نگاه کن! باران چه شاعرانه شهر را خیس کرده است. بالاخره آمد. آن روز که برای اول در این سال نو دیدمت. با خودم گفتم من همانم که از پلکان سفینه بالا رفت. تمام گذشته را تویش گذاشت و برگشت و دکمه را زد. سفینه رفت. آنقدر دور شد که جر نقطه ای نورانی چیزی از آن باقی نماند. ستاره ای شد در دل تاریک شب. هنوز آن ستاره را می بینم. در دل تاریکی شب توی آسمان.
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
این غزل یکی از بهترین غزل های اوست:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
1 اردیبهشت: روز سعدی
این روزها بحث کنکور ارشد داغ است. داشتم به این فکر میکردم بچههایی که میخواهند حداقل در رشته من در ایران ادامه تحصیل دهند، دارند برای چه چیزی رقابت میکنند؟
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
قولهای ملال آور دورنمات @Rwriter
قولِهای ملال آور فردریش دورنمات
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
در حکم احمقانه دادگاه #آمریکا که #ایران باید ۶ میلیارد دلار غرامت به ۳۰۰ قربانی حملات ۱۱سپتامبر بپردازد، ارزش جان هر انسان ۲ میلیون دلار محاسبه شده. بر این اساس بدهی آمریکا به این ۳ کشور این مبالغ ست:
ویتنام: ۱/۷ هزار میلیارد دلار
عراق: ۲/۱ هزار میلیارد دلار
افغانستان: ۱۹۶ میلیارد دلار
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/235
منبع نوشته:
https://twitter.com/BBCArdalan/status/991807240008093697
ویتنام: ۱/۷ هزار میلیارد دلار
عراق: ۲/۱ هزار میلیارد دلار
افغانستان: ۱۹۶ میلیارد دلار
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/235
منبع نوشته:
https://twitter.com/BBCArdalan/status/991807240008093697
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
در بلبشوی ماجرای ایران و ترامپ
دو خبر میان اخبار گم شد: نخست: اکران فیلم اصغر فرهادی. دوم: حضور اورحان پاموک نویسنده معاصر ترکیه و برنده جایزه نوبل ادبیات در تهران.
yon.ir/RQTon
دو خبر میان اخبار گم شد: نخست: اکران فیلم اصغر فرهادی. دوم: حضور اورحان پاموک نویسنده معاصر ترکیه و برنده جایزه نوبل ادبیات در تهران.
yon.ir/RQTon
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
ویدئوی نشست خبری اورهان پاموک در تهران
ویدیو ویدئوی نشست خبری اورهان پاموک در تهران از کانال مجله اینترنتی برترین ها
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
یادداشتی بر «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد»
تعریف از هنر، به گونههای متلون بیان شده است؛ گاه به تخلیص و گاه به تشریح. گویی این کلمه سه حرفی که روزگارانی در فرهنگ فارسی معنای صنعت داشته، آن چنان پیچیده و غامض مینماید که نمیتوان تعریف یکتایی از آن ارائه کرد. این تعریفها چنان رنگارنگ و گاه مغایر با یکدیگر اند که تصمیم گرفتم، خود تعریفی از آن ارائه کنم: «هنر، فریادِ انسان است، بعد از فهمش، از ناملایمات»، تعریفی که با دیدن مستند «فی فی از خوشحالی زوزه میکشید» برایم بیشتر معنا پیدا کرد.
فیلم، قصه واپسین روزهای زندگی یک نقاش سالخورده است. نقاش که سالهاست در گوشهای دور از زادگاه خویش در هتلی در رم زندگی میکند. تصمیم میگیرد تا آخرین نقاشی خود را بکشد. اما درست در شبی که سپیده دمش سودای شروع تابلو را داشته، کام مرگ او را در درون خود میبلعد. قصه اما قصه نیست. روایتی است واقعی از داستانِ زندگی بهمن محصص. شاید این فیلم، آخرین شانس بشر باشد تا تصویر و صدای آخرین روزهای زندگی یک هنرمند را ببیند.
میترا فراهانی، کارگردان فیلم، دو ماه آخر زندگی بهمن محصص را در قالب مستندی به تصویر درآورده است. مستندی به غایت هنری، دقیق و مانند نقاشیها و مجسمههای بهمن محصص یک علامت سوال «؟»
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/242
تعریف از هنر، به گونههای متلون بیان شده است؛ گاه به تخلیص و گاه به تشریح. گویی این کلمه سه حرفی که روزگارانی در فرهنگ فارسی معنای صنعت داشته، آن چنان پیچیده و غامض مینماید که نمیتوان تعریف یکتایی از آن ارائه کرد. این تعریفها چنان رنگارنگ و گاه مغایر با یکدیگر اند که تصمیم گرفتم، خود تعریفی از آن ارائه کنم: «هنر، فریادِ انسان است، بعد از فهمش، از ناملایمات»، تعریفی که با دیدن مستند «فی فی از خوشحالی زوزه میکشید» برایم بیشتر معنا پیدا کرد.
فیلم، قصه واپسین روزهای زندگی یک نقاش سالخورده است. نقاش که سالهاست در گوشهای دور از زادگاه خویش در هتلی در رم زندگی میکند. تصمیم میگیرد تا آخرین نقاشی خود را بکشد. اما درست در شبی که سپیده دمش سودای شروع تابلو را داشته، کام مرگ او را در درون خود میبلعد. قصه اما قصه نیست. روایتی است واقعی از داستانِ زندگی بهمن محصص. شاید این فیلم، آخرین شانس بشر باشد تا تصویر و صدای آخرین روزهای زندگی یک هنرمند را ببیند.
میترا فراهانی، کارگردان فیلم، دو ماه آخر زندگی بهمن محصص را در قالب مستندی به تصویر درآورده است. مستندی به غایت هنری، دقیق و مانند نقاشیها و مجسمههای بهمن محصص یک علامت سوال «؟»
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/242
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter