قبلا از فکر کردن به آینده متنفر بودم ولی حالا شروع کردم به فکر کردن. بخاطر حرفی که تو زدی. "قراره کجا باشیم؟ چی باشیم؟ با کی باشیم؟". باعث شد درمورد آینده کنجکاو بشم. درمورد خودم. درمورد چیزی که میخوام و چیزی که میتونم باشم. نگرانیهای بیشمارم درمورد آینده با تو شروع شد و با حالات چهرهات، جوابهات و واکنشهات تموم شد. حالا فهمیدم بدون تو دیگه علاقهای به خودم ندارم. دیگه هیچ کنجکاوی درمورد خودم ندارم. همین باعث میشه بترسم و نگران باشم. قراره کجا باشیم، چی باشیم و با کی باشیم...
~Still shining
~Still shining
🐳2
Forwarded from 𝖠𝖻𝖽𝗂𝗍𝗈𝗋𝗒ㅡִֶָ 谷 :
از لحاظ روانی و محیطی انگار برگشتم به ۱۷-١٨ سالگیم. بخدا از اون نکبت همون یه نسخه کافی بود.
اینا منظرههایی هستن که توی روتین روزمرهم میبینم، میخواستم این منظرهها رو باهم ببینیم.
من...همونطوری زندگی میکنم که باهم دربارهاش صحبت کردیم. بخاطر تو همچین تصمیمی گرفتم. من زودتر وارد اون رویا میشم و منتظرت میمونم.
پس تو هم باید بری اونجا عشق و قدردانی دریافت کنی و خیلی عالی زندگی کنی. اگه روزی گذرت به آیندهای افتاد که منم شاملش میشم خبرم کن.
~Still shining
من...همونطوری زندگی میکنم که باهم دربارهاش صحبت کردیم. بخاطر تو همچین تصمیمی گرفتم. من زودتر وارد اون رویا میشم و منتظرت میمونم.
پس تو هم باید بری اونجا عشق و قدردانی دریافت کنی و خیلی عالی زندگی کنی. اگه روزی گذرت به آیندهای افتاد که منم شاملش میشم خبرم کن.
~Still shining
❤6