صبحی که دو تا فراری بپرن تو حیاط خونتون و از پنجره بیان تو اتاقتون رو اسمشو چی میذارین؟
خوب خواب بودم، یهو دیدم از پنجره دو تا مرد اومدن تو و منم جیغ زدم گفت 'بخواب عموجون چیزی نیست' (دیالوگ طلایی)
حینی که گرخیده بودم یه قیچی بالا سرم بود سریع برداشتم و زنگ زدم خاله ام چون فکر کردم پیش مامانممه. گفتم خاله دو تا مرد تو خونمونن...نشنید
حالا اینا هنوز خونمون بودن و من نمیدونستم چه گوهی بخورم.
زنگ زدم داداشم گفتم دو تا مرد تو خونمونن🙂
هیچی دیگه پلیس دنبالشون بود اومد در خونمون و تموم...
داداشم از مغازه تا خونه دویده بود و بغلم کرد یعنی فی الواقع اون بغل کمکم کرد وگرنه سکته کرده بودم🦦
حینی که گرخیده بودم یه قیچی بالا سرم بود سریع برداشتم و زنگ زدم خاله ام چون فکر کردم پیش مامانممه. گفتم خاله دو تا مرد تو خونمونن...نشنید
حالا اینا هنوز خونمون بودن و من نمیدونستم چه گوهی بخورم.
زنگ زدم داداشم گفتم دو تا مرد تو خونمونن🙂
هیچی دیگه پلیس دنبالشون بود اومد در خونمون و تموم...
داداشم از مغازه تا خونه دویده بود و بغلم کرد یعنی فی الواقع اون بغل کمکم کرد وگرنه سکته کرده بودم🦦
نیما خیلی کیوته بخدا
زنگ زده میگه میخوام ده تا از صفت های خوبت رو بگم بعد هی وسطاش یادش میرفت یا خرابکاری میکرد با دیالوگ "بلد نیستم درست لاس بزنم" به خودم و خودش دلداری میداد
زنگ زده میگه میخوام ده تا از صفت های خوبت رو بگم بعد هی وسطاش یادش میرفت یا خرابکاری میکرد با دیالوگ "بلد نیستم درست لاس بزنم" به خودم و خودش دلداری میداد