روی برآمدگی و فرو رفتگی کتاب‌ها بالا و پایین می‌پرید. از گزارش یک آدم‌ربایی می‌پرید و فرود می‌آمد روی گزارش یک مرگ و بعد می‌رسید به سوربز و مسیرش را به سمت گرینگوی پیر و آئورا ادامه می‌داد‌. روی نبرد انگشتش را نگه داشت، برای لحظه‌ای درنگ کرد: نبرد. اسمش را گفت. بعد ادامه داد به سمت کتاب‌های اجتماعی: تضاد و توسعه. فساد سرطان جامعه. روی آن نگه داشت. اسمش را خواند. کمی بعد رسیده بود به انتهای قفسه: ایران جامعه کوتاه مدت. رفت سراغ قفسه کناری. قفسه، متعلق به کتاب‌های پلیسی بود. انگشت نشست روی شاهین مالت، از روی آن به پرواز در آمد. از درنده باسکرویل گریخت و روی خواب گران به خواب رفت. کوروش با خود فکر کرد چقدر آن کتاب را دوست دارد.
از کنار خواب گران، خداحافظی طولانی را برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. آن کاراگاه‌ مرموزِ روی جلد، او را به یاد دورانی انداخت که هنوز پلیسی تازه کار بود. دورانی که دوست داشت پلیس جسوری شود مانند مالرو. اما حس می‌کرد، حالا علاقه‌ای به مالرو شدن ندارد. بی‌هدف کتاب را سریع ورق زد. بوی کاغذ خورد توی صورتش. چه مدت بود که کتاب نخوانده بود؟ پاسخ روشنی داشت: مدتی زیاد. چقدر دوست داشت که بنشیند و باز خداحافظی طولانی را بخواند. حوصله نداشت، او روزها بود که با همه چیز خداحافظی کرده بود: یک خداحافظی عمیق و طولانی. کتاب را روی میز انداخت و به سمت صندلی گردانش رفت. با خود فکر کرد. محکم توی گوش فربد زده بود؟ زده بود. حس کرد باز دست راستش دارد سوزن سوزن می‌شود، بی‌حس می‌گردد و دردی عصبی توی آن پخش می‌شود. از موقعی که توی گوش فربد زده بود، دستش گاه و بی‌گاه می‌گرفت. با دست دیگر آرام مالیدش. نگران فربد بود. از مدت‌ها پیش. از وقتی که یک بار، نصف شبی از خواب بیدار شده بود و از لای در اتاق دیده بود فربد دارد فیلم‌های ناجور می‌بیند. آن شب به او چیزی نگفته بود؛ یعنی نتوانسته بود چیزی بگوید و حرفی بزند. هر بار که خواسته بود با او حرفی بزند، فایده نداشت و پسرش از او دورتر شده بود. هرگز این توانایی را پیدا نکرده بود که حرف دلش را مستقیم به پسرش بگوید. متلک‌ها و حرف‌های غیر مستقیم تنها کلماتی بودند که بین او و پسرش رد و بدل می‌شدند. وقتی برای ژاله قضیه را مطرح کرده بود، او قول داده بود سر فرصت با فربد صحبت کند. اما اجل مهلتش نداد.

@Rwriter
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراسم آغاز سال تحصیلی با حضور یک طلبه جوان. وقتی که روحانیت اصرار بر حضور در همه عرصه های جامعه دارد و همزمان تربیت، فرهنگ و مذهب را به ابتذال و ویرانی می کشد. تا وقتی که روحانیت تمام و کمال به حوزه های علمی بازنگردد و به بازآموزی خوش همت نکند، جامعه ما در هیچ زمینه ای روی پیشرفت و آبادانی را به خود نخواهد دید
یک عقلی به این جماعت.
یک پولی به...
خلاصه جمهوری اسلامی ایران در یک تصویر
نامه یاد شده در پست قبلی جعلی است به دلایل زیر:

1) نامه سربرگ وزیر دلایل متفاوتی دارد.

2) زیر سربرگ اصلی در سمت راست آرم وزارت بهداشت می آید که در این جا وجود ندارد.

3) هیچگاه در امضاء های رسمی "دکتر" یا القابی از این دست نمی نویسند.

من از یکی از دوستانم (که با نحوه نامه نگاری در مراکز دولتی آشنایی دارند) تشکر می کنم که ایرادات نامه فوق را بیان نمودند. متاسفانه ذهن ما ایرانیان به واسطه حجم های رسانه‌های غربی آلوده گردیده و بسیاری از چیزها را باور می کنیم. من نیز از این که در اشاعه این نامه دروغ سهم داشتم، عذرخواهی می کنم.

https://t.me/Rwriter/321
این تکه بریده کوتاهی است از کتاب زمستان 62 نوشته اسماعیل فصیح. یادمان باشد رادیو عراق رفتارش فرقی با بی بی سی و من تو و صدای آمریکای امروز ندارد. همان است! همان! استراتژی سیاه اش این است که مردم ایران را شریف و نجیب جلوه دهد و بعد فریاد مرگ بر حکومت سر دهد در حالی که جلاد کل ایران زمین است. جلاد ایران و مردمش.
من می‌خواستم اینجا باشم، در ایران باشم، در این انقلاب عظیم باشم، کار کنم، نتایج و آثارش را ببینم. اینجاها حالا دیگر هیوقت هیچکس به تمام حرف‌های زن‌ها و حالات و احساس‌های زن‌ها توجه نمی‌کند... شاید در آن لحظه که برادر بازرس اداره تخلفات و انضباطات آمد تو و کارمند زن را دید که یک کمی روسری‌اش رفته عقب، شاید آن لحظه موقعی بود که زن‌ دست‌هایش را دراز کرده بود شش تا پرونده «زونکن» را از بالای کمد بایگانی بردارد. شاید در آن موقع او همچنین نگران غده زیر پستانش بود که مدتی بود هراس داشت مبادا بدخیم باشد. یا شاید در آن موقع او نگران بود چرا دو ماه است عادت زنانه‌اش بی جهت عقب اقتاده. نکند مثل مادرش سرطان رحم باشد. تنها به دلیل این که یک روسری یک کمی عقب رفت، یا یک برادر جقله گفت که روسری‌اش عقب رفته، نباید حق کار و حیات اجتماعی زن را از او گرفت. تنها به دلیل این که یک زن متخصص و با تجربه در امتحان ایدئولوژی فرق بین غسل‌های واجب استحاضه قلیله و کثیره را یادش نیست نباید او را از سمت متخصص کامپیوتر محروم ساخت.

از کتاب "زمستان 62" نوشته اسماعیل فصیح
دیگر شورش را در آورده‌اید. حتی به کار بردن کلمات معمولی قدغن است. در نظرشما، شب یعنی اختناق. صبح یعنی دمیدن انقلاب. جنگل یعنی مرکز مبارزه. اجازه چاپ کتاب آگاه کننده نمی‌دهید، اما هر شر و وری پیشتان می‌آورند اجازه چاپ می دهید... با این حساب این ملت تا ابد آگاهی سیاسی و اجتماعی پیدا نمی‌کند.


از کتاب جزیره سرگردانی، نوشته سیمین دانشور


پانوشت: گویا وضعیت سانسور پیش از انقلاب و پس از انقلاب فرق چندانی با یک دیگر ندارند.

#از_میان_کتاب‌ها
بی‌شک شهید حججی به همه ملت ایران خدمت کرده است. اما چرا کتاب‌های ادبیاتمان را با چنین اشعاری داغان کردیم؟ تاریخ بیهقی و اشعار ابتهاج چه عیب داشت؟ بی شک فرزندانِ ما نادان‌تر از پیش بار خواهند آمد و آیندگان ما را نخواهند بخشید.
دولت آبادی و مانده در زمان!

طریق بسمل شدن رمان ناقصی است. مثل بچه معلولی می ماند که نه راه رفتنش درست است و نه حرف زدنش. ماهیت رمان و مضمون آن بسیار قابل احترام است. کاتبی عراقی که می خواهد قصه ای بنویسد درباره صلح میان عراق وایران در زمان جنگ. اما قصه بسیار فدای زبان شده. نکته دیگر این است که نمی دانم دولت آبادی چرا نمی خواهد دست از سر تاریخ بیهقی بردارد. چه منطقی پشت کاتب عراقی و روایت او با زبان تاریخ بیهقی است؟ از طرفی چرا انقدر نقص در زبان روایت و روابط علت و معلولی؟ باز هم وزارت ارشاد رمانی را توقیف کرد و رمان شهره شد. صد حیف!
جنگ اینگونه است:

"«یک صحنه را حالا میتونم تعریف کنم. حدود یک ماه بعد از شروع جنگ من آبادان بودم. آن موقع هنوز عراقیها محاصره آبادان را کامل نکرده بودند. مردم عادی دسته‌دسته همه چیز را می‌گذاشتد و می‌رفتند. هنوز جاده ماهشهر دست ایرانیها بود. توی شهر عملا منطقه جنگی بود. همه جا پر از دود و آتش. از پالایشگاه شب و روز ستونهای عظیم دود بلند بود. از مخازن نفت باوارده هم دود و آتش بلند بود. صدای شلیک خمپاره و موشک توپهای دوربرد و انفجار قطع نمی‌شد. حتی بیمارستان شرکت نفت را هم با توپ زده بودند. یک روز عصر که من آنجا بودم، رفته بودم به چندتا از دانشجوهای دانشکده نفت که به عنوان امدادگر آنجا کار می‌کردند کمک کنم. کارگری را آوردند که حیاط خانه‌اش کاتیوشا خورده بود. زنش و مادرش و چهار پنج تا بچه‌اش با ترکش کشته شده بودند. خودش که توی آشپزخانه بود فقط به پاش خورده بود و خیلی بد نبود. جسد زن و مادر و بچه‌هایش را با جیپ آورده بودند. خودش هم گوشه جیپ نشسته بود. یک کارتن مقوایی که روش نوشته بود: «پفک نمکی» با خودش آورده بود و باگریه به یکی از دانشجوها داد. دانشجو که از جریان با خبر بود با دلسوزی پرسید: «این تو چیه، پدر؟» کارگر با مشت توی سر خودش می‌زد. می‌گفت: «نمیدونم مال کدومشونه» ما اول خیال کردیم پفک نمکی‌یه. دانشجو در کارتن را باز کرد، نگاه کرد. کارگر مرتب می‌گفت: «نمیدونم مال کدومشونه.» توی کارتن دست یک بچه بود که از کتف قطع شده بود- ظاهرا در اثر ترکش. کارگر توی سر خودش می‌زد و میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه.»...
آنجاها از این خبر هاست."

از کتاب ثریا در اغما نوشته اسماعیل فصیح
چرا در انتخابات #مجلس شرکت خواهم کرد؟

اکثر تبلیغات #تحریم مبتنی بر دو پایه استدلالی است:
یک) عدم‌مشارکت گسترده منجر به بحران مشروعیت در حکومت (یا حداقل در مجلس و در قانونگذاری) خواهد شد
دو) عدم‌مشارکت منتهی به یکدست شدن حکومت، و قبول ناچاری مسئولیت‌ها توسط آن جناح می‌شود.

درمورد استدلال اول: اولین سوءتفاهم این است که ما فکر می‌کنیم #ایران فقط #تهران، و تهران فقط آن حلقه‌های دور ماست که آرای خود سیاسی می‌ریزند: انتخابات #مجلس در عموم شهرهای غیربزرگ مبنایش مناسبات غیرسیاسی است. یک کف رای کافی برای تضمین حداقل مشارکت وجود دارد. حتی در حوزه‌هایی که آرا پایین بوده هم بحران مشروعیت احساس نشد: نتیجه مجلس۷ با مشارکت ۳۷درصدی #تهران منجر به تسلط لیستی شد که با فراغ قوانینی از جنس طرح ویرانگر "تثبیت قیمت‌ها" و "ساماندهی مدولباس" را تصویب و تحمیل کردند
درواقع کسی ارزشی برای درصدها قائل نشد.

درمورد یکدستی حکومت و بحران مسئولیت: #ایران هشت‌سال دوره‌ای را تجربه کرد که در آن مجلس/ریاست‌جمهوری/قوه‌قضاییه/شورای‌نگهبان یکدست، زیر پرچم یک اعتقاد جمع شدند. درآن دوره نه تنها بحران مسئولینی مشاهده نشد، که آسیب جبران‌ناپذیری بابت به چالش کشیده نشدن تصمیمات به کشور تحمیل شد. بدون مقاومت سازمان‌های ناظر حذف شدند، بیشترین درآمد تاریخ #ایران ناپدید شد، بسیاری از زیرساخت‌های مدنی که سالها برای ساخت‌شان هزینه شده از بین رفتند، طرح اسلامی کردن دانشگاه‌ها/از بین بردن تشکل‌های دانشجویی پیگیری شد
بسختی بتوان از دل چنین روندی دستاوردی برای مردم قائل شد. درواقع پیروز مطلق مشارکت حداقلی مدیریت شده مردم، اقتدارگراترین و تندروترین هسته‌های نظامی هستند که خواستشان در مقابل اراده اکثریت است. هیچکس به اندازه آن از ناامیدی عمومی و کاهش مشارکت سود نبرده و نخواهد برد.

به نقل از توییتر toomadj