Forwarded from هتل کلیفرندا
خون خیسش کرد، بذار بمونه
خیس و کثیفش کرد؟ سریعا عوضش کن.
خیس و کثیفش کرد؟ سریعا عوضش کن.
🤣5
Forwarded from هتل کلیفرندا
هتل کلیفرندا
Voice message
ولی جداً یه تمرین خوب برای مغزمه، این میگه، من چشمامو میبندم با تمرکز تصور میکنم که رو کاغذ چشاش چی میدیده که اینطوری داره میخونه و از اون در لحظه جزوه مینویسم. :)))
Beth Harmon whooo bitchhh?
Beth Harmon whooo bitchhh?
😁5🤣4
بعد یه چیز دیگه پیدا کردم، استاده داشت دعوامون میکرد با بدترین میکروفون تاریخ:))))))
در ۲۵ سالی که زندگی کردم، هربار فکر کردم بدترین اتفاقی که میتونه در زندگی بیوفته چیزیه که تا همین پارسال ازش خبر نداشتم.
امسال فکر میکنم “نامطمئن زندگی کردن” از همهشون بدتر باشه.
وقتی دقیقاً نمیدونی از پس چه کاری برمیای؟ باید برای چه کاری تلاش کنی؟ چیزهایی که تا الان بهدست آوردی واقعاً، ته تهش، چقدر ارزش داشته؟ چه چیزهایی رو باید رها کنی؟ در مورد چیزهایی که تو رها نکردی ولی ازت گرفتنش میبایست چه حسی داشته باشی؟ وقتت رو باید چطور بگذرونی؟ چقدر بدبین باشی؟ چقدر خوشبین باشی؟
فکر میکنم این سوالها همیشه با آدم هست ولی یه تفاوت بزرگ وجود داره. وقتی نوجوونی تحمل منتظر بودن و فکر کردن رو داری، میتونی بگی گم شدم یا به سادگی بگی “نمیدونم!” ولی وقتی بزرگسال شدی باید زندگی کنی و این شکلی باید “نامطمئن زندگی کنی”.
نمیتونی اعتراف کنی نمیدونم. باید بدونی داری چیکار میکنی.
جمعه تو کلاس گیسو در مورد کتابی که خوندیم “مباحثه” داشتیم.
جملههارو روی کاغذ نوشته بودیم، بعد خونده شدن هر جمله باید با نشون دادن کارتهای سبز و قرمز نظرمون رو اعلام میکردیم.
بعد یه نفر با کارت سبز و یه نفر با کارت قرمز انتخاب میشد تا از نظرشون دفاع کنن.
وقتی به جمله “یِنینا یک بیمار روانیه.” رسیدیم فقط من و سه نفر دیگه رای قرمز دادیم و وقتی قرار شد من از نظرمون دفاع کنم واقعاً نمیدونستم چطور باید ثابت کنم کسی که سه نفر رو کشته و تو جنگل رها کرده “روانی” نیست.
چرا فکر میکردم اون یه سایکوپث نبود؟
نمیدونم.
وقتی رسیدیم به جمله “زمین برای انسانها ساخته نشده” رای سبزم رو قبل تموم شدن رای گیری کردم قرمز چون رایهای قرمز بیشتر بود.
چون وقتی بزرگسالی باید بدونی چرا.
امسال فکر میکنم “نامطمئن زندگی کردن” از همهشون بدتر باشه.
وقتی دقیقاً نمیدونی از پس چه کاری برمیای؟ باید برای چه کاری تلاش کنی؟ چیزهایی که تا الان بهدست آوردی واقعاً، ته تهش، چقدر ارزش داشته؟ چه چیزهایی رو باید رها کنی؟ در مورد چیزهایی که تو رها نکردی ولی ازت گرفتنش میبایست چه حسی داشته باشی؟ وقتت رو باید چطور بگذرونی؟ چقدر بدبین باشی؟ چقدر خوشبین باشی؟
فکر میکنم این سوالها همیشه با آدم هست ولی یه تفاوت بزرگ وجود داره. وقتی نوجوونی تحمل منتظر بودن و فکر کردن رو داری، میتونی بگی گم شدم یا به سادگی بگی “نمیدونم!” ولی وقتی بزرگسال شدی باید زندگی کنی و این شکلی باید “نامطمئن زندگی کنی”.
نمیتونی اعتراف کنی نمیدونم. باید بدونی داری چیکار میکنی.
جمعه تو کلاس گیسو در مورد کتابی که خوندیم “مباحثه” داشتیم.
جملههارو روی کاغذ نوشته بودیم، بعد خونده شدن هر جمله باید با نشون دادن کارتهای سبز و قرمز نظرمون رو اعلام میکردیم.
بعد یه نفر با کارت سبز و یه نفر با کارت قرمز انتخاب میشد تا از نظرشون دفاع کنن.
وقتی به جمله “یِنینا یک بیمار روانیه.” رسیدیم فقط من و سه نفر دیگه رای قرمز دادیم و وقتی قرار شد من از نظرمون دفاع کنم واقعاً نمیدونستم چطور باید ثابت کنم کسی که سه نفر رو کشته و تو جنگل رها کرده “روانی” نیست.
چرا فکر میکردم اون یه سایکوپث نبود؟
نمیدونم.
وقتی رسیدیم به جمله “زمین برای انسانها ساخته نشده” رای سبزم رو قبل تموم شدن رای گیری کردم قرمز چون رایهای قرمز بیشتر بود.
چون وقتی بزرگسالی باید بدونی چرا.
❤41😭3💘2🤷♂1🍓1