نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
کتاب بخوانیم!😕
فعلا بدون شرح، تا بعدا درباره‌اش بنویسم...
نتایج جدید پزشکی نشان می‌دهد، خوردن یک وعده غذایی در روز موجب چاقی شما خواهد شد. پس با خوردن 3 وعده غذا در روز به اندامی متناسب برسید.

@Rwriter
یک کاربر خارجی زبان نوشته: خیلی بامزه است که آمریکایی‌ها خیلی سریع فهمیدند که ایران مقصر حادثه کشتی‌های نفتیه، در حالی که هنوز نمی‌تونند قتل جمال خاشقچی رو گردن عربستان بندازند.


https://twitter.com/campbell_elroy/status/1139397844777893889
مسعود بهنود به خوبی در این توئیت به بحثِ عدم مداخله سپاه در امورِ داخلی و سیاسی کشور اشاره می‌کند.
مجری برنامه "Face The nation" درباره حمله‌ای که ترامپ می‌خواست علیه مواضع کشورمان، ایران، انجام دهد به برنی سندرز می‌گوید: «او [ترامپ] فقط می‌خواست یک حمله محدود انجام بده.»

و پاسخ روشن سندرز به او: «اوه! یک حمله محدود! خیلی معذرت می‌خوام که من نمی‌دونستم شما به سادگی می‌تونید یک کشور رو بمب باران کنید. این یک حمله محدوده؟ نه عزیزم این یعنی [آغاز] یک جنگ...»

جالب است که هفته گذشته پمپئو و تام کوتون به این برنامه آمده بودند ولی مجری یک بار هم آن دو را به چالش نکشید.

https://twitter.com/Ventuckyspaz/status/1142649914364575744
چشمش افتاد به آینه روی میز. خودش را توی آن دید. مدت‌ها بود که توی آینه خوب به خودش نگاه نکرده بود. پیر شده بود؟ از چند ماه پیش که همه چیز بنظرش خوب و عادی بود تا حالا که زندگی‌اش زیر و رو شده بود، چقدر صورتش شبیه به درختان پیر جنگل شده بود. به محسنی فکر کرد که توی ویلا برای خودش پرسه می‌زد و به دنبال سر نخی خیالی بود. بر عکس خودش، محسنی همیشه دنبال جزئیات می‌گشت، دنبال ریز ریز سرنخ‌ها و حوادث. اما کندری بیشتر دوست داشت رابطه بین سرنخ‌ها را کشف کند، بداند فلان سر نخ متعلق به کیست. مثل حالا که دوست داشت بداند صاحب این آینه که دارد خودش را توی آن می‌بیند، کیست. لرزید. مرزی مثلِ دیواری یخی، بین خودش و محسنی احساس کرد. یخی ضخیم که قرار نبود حالا حالاها آب بشود. بار دیگر توی آینه نگاه کرد. تصویر ژاله را دید که کنارش ایستاده بود. ژاله دست گذاشت روی شانه‌های کندری. کوروش چشمانش را بست و مشت‌هایش را سفت کرد. نه نمی‌توانست محسنی را ببخشد.

تکه‌ای از رمانم که به زودی چاپ می‌شود.

@Rwriter
نمی‌دانم تا کی این نمایش‌های ساختگی می‌خواهد ادامه داشته باشد. این‌ها من را یادِ آن بچه غرغرویی می‌اندازد که می‌گوید: «منم بازی!!»

حکومت واقعیت‌ها را نمی‌خواهد بفهمد، مردم حجابِ اجباری نمی‌خواهند. فقط کافی است کمی به جامعه نگاه کنید. کاری ندارد که رفراندوم برگزار کنید.
A Dark Harry Potter That’s Lost in Photos
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
A Dark Harry Potter That’s Lost in Photos
A Dark Harry Potter That’s Lost in Photos

I’m not a fantasy fan, but reading novel is something I’ve been doing since I learned how to read. Ransom Riggs’s efforts to create a fantastic world for me was like a roller coaster, not because of its inherent adventure, but because I enjoyed only some part of it. The novel theme at heart of the book lies in Jacob’s journey to find himself again. Like what happens to Harry Potter. In contrary with J.K Rowling’s fantasy novel series that from the very first paragraph we understand Harry is special, Riggs drags us to a 150-page trip. And this trip is the only part that I enjoyed.
As the writer mentioned in an interview, this book is “about opening a door and discovering a world” and we must read following books. Riggs has been successful in this goal, but the rest of the book seems so weak. In my opinion this book is not completed since the way that Riggs finishes this book is raw and fast. At the Last 50 pages with speed of light we understand many shallow details about the world. I guess the structure of this part is so floppy and feeble.
Miss Peregrine’s Home for Peculiar Children is written to be a dark horror fantasy novel for young adult. Settings and backdrops of the book is really well designed. The problem is the characters. Unlike harry potter that at the first book, we understand all the characters- from Harry to Hermione and from Dumbledore to Voldermont- very well, the characters in this novel look phony. Except Jacob and his father, all the characters are so shallow. Emma, for instance, that should have been more deep is incongruous. We just know Emma from some scenes and memories. Emma in this story looks like a spoiled girl rather than a heroin that the writer’s expected.
Despite of all the faults that you can find in this book, photos in this book are amazing. And this makes novel much like a photo album with captions than a decent fantasy novel, or a lost ordinary story among incredible photos.
قاتلِ نروژی
نگاهی به رمان «خون بر برف»
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
قاتلِ نروژی نگاهی به رمان «خون بر برف»
سال گذشته بود که مستند «به کجا دیگر حمله کنیم» را دیدم. مستند مایکل مور درباره موفقیت‌های کشورهای جهان در حوزه‌های مختلف. در دوجای این مستند منقلب شدم. یکی درباره تونس و دیگری درباره نروژ. نروژی‌ها انگار به انسان خیلی اهمیت می‌دهند. برای همین است که نگاه‌شان به زندانی، به جانی، حتی به تروریستی که ده‌ها نوجوان را لت و پار کرده، محبت آمیز است. نگاهی است شاعرانه توام با محبت. برای همین است که زندان‌هایشان محلی است برای بازپروری نه عذاب و توبیخ.
امروز وقتی «خون بر برف» یو نسبو را تمام کردم، دوباره همین حس نسبت به نروژ در من زاده شد. رمان داستانی جناییِ یک قاتل را چنان شاعرانه و انسانی تعریف می‌کند که اشک به چشمان آدم می‌آورد. تا اواسط رمان به خاطر داستان پیش پاافتاده و ترجمه دمِ دستی و نه چندان خوب، کمی از رمان ناامید شدم. ولی رمان از نیمه کم کم جان گرفت. حتی نثر مترجم هم همراه با رمان بهتر و بهتر شد تا پایانی شکوهمند.
یو نسبو باز به من اثبات کرد که تعریفِ عامه پسند بودن و طبعا بی ارزش بودنِ رمان‌های ژانر، چقدر ابلهانه و کوته بینانه است. نویسنده در رمان، آن چنان عمیق مسئله عشق و تنیدگی‌اش را با جنایت مطرح می‌کند که جایی برای بینش‌های کوته‌بینانه یاد شده نمی‌گذارد. مسئله زن، عشق و تن فروشی در رمان به خوبی در لا به لای تم جنایی مطرح می شود و ما را با خود همراه می‌کند. یونسبو در «خون بر برف» گاه چنان شاعرانه و ادبی می‌شود و چنان زیبا به گذشته و آینده می‌رود، که آدم نمی‌تواند لقبی جز استاد به او بدهد. او به خوبی دلهره و تعلیق را می‌شناسد و می‌داند کی باید ترمز رمانش را بکشد و کی گازش را بگیرد.
پایان بندی «خون بر برف» یکی از بهترین پایان بندی‌ها در میان رمان‌هایی جنایی است. پایانی خیال انگیز، عاشقانه و حتی حماسی. پایانی که مخاطب تا جان دارد، به شکلِ تصویری واضح در ذهنش باقی خواهد ماند.
شعله‌های آبی

یادداشتی به بهانه درگذشت دختر آبی

http://vrgl.ir/MF7f8
تکه‌‌ای از رمانم: فالوئرز

انگشتش را گذاشته بود روی کتاب‌های داخل قفسه. انگشت‌ اشاره حرکت می‌کرد روی کتاب‌ها، آرام و بی‌صدا. کتاب‌ها توی قفسه جلو و عقب بودند و انگشت روی برآمدگی و فرو رفتگی کتاب‌ها بالا و پایین می‌پرید. از گزارش یک آدم‌ربایی می‌پرید و فرود می‌آمد روی گزارش یک مرگ و بعد می‌رسید به سوربز و مسیرش را به سمت گرینگوی پیر و آئورا ادامه می‌داد‌. روی نبرد انگشتش را نگه داشت، برای لحظه‌ای درنگ کرد: نبرد. اسمش را گفت. بعد ادامه داد به سمت کتاب‌های اجتماعی: تضاد و توسعه. فساد سرطان جامعه. روی آن نگه داشت. اسمش را خواند. کمی بعد رسیده بود به انتهای قفسه: ایران جامعه کوتاه مدت. رفت سراغ قفسه کناری. قفسه، متعلق به کتاب‌های پلیسی بود. انگشت نشست روی شاهین مالت، از روی آن به پرواز در آمد. از درنده باسکرویل گریخت و روی خواب گران به خواب رفت. کوروش با خود فکر کرد چقدر آن کتاب را دوست دارد.
از کنار خواب گران، خداحافظی طولانی را برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. آن کاراگاه‌ مرموزِ روی جلد، او را به یاد دورانی انداخت که هنوز پلیسی تازه کار بود. دورانی که دوست داشت پلیس جسوری شود مانند مالرو. اما حس می‌کرد، حالا علاقه‌ای به مالرو شدن ندارد. بی‌هدف کتاب را سریع ورق زد. بوی کاغذ خورد توی صورتش. چه مدت بود که کتاب نخوانده بود؟ پاسخ روشنی داشت: مدتی زیاد. چقدر دوست داشت که بنشیند و باز خداحافظی طولانی را بخواند. حوصله نداشت، او روزها بود که با همه چیز خداحافظی کرده بود: یک خداحافظی عمیق و طولانی. کتاب را روی میز انداخت و به سمت صندلی گردانش رفت. با خود فکر کرد. محکم توی گوش فربد زده بود؟ زده بود. حس کرد باز دست راستش دارد سوزن سوزن می‌شود، بی‌حس می‌گردد و دردی عصبی توی آن پخش می‌شود. از موقعی که توی گوش فربد زده بود، دستش گاه و بی‌گاه می‌گرفت. با دست دیگر آرام مالیدش. نگران فربد بود. از مدت‌ها پیش. از وقتی که یک بار، نصف شبی از خواب بیدار شده بود و از لای در اتاق دیده بود فربد دارد فیلم‌های ناجور می‌بیند. آن شب به او چیزی نگفته بود؛ یعنی نتوانسته بود چیزی بگوید و حرفی بزند. هر بار که خواسته بود با او حرفی بزند، فایده نداشت و پسرش از او دورتر شده بود. هرگز این توانایی را پیدا نکرده بود که حرف دلش را مستقیم به پسرش بگوید. متلک‌ها و حرف‌های غیر مستقیم تنها کلماتی بودند که بین او و پسرش رد و بدل می‌شدند. وقتی برای ژاله قضیه را مطرح کرده بود، او قول داده بود سر فرصت با فربد صحبت کند. اما اجل مهلتش نداد.

@Rwriter
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراسم آغاز سال تحصیلی با حضور یک طلبه جوان. وقتی که روحانیت اصرار بر حضور در همه عرصه های جامعه دارد و همزمان تربیت، فرهنگ و مذهب را به ابتذال و ویرانی می کشد. تا وقتی که روحانیت تمام و کمال به حوزه های علمی بازنگردد و به بازآموزی خوش همت نکند، جامعه ما در هیچ زمینه ای روی پیشرفت و آبادانی را به خود نخواهد دید
یک عقلی به این جماعت.
یک پولی به...