نوشتههای یک نویسنده کوچک
A Dark Harry Potter That’s Lost in Photos
A Dark Harry Potter That’s Lost in Photos
I’m not a fantasy fan, but reading novel is something I’ve been doing since I learned how to read. Ransom Riggs’s efforts to create a fantastic world for me was like a roller coaster, not because of its inherent adventure, but because I enjoyed only some part of it. The novel theme at heart of the book lies in Jacob’s journey to find himself again. Like what happens to Harry Potter. In contrary with J.K Rowling’s fantasy novel series that from the very first paragraph we understand Harry is special, Riggs drags us to a 150-page trip. And this trip is the only part that I enjoyed.
As the writer mentioned in an interview, this book is “about opening a door and discovering a world” and we must read following books. Riggs has been successful in this goal, but the rest of the book seems so weak. In my opinion this book is not completed since the way that Riggs finishes this book is raw and fast. At the Last 50 pages with speed of light we understand many shallow details about the world. I guess the structure of this part is so floppy and feeble.
Miss Peregrine’s Home for Peculiar Children is written to be a dark horror fantasy novel for young adult. Settings and backdrops of the book is really well designed. The problem is the characters. Unlike harry potter that at the first book, we understand all the characters- from Harry to Hermione and from Dumbledore to Voldermont- very well, the characters in this novel look phony. Except Jacob and his father, all the characters are so shallow. Emma, for instance, that should have been more deep is incongruous. We just know Emma from some scenes and memories. Emma in this story looks like a spoiled girl rather than a heroin that the writer’s expected.
Despite of all the faults that you can find in this book, photos in this book are amazing. And this makes novel much like a photo album with captions than a decent fantasy novel, or a lost ordinary story among incredible photos.
I’m not a fantasy fan, but reading novel is something I’ve been doing since I learned how to read. Ransom Riggs’s efforts to create a fantastic world for me was like a roller coaster, not because of its inherent adventure, but because I enjoyed only some part of it. The novel theme at heart of the book lies in Jacob’s journey to find himself again. Like what happens to Harry Potter. In contrary with J.K Rowling’s fantasy novel series that from the very first paragraph we understand Harry is special, Riggs drags us to a 150-page trip. And this trip is the only part that I enjoyed.
As the writer mentioned in an interview, this book is “about opening a door and discovering a world” and we must read following books. Riggs has been successful in this goal, but the rest of the book seems so weak. In my opinion this book is not completed since the way that Riggs finishes this book is raw and fast. At the Last 50 pages with speed of light we understand many shallow details about the world. I guess the structure of this part is so floppy and feeble.
Miss Peregrine’s Home for Peculiar Children is written to be a dark horror fantasy novel for young adult. Settings and backdrops of the book is really well designed. The problem is the characters. Unlike harry potter that at the first book, we understand all the characters- from Harry to Hermione and from Dumbledore to Voldermont- very well, the characters in this novel look phony. Except Jacob and his father, all the characters are so shallow. Emma, for instance, that should have been more deep is incongruous. We just know Emma from some scenes and memories. Emma in this story looks like a spoiled girl rather than a heroin that the writer’s expected.
Despite of all the faults that you can find in this book, photos in this book are amazing. And this makes novel much like a photo album with captions than a decent fantasy novel, or a lost ordinary story among incredible photos.
نوشتههای یک نویسنده کوچک
قاتلِ نروژی نگاهی به رمان «خون بر برف»
سال گذشته بود که مستند «به کجا دیگر حمله کنیم» را دیدم. مستند مایکل مور درباره موفقیتهای کشورهای جهان در حوزههای مختلف. در دوجای این مستند منقلب شدم. یکی درباره تونس و دیگری درباره نروژ. نروژیها انگار به انسان خیلی اهمیت میدهند. برای همین است که نگاهشان به زندانی، به جانی، حتی به تروریستی که دهها نوجوان را لت و پار کرده، محبت آمیز است. نگاهی است شاعرانه توام با محبت. برای همین است که زندانهایشان محلی است برای بازپروری نه عذاب و توبیخ.
امروز وقتی «خون بر برف» یو نسبو را تمام کردم، دوباره همین حس نسبت به نروژ در من زاده شد. رمان داستانی جناییِ یک قاتل را چنان شاعرانه و انسانی تعریف میکند که اشک به چشمان آدم میآورد. تا اواسط رمان به خاطر داستان پیش پاافتاده و ترجمه دمِ دستی و نه چندان خوب، کمی از رمان ناامید شدم. ولی رمان از نیمه کم کم جان گرفت. حتی نثر مترجم هم همراه با رمان بهتر و بهتر شد تا پایانی شکوهمند.
یو نسبو باز به من اثبات کرد که تعریفِ عامه پسند بودن و طبعا بی ارزش بودنِ رمانهای ژانر، چقدر ابلهانه و کوته بینانه است. نویسنده در رمان، آن چنان عمیق مسئله عشق و تنیدگیاش را با جنایت مطرح میکند که جایی برای بینشهای کوتهبینانه یاد شده نمیگذارد. مسئله زن، عشق و تن فروشی در رمان به خوبی در لا به لای تم جنایی مطرح می شود و ما را با خود همراه میکند. یونسبو در «خون بر برف» گاه چنان شاعرانه و ادبی میشود و چنان زیبا به گذشته و آینده میرود، که آدم نمیتواند لقبی جز استاد به او بدهد. او به خوبی دلهره و تعلیق را میشناسد و میداند کی باید ترمز رمانش را بکشد و کی گازش را بگیرد.
پایان بندی «خون بر برف» یکی از بهترین پایان بندیها در میان رمانهایی جنایی است. پایانی خیال انگیز، عاشقانه و حتی حماسی. پایانی که مخاطب تا جان دارد، به شکلِ تصویری واضح در ذهنش باقی خواهد ماند.
امروز وقتی «خون بر برف» یو نسبو را تمام کردم، دوباره همین حس نسبت به نروژ در من زاده شد. رمان داستانی جناییِ یک قاتل را چنان شاعرانه و انسانی تعریف میکند که اشک به چشمان آدم میآورد. تا اواسط رمان به خاطر داستان پیش پاافتاده و ترجمه دمِ دستی و نه چندان خوب، کمی از رمان ناامید شدم. ولی رمان از نیمه کم کم جان گرفت. حتی نثر مترجم هم همراه با رمان بهتر و بهتر شد تا پایانی شکوهمند.
یو نسبو باز به من اثبات کرد که تعریفِ عامه پسند بودن و طبعا بی ارزش بودنِ رمانهای ژانر، چقدر ابلهانه و کوته بینانه است. نویسنده در رمان، آن چنان عمیق مسئله عشق و تنیدگیاش را با جنایت مطرح میکند که جایی برای بینشهای کوتهبینانه یاد شده نمیگذارد. مسئله زن، عشق و تن فروشی در رمان به خوبی در لا به لای تم جنایی مطرح می شود و ما را با خود همراه میکند. یونسبو در «خون بر برف» گاه چنان شاعرانه و ادبی میشود و چنان زیبا به گذشته و آینده میرود، که آدم نمیتواند لقبی جز استاد به او بدهد. او به خوبی دلهره و تعلیق را میشناسد و میداند کی باید ترمز رمانش را بکشد و کی گازش را بگیرد.
پایان بندی «خون بر برف» یکی از بهترین پایان بندیها در میان رمانهایی جنایی است. پایانی خیال انگیز، عاشقانه و حتی حماسی. پایانی که مخاطب تا جان دارد، به شکلِ تصویری واضح در ذهنش باقی خواهد ماند.
شعلههای آبی/ یادداشتی به بهانه درگذشت دختر آبی
چگونه مسائل ساده برای ما تبدیل به آتشی سوزان می شوند؟
در ویرگول بخوانید:
http://vrgl.ir/MF7f8
چگونه مسائل ساده برای ما تبدیل به آتشی سوزان می شوند؟
در ویرگول بخوانید:
http://vrgl.ir/MF7f8
ویرگول
شعلههای آبی/ چگونه مسائل ساده برای ما تبدیل به آتشی سوزان می شوند؟
دختر آبی سوزناکیادداشتی به بهانه درگذشت سوزناک دختر آبی پیش نوشت: نگارنده این یادداشت، فوتبالی نیست. یک بار هم بیشتر به استادیوم نرفته (ب…
تکهای از رمانم: فالوئرز
انگشتش را گذاشته بود روی کتابهای داخل قفسه. انگشت اشاره حرکت میکرد روی کتابها، آرام و بیصدا. کتابها توی قفسه جلو و عقب بودند و انگشت روی برآمدگی و فرو رفتگی کتابها بالا و پایین میپرید. از گزارش یک آدمربایی میپرید و فرود میآمد روی گزارش یک مرگ و بعد میرسید به سوربز و مسیرش را به سمت گرینگوی پیر و آئورا ادامه میداد. روی نبرد انگشتش را نگه داشت، برای لحظهای درنگ کرد: نبرد. اسمش را گفت. بعد ادامه داد به سمت کتابهای اجتماعی: تضاد و توسعه. فساد سرطان جامعه. روی آن نگه داشت. اسمش را خواند. کمی بعد رسیده بود به انتهای قفسه: ایران جامعه کوتاه مدت. رفت سراغ قفسه کناری. قفسه، متعلق به کتابهای پلیسی بود. انگشت نشست روی شاهین مالت، از روی آن به پرواز در آمد. از درنده باسکرویل گریخت و روی خواب گران به خواب رفت. کوروش با خود فکر کرد چقدر آن کتاب را دوست دارد.
از کنار خواب گران، خداحافظی طولانی را برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. آن کاراگاه مرموزِ روی جلد، او را به یاد دورانی انداخت که هنوز پلیسی تازه کار بود. دورانی که دوست داشت پلیس جسوری شود مانند مالرو. اما حس میکرد، حالا علاقهای به مالرو شدن ندارد. بیهدف کتاب را سریع ورق زد. بوی کاغذ خورد توی صورتش. چه مدت بود که کتاب نخوانده بود؟ پاسخ روشنی داشت: مدتی زیاد. چقدر دوست داشت که بنشیند و باز خداحافظی طولانی را بخواند. حوصله نداشت، او روزها بود که با همه چیز خداحافظی کرده بود: یک خداحافظی عمیق و طولانی. کتاب را روی میز انداخت و به سمت صندلی گردانش رفت. با خود فکر کرد. محکم توی گوش فربد زده بود؟ زده بود. حس کرد باز دست راستش دارد سوزن سوزن میشود، بیحس میگردد و دردی عصبی توی آن پخش میشود. از موقعی که توی گوش فربد زده بود، دستش گاه و بیگاه میگرفت. با دست دیگر آرام مالیدش. نگران فربد بود. از مدتها پیش. از وقتی که یک بار، نصف شبی از خواب بیدار شده بود و از لای در اتاق دیده بود فربد دارد فیلمهای ناجور میبیند. آن شب به او چیزی نگفته بود؛ یعنی نتوانسته بود چیزی بگوید و حرفی بزند. هر بار که خواسته بود با او حرفی بزند، فایده نداشت و پسرش از او دورتر شده بود. هرگز این توانایی را پیدا نکرده بود که حرف دلش را مستقیم به پسرش بگوید. متلکها و حرفهای غیر مستقیم تنها کلماتی بودند که بین او و پسرش رد و بدل میشدند. وقتی برای ژاله قضیه را مطرح کرده بود، او قول داده بود سر فرصت با فربد صحبت کند. اما اجل مهلتش نداد.
@Rwriter
انگشتش را گذاشته بود روی کتابهای داخل قفسه. انگشت اشاره حرکت میکرد روی کتابها، آرام و بیصدا. کتابها توی قفسه جلو و عقب بودند و انگشت روی برآمدگی و فرو رفتگی کتابها بالا و پایین میپرید. از گزارش یک آدمربایی میپرید و فرود میآمد روی گزارش یک مرگ و بعد میرسید به سوربز و مسیرش را به سمت گرینگوی پیر و آئورا ادامه میداد. روی نبرد انگشتش را نگه داشت، برای لحظهای درنگ کرد: نبرد. اسمش را گفت. بعد ادامه داد به سمت کتابهای اجتماعی: تضاد و توسعه. فساد سرطان جامعه. روی آن نگه داشت. اسمش را خواند. کمی بعد رسیده بود به انتهای قفسه: ایران جامعه کوتاه مدت. رفت سراغ قفسه کناری. قفسه، متعلق به کتابهای پلیسی بود. انگشت نشست روی شاهین مالت، از روی آن به پرواز در آمد. از درنده باسکرویل گریخت و روی خواب گران به خواب رفت. کوروش با خود فکر کرد چقدر آن کتاب را دوست دارد.
از کنار خواب گران، خداحافظی طولانی را برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. آن کاراگاه مرموزِ روی جلد، او را به یاد دورانی انداخت که هنوز پلیسی تازه کار بود. دورانی که دوست داشت پلیس جسوری شود مانند مالرو. اما حس میکرد، حالا علاقهای به مالرو شدن ندارد. بیهدف کتاب را سریع ورق زد. بوی کاغذ خورد توی صورتش. چه مدت بود که کتاب نخوانده بود؟ پاسخ روشنی داشت: مدتی زیاد. چقدر دوست داشت که بنشیند و باز خداحافظی طولانی را بخواند. حوصله نداشت، او روزها بود که با همه چیز خداحافظی کرده بود: یک خداحافظی عمیق و طولانی. کتاب را روی میز انداخت و به سمت صندلی گردانش رفت. با خود فکر کرد. محکم توی گوش فربد زده بود؟ زده بود. حس کرد باز دست راستش دارد سوزن سوزن میشود، بیحس میگردد و دردی عصبی توی آن پخش میشود. از موقعی که توی گوش فربد زده بود، دستش گاه و بیگاه میگرفت. با دست دیگر آرام مالیدش. نگران فربد بود. از مدتها پیش. از وقتی که یک بار، نصف شبی از خواب بیدار شده بود و از لای در اتاق دیده بود فربد دارد فیلمهای ناجور میبیند. آن شب به او چیزی نگفته بود؛ یعنی نتوانسته بود چیزی بگوید و حرفی بزند. هر بار که خواسته بود با او حرفی بزند، فایده نداشت و پسرش از او دورتر شده بود. هرگز این توانایی را پیدا نکرده بود که حرف دلش را مستقیم به پسرش بگوید. متلکها و حرفهای غیر مستقیم تنها کلماتی بودند که بین او و پسرش رد و بدل میشدند. وقتی برای ژاله قضیه را مطرح کرده بود، او قول داده بود سر فرصت با فربد صحبت کند. اما اجل مهلتش نداد.
@Rwriter
Forwarded from یادداشت های پراکنده - وحید کریمی پور- دانشگاه صنعتی شریف (Vahid Karimipour- Sharif U.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراسم آغاز سال تحصیلی با حضور یک طلبه جوان. وقتی که روحانیت اصرار بر حضور در همه عرصه های جامعه دارد و همزمان تربیت، فرهنگ و مذهب را به ابتذال و ویرانی می کشد. تا وقتی که روحانیت تمام و کمال به حوزه های علمی بازنگردد و به بازآموزی خوش همت نکند، جامعه ما در هیچ زمینه ای روی پیشرفت و آبادانی را به خود نخواهد دید
نوشتههای یک نویسنده کوچک
خلاصه جمهوری اسلامی ایران در یک تصویر
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
در گفتگو با مهر تصریح شد توطئه جدید ضد انقلاب/ دستور منع اعلام نتیجه مثبت ایدز دروغ است
نامه منتشر شده به نام وزیر بهداشت در شبکههای اجتماعی مبنی بر این که آزمایشگاههای کشور از اعلام نتیجه HIV مثبت به مراجعان خودداری کنند تکذیب شد.
نامه یاد شده در پست قبلی جعلی است به دلایل زیر:
1) نامه سربرگ وزیر دلایل متفاوتی دارد.
2) زیر سربرگ اصلی در سمت راست آرم وزارت بهداشت می آید که در این جا وجود ندارد.
3) هیچگاه در امضاء های رسمی "دکتر" یا القابی از این دست نمی نویسند.
من از یکی از دوستانم (که با نحوه نامه نگاری در مراکز دولتی آشنایی دارند) تشکر می کنم که ایرادات نامه فوق را بیان نمودند. متاسفانه ذهن ما ایرانیان به واسطه حجم های رسانههای غربی آلوده گردیده و بسیاری از چیزها را باور می کنیم. من نیز از این که در اشاعه این نامه دروغ سهم داشتم، عذرخواهی می کنم.
https://t.me/Rwriter/321
1) نامه سربرگ وزیر دلایل متفاوتی دارد.
2) زیر سربرگ اصلی در سمت راست آرم وزارت بهداشت می آید که در این جا وجود ندارد.
3) هیچگاه در امضاء های رسمی "دکتر" یا القابی از این دست نمی نویسند.
من از یکی از دوستانم (که با نحوه نامه نگاری در مراکز دولتی آشنایی دارند) تشکر می کنم که ایرادات نامه فوق را بیان نمودند. متاسفانه ذهن ما ایرانیان به واسطه حجم های رسانههای غربی آلوده گردیده و بسیاری از چیزها را باور می کنیم. من نیز از این که در اشاعه این نامه دروغ سهم داشتم، عذرخواهی می کنم.
https://t.me/Rwriter/321
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
خلاصه جمهوری اسلامی ایران در یک تصویر
این تکه بریده کوتاهی است از کتاب زمستان 62 نوشته اسماعیل فصیح. یادمان باشد رادیو عراق رفتارش فرقی با بی بی سی و من تو و صدای آمریکای امروز ندارد. همان است! همان! استراتژی سیاه اش این است که مردم ایران را شریف و نجیب جلوه دهد و بعد فریاد مرگ بر حکومت سر دهد در حالی که جلاد کل ایران زمین است. جلاد ایران و مردمش.
من میخواستم اینجا باشم، در ایران باشم، در این انقلاب عظیم باشم، کار کنم، نتایج و آثارش را ببینم. اینجاها حالا دیگر هیوقت هیچکس به تمام حرفهای زنها و حالات و احساسهای زنها توجه نمیکند... شاید در آن لحظه که برادر بازرس اداره تخلفات و انضباطات آمد تو و کارمند زن را دید که یک کمی روسریاش رفته عقب، شاید آن لحظه موقعی بود که زن دستهایش را دراز کرده بود شش تا پرونده «زونکن» را از بالای کمد بایگانی بردارد. شاید در آن موقع او همچنین نگران غده زیر پستانش بود که مدتی بود هراس داشت مبادا بدخیم باشد. یا شاید در آن موقع او نگران بود چرا دو ماه است عادت زنانهاش بی جهت عقب اقتاده. نکند مثل مادرش سرطان رحم باشد. تنها به دلیل این که یک روسری یک کمی عقب رفت، یا یک برادر جقله گفت که روسریاش عقب رفته، نباید حق کار و حیات اجتماعی زن را از او گرفت. تنها به دلیل این که یک زن متخصص و با تجربه در امتحان ایدئولوژی فرق بین غسلهای واجب استحاضه قلیله و کثیره را یادش نیست نباید او را از سمت متخصص کامپیوتر محروم ساخت.
از کتاب "زمستان 62" نوشته اسماعیل فصیح
از کتاب "زمستان 62" نوشته اسماعیل فصیح
دیگر شورش را در آوردهاید. حتی به کار بردن کلمات معمولی قدغن است. در نظرشما، شب یعنی اختناق. صبح یعنی دمیدن انقلاب. جنگل یعنی مرکز مبارزه. اجازه چاپ کتاب آگاه کننده نمیدهید، اما هر شر و وری پیشتان میآورند اجازه چاپ می دهید... با این حساب این ملت تا ابد آگاهی سیاسی و اجتماعی پیدا نمیکند.
از کتاب جزیره سرگردانی، نوشته سیمین دانشور
پانوشت: گویا وضعیت سانسور پیش از انقلاب و پس از انقلاب فرق چندانی با یک دیگر ندارند.
#از_میان_کتابها
از کتاب جزیره سرگردانی، نوشته سیمین دانشور
پانوشت: گویا وضعیت سانسور پیش از انقلاب و پس از انقلاب فرق چندانی با یک دیگر ندارند.
#از_میان_کتابها
تلخ و گزنده، کاری عالی از سوریلند:
https://twitter.com/Sooriland/status/1200813448600473604?s=20
https://twitter.com/Sooriland/status/1200813448600473604?s=20
Twitter
SooriLand
بیاینترنتها (در عصر ارتباطات)
دولت آبادی و مانده در زمان!
طریق بسمل شدن رمان ناقصی است. مثل بچه معلولی می ماند که نه راه رفتنش درست است و نه حرف زدنش. ماهیت رمان و مضمون آن بسیار قابل احترام است. کاتبی عراقی که می خواهد قصه ای بنویسد درباره صلح میان عراق وایران در زمان جنگ. اما قصه بسیار فدای زبان شده. نکته دیگر این است که نمی دانم دولت آبادی چرا نمی خواهد دست از سر تاریخ بیهقی بردارد. چه منطقی پشت کاتب عراقی و روایت او با زبان تاریخ بیهقی است؟ از طرفی چرا انقدر نقص در زبان روایت و روابط علت و معلولی؟ باز هم وزارت ارشاد رمانی را توقیف کرد و رمان شهره شد. صد حیف!
طریق بسمل شدن رمان ناقصی است. مثل بچه معلولی می ماند که نه راه رفتنش درست است و نه حرف زدنش. ماهیت رمان و مضمون آن بسیار قابل احترام است. کاتبی عراقی که می خواهد قصه ای بنویسد درباره صلح میان عراق وایران در زمان جنگ. اما قصه بسیار فدای زبان شده. نکته دیگر این است که نمی دانم دولت آبادی چرا نمی خواهد دست از سر تاریخ بیهقی بردارد. چه منطقی پشت کاتب عراقی و روایت او با زبان تاریخ بیهقی است؟ از طرفی چرا انقدر نقص در زبان روایت و روابط علت و معلولی؟ باز هم وزارت ارشاد رمانی را توقیف کرد و رمان شهره شد. صد حیف!
جنگ اینگونه است:
"«یک صحنه را حالا میتونم تعریف کنم. حدود یک ماه بعد از شروع جنگ من آبادان بودم. آن موقع هنوز عراقیها محاصره آبادان را کامل نکرده بودند. مردم عادی دستهدسته همه چیز را میگذاشتد و میرفتند. هنوز جاده ماهشهر دست ایرانیها بود. توی شهر عملا منطقه جنگی بود. همه جا پر از دود و آتش. از پالایشگاه شب و روز ستونهای عظیم دود بلند بود. از مخازن نفت باوارده هم دود و آتش بلند بود. صدای شلیک خمپاره و موشک توپهای دوربرد و انفجار قطع نمیشد. حتی بیمارستان شرکت نفت را هم با توپ زده بودند. یک روز عصر که من آنجا بودم، رفته بودم به چندتا از دانشجوهای دانشکده نفت که به عنوان امدادگر آنجا کار میکردند کمک کنم. کارگری را آوردند که حیاط خانهاش کاتیوشا خورده بود. زنش و مادرش و چهار پنج تا بچهاش با ترکش کشته شده بودند. خودش که توی آشپزخانه بود فقط به پاش خورده بود و خیلی بد نبود. جسد زن و مادر و بچههایش را با جیپ آورده بودند. خودش هم گوشه جیپ نشسته بود. یک کارتن مقوایی که روش نوشته بود: «پفک نمکی» با خودش آورده بود و باگریه به یکی از دانشجوها داد. دانشجو که از جریان با خبر بود با دلسوزی پرسید: «این تو چیه، پدر؟» کارگر با مشت توی سر خودش میزد. میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه» ما اول خیال کردیم پفک نمکییه. دانشجو در کارتن را باز کرد، نگاه کرد. کارگر مرتب میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه.» توی کارتن دست یک بچه بود که از کتف قطع شده بود- ظاهرا در اثر ترکش. کارگر توی سر خودش میزد و میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه.»...
آنجاها از این خبر هاست."
از کتاب ثریا در اغما نوشته اسماعیل فصیح
"«یک صحنه را حالا میتونم تعریف کنم. حدود یک ماه بعد از شروع جنگ من آبادان بودم. آن موقع هنوز عراقیها محاصره آبادان را کامل نکرده بودند. مردم عادی دستهدسته همه چیز را میگذاشتد و میرفتند. هنوز جاده ماهشهر دست ایرانیها بود. توی شهر عملا منطقه جنگی بود. همه جا پر از دود و آتش. از پالایشگاه شب و روز ستونهای عظیم دود بلند بود. از مخازن نفت باوارده هم دود و آتش بلند بود. صدای شلیک خمپاره و موشک توپهای دوربرد و انفجار قطع نمیشد. حتی بیمارستان شرکت نفت را هم با توپ زده بودند. یک روز عصر که من آنجا بودم، رفته بودم به چندتا از دانشجوهای دانشکده نفت که به عنوان امدادگر آنجا کار میکردند کمک کنم. کارگری را آوردند که حیاط خانهاش کاتیوشا خورده بود. زنش و مادرش و چهار پنج تا بچهاش با ترکش کشته شده بودند. خودش که توی آشپزخانه بود فقط به پاش خورده بود و خیلی بد نبود. جسد زن و مادر و بچههایش را با جیپ آورده بودند. خودش هم گوشه جیپ نشسته بود. یک کارتن مقوایی که روش نوشته بود: «پفک نمکی» با خودش آورده بود و باگریه به یکی از دانشجوها داد. دانشجو که از جریان با خبر بود با دلسوزی پرسید: «این تو چیه، پدر؟» کارگر با مشت توی سر خودش میزد. میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه» ما اول خیال کردیم پفک نمکییه. دانشجو در کارتن را باز کرد، نگاه کرد. کارگر مرتب میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه.» توی کارتن دست یک بچه بود که از کتف قطع شده بود- ظاهرا در اثر ترکش. کارگر توی سر خودش میزد و میگفت: «نمیدونم مال کدومشونه.»...
آنجاها از این خبر هاست."
از کتاب ثریا در اغما نوشته اسماعیل فصیح