نوشتههای یک نویسنده کوچک
کتِ «عمو» در کنارِ چارقد دخترش «خانم» @Rwriter
بهشت اینجاست!
همیشه انسان به دنبال ساختن یک بهشت روی زمین بوده است. ایده "پارک" ریشهاش در همین بهشت سازی اوست: ساختن بهشت در دلِ جهنم شهری. در هوا و اقیانوس هم دنبالِ ساختن بهشت بوده است. هواپیماهای لوکس و کشتیهای آنچنانی ثمره همین بهشت سازی اویند. این شبهِ بهشتها همه جا هستند. اما این بهشتها هیچ کدامشان اضطراب و تشویش آدمی را کم نکرده که گاه زیادتر نیز کرده اند.
«عمو قنبر» اما یک بهشت دارد. در دلِ روستا. بالاترین خانه روستا. روستای بزیجان. عمو با دخترش، «خانم» زندگی میکند. زن عمو چندسالی میشود که توی آرامستان ده خوابیده است. عمو را چندین بار دیدهام. اولین باری که یادم میآید، عمو فرز و چابک بود. اما حالا کمر خم کرده و پاهایش توان ندارند. گوشهایش هم دیگر نمیشنود. وقتی مینشینیم، کنارش و حرف میزنیم. حرفهایمان را نمیشنود. باید بلند داد بزنیم و بگوییم: «عمو، اوضاع گوسفندات خوبه؟» او هم جواب بدهد: «آره شکر خدا، اما باران نمیآید. زندگی ما به باران وابسته است.» و بعد بخندد. عمو همیشه میخندد. حتی وقتی از مشکلاتش میگوید هم میخندد. یک خنده میگذارد پشت همه حرفهایش، انگار هر لحظه از زندگی ارزش خندیدن را دارد. یک درخت گردو داشت کنار دیوار خانهاش. حالا خشک شده است. میگوید با غصه: «این مال کم آبی نی...مال بی انظباتی است. ماشین شسته اند. ریکا ریختهاند پاش. نباید بریزند.» بعد هم میخندد. خانهشان واقعا زیباست. باغچهسبزی دارند. درخت انگور دارند، درخت انجیر، گلِ یاس، درختِ زرد آلو. عمو میگوید: «این زردآلوعَه...زرد آلو میدهد به چه شیرینی. عین قندَه» و بعد میخندد. گاهی اوقات دوست داری بنشینی پایِ حرفهایش و از خاطراتش بشنوی. از دورانی که میآمده به تهران، نه! تهرون. «تهرون الان خیلی عوض شده، بابا جان». گاهی هم دوست داری بنشینی و فقط نگاهش کنی. صورتِ آفتاب سوختهاش را ببینی. یا تماشایش کنی وقتی مینشیند و با «عمه صدیقه»، خواهرش، حرف میزند. دوست داری بنشینی و نگاهشان کنی.
حیاطِ خانه عمو و خانم شیب دار است و کفش سنگهای ریزی دارد. چه کیفی میدهد بروی و قدم بزنی و نفس بکشی. هوای بزیجان، معرکه است. وقتی میروی سمت یاس. عطرِ یاس میپیچد و بعد کمی جلوتر. دیگی روشن است تا آب گرم شود برای شستن رختها. بوی هیزم مست میکند آدم را. بویِ نعناعها اما از همه چیز بیشتر آدم را سرمست میکند. عمو صبحِ زود بیدار میشود و با همان پای خسته میرود سمتِ طویله دیوار به دیوار خانهشان. برهها و بزها صدایشان در میآید. عمو برایشان علوفه میریزد توی آغل. «خدا هر چیزی که به او داده است، تک تک ازش میگیرد. من گوشهام ناتوانه. پاهام ناتوانه. چشمام دیگر سو ندارد.» و بعد خنده و آن نگاهش. بهشت عمو، بهشت خانم و بهشت عمه اما نه خانهشان است و نه گوسفندهایشان. بهشتشان دوری از آلودگی تهران نیست. بهشت آنها خودشان اند. فکرِ ساده و روشنشان است. این را با سادگی ناشی از سادهلوحی اشتباه نگیرید. آنان نه بیسواد اند نه ساده انگارانه به قضایا مینگرند. وقتی پای صحبتهایشان بشینی، دیگر شرم میکنی از غرغرهایی که میکنی. وقتی سختیهایشان را میشنوی، دیگر تصمیم میگیری که کمتر غرغر کنی و کمتر شکایت کنی از زندگیات. وقتی لیوان چای را بر میداری و همراهشان چای مینوشی، تصمیم میگیری که تو هم همراهشان بخندی. بهشت اینجاست. مبارکشان باد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/214
همیشه انسان به دنبال ساختن یک بهشت روی زمین بوده است. ایده "پارک" ریشهاش در همین بهشت سازی اوست: ساختن بهشت در دلِ جهنم شهری. در هوا و اقیانوس هم دنبالِ ساختن بهشت بوده است. هواپیماهای لوکس و کشتیهای آنچنانی ثمره همین بهشت سازی اویند. این شبهِ بهشتها همه جا هستند. اما این بهشتها هیچ کدامشان اضطراب و تشویش آدمی را کم نکرده که گاه زیادتر نیز کرده اند.
«عمو قنبر» اما یک بهشت دارد. در دلِ روستا. بالاترین خانه روستا. روستای بزیجان. عمو با دخترش، «خانم» زندگی میکند. زن عمو چندسالی میشود که توی آرامستان ده خوابیده است. عمو را چندین بار دیدهام. اولین باری که یادم میآید، عمو فرز و چابک بود. اما حالا کمر خم کرده و پاهایش توان ندارند. گوشهایش هم دیگر نمیشنود. وقتی مینشینیم، کنارش و حرف میزنیم. حرفهایمان را نمیشنود. باید بلند داد بزنیم و بگوییم: «عمو، اوضاع گوسفندات خوبه؟» او هم جواب بدهد: «آره شکر خدا، اما باران نمیآید. زندگی ما به باران وابسته است.» و بعد بخندد. عمو همیشه میخندد. حتی وقتی از مشکلاتش میگوید هم میخندد. یک خنده میگذارد پشت همه حرفهایش، انگار هر لحظه از زندگی ارزش خندیدن را دارد. یک درخت گردو داشت کنار دیوار خانهاش. حالا خشک شده است. میگوید با غصه: «این مال کم آبی نی...مال بی انظباتی است. ماشین شسته اند. ریکا ریختهاند پاش. نباید بریزند.» بعد هم میخندد. خانهشان واقعا زیباست. باغچهسبزی دارند. درخت انگور دارند، درخت انجیر، گلِ یاس، درختِ زرد آلو. عمو میگوید: «این زردآلوعَه...زرد آلو میدهد به چه شیرینی. عین قندَه» و بعد میخندد. گاهی اوقات دوست داری بنشینی پایِ حرفهایش و از خاطراتش بشنوی. از دورانی که میآمده به تهران، نه! تهرون. «تهرون الان خیلی عوض شده، بابا جان». گاهی هم دوست داری بنشینی و فقط نگاهش کنی. صورتِ آفتاب سوختهاش را ببینی. یا تماشایش کنی وقتی مینشیند و با «عمه صدیقه»، خواهرش، حرف میزند. دوست داری بنشینی و نگاهشان کنی.
حیاطِ خانه عمو و خانم شیب دار است و کفش سنگهای ریزی دارد. چه کیفی میدهد بروی و قدم بزنی و نفس بکشی. هوای بزیجان، معرکه است. وقتی میروی سمت یاس. عطرِ یاس میپیچد و بعد کمی جلوتر. دیگی روشن است تا آب گرم شود برای شستن رختها. بوی هیزم مست میکند آدم را. بویِ نعناعها اما از همه چیز بیشتر آدم را سرمست میکند. عمو صبحِ زود بیدار میشود و با همان پای خسته میرود سمتِ طویله دیوار به دیوار خانهشان. برهها و بزها صدایشان در میآید. عمو برایشان علوفه میریزد توی آغل. «خدا هر چیزی که به او داده است، تک تک ازش میگیرد. من گوشهام ناتوانه. پاهام ناتوانه. چشمام دیگر سو ندارد.» و بعد خنده و آن نگاهش. بهشت عمو، بهشت خانم و بهشت عمه اما نه خانهشان است و نه گوسفندهایشان. بهشتشان دوری از آلودگی تهران نیست. بهشت آنها خودشان اند. فکرِ ساده و روشنشان است. این را با سادگی ناشی از سادهلوحی اشتباه نگیرید. آنان نه بیسواد اند نه ساده انگارانه به قضایا مینگرند. وقتی پای صحبتهایشان بشینی، دیگر شرم میکنی از غرغرهایی که میکنی. وقتی سختیهایشان را میشنوی، دیگر تصمیم میگیری که کمتر غرغر کنی و کمتر شکایت کنی از زندگیات. وقتی لیوان چای را بر میداری و همراهشان چای مینوشی، تصمیم میگیری که تو هم همراهشان بخندی. بهشت اینجاست. مبارکشان باد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/214
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
کتِ «عمو» در کنارِ چارقد دخترش «خانم»
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یوهان یوهانسون آهنگساز ایسلندی که در فوریه 2018 خودش خاموش شد، اما هنرش جاودانه ماند. @Rwriter
توی این فکر بودم که در سال گذشته، کدام قطعه موسیقی مرا به وجد آورد؟ به یادِ یوهان یوهانسون افتادم. هنگامی که خبرِ مرگش را از گاردین خواندم. گریهام گرفته بود، یوهانسون که استعداد عجیبی در موسیقی بود.
موسیقیاش انسان را در بهتِ عجیبی فرو میبرد. واقعا نمیدانم قرار است موسیقی قسمت دوم فیلم «سیکاریو» را چه کسی آهنگسازی کند.
یوهانسون فقط 48 سال داشت که در گذشت و هنوز کسی در مورد علتِ مرگش حرفی نزده است. امیدوارم که خود به زندگیش پایان نداده باشد.
در زیر دو آهنگ بسیار زیبا از او گذاشتهام:
https://t.me/Rwriter/217
@Rwriter
موسیقیاش انسان را در بهتِ عجیبی فرو میبرد. واقعا نمیدانم قرار است موسیقی قسمت دوم فیلم «سیکاریو» را چه کسی آهنگسازی کند.
یوهانسون فقط 48 سال داشت که در گذشت و هنوز کسی در مورد علتِ مرگش حرفی نزده است. امیدوارم که خود به زندگیش پایان نداده باشد.
در زیر دو آهنگ بسیار زیبا از او گذاشتهام:
https://t.me/Rwriter/217
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
یوهان یوهانسون
آهنگساز ایسلندی که در فوریه 2018 خودش خاموش شد، اما هنرش جاودانه ماند.
@Rwriter
آهنگساز ایسلندی که در فوریه 2018 خودش خاموش شد، اما هنرش جاودانه ماند.
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
ماری و دروغ سیزده @Rwriter
ماری و دروغ سیزده
«جنگ در سوریه و عراق تمام شد. دیگر کسی، کسی را نخواهد کشت. دیگر کسی با شعار حفظ ارکانِ دموکراسی و حقوق بشر کسی را از دم تیغ نخواهد گذراند. خرابهها آباد خواهند شد.» این دروغ سیزده من به شماست. دروغی که ای کاش چهره واقعیت به خود میگرفت.
من با ماری یک ماه پیش از عید آشنا شدم. اینترنت امروز اگر اطلاعات شخصی شما را لو ندهد؛ اگر باعث پراکنده شدنِ اخبار دروغ و نامعتبر نگردد، حداقل یک حسن دارد و آن نزدیک کردن انسانهای دور به یک دیگر است و من ماری را از طریق یکی از سایتهای تبادل زبان پیدا کردم. ماری در سلیمانیه عراق زندگی میکند. انگلیسی را روان صحبت میکند و شدیدا علاقهمند است تا فارسی یاد بگیرد. علتِ علاقهاش هم مولوی است. رومیِ بلخ جوری او را تحتِ تاثیر قرار داده که امروز فارسی را نه مثل ما ایرانیان، اما خوب صحبت میکند. هدفِ اصلی ماری این است که بتواند مثنوی و غزلیات شمس را به خوبی بخواند و بفهمد. نزدیکی فرهنگِ ایرانی به فرهنگ کردها باعث شده است که ماری به یادگیری فارسی علاقهمند شود. او عاشقِ دیدنِ فیلمهای فارسی است و همین موضوع فارسی حرف زدنش را صیقل میدهد.
ماری دختر بسیار زیبایی است، اما چیزی که او و مردمش را برای من جذاب میکند، صلابت و اتحادِ عجیبشان است. هرسال مانند ایرانیها آنها هم نوروز را جشن میگیرند. آتش بازی میکنند و مهمانی میگیرند. اما مریم که حالا دوستان و خانوادهاش ماری صدایش میکنند، میگوید امسال در سلیمانه هیچ کسی جشن نگرفت. نه کسی آتشی روشن کرد و نه کسی مهمانی گرفت. حمام خونِ اردوغان در عفرین هزاران نفر را به سمت سلمانیه عراق روانه کرده است و او و مردم شهرش تصمیم گرفتند که امسال جشن نگیرند تا به این جنایت اعتراض کنند. ماری 22 ساله جوری از تصمیمِ مردمش حرف میزند که انگار تک تک سلولهایش به این تصمیم ایمان دارند. او میگوید که تا بوده همین بوده و کردها آواره و زخمی بودهاند. اکنون در سلیمانه شایعه شده که میخواهند جنگ را به داخل شهر بکشانند. ماری میگوید که احتمال دارد این جنگ از طرف ایران شروع شود. به او میگویم: «نه، غیر ممکن است. ایران وقتی اربیل توسط داعش در حال سقوط بود به کمک شما آمد.» لبخند تلخی میزند و میگوید: «میدانم که میخواهی از کشورت دفاع کنی، اما ایران نه برای کمک به ما، بلکه برای مقاصد دیگری به اربیل آمد».
نمیدانم آینده چه خواهد شد. امیدوارم حرفهای ماری شایعه باشد و دروغ سیزده. اما آرزو دارم سال دیگر، در سلیمانیه عراق، در سوریه، در فلسطین و در همه جا مردم بهار را جشن بگیرند.
https://t.me/Rwriter/221
@Rwriter
«جنگ در سوریه و عراق تمام شد. دیگر کسی، کسی را نخواهد کشت. دیگر کسی با شعار حفظ ارکانِ دموکراسی و حقوق بشر کسی را از دم تیغ نخواهد گذراند. خرابهها آباد خواهند شد.» این دروغ سیزده من به شماست. دروغی که ای کاش چهره واقعیت به خود میگرفت.
من با ماری یک ماه پیش از عید آشنا شدم. اینترنت امروز اگر اطلاعات شخصی شما را لو ندهد؛ اگر باعث پراکنده شدنِ اخبار دروغ و نامعتبر نگردد، حداقل یک حسن دارد و آن نزدیک کردن انسانهای دور به یک دیگر است و من ماری را از طریق یکی از سایتهای تبادل زبان پیدا کردم. ماری در سلیمانیه عراق زندگی میکند. انگلیسی را روان صحبت میکند و شدیدا علاقهمند است تا فارسی یاد بگیرد. علتِ علاقهاش هم مولوی است. رومیِ بلخ جوری او را تحتِ تاثیر قرار داده که امروز فارسی را نه مثل ما ایرانیان، اما خوب صحبت میکند. هدفِ اصلی ماری این است که بتواند مثنوی و غزلیات شمس را به خوبی بخواند و بفهمد. نزدیکی فرهنگِ ایرانی به فرهنگ کردها باعث شده است که ماری به یادگیری فارسی علاقهمند شود. او عاشقِ دیدنِ فیلمهای فارسی است و همین موضوع فارسی حرف زدنش را صیقل میدهد.
ماری دختر بسیار زیبایی است، اما چیزی که او و مردمش را برای من جذاب میکند، صلابت و اتحادِ عجیبشان است. هرسال مانند ایرانیها آنها هم نوروز را جشن میگیرند. آتش بازی میکنند و مهمانی میگیرند. اما مریم که حالا دوستان و خانوادهاش ماری صدایش میکنند، میگوید امسال در سلیمانه هیچ کسی جشن نگرفت. نه کسی آتشی روشن کرد و نه کسی مهمانی گرفت. حمام خونِ اردوغان در عفرین هزاران نفر را به سمت سلمانیه عراق روانه کرده است و او و مردم شهرش تصمیم گرفتند که امسال جشن نگیرند تا به این جنایت اعتراض کنند. ماری 22 ساله جوری از تصمیمِ مردمش حرف میزند که انگار تک تک سلولهایش به این تصمیم ایمان دارند. او میگوید که تا بوده همین بوده و کردها آواره و زخمی بودهاند. اکنون در سلیمانه شایعه شده که میخواهند جنگ را به داخل شهر بکشانند. ماری میگوید که احتمال دارد این جنگ از طرف ایران شروع شود. به او میگویم: «نه، غیر ممکن است. ایران وقتی اربیل توسط داعش در حال سقوط بود به کمک شما آمد.» لبخند تلخی میزند و میگوید: «میدانم که میخواهی از کشورت دفاع کنی، اما ایران نه برای کمک به ما، بلکه برای مقاصد دیگری به اربیل آمد».
نمیدانم آینده چه خواهد شد. امیدوارم حرفهای ماری شایعه باشد و دروغ سیزده. اما آرزو دارم سال دیگر، در سلیمانیه عراق، در سوریه، در فلسطین و در همه جا مردم بهار را جشن بگیرند.
https://t.me/Rwriter/221
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
ماری و دروغ سیزده
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
پنجمین زن و مساله عدالت @Rwriter
پنجمین زن و مساله عدالت
یادداشتی به بهانه خواندن رمانِ پنجمین زن اثر هنینگ مانکل
میگویند اولین داستان کاراگاهی جهان، داستان عقده ادیپ است. برای همین داستان پلیسی و کارآگاهی یکی از پختهترین ژانرهای ادبیات و سینماست. هنگامی که انسان به یکی از شدیدترین گناهان خود دست میزند، یعنی قتل، آن وقت پرسشهای اخلاقی و فلسفی بسیاری مطرح میگردد. نویسنده پلیسی موفق در یک رمان یا فیلمنامه پلیسی به چهار پرسش اساسی به خوبی پاسخ میدهد: 1. قاتل کیست؟ قتل چگونه انجام شده است؟ چگونه قاتل پیدا میشود؟ و چرا قاتل دست به انجام چنین جرمی زده است؟
هنینگ مانکل، نویسنده سوئدی رمانهای پلیسی به خوبی در رماناش یعنی پنجمین زن به این چهار پرسش پاسخ میدهد. او ضمن پاسخ به این سه پرسش، پرسشهای زیادی را مطرح میکند که ماهیت اخلاقی و فلسفی دارند. پنجمین زن، ماجرای قتلهای زنجیرهای فجیعی است که در شهر ایستد در سوئد رخ میدهد. کورت والندر، مسئول رسیدگی به این پرونده میشود و در طول این پرونده دچار تغییر و تحولات شخصیتی میگردد. در طول هزاران سال، تاریخ داستان پلیسی، صدها قصه پلیسی نوشته و خوانده شده است، هر یک از کاراگاهان پلیسی ویژگی خاص خود را دارند. مثلا پوآرو همه را در یک خانه جمع میکند و مظنون را معرفی میکند. یا شرلوک به دل حادثه میرود. اما والندر مسئله مقتول و قاتل را برای خودش شخصی سازی میکند. او ناهنجاریهای درون مقتول و قاتل را در خود هم میبیند و به این شکل خود را جای قاتل و مقتول میگذارد.
در طولِ رمانِ پنجمین زن، مانکل سوالات فلسفی زیادی را برای مخاطب باز میکند. او خشونت را در سوئد نشان میدهد. و به مخاطب میگوید، بیا ببین خشونت همه جا هست. حتی در تو. البته مانکل کاری نمیکند که به مخاطب حسِ گناه دست دهد. او باعث میشود که مخاطب خود به مکشفه نفس برسد و این نهایت تواناییِ مانکل را نشان میدهد. مانکل در این رمان، زنان مختلفی را نشان میدهد که سالها زیر شکنجه بودهاند و هیچوقت عدالت به داد آنها نرسیده است. حال سوال اینجاست: چه کسی باید به داد آنها برسد؟
https://t.me/Rwriter/223
@Rwriter
یادداشتی به بهانه خواندن رمانِ پنجمین زن اثر هنینگ مانکل
میگویند اولین داستان کاراگاهی جهان، داستان عقده ادیپ است. برای همین داستان پلیسی و کارآگاهی یکی از پختهترین ژانرهای ادبیات و سینماست. هنگامی که انسان به یکی از شدیدترین گناهان خود دست میزند، یعنی قتل، آن وقت پرسشهای اخلاقی و فلسفی بسیاری مطرح میگردد. نویسنده پلیسی موفق در یک رمان یا فیلمنامه پلیسی به چهار پرسش اساسی به خوبی پاسخ میدهد: 1. قاتل کیست؟ قتل چگونه انجام شده است؟ چگونه قاتل پیدا میشود؟ و چرا قاتل دست به انجام چنین جرمی زده است؟
هنینگ مانکل، نویسنده سوئدی رمانهای پلیسی به خوبی در رماناش یعنی پنجمین زن به این چهار پرسش پاسخ میدهد. او ضمن پاسخ به این سه پرسش، پرسشهای زیادی را مطرح میکند که ماهیت اخلاقی و فلسفی دارند. پنجمین زن، ماجرای قتلهای زنجیرهای فجیعی است که در شهر ایستد در سوئد رخ میدهد. کورت والندر، مسئول رسیدگی به این پرونده میشود و در طول این پرونده دچار تغییر و تحولات شخصیتی میگردد. در طول هزاران سال، تاریخ داستان پلیسی، صدها قصه پلیسی نوشته و خوانده شده است، هر یک از کاراگاهان پلیسی ویژگی خاص خود را دارند. مثلا پوآرو همه را در یک خانه جمع میکند و مظنون را معرفی میکند. یا شرلوک به دل حادثه میرود. اما والندر مسئله مقتول و قاتل را برای خودش شخصی سازی میکند. او ناهنجاریهای درون مقتول و قاتل را در خود هم میبیند و به این شکل خود را جای قاتل و مقتول میگذارد.
در طولِ رمانِ پنجمین زن، مانکل سوالات فلسفی زیادی را برای مخاطب باز میکند. او خشونت را در سوئد نشان میدهد. و به مخاطب میگوید، بیا ببین خشونت همه جا هست. حتی در تو. البته مانکل کاری نمیکند که به مخاطب حسِ گناه دست دهد. او باعث میشود که مخاطب خود به مکشفه نفس برسد و این نهایت تواناییِ مانکل را نشان میدهد. مانکل در این رمان، زنان مختلفی را نشان میدهد که سالها زیر شکنجه بودهاند و هیچوقت عدالت به داد آنها نرسیده است. حال سوال اینجاست: چه کسی باید به داد آنها برسد؟
https://t.me/Rwriter/223
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
پنجمین زن و مساله عدالت
@Rwriter
@Rwriter
نگاه کن! باران چه شاعرانه شهر را خیس کرده است. بالاخره آمد. آن روز که برای اول در این سال نو دیدمت. با خودم گفتم من همانم که از پلکان سفینه بالا رفت. تمام گذشته را تویش گذاشت و برگشت و دکمه را زد. سفینه رفت. آنقدر دور شد که جر نقطه ای نورانی چیزی از آن باقی نماند. ستاره ای شد در دل تاریک شب. هنوز آن ستاره را می بینم. در دل تاریکی شب توی آسمان.
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
اما دیگر هر آنچه بود، به یاد نمی آورم و باز جز زیبایی ات چیزی نمی بینم. جز روی زیبایت. حالا باز باران می بارد. مبارکمان باد این روز بارانی.
تهران- 10:15
@Rwriter
این غزل یکی از بهترین غزل های اوست:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد
مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد
خاکِ سرِ هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم
مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر
فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم
گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم
با یادِ تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
https://t.me/Rwriter/227
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
1 اردیبهشت: روز سعدی
این روزها بحث کنکور ارشد داغ است. داشتم به این فکر میکردم بچههایی که میخواهند حداقل در رشته من در ایران ادامه تحصیل دهند، دارند برای چه چیزی رقابت میکنند؟
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
در رشته توئیت زیر بخوانید وضع دانشکده صنایع شریف را:
https://twitter.com/_salehwriter/status/9893665568
https://t.me/Rwriter/229
@Rwriter
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
@Rwriter
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
امروز، توی دانشگاه یک آن احساس تنهایی کردم. کسی نبود و من تنها مانده بودم. اتفاقات و تصمیمات اخیرم، مرا روز به روز تنهاتر کرده است. روی چمن های جلو دانشکده نشسته بودم. حس هیچ کاری نداشتم. نه کتاب خواندن. نه درس خواندن. نه چک کردن تلگرام. نه گوش کردن به موسیقی و پادکست. فقط به نقطه ای میان چشم و فضای بیرون خیره بودم. و حس ضعف، غم و تنهایی می کردم.
از دانشگاه زدم بیرون...و توی پارکی نزدیک میدان صادقیه، بچه کلاغی را دیدم که عکسش را می بینید. کز کرده بود روی چمن. گوشیم را در آوردم و ازش یک عکس گرفتم. چند قدم که زدم لاشه یک بچه کلاغ را دیدم که گربه ای لت و پارش کرده بود. قصه این بود: دو بچه کلاغ از لانه شان، از روی درخت افتاده بودند. یکیشان مقابل چشم دیگری خورده شده بود. دیگری لرزان، ترسیده روی چمن ها می لرزید، تنهای تنها درست مثل من روی چمن های دانشگاه.
می ترسیدم بلندش کنم. دلم را زدم به دریا برش داشتم. توی دستم تپش قلبش را حس کردم. بردمش به کانکس پلیس توی پارک. به سرباز توی کانکس گفتم: "آقا ببخشید این رو نگهش می دارید؟"
سرباز اخم کرد و گفت: "ها؟ مگه اینجا باغ وحشه؟"
گفتم:" از لونش افتاده. ممکنه گربه ای چیزی بخوردش"
سرباز هم گفت: "خب بخوردش که بخوردش. سرگردم که بیاد ببینه این اینجاست من رو میخوره."
بیخیالش شدم. به یاد علی آقا افتادم. مغازه دار سوپری که ازش چیز میز می خریدم. رفتم پیشش. با دیدن دوباره من تعجب کرد. قضیه را تعریف کردم. او هم قبول کرد.
از مغازه آمدم بیرون. نمی گویم دیگر افسرده نبودم. اما حس آرامش عجیبی داشتم. آن بچه کلاغ سرنوشتش تغییر کرد. اما بیش از همه او به من کمک کرد و به من نیرو و نشاط بخشید.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/231
Telegram
نوشتههای یک نویسنده کوچک
شاید یک کلاغ باید نجاتمان دهد.
@Rwriter
@Rwriter
نوشتههای یک نویسنده کوچک
قولهای ملال آور دورنمات @Rwriter
قولِهای ملال آور فردریش دورنمات
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter
رمان "قول" را به توصیه یکی از اساتیدم خواندم. پیش از آن هم "سوءظن" و "قاضی و جلادش" را از دورنمات خوانده بودم. دورنمات تلاش زیادی داشتهاست تا ساختارهای اصلی ژانر پلیسی-جنایی را بشکاند. قهرمانهای رمانهای دورنماتِ پلیسی نویس، برعکس دیگر رمانهای پلیسی آدمهای قوی و خوش قد و بالایی نیستند، بیشترشان مریض احوال اند. (مانند برلاخ در دو رمان سوءظن و قاضی و جلادش که پیرمردی در آستانه مرگ است.)
ایدههای دورنمات هم در این سه رمان بخصوص رمان "قول" مثال زدنی است. اما دورنمات در دراماتیزه کردن، بسیار نویسنده ضعیفی است. در داستانهایش مدام به منبر میرود و از ایدئولوژیهای مختلف میگوید. رمانِ "سوءظن" و "قاضی و جلادش" پر است از حرفهای فلسفی و خسته کننده، مثلا در رمانِ "سوءظن" شخصیت بدِ قصه، امن برگر، حدود 3 صفحه در مورد کمونیسم صحبت میکند. صحبتهایی که اصلا جذاب نیستند (کاری که بزرگانی چون داستایفسکی بخوبی از پس آن بر میآیند.) روی هم رفته این نویسنده سوئیسی، نویسنده خوبی در زمینه آثار پلیسی نیست و آثارش را اصلا دوست نداشتم.
@Rwriter