نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.

@Rwriter
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.

امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.


از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"

سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"

گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"

سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."

بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.

از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.

@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
قول‌های ملال آور دورنمات

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
قول‌های ملال آور دورنمات @Rwriter
قولِ‌های ملال آور فردریش دورنمات

رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده‌ بودم. دورنمات تلاش زیادی داشته‌است تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمان‌های رمان‌های دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمان‌های پلیسی آدم‌های قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایده‌های دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستان‌هایش مدام به منبر می‌رود و از ایدئولوژی‌های مختلف می‌گوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرف‌های فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت می‌کند. صحبت‌هایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر می‌آیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
در حکم احمقانه دادگاه #آمریکا که #ایران باید ۶ میلیارد دلار غرامت به ۳۰۰ قربانی حملات ۱۱سپتامبر بپردازد،‌ ارزش جان هر انسان ۲ میلیون دلار محاسبه شده. بر این اساس بدهی آمریکا به این ۳ کشور این مبالغ ست:

ویتنام: ۱/۷ هزار میلیارد دلار
عراق: ۲/۱ هزار میلیارد دلار
افغانستان: ۱۹۶ میلیارد دلار

@Rwriter
https://t.me/Rwriter/235


منبع نوشته:
https://twitter.com/BBCArdalan/status/991807240008093697
در بلبشوی ماجرای ایران و ترامپ

دو خبر میان اخبار گم شد: نخست: اکران فیلم اصغر فرهادی. دوم: حضور اورحان پاموک نویسنده معاصر ترکیه و برنده جایزه نوبل ادبیات در تهران.

yon.ir/RQTon
نوشته بسیار زیبا و تامل بر انگیز مهدی یزدانی خرم در باب وضعیت هنر و ادبیات در ایران.

@Rwriter
پدری دیگر ما را تنها گذاشت

فلیپ راث
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
@Rwriter
یادداشتی بر «فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد»

تعریف از هنر، به گونه‌های متلون بیان شده است؛ گاه به تخلیص و گاه به تشریح. گویی این کلمه سه حرفی که روزگارانی در فرهنگ فارسی معنای صنعت داشته، آن چنان پیچیده و غامض می‌نماید که نمی‌توان تعریف یکتایی از آن ارائه کرد. این تعریف‌ها چنان رنگارنگ و گاه مغایر با یکدیگر اند که تصمیم گرفتم، خود تعریفی از آن ارائه کنم: «هنر، فریادِ انسان است، بعد از فهمش، از ناملایمات»، تعریفی که با دیدن مستند «فی فی از خوشحالی زوزه می‌کشید» برایم بیشتر معنا پیدا کرد.
فیلم، قصه واپسین روزهای زندگی یک نقاش سالخورده است. نقاش که سال‌هاست در گوشه‌ای دور از زادگاه خویش در هتلی در رم زندگی می‌کند. تصمیم می‌گیرد تا آخرین نقاشی خود را بکشد. اما درست در شبی که سپیده دمش سودای شروع تابلو را داشته، کام مرگ او را در درون خود می‌بلعد. قصه اما قصه نیست. روایتی است واقعی از داستانِ زندگی بهمن محصص. شاید این فیلم، آخرین شانس‌ بشر باشد تا تصویر و صدای آخرین روزهای زندگی یک هنرمند را ببیند.
میترا فراهانی، کارگردان فیلم، دو ماه آخر زندگی بهمن محصص را در قالب مستندی به تصویر درآورده است. مستندی به غایت هنری، دقیق و مانند نقاشی‌ها و مجسمه‌های بهمن محصص یک علامت سوال «؟»
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/242
بهمن محصص (1310-1389)
آثار بهمن محصص
آثار بهمن محصص
آثار بهمن محصص
نگاهی به رمان «دیوار آتش»

@Rwriter
گفتن و نشان‌دادن نامتوازن

نگاهی به کتاب «دیوار آتش» اثر هنینگ مانکل


می‌گویند، نویسنده‌ای چیره دست است که در نوشتن قصه‌اش هم بگوید و هم نشان دهد. یعنی شیوه‌ی روایت داستان به گونه‌ای رقم بخورد که خواننده، رخداد‌های داستانی را هم پیش چشمانش ببیند و هم از طریقِ زبانِ خاص نویسنده بشنود. اگر قصه گفتار صرف باشد؛ مانندِ حکایاتِ قدیمی فارسی، خواننده کسل می‌شود و اگر نشان دادن صرف باشد، جایی برای تامل و درنگ باقی‌ نخواهد ماند. استاد تلفیق متوازن این دو تکنیک، نویسنده روسی، فئودور داستایفسکی بود. او چنان گفتن و شنیدن را در هم می‌آمیخت که خواننده نمی‌دانست کی دارد می‌شنود و کی‌ دارد حوادث را با توصیف‌ حرکات، می‌بیند. بعدا نویسندگان بزرگ کار او را تکمیل کردند. به گونه‌ای که گفتن‌ها و شنیدن‌ها در آثار مارکز، چنان ارگانیک و چنان بدیع است که آدمی را در دنیای قصه غرق می‌کند.
در دنیای ادبیات ژانر، گفتن و شنیدن شاید معنای مهم‌تری داشته باشد و رعایت اصول آن، باعثِ توازن ریتم و تمپو در اثر شود. خط کشی‌ها و اصول گفتن و شنیدن در آثار ژانر، مشخص‌تر و کارکرد معلوم‌تری دارند. ریموند چندلر،نویسنده رمان جنایی، به خوبی می‌دانست که کی بگوید و کی نشان دهد. آن موقع که خواننده دوست دارد قصه شخصیت به قتل رسیده را بشنود، چندلر به قصه گویی می‌پردازد و آن موقع که خواننده می‌خواهد درگیری در یک صحنه تیراندازی را ببیند، چندلر چون نقاشی چیره دست، کلمات را به بوم رمان می‌پاشد و تصویری می‌سازد هیجان انگیز و نو.
یکی از نویسندگان نسل جدید جنایی‌نویسان هنینگ مانکلِ سوئدی است. او با خلقِ کورت والاندر، کارآگاه سوئدی قصه‌هایش، به شهرت فراوانی دست پیدا کرده است. مانکل نیز، مانند پیشینیان خود، به اهمیت توازن میان گفتن و نشان‌دادن واقف است. اما این وقوف، گویی در رمان «دیوار آتش» به فراموشی سپرده شده است. «دیوار آتش» داستان پیچیده‌ی چند قتل و حادثه مرتبط به هم را تعریف می‌کند. داستانی که ریشه در جرایم سایبری دارد. ایده داستان، مثل بقیه آثار او (مانند سگ‌های ریگا) تازه و بکر است. اما دیگر از انسجام و توازن سگ‌های ریگا خبری نیست. مانکل در رمان سگ‌های ریگا، داستان مرموزی را تعریف می‌کند. داستانی که مدام خواننده را در شک و ترس قرار می‌دهد. بر خلاف سگ‌های ریگا که مانکل با مهارتی وصف ناشدنی نقاط تاریکی در رمان برای خواننده قرار داده است تا او آن‌ها را کشف کند، در «دیوار آتش» همه چیز با زبانی عجلول و گفتنی متزلزل در انتهای رمان برای خواننده شرح داده می‌شود. پایان بندی این رمان، شاید یکی از بدترین پایان بندی‌های ممکن باشد. پایانی کسل کننده که همه هیجان رمان را در خود می‌خشکاند. و در آخر مسائلی حل نشده، در قصه بیان می‌شود که مانکل آن‌ها را به عهده خواننده می‌گذارد. مسائلی مبهم و غیر منطقی که به هیچ عنوان خواننده مشتاق را اغنا نمی‌کند.
فصل پایانی رمان، به خواننده تیزهوش این نشانی را می‌دهد که نویسنده نمی‌دانسته چگونه این قصه پیچیده را تمام کند تا هم رمانش طولانی نشود و هم پلات رمان ابتر نماند. این فصل شک و شبهه خواننده تیزهوش را درباره این رمان به یقین تبدیل می‌کند: رمانی با ایده‌ای بکر و پیچیده که نویسنده از عهده پرداخت درست و منسجم به آن، برنیامده است.

https://t.me/Rwriter/248
@Rwriter
معنای روشنفکر/ #ماریو_بارگاس_یوسا

مترجم #صالح_رستمی

قسمت اول: (در باب عشق و نوشتن)

چه موانعی بر سر راهِ خلاقیت نوشتاری شما وجود دارد؟

💬 خب، شاید بزرگترین مانع عدم اعتماد بنفس باشد. بر خلاف آنچه که ممکن است بنظر بیاید، این حقیقت که من زمان زیادی را صرف نوشتن می‌کنم، یا اینکه کتاب‌های زیادی چاپ کرده‌ام، به من اعتماد به نفس نمی‎دهد. بالعکس، متزلزلم می‌کند. احتمالا به این دلیل که هر چه بیشتر می‌گذرد، بیشتر خودم را نقد می‌کنم و جاه طلبی‌ بیشتری دارم. اما تزلزلی که حالا هنگام نوشتن یک روایت حس می‌کنم – چه آن روایت رمان باشد، یا نمایش نامه و یا حتی یک مقاله- بیشتر از زمانی است که اولین کارهایم را می‌نوشتم. اما من می‌دانم، با پوست کلفتی و کار مداوم، می‌توانم بر این عدم اعتماد بنفس غلبه کنم.

عشق در زندگی شما چه معنایی داشته است؟

💬عشق، مانند ادبیات، چیزی است که زندگی را در مسیری شگفت‌انگیز، غنی می‌سازد. من باور دارم که گفتن این موضوع سخت است. عشق چیزی است که در خلوت تجربه می‌شود. و این ارتباط انسانی بسیار شدید-احتمالا غنی ترین ارتباطی که بین انسان‌ها وجود دارد- نیازمند صمیمیت بسیار است. نیازمند نوعی از محرمانگی که محفوظ می شود. زیرا وقتی فاش می شود، فاسد می‌شود و مبتذل می گردد، مگر این طور نیست؟ اما غنی‌بخش‌ترین لحظه‌ها در عشق تجربه می‌شود. وقتی شما اشتیاق زیادی دارید، طعم هرچیزی به مذاقتان خوش می‌آید: همه چیز زیباتر است و شما با زندگی خوش‌بینانه‌‌ای مواجه می‌شوید، و تنها عشق به شما این زندگی را می‌دهد. عشق تجربه بنیادینی است که هم ژرفای وجودتان را می‌گسترد و هم بی‌شک خواستگاه آلام و زجرهای شماست. کمال‌گرایی در عشق، اغلب موجب تصادم روابط عاشقانه با واقعیت می‌شود. اما با این حال، من فکر می‌کنم با وجود آگاهی از عواقب آسیب‌زنندهِ –و گاه وحشتناکِ- عشق، هیچ کس نمی‌خواهد در راه آن تسلیم شود. چرا که زیستن با عشق، زیستن با مادر تجربه‌هاست: تجربه‌ای کامل، به‌غایت دیوانه‌وار و به‌غایت محض.

و معنای عشق در سن شما چیست؟

💬 بنظرم عشق ربط کمی به سن و سال دارد. خب، عشق برای یک جوان کمال‌گرایانه‌تر و معصومانه‌تر است. عشق برای یک بزرگسال، برای کسی که یک پایش لبِ گور است، عشقی است شامل بسیاری از تجربه‌های متراکم، این عشق با خرد بیشتر و دانش بهتری نسبت به واقعیت، زیسته می‌شود. اما فارغ از این تفاوت‌ها، باور دارم، آن سرخوشی، آن لذت و آن حس خوش‌بینی در زندگی، که عشق در این سن به شما اعطا می‌کند، درست مانند زمانی است که شما یک نوجوان هستید.

این نسخه کاملتر ترجمه مصاحبه با ماریو بارگاس یوسا است. این ترجمه در روزنامه داخلی دانشگاه شریف (@sharifdaily) منتشر گردیده است.

نسخه اصلی این مصاحبه، در مارس سال 2016، در روزنامه هافینگتون پست منتشر شده است


@Rwriter
معنای روشنفکر/ #ماریو_بارگاس_یوسا

مترجم #صالح_رستمی

قسمت دوم و آخر: (تکنولوژی و روشنفکری)

بیایید درباره‌ی کتابتان "تمدن نظاره‌گر" صحبت کنیم. بنظر شما، فرهنگ غنی دیگر موجب تغییر و تحول جهان نمی‌شود؟

💬خب، به باور من، فرهنگ غنی در حال ناپدید شدن است. این، بنظرم، یک تراژدی هشدار دهنده است –که یکی از دلایل من برا نوشتن این کتاب بود- زیرا فرهنگ غنی لاجرم مفهومی نخبه‌گرایانه است. فرهنگ غنی توسط اقلیت درک می‌شود، و این خیلی ساده‌لوحانه است که فکر کنیم، فرهنگ غنی برای همه قابل دسترس است. برای رسیدن به فرهنگ غنی باید علاقه، کنجکاوی، صبر و نظم داشت و همه این ویژگی‌ها را ندارند.
از طرفی، ایده فهم فرهنگ برای همه، ایده خوبی است، چه کسی می‌تواند ضدِ این ایده سخن بگوید؟ اما دقیقا در همین نقطه، اگر این ایده به معنای دسترسی همگان به فرهنگ باشد–کماینکه متاسفانه در زمان ما داریم به این سمت می‌رویم-، لاجرم فرهنگ مبتذل می‎شود، فقیر می‌گردد و تبدیل به چیزی کهنه و نوعی سرگرمی می‌شود، و خب قطعا نتیجه بسیار منفی است.
و من باور دارم که در زمان ما، نقص بزرگی، نظام آموزشی را فراگرفته است. نظام آموزشی امروز نه تنها از فرهنگ غنی محافظت نمی‌کند، بلکه به دیده تحقیر بدان می‌نگرد. خلقِ هنر و یا تفکر نیازمند نگاهی به گذشته و تاریخ است، چرا که زمان حال هنر ناقصی را تولید می‌کند.

و بنظر شما تکنولوژی هم در این مورد نقش دارد؟

💬 بدون شک. تلاش‌ روشنفکری و ذهنی کم کم در حال محو شدن است، چرا که تکنولوژی باعث می‌شود، چنین تلاشی را ترک کنیم.

بنظر شما در زندگی سیاسی حال حاضر، روشنفکران باید چه نقشی ایفا کنند؟

💬 خب، من متعلق به نسلی هستم که عمیقا تحت تاثیر متفکران اگزیستانسیالیست بود. و گرچه، از بعضی جنبه‌‌ها دیگر مانند سارتر فکر نمی‌کنم و منتقد آثار او هستم، باور دارم ایده او که می‌گفت نویسنده یا روشنفکر به زمانه‌اش، به حقیقت پیرامونش و به جامعه‌اش تعهد دارد، کاملا درست بود. کسی نمی‌تواند بنویسد، نقاشی کند و یا آهنگ بسازد، و در عین حال نسبت به مشکلاتِ جهانی که در آن زندگی می‌کند بی‌تفاوت باشد. این موضوع بسیار بنیادی است، خصوصا اگر شما به دموکراسی اعتقاد داشته باشید؛ به این که همه در رسیدن به راه حلِ مشکلات سهم دارند. و به این باور داشته باشید که انسان‌ها ورای تفاوت‌هایشان می‌توانند به دنبال جواب مشکلات بگردند.
این اصل بسیار کلیدی است و علاوه‌براین من باور دارم ادبیات حقیقی و هنر حقیقی باید بر این اصل تکیه کند. امروزه مشکل اصلی این است که ایده‌های متنی نسبت به تصاویر و چیزهای ملموس اهمیت کمتری پیدا کردند. من معتقدم که تکنولوژی صرف کافی نیست و حضور ایده‌ها در بحث‌های اجتماعی برای فهمیدن مسائل انسانی حیاتی است. اما در زمان ما اینگونه بنظر می‌رسد که ایده‌ها مورد بی‌اهمیتی قرار گرفتند و جای خود را به تصاویر و مدیاهای تصویری داده اند.

این نسخه کاملتر ترجمه مصاحبه با ماریو بارگاس یوسا است. این ترجمه در روزنامه داخلی دانشگاه شریف (@sharifdaily) منتشر گردیده است.

نسخه اصلی این مصاحبه، در مارس سال 2016، در روزنامه هافینگتون پست منتشر شده است