نوشتههای یک نویسنده کوچک
ماری و دروغ سیزده @Rwriter
ماری و دروغ سیزده
«جنگ در سوریه و عراق تمام شد. دیگر کسی، کسی را نخواهد کشت. دیگر کسی با شعار حفظ ارکانِ دموکراسی و حقوق بشر کسی را از دم تیغ نخواهد گذراند. خرابهها آباد خواهند شد.» این دروغ سیزده من به شماست. دروغی که ای کاش چهره واقعیت به خود میگرفت.
من با ماری یک ماه پیش از عید آشنا شدم. اینترنت امروز اگر اطلاعات شخصی شما را لو ندهد؛ اگر باعث پراکنده شدنِ اخبار دروغ و نامعتبر نگردد، حداقل یک حسن دارد و آن نزدیک کردن انسانهای دور به یک دیگر است و من ماری را از طریق یکی از سایتهای تبادل زبان پیدا کردم. ماری در سلیمانیه عراق زندگی میکند. انگلیسی را روان صحبت میکند و شدیدا علاقهمند است تا فارسی یاد بگیرد. علتِ علاقهاش هم مولوی است. رومیِ بلخ جوری او را تحتِ تاثیر قرار داده که امروز فارسی را نه مثل ما ایرانیان، اما خوب صحبت میکند. هدفِ اصلی ماری این است که بتواند مثنوی و غزلیات شمس را به خوبی بخواند و بفهمد. نزدیکی فرهنگِ ایرانی به فرهنگ کردها باعث شده است که ماری به یادگیری فارسی علاقهمند شود. او عاشقِ دیدنِ فیلمهای فارسی است و همین موضوع فارسی حرف زدنش را صیقل میدهد.
ماری دختر بسیار زیبایی است، اما چیزی که او و مردمش را برای من جذاب میکند، صلابت و اتحادِ عجیبشان است. هرسال مانند ایرانیها آنها هم نوروز را جشن میگیرند. آتش بازی میکنند و مهمانی میگیرند. اما مریم که حالا دوستان و خانوادهاش ماری صدایش میکنند، میگوید امسال در سلیمانه هیچ کسی جشن نگرفت. نه کسی آتشی روشن کرد و نه کسی مهمانی گرفت. حمام خونِ اردوغان در عفرین هزاران نفر را به سمت سلمانیه عراق روانه کرده است و او و مردم شهرش تصمیم گرفتند که امسال جشن نگیرند تا به این جنایت اعتراض کنند. ماری 22 ساله جوری از تصمیمِ مردمش حرف میزند که انگار تک تک سلولهایش به این تصمیم ایمان دارند. او میگوید که تا بوده همین بوده و کردها آواره و زخمی بودهاند. اکنون در سلیمانه شایعه شده که میخواهند جنگ را به داخل شهر بکشانند. ماری میگوید که احتمال دارد این جنگ از طرف ایران شروع شود. به او میگویم: «نه، غیر ممکن است. ایران وقتی اربیل توسط داعش در حال سقوط بود به کمک شما آمد.» لبخند تلخی میزند و میگوید: «میدانم که میخواهی از کشورت دفاع کنی، اما ایران نه برای کمک به ما، بلکه برای مقاصد دیگری به اربیل آمد».
نمیدانم آینده چه خواهد شد. امیدوارم حرفهای ماری شایعه باشد و دروغ سیزده. اما آرزو دارم سال دیگر، در سلیمانیه عراق، در سوریه، در فلسطین و در همه جا مردم بهار را جشن بگیرند.
https://t.me/Rwriter/221
@Rwriter
«جنگ در سوریه و عراق تمام شد. دیگر کسی، کسی را نخواهد کشت. دیگر کسی با شعار حفظ ارکانِ دموکراسی و حقوق بشر کسی را از دم تیغ نخواهد گذراند. خرابهها آباد خواهند شد.» این دروغ سیزده من به شماست. دروغی که ای کاش چهره واقعیت به خود میگرفت.
من با ماری یک ماه پیش از عید آشنا شدم. اینترنت امروز اگر اطلاعات شخصی شما را لو ندهد؛ اگر باعث پراکنده شدنِ اخبار دروغ و نامعتبر نگردد، حداقل یک حسن دارد و آن نزدیک کردن انسانهای دور به یک دیگر است و من ماری را از طریق یکی از سایتهای تبادل زبان پیدا کردم. ماری در سلیمانیه عراق زندگی میکند. انگلیسی را روان صحبت میکند و شدیدا علاقهمند است تا فارسی یاد بگیرد. علتِ علاقهاش هم مولوی است. رومیِ بلخ جوری او را تحتِ تاثیر قرار داده که امروز فارسی را نه مثل ما ایرانیان، اما خوب صحبت میکند. هدفِ اصلی ماری این است که بتواند مثنوی و غزلیات شمس را به خوبی بخواند و بفهمد. نزدیکی فرهنگِ ایرانی به فرهنگ کردها باعث شده است که ماری به یادگیری فارسی علاقهمند شود. او عاشقِ دیدنِ فیلمهای فارسی است و همین موضوع فارسی حرف زدنش را صیقل میدهد.
ماری دختر بسیار زیبایی است، اما چیزی که او و مردمش را برای من جذاب میکند، صلابت و اتحادِ عجیبشان است. هرسال مانند ایرانیها آنها هم نوروز را جشن میگیرند. آتش بازی میکنند و مهمانی میگیرند. اما مریم که حالا دوستان و خانوادهاش ماری صدایش میکنند، میگوید امسال در سلیمانه هیچ کسی جشن نگرفت. نه کسی آتشی روشن کرد و نه کسی مهمانی گرفت. حمام خونِ اردوغان در عفرین هزاران نفر را به سمت سلمانیه عراق روانه کرده است و او و مردم شهرش تصمیم گرفتند که امسال جشن نگیرند تا به این جنایت اعتراض کنند. ماری 22 ساله جوری از تصمیمِ مردمش حرف میزند که انگار تک تک سلولهایش به این تصمیم ایمان دارند. او میگوید که تا بوده همین بوده و کردها آواره و زخمی بودهاند. اکنون در سلیمانه شایعه شده که میخواهند جنگ را به داخل شهر بکشانند. ماری میگوید که احتمال دارد این جنگ از طرف ایران شروع شود. به او میگویم: «نه، غیر ممکن است. ایران وقتی اربیل توسط داعش در حال سقوط بود به کمک شما آمد.» لبخند تلخی میزند و میگوید: «میدانم که میخواهی از کشورت دفاع کنی، اما ایران نه برای کمک به ما، بلکه برای مقاصد دیگری به اربیل آمد».
نمیدانم آینده چه خواهد شد. امیدوارم حرفهای ماری شایعه باشد و دروغ سیزده. اما آرزو دارم سال دیگر، در سلیمانیه عراق، در سوریه، در فلسطین و در همه جا مردم بهار را جشن بگیرند.
https://t.me/Rwriter/221
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
ماری و دروغ سیزده
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
پنجمین زن و مساله عدالت @Rwriter
پنجمین زن و مساله عدالت
یادداشتی به بهانه خواندن رمانِ پنجمین زن اثر هنینگ مانکل
میگویند اولین داستان کاراگاهی جهان، داستان عقده ادیپ است. برای همین داستان پلیسی و کارآگاهی یکی از پختهترین ژانرهای ادبیات و سینماست. هنگامی که انسان به یکی از شدیدترین گناهان خود دست میزند، یعنی قتل، آن وقت پرسشهای اخلاقی و فلسفی بسیاری مطرح میگردد. نویسنده پلیسی موفق در یک رمان یا فیلمنامه پلیسی به چهار پرسش اساسی به خوبی پاسخ میدهد: 1. قاتل کیست؟ قتل چگونه انجام شده است؟ چگونه قاتل پیدا میشود؟ و چرا قاتل دست به انجام چنین جرمی زده است؟
هنینگ مانکل، نویسنده سوئدی رمانهای پلیسی به خوبی در رماناش یعنی پنجمین زن به این چهار پرسش پاسخ میدهد. او ضمن پاسخ به این سه پرسش، پرسشهای زیادی را مطرح میکند که ماهیت اخلاقی و فلسفی دارند. پنجمین زن، ماجرای قتلهای زنجیرهای فجیعی است که در شهر ایستد در سوئد رخ میدهد. کورت والندر، مسئول رسیدگی به این پرونده میشود و در طول این پرونده دچار تغییر و تحولات شخصیتی میگردد. در طول هزاران سال، تاریخ داستان پلیسی، صدها قصه پلیسی نوشته و خوانده شده است، هر یک از کاراگاهان پلیسی ویژگی خاص خود را دارند. مثلا پوآرو همه را در یک خانه جمع میکند و مظنون را معرفی میکند. یا شرلوک به دل حادثه میرود. اما والندر مسئله مقتول و قاتل را برای خودش شخصی سازی میکند. او ناهنجاریهای درون مقتول و قاتل را در خود هم میبیند و به این شکل خود را جای قاتل و مقتول میگذارد.
در طولِ رمانِ پنجمین زن، مانکل سوالات فلسفی زیادی را برای مخاطب باز میکند. او خشونت را در سوئد نشان میدهد. و به مخاطب میگوید، بیا ببین خشونت همه جا هست. حتی در تو. البته مانکل کاری نمیکند که به مخاطب حسِ گناه دست دهد. او باعث میشود که مخاطب خود به مکشفه نفس برسد و این نهایت تواناییِ مانکل را نشان میدهد. مانکل در این رمان، زنان مختلفی را نشان میدهد که سالها زیر شکنجه بودهاند و هیچوقت عدالت به داد آنها نرسیده است. حال سوال اینجاست: چه کسی باید به داد آنها برسد؟
https://t.me/Rwriter/223
@Rwriter
یادداشتی به بهانه خواندن رمانِ پنجمین زن اثر هنینگ مانکل
میگویند اولین داستان کاراگاهی جهان، داستان عقده ادیپ است. برای همین داستان پلیسی و کارآگاهی یکی از پختهترین ژانرهای ادبیات و سینماست. هنگامی که انسان به یکی از شدیدترین گناهان خود دست میزند، یعنی قتل، آن وقت پرسشهای اخلاقی و فلسفی بسیاری مطرح میگردد. نویسنده پلیسی موفق در یک رمان یا فیلمنامه پلیسی به چهار پرسش اساسی به خوبی پاسخ میدهد: 1. قاتل کیست؟ قتل چگونه انجام شده است؟ چگونه قاتل پیدا میشود؟ و چرا قاتل دست به انجام چنین جرمی زده است؟
هنینگ مانکل، نویسنده سوئدی رمانهای پلیسی به خوبی در رماناش یعنی پنجمین زن به این چهار پرسش پاسخ میدهد. او ضمن پاسخ به این سه پرسش، پرسشهای زیادی را مطرح میکند که ماهیت اخلاقی و فلسفی دارند. پنجمین زن، ماجرای قتلهای زنجیرهای فجیعی است که در شهر ایستد در سوئد رخ میدهد. کورت والندر، مسئول رسیدگی به این پرونده میشود و در طول این پرونده دچار تغییر و تحولات شخصیتی میگردد. در طول هزاران سال، تاریخ داستان پلیسی، صدها قصه پلیسی نوشته و خوانده شده است، هر یک از کاراگاهان پلیسی ویژگی خاص خود را دارند. مثلا پوآرو همه را در یک خانه جمع میکند و مظنون را معرفی میکند. یا شرلوک به دل حادثه میرود. اما والندر مسئله مقتول و قاتل را برای خودش شخصی سازی میکند. او ناهنجاریهای درون مقتول و قاتل را در خود هم میبیند و به این شکل خود را جای قاتل و مقتول میگذارد.
در طولِ رمانِ پنجمین زن، مانکل سوالات فلسفی زیادی را برای مخاطب باز میکند. او خشونت را در سوئد نشان میدهد. و به مخاطب میگوید، بیا ببین خشونت همه جا هست. حتی در تو. البته مانکل کاری نمیکند که به مخاطب حسِ گناه دست دهد. او باعث میشود که مخاطب خود به مکشفه نفس برسد و این نهایت تواناییِ مانکل را نشان میدهد. مانکل در این رمان، زنان مختلفی را نشان میدهد که سالها زیر شکنجه بودهاند و هیچوقت عدالت به داد آنها نرسیده است. حال سوال اینجاست: چه کسی باید به داد آنها برسد؟
https://t.me/Rwriter/223
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
پنجمین زن و مساله عدالت
@Rwriter
@Rwriter
نگاه کن! باران چه شاعرانه شهر را خیس کرده است. بالاخره آمد. آن روز که برای اول در این سال نو دیدمت. با خودم گفتم من همانم که از پلکان سفینه بالا رفت. تمام گذشته را تویش گذاشت و برگشت و دکمه را زد. سفینه رفت. آنقدر دور شد که جر نقطه ای نورانی چیزی از آن باقی نماند. ستاره ای شد در دل تاریک شب. هنوز آن ستاره را می بینم. در دل تاریکی شب توی آسمان.
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
این غزل یکی از بهترین غزل های اوست:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
1 اردیبهشت: روز سعدی
این روزها بحث کنکور ارشد داغ است. داشتم به این فکر میکردم بچههایی که میخواهند حداقل در رشته من در ایران ادامه تحصیل دهند، دارند برای چه چیزی رقابت میکنند؟
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
قولهای ملال آور دورنمات @Rwriter
قولِهای ملال آور فردریش دورنمات
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
در حکم احمقانه دادگاه #آمریکا که #ایران باید ۶ میلیارد دلار غرامت به ۳۰۰ قربانی حملات ۱۱سپتامبر بپردازد، ارزش جان هر انسان ۲ میلیون دلار محاسبه شده. بر این اساس بدهی آمریکا به این ۳ کشور این مبالغ ست:
ویتنام: ۱/۷ هزار میلیارد دلار
عراق: ۲/۱ هزار میلیارد دلار
افغانستان: ۱۹۶ میلیارد دلار
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/235
منبع نوشته:
https://twitter.com/BBCArdalan/status/991807240008093697
ویتنام: ۱/۷ هزار میلیارد دلار
عراق: ۲/۱ هزار میلیارد دلار
افغانستان: ۱۹۶ میلیارد دلار
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/235
منبع نوشته:
https://twitter.com/BBCArdalan/status/991807240008093697
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
در بلبشوی ماجرای ایران و ترامپ
دو خبر میان اخبار گم شد: نخست: اکران فیلم اصغر فرهادی. دوم: حضور اورحان پاموک نویسنده معاصر ترکیه و برنده جایزه نوبل ادبیات در تهران.
yon.ir/RQTon
دو خبر میان اخبار گم شد: نخست: اکران فیلم اصغر فرهادی. دوم: حضور اورحان پاموک نویسنده معاصر ترکیه و برنده جایزه نوبل ادبیات در تهران.
yon.ir/RQTon
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
ویدئوی نشست خبری اورهان پاموک در تهران
ویدیو ویدئوی نشست خبری اورهان پاموک در تهران از کانال مجله اینترنتی برترین ها