نوشته‌های یک نویسنده کوچک
113 subscribers
326 photos
31 videos
7 files
170 links
سلام من صالح رستمی هستم، این کانال قرار است بازتابی باشد بر وبلاگم به همین نام:

salehrostami.blogfa.com

If you are killed because you are a writer, that's the maximum expression of respect, you know.
- Mario Vargas Llosa
Download Telegram
1.From seinfeld-Season4
بهترین سریال‌هایی که در سال 96 دیدم
2. Seinfeld-Season3
بهترین سریال‌هایی که در سال 96 دیدم
3.Fargo-season 1
بهترین سریال‌هایی که در سال 96 دیدم
سال 96، برایم سال پر فیلمی بود، و انتخاب از میان این همه فیلم و توصیه آن به شما کار سختی است:
1. Sully(2016)
2. It's a wondeful life (1947)
3. l.a. confidential (1997)

#بهترین_فیلم_های_96
3. L.A. Confidential (1997)
من یک روانی کتاب‌خوانم!
چگونه کتاب‌ها من را از حیوانات تمییز می‌دهند؟

قسمت (1)

چند وقت پیش بود که این جمله را خطاب به خودم از یکی شنیدم: «فكر نكن كتاب خوندن باعث ميشه اون مشكلات روانيت رو پوشش بدي». از آن دسته جملاتی بود که تا مغز استخوانم را سوزاند. معمولا اگر کتاب زیاد بخوانید یا بهتر بگویم اگر نزد دوستان و آشناهایتان به کتاب خواندن معروف باشید، جملاتی شبیه به این زیاد خواهید شنید. مادرم هم همیشه به طنز می‌گوید: «خوبه حالا کتاب می‌خونی، کتاب نمی‌خوندی چی می‌شدی!». بعدتر هم ممکن است به کتاب‌خوان‌نما بودن متهم شوید. واقعیت اینجاست، دیگران، به خصوص آنانی که خود وقت گران‌بهایشان را صرف مطالعه کتاب نمی‌کنند، از کتاب‌خوان‌ها و از کسانی که وقتشان را صرف خواندن کتاب می‌کنند، انتظار رفتاری خوش، مودب بودن و به طور کلی انسان بودن را دارند. بگذارید خیالات را راحت کنم، انسانِ دوست داشتنی بودن، رفتار خوش داشتن و دیگران را نرنجاندن ارتباط مستقیمی به مطالعه ندارد.
بگذارید این موضوع را با ماجرایی برایتان اثبات کنم، حدود یکسالی بود که پرخاشگر شده بودم، وقتی به خانه می‌رسیدم افراد خانه، نمی‌توانستند حتی مرا با یک من عسل بخورند، حتی پدرم که مثلا قرار است از او حساب ببرم. وقتی از دانشگاه به خانه می‌آمدم معمولا با بدترین شکل جواب مادر و خواهرم را می‌دادم. در تلگرام هم گاهی اوقات با بدترین شکل با دوستانم صحبت می‌کردم. یکبار هنگام رانندگی خودرویی بدون راهنما جلویم پیچید (اتفاقی که در ایران طبیعی به نظر می‌رسد.) پایم را گذاشتم روی پدال، خودم را به ماشینش رساندم، شیشه ماشین را پایین کشیدم و بدترین فحش‌ها را به او دادم. راننده مسن جلوی همسر بیچاره‌اش سرخ شده بود. واقعیتش از این رفتارهایم پشیمان هم می‌شدم، اما کنترلی روی رفتارهایم نداشتم. اتفاقا در آن دوران کتاب‌خوانی‌ام هم در اوج خودش قرار داشت. حدود دو ماه پیش، تپش قلب شدیدی گرفتم، وقتی به دکتر رفتم انواع اقسام آزمایشات روی من انجام شد. قلب سالم بود، اما گویا حالِ مغز خراب. استرس و فشار زندگی مرا به آن روز انداخته بود. قلبم 150 تا می‌زد! به توصیه پزشکان تصمیم گرفتم شب‌ها زود بخوابم و صبح‌ها ورزش کنم. از آن موقع هفته‌ای دو روز هم شنا می‌کنم. حالا کمتر پرخاش می‌کنم. مهربان‌ترشدم و احساس بهتری دارم.
واقعیت اینجاست که نشستن و کتاب خواندن نه تنها حال ما را خوب می‌کند، بلکه ممکن است ما را به جنونی وصف ناشدنی برساند. بی‌شک دویدن صبح‌گاهی، تن دادن به آب و رعایت رژیم غذایی سالم می‌تواند بیشتر از خواندن حکایات شیرین سعدی حال ما را خوب کند. باید این را بدانیم شاید مطالعه انسان را به این نتیجه برساند که ورزش کند و زندگی سالمی پیش بگیرد، اما وظیفه اصلی کتاب‌ها به خصوص کتاب‌هایی که من به آن‌ها علاقه دارم، یعنی کتاب‌های داستانی، ادبی و فلسفی چنین نیست. کدام انسانی است که بوف کور هدایت را بخواند و دچار جنون نشود و از انسانیت ناامید نگردد؟ چگونه می‌شود با جنون انسانی در کتاب «120 روز در سودوم» آشنا شد و از زیستن ناامید نشد؟ چگونه می‌توان رنج‌های انسانی در کتاب‌های امیل زولا را نادیده گرفت؟ و بگذارید گریزی به کتابی که امسال آن را خواندم بزنم: 13reasonwhy. چگونه می‌توان رنج‌های حنا بیکر را در این کتاب نادیده گرفت و از بی‌رحمی‌هایی که او و دوستانش به او روا داشتند- دوستانی که شبیه‌شان در نزدیک آدمی هستند- افسرده دل نشد؟ شما بی‌شک زمانی از قانون‌شکنی مردم در هنگام رانندگی ناراحت می‌شوید که خود قانون را رعایت کنید و الا یک انسان بیخیال که هیچ‌گاه حرص دنیا و آخرتش را نمی‌خورد. پس کتاب‌ها می‌توانند حال ما را بدتر کنند. می‌توانند درون ما را بخراشند. پس چرا باید کتاب بخوانیم؟ و کمی جلوتر چرا باید قصه بخوانیم؟
@R_writer
من یک روانی کتاب‌خوانم!
چگونه کتاب‌ها من را از حیوانات تمییز می‌دهند؟

قسمت (2)

تفاوت من و دیگر کتاب‌خوان‌ها با کتاب‌نخوان ها و با آن‌هایی که وقت گران‌بهایشان را صرف خواندن نمی‌کنند و ترجیح می‌دهند این زمان گران‌بها را صرف شرط بندی در سایت‌های فوتبالی، دیدن پست‌های اینستاگرامی و یا دیدن سریال‌های آبکی تلویزیونی کنند تنها در یک چیز است: «ما می‌دانیم که چه هستیم و چقدر بد هستیم!» جاناتان گاشال، زیست شناس و نویسنده آمریکایی در کتاب بی‌نظیرش یعنی حیوان قصه گو، به درستی اثبات می‌کند که تفاوت انسان با حیوان نه در حرف زدن است و نه در ساختن هواپیما و ساختمان‌های بزرگ، بلکه آن چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند چیزی نیست جز قصه‌گویی. چرا که همه حیوانات می‌توانند حرف بزنند، متنها با زبان خودشان. حتی آن‌ها گاه مهندسان بهتری از آدمی هستند. موریانه‌ها هزاران سال پیش خانه‌هایی داشتند که از لحاظ استحکام و مهندسی امروز الگوی انسان‌هاست. پس مهم‌ترین تفاوت انسان با حیوان در قصه خوانی است و قصه گویی! بشر از دیرباز که قصه‌هایش را روی دیوارهای غار حک می‌کرده قصه گو بوده است و بزرگترین افراد بشریت و مهندسان آن بزرگترین قصه‌گویان بوده اند. نیوتون قصه‌ی افتادن سیب از زمین را تعریف کرد. برادران رایت قصه‌ی پرواز را و داروین قصه‌ی شکل گیری ما را. آنان که قصه‌های باورپذیرتری داشتند. بیشتر در نزد مردم جای گرفتند. پس کتاب‌ها که بهترین منشاء پرورش قصه هستند، وظیفه ندارند ما را بهتر کنند، بلکه تنها وظیفه‌شان این است که ما را از حیوانات جدا کنند. آری من نمی‌توانم با کتاب‌خواندن مشکلات روانیم را بپوشانم، اما می‌توانم بفهمم که من یک روانی کتاب‌خوانم!

@R_writer
و حالا بهترین کتاب‌هایی که در سال 96 خواندم:

بهترین کتاب‌ها با موضوع ادبیات داستانی:

1. تونل؛ ارنستو ساباتو؛ ترجمه مصطفی حمیدی؛ نشر نیلوفر
2. مرگ قسطی؛ لویی فردینان سلین؛ ترجمه مهدی سحابی؛ نشر مرکز
3. داستانِ اورژانس؛ دنیس جانسون؛ ترجمه مژده دقیقی؛ مجله همشهری داستان شماره 82 (بهترین داستان کوتاه)

بهترین کتاب‌ها با موضوع ادبیات و نقد ادبی

1. از کتاب رهایی نداریم؛ امبرتواکو و ژان کلود کریر؛ ترجمه مهستی بحرینی؛ نشر نیلوفر
2. آناتومی داستان؛ جان تروپی؛ ترجمه محمد گذرآبادی؛ نشر آوند دانش

بهترین کتاب‌ها با موضوع عمومی:

1. The Power of Habit: Why We Do What We Do in Life and Business ; Charles Duhigg
2. The Magic of Reality: How We Know What's Really True ; Richard Dawkins ; Free press

@R_writer
همراهان عزیز، سالتان نو، سبز و زیبا
@R_writer
⚡️همه مشکل ما این است که دیگر جوراب‌هایمان را وصله نمی‌کنیم⚡️

لیندا یک فنجان چای برای خودش ریخت و بی‌مقدمه پرسید که چرا زندگی کردن در سوئد این قدر سخت شده.
والندر گفت:«گاهی فکر می‌کنم به خاطر این است که دیگر جوراب‌هامان را وصله نمی‌زنیم».
لیندا که گیج شده بود، به پدر نگاهی کرد.
والندر ادامه داد: «منظورم این است که وقتی من بچه بودم مردم سوئد جوراب‌هاشان را وصله می‌زدند، حتی توی مدرسه این کار را به ما آموزش می‌دادند. بعد یکهو همه چیز عوض شد و مردم شروع کردند به دور انداختن جوراب‌های سوراخ. دیگر کسی زحمت رفو کردن آن‌ها را به خودش نمی‌داد. کل جامعه دستخوش تغییر شد "داغانش کن و بیندازش دور" تنها قانونی شد که در همه جا به کار گرفته می‌شد. اگر تنها بحث جوراب بود اهمیت چندانی نداشت اما قضیه کم کم فراگیر شد و دست آخر به یک جور قانون نانوشته‌ی اخلاقی تبدیل شد. به عقیده‌ی من این مسئله نوع نگاه ما را نسبت به خوبی و بدی و نوع رفتارمان با دیگران تغییر داد. خیلی از مردم، علی‌الخصوص جوان‌های هم سن و سال تو، کم کم احساس می‌کنند در کشور خودشان زیادی‌اند. خب عکس العمل آن‌ها چیست؟ خشونت و تحقیر دیگران. وحشتناک‌ترین بخش قضیه این است که من فکر می‌کنم ما تازه در آغاز راهی به مراتب دشوارتر و ناخوش‌آیندتر هستیم. نسل جدیدی که در حال رشد در این جامعه است، یعنی بچه‌هایی که از تو کوچک‌ترند، قرار است در برخورد با مسائل خشونت بیشتری از خودشان بروز بدهند. آن‌ها هیچ خاطره‌ای از دوران وصله کردن جوراب‌ها ندارند. دورانی که ما چیزی را دور نمی‌انداختیم، نه جوراب‌هامان را و نه انسان‌ها را».

قطعه‌ای از کتاب پنجمین زن اثر هنینگ مانکل؛ ترجمه فرشته شایان؛ انتشارات هیرمند

@Rwriter
کتِ «عمو» در کنارِ چارقد دخترش «خانم»

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
کتِ «عمو» در کنارِ چارقد دخترش «خانم» @Rwriter
بهشت اینجاست!

همیشه انسان به دنبال ساختن یک بهشت روی زمین بوده است. ایده "پارک" ریشه‌اش در همین بهشت سازی اوست: ساختن بهشت در دلِ جهنم شهری. در هوا و اقیانوس هم دنبالِ ساختن بهشت بوده است. هواپیماهای لوکس و کشتی‌های آنچنانی ثمره همین بهشت سازی اویند. این شبهِ بهشت‌ها همه جا هستند. اما این بهشت‌ها هیچ کدامشان اضطراب و تشویش آدمی را کم نکرده که گاه زیادتر نیز کرده اند.

«عمو قنبر» اما یک بهشت دارد. در دلِ روستا. بالاترین خانه روستا. روستای بزیجان. عمو با دخترش، «خانم» زندگی می‌کند. زن عمو چندسالی می‌شود که توی آرامستان ده خوابیده است. عمو را چندین بار دیده‌ام. اولین باری که یادم می‌آید، عمو فرز و چابک بود. اما حالا کمر خم کرده و پاهایش توان ندارند. گوش‌هایش هم دیگر نمی‌شنود. وقتی می‌نشینیم، کنارش و حرف می‌زنیم. حرف‌هایمان را نمی‌شنود. باید بلند داد بزنیم و بگوییم: «عمو، اوضاع گوسفندات خوبه؟» او هم جواب بدهد: «آره شکر خدا، اما باران نمی‌آید. زندگی ما به باران وابسته است.» و بعد بخندد. عمو همیشه می‌خندد. حتی وقتی از مشکلاتش می‌گوید هم می‌خندد. یک خنده می‌گذارد پشت همه حرف‌هایش، انگار هر لحظه از زندگی ارزش خندیدن را دارد. یک درخت گردو داشت کنار دیوار خانه‌اش. حالا خشک شده است. می‌گوید با غصه: «این مال کم آبی نی...مال بی انظباتی است. ماشین شسته اند. ریکا ریخته‌اند پاش. نباید بریزند.» بعد هم می‌خندد. خانه‌شان واقعا زیباست. باغچه‌سبزی دارند. درخت انگور دارند، درخت انجیر، گلِ یاس، درختِ زرد آلو. عمو می‌گوید: «این زردآلوعَه...زرد آلو می‌دهد به چه شیرینی. عین قندَه» و بعد می‌خندد. گاهی اوقات دوست داری بنشینی پایِ حرف‌هایش و از خاطراتش بشنوی. از دورانی که می‌آمده به تهران، نه! تهرون. «تهرون الان خیلی عوض شده، بابا جان». گاهی هم دوست داری بنشینی و فقط نگاهش کنی. صورتِ آفتاب سوخته‌اش را ببینی. یا تماشایش کنی وقتی می‌نشیند و با «عمه صدیقه»، خواهرش، حرف می‌زند. دوست داری بنشینی و نگاهشان کنی.
حیاطِ خانه عمو و خانم شیب دار است و کفش سنگ‌های ریزی دارد. چه کیفی می‌دهد بروی و قدم بزنی و نفس بکشی. هوای بزیجان، معرکه است. وقتی می‌روی سمت یاس. عطرِ یاس می‌پیچد و بعد کمی جلو‌تر. دیگی روشن است تا آب گرم شود برای شستن رخت‌ها. بوی هیزم مست می‌کند آدم را. بویِ نعناع‌ها اما از همه چیز بیشتر آدم را سرمست می‌کند. عمو صبحِ زود بیدار می‌شود و با همان پای خسته می‌رود سمتِ طویله دیوار به دیوار خانه‌شان. بره‌ها و بزها صدایشان در می‌آید. عمو برایشان علوفه می‌ریزد توی آغل. «خدا هر چیزی که به او داده است، تک تک ازش می‌گیرد. من گوش‌هام ناتوانه. پاهام ناتوانه. چشمام دیگر سو ندارد.» و بعد خنده و آن نگاهش. بهشت عمو، بهشت خانم و بهشت عمه اما نه خانه‌شان است و نه گوسفندهایشان. بهشت‌شان دوری از آلودگی تهران نیست. بهشت آن‌ها خودشان اند. فکرِ ساده و روشن‌شان است. این را با سادگی ناشی از ساده‌لوحی اشتباه نگیرید. آنان نه بی‌سواد اند نه ساده انگارانه به قضایا می‌نگرند. وقتی پای صحبت‌هایشان بشینی، دیگر شرم می‌کنی از غرغرهایی که می‌کنی. وقتی سختی‌هایشان را می‌شنوی، دیگر تصمیم می‌گیری که کمتر غرغر کنی و کمتر شکایت کنی از زندگی‌ات. وقتی لیوان چای را بر‌ می‌داری و همراهشان چای می‌نوشی، تصمیم می‌گیری که تو هم همراهشان بخندی. بهشت اینجاست. مبارکشان باد.
@Rwriter
https://t.me/Rwriter/214
Audio
Ostad Nazar Mohammad Soleimani
تکنوازی "مقام الله" اثر استاد ناظرمحمد سلیمانی

موسیقی نواحی خراسان

@Rwriter
یوهان یوهانسون

آهنگساز ایسلندی که در فوریه 2018 خودش خاموش شد، اما هنرش جاودانه ماند.

@Rwriter
نوشته‌های یک نویسنده کوچک
یوهان یوهانسون آهنگساز ایسلندی که در فوریه 2018 خودش خاموش شد، اما هنرش جاودانه ماند. @Rwriter
توی این فکر بودم که در سال گذشته، کدام قطعه موسیقی مرا به وجد آورد؟ به یادِ یوهان یوهانسون افتادم. هنگامی که خبرِ مرگش را از گاردین خواندم. گریه‌ام گرفته بود، یوهانسون که استعداد عجیبی در موسیقی بود.
موسیقی‌اش انسان را در بهتِ عجیبی فرو می‌برد. واقعا نمی‌دانم قرار است موسیقی قسمت دوم فیلم «سیکاریو» را چه کسی آهنگسازی کند.
یوهانسون فقط 48 سال داشت که در گذشت و هنوز کسی در مورد علتِ مرگش حرفی نزده است. امیدوارم که خود به زندگیش پایان نداده باشد.

در زیر دو آهنگ بسیار زیبا از او گذاشته‌ام:

https://t.me/Rwriter/217
@Rwriter