This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
MSO
@Alirza_Arianfar
فایل #پادکست MSO
گوینده: #علیرضا_آریانفر
-خسته شدم از گول زدن بیش از حد خودم
خسته شدم از استعداد زیادی که توی بازیگری پیدا کردم واسه خودم...
گوینده: #علیرضا_آریانفر
-خسته شدم از گول زدن بیش از حد خودم
خسته شدم از استعداد زیادی که توی بازیگری پیدا کردم واسه خودم...
❤🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زمستان مالیخولیایی.pdf
4 MB
📚رمان: #زمستان_مالیخولیایی👆
✍نویسنده: #زهرا_رئیسی
💫ژانر: #عاشقانه #معمایی #ماجراجویی #تخیلی
📄خلاصه:
داستان از نوجوونی کیمیا شروع میشه که داره کارای ماجراجویی جالبی رو برای ساختن یه اختراع خیلی جالب توی یه روستای کوچیک انجام میده. زندگی شخصیه کیمیا به تنهایی جذابیت و گیرایی خاصی نداره، این خوده کیمیاس که به زندگیش معنی میده با کارای خلاقانه اش و استفاده از استعدادش! اون داره یه اختراع که خیلی براش مهمه رو توی یه کلبه ی قدیمی پایین تپه میسازه و امید داره که بتونه تا اومدن بهار ازش نگه داری کنه و وقتی تموم شد اونو بالای تپه آزمایش کنه...
https://t.me/Roman_Khone_Ch
✍نویسنده: #زهرا_رئیسی
💫ژانر: #عاشقانه #معمایی #ماجراجویی #تخیلی
📄خلاصه:
داستان از نوجوونی کیمیا شروع میشه که داره کارای ماجراجویی جالبی رو برای ساختن یه اختراع خیلی جالب توی یه روستای کوچیک انجام میده. زندگی شخصیه کیمیا به تنهایی جذابیت و گیرایی خاصی نداره، این خوده کیمیاس که به زندگیش معنی میده با کارای خلاقانه اش و استفاده از استعدادش! اون داره یه اختراع که خیلی براش مهمه رو توی یه کلبه ی قدیمی پایین تپه میسازه و امید داره که بتونه تا اومدن بهار ازش نگه داری کنه و وقتی تموم شد اونو بالای تپه آزمایش کنه...
https://t.me/Roman_Khone_Ch
👍7
آیگل.pdf
1.3 MB
#آیگل
نویسنده: #مریم_یوسفی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
داستان درباره ی دختری به نام آیگل هست ک خوانوادش رو در یک تصادف از دست داده و استاد دانشگاهه حالا پس از چندین سال پسرعموش و دوست خانوادگیشون دارن به ایران بر میگردن آیگل دختری از جنس دیگر دختران که با تمام سختی ها و تنهایی هایی که کشیده بازهم به زندگیش ادامه میده و هیچ چیز باعث دوری او از خداوند نمیشود و…
https://t.me/Roman_Khone_Ch
نویسنده: #مریم_یوسفی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
داستان درباره ی دختری به نام آیگل هست ک خوانوادش رو در یک تصادف از دست داده و استاد دانشگاهه حالا پس از چندین سال پسرعموش و دوست خانوادگیشون دارن به ایران بر میگردن آیگل دختری از جنس دیگر دختران که با تمام سختی ها و تنهایی هایی که کشیده بازهم به زندگیش ادامه میده و هیچ چیز باعث دوری او از خداوند نمیشود و…
https://t.me/Roman_Khone_Ch
👍8❤2
برشی از «دَردَم اَز یار اَست و دَرمان نیز هم»:
- تا بالای سرت رفتی زیر پتو، کلافه نمیشی؟
سرم را همان زیر تکان دادم.
- میخوام برات شاملو بخونم، «مثل خون در رگهای من»، خوبه؟
دوباره سر تکان دادم که شروع کرد:
«هر چه بیشتر میبینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر میشود. دیروز چند لحظهی کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب، تنها و بیهدف در خیابانهای تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم.»
و حرکت دستهایش روی موهایم را از سر گرفت:
- من بیشتر از چند ماهه که درست حسابی ندیدمت، میدونی چقدر سخت میگذره؟ انگار همهش شبه، صبح نمیشه، شبها به زور میخوابم، صبح که ساعتم زنگ میخوره و بیدار میشم، تو نیستی و بازم شبه.
از همان زیر پتوی ضخیمم صدایش زدم:
- معین؟
- جانم؟
- هیچی.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
- تا بالای سرت رفتی زیر پتو، کلافه نمیشی؟
سرم را همان زیر تکان دادم.
- میخوام برات شاملو بخونم، «مثل خون در رگهای من»، خوبه؟
دوباره سر تکان دادم که شروع کرد:
«هر چه بیشتر میبینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر میشود. دیروز چند لحظهی کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب، تنها و بیهدف در خیابانهای تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم.»
و حرکت دستهایش روی موهایم را از سر گرفت:
- من بیشتر از چند ماهه که درست حسابی ندیدمت، میدونی چقدر سخت میگذره؟ انگار همهش شبه، صبح نمیشه، شبها به زور میخوابم، صبح که ساعتم زنگ میخوره و بیدار میشم، تو نیستی و بازم شبه.
از همان زیر پتوی ضخیمم صدایش زدم:
- معین؟
- جانم؟
- هیچی.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
👍5❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لمس
@Alirza_Arianfar
^لمس^
آدما رزلن، آدما عوضین..
آدما فقط آدمن نه فرشته هایی که توی ذهنت ساختی..!! آدما دروغ میگن،هزارتا کثافت کاری درمیارن ؛فقط برای اینکه:به اون چیزی که میخوان برسن💔
آدما رزلن، آدما عوضین..
آدما فقط آدمن نه فرشته هایی که توی ذهنت ساختی..!! آدما دروغ میگن،هزارتا کثافت کاری درمیارن ؛فقط برای اینکه:به اون چیزی که میخوان برسن💔
👍6💔2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤5👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#رویای_قاصدک #شادی_موسوی
#عاشقانه_اجتماعی
با شنیدن اسم این رمان فقط یه چیزی به ذهنم میاد.. فانتزی..فانتزی..فانتزی.. زمانی ک از رمان های پر چالش وجدی خسته شدی میتونی بهش پناه بیاری.. این جا خبری از دغدغه و چالش ها عصاب خورد کن نیست و تمام هم و غم شخصیت ها تحمل دوری یار و بعدم رسیدن بهشه.. داستان پسر غیرتی و همه چیزتمومی ک چشم هاش تمام عمرش هیچکی رو ندیده جز چشم های عسلی یار یه رمان صورتیِ صورتی ک توش پر از جمله های عاشقونه و حرف های درگوشی دل ضعفه اوره.. ماچ وبوسه و خفت گیری ک الا ماشالله داستان درباره عشق قوی ایلدا و ارسلانه ک هنوز بعد از12 سال دوری به همون کیفیته اوله.. برای اولین بار، ارسلان زمانی ک فقط22 سالش بود عشق خودش رو به ایلدا 18 ساله میگه و خب رابطه و دوستی اشون از همینجا شکل میگیره.. خاطراتی ک تو همون مدت گم برای هم میسازن به حدی قویه ک چندین سال اینده رو باهاش زندگی میکنن.. و بعد با رفتن ارسلان به خواستگاری ایلدا و شنیدن جواب رد از پدر ایلدا این رابطه کات میشه..(ببینید در واقع ارسلان انتظار حمایت از ایلدا داشت ولی دخترمون هم شوکه بود از این کار یهویی ارسلان و هم مثل پدرش ازدواج رو تو این شرایط و سن اشتباه میدونست.. ودر نتیجه این حمایت نکردن از دید ارسلان سنگین تموم شد) هرچند، ایلدا تلاش میکنه ک با ارسلان دوباره ارتباط برقرار کنه و از اون طرف هم ارسلان منتظر یه اشاره اس ولی با حسودی کردن دختر عمو ارسلان ک عاشقشه و انداختن گوشی اش تو اکواریوم به کل همه چیز نابود میشه...(این قسمت داستان توی دو-سه تا فلش بک طولانی توضیح داد شده ک اگر هم نخوندین مشکلی نیست) والان در واقع 12 سال بعده ..رمانی ک ایلدا به یه دختر موفق و مستقل تبدیل شده ..کسی ک استاد دانشگاه و به تنهای یه موسسه اموزشی بزرگ رو تاسیس کرده.. و به شدت مورد اعتماد اطرافیانه ولی هیچ وقت ارسلان و عشقش به اون رو فراموش نکرد...درمقابل ارسلان رو داریم ک به یه دکتر موفق تبدیل شده و تو تمام این مدت به هر کار و هر روش نابود کننده ای دست زد تا بتونه از این عشق فرار کنه ولی نتونست..(واینکه اگرمثل من حساس هستین باید بگم ارسلانمون تک پره و به جز ایلدا با هیچچچ دختری نبوده) والانم به واسطه ازدواج خواهر و برادر کوچیک ترشون دائم هم رومیبینن و این باعث شده ک متوجه شن به هیچ عنوان نمیتونن نسبت به هم بی تفاوت باشن مخصوصا ارسلان ک اصرار داره ک بدون ایلدا ادامه بده..تصادف ایلدا و شرایط وخمی ک داشت و نگرانی بیش از حد از سلان براش، باعث شد ک کاملا دستش برای خانواده ها رو بشه و از اون به بعد هم رابطه شون وارد مرحله جدیدی بشه...خلاصه از زمانی ک هم رو میبنن تا زمانی ک رابطه اشون رسمی بشه ما شاهد یه عالمه بده بستون های عاشقونه هستیم... غیرتی شده های ارسلان.. ناز اومدن های ایلدا .. حرص زدن های ارسلان موقع گفتن جمله های عاشقونه، میتونه برای اون های ک فانتزی پسندن قشنگ باشه.. ازدواج و بخشی از زندگی عاشقانه و رویایی ک دارن رو تو رمان میخونیم تاااا زمانی ک دختر عمو ارسلان میاد برای حلالیت.. و اون چه نباید بگه رو میگه.. گویا شبی ک ارسلان بعد از مبارزه سنگینی ک داشته مشروب زیاد مصرف میکنه( ک البته همه این مبارزه ها و مشروب ها به گفته خودش برای فراموش کردن عشق ایلدا بوده)یکی از دخترهای دانشگاه بهش نزدیک میشه و اون شب ارسلان رو تا خونه اش میبره.. و اینکه برای خوندن دعا با ارسلان میره بالا و حالا هر چی ارسلان با اون حال بدش میگه نمیخوام و پسش میزنه، این اجنی زبون نفهم نمیفهمه و حماسه شروع میشه.. ارسلان خودش ک میگه چیزی از اونشب یادش نیست وبه طور قطع هم مطمئنه اتفاقی نیفتاده ولی همین خیلیی حال ایلدا رو بد میکنه و باعث میشه از خونه بره.. ولی در اخر با حرف ها ارسلان و عشقی ک بینشونه و به هیچ عنوان هم نمیشه نادیده اش گرفت برمیگرده..به نظر من اگر این تیکه کلیشه ای اخر رمان نبود رمان بهتر میشد ولیی خوب یه نویسنده ایرانیه و چالش هاش🤦🏻♀️ و در اخر اگر دلت یه رمان فول عاشقانه خواست این رمان رو بهت توصیه میکنم..
#عاشقانه_اجتماعی
با شنیدن اسم این رمان فقط یه چیزی به ذهنم میاد.. فانتزی..فانتزی..فانتزی.. زمانی ک از رمان های پر چالش وجدی خسته شدی میتونی بهش پناه بیاری.. این جا خبری از دغدغه و چالش ها عصاب خورد کن نیست و تمام هم و غم شخصیت ها تحمل دوری یار و بعدم رسیدن بهشه.. داستان پسر غیرتی و همه چیزتمومی ک چشم هاش تمام عمرش هیچکی رو ندیده جز چشم های عسلی یار یه رمان صورتیِ صورتی ک توش پر از جمله های عاشقونه و حرف های درگوشی دل ضعفه اوره.. ماچ وبوسه و خفت گیری ک الا ماشالله داستان درباره عشق قوی ایلدا و ارسلانه ک هنوز بعد از12 سال دوری به همون کیفیته اوله.. برای اولین بار، ارسلان زمانی ک فقط22 سالش بود عشق خودش رو به ایلدا 18 ساله میگه و خب رابطه و دوستی اشون از همینجا شکل میگیره.. خاطراتی ک تو همون مدت گم برای هم میسازن به حدی قویه ک چندین سال اینده رو باهاش زندگی میکنن.. و بعد با رفتن ارسلان به خواستگاری ایلدا و شنیدن جواب رد از پدر ایلدا این رابطه کات میشه..(ببینید در واقع ارسلان انتظار حمایت از ایلدا داشت ولی دخترمون هم شوکه بود از این کار یهویی ارسلان و هم مثل پدرش ازدواج رو تو این شرایط و سن اشتباه میدونست.. ودر نتیجه این حمایت نکردن از دید ارسلان سنگین تموم شد) هرچند، ایلدا تلاش میکنه ک با ارسلان دوباره ارتباط برقرار کنه و از اون طرف هم ارسلان منتظر یه اشاره اس ولی با حسودی کردن دختر عمو ارسلان ک عاشقشه و انداختن گوشی اش تو اکواریوم به کل همه چیز نابود میشه...(این قسمت داستان توی دو-سه تا فلش بک طولانی توضیح داد شده ک اگر هم نخوندین مشکلی نیست) والان در واقع 12 سال بعده ..رمانی ک ایلدا به یه دختر موفق و مستقل تبدیل شده ..کسی ک استاد دانشگاه و به تنهای یه موسسه اموزشی بزرگ رو تاسیس کرده.. و به شدت مورد اعتماد اطرافیانه ولی هیچ وقت ارسلان و عشقش به اون رو فراموش نکرد...درمقابل ارسلان رو داریم ک به یه دکتر موفق تبدیل شده و تو تمام این مدت به هر کار و هر روش نابود کننده ای دست زد تا بتونه از این عشق فرار کنه ولی نتونست..(واینکه اگرمثل من حساس هستین باید بگم ارسلانمون تک پره و به جز ایلدا با هیچچچ دختری نبوده) والانم به واسطه ازدواج خواهر و برادر کوچیک ترشون دائم هم رومیبینن و این باعث شده ک متوجه شن به هیچ عنوان نمیتونن نسبت به هم بی تفاوت باشن مخصوصا ارسلان ک اصرار داره ک بدون ایلدا ادامه بده..تصادف ایلدا و شرایط وخمی ک داشت و نگرانی بیش از حد از سلان براش، باعث شد ک کاملا دستش برای خانواده ها رو بشه و از اون به بعد هم رابطه شون وارد مرحله جدیدی بشه...خلاصه از زمانی ک هم رو میبنن تا زمانی ک رابطه اشون رسمی بشه ما شاهد یه عالمه بده بستون های عاشقونه هستیم... غیرتی شده های ارسلان.. ناز اومدن های ایلدا .. حرص زدن های ارسلان موقع گفتن جمله های عاشقونه، میتونه برای اون های ک فانتزی پسندن قشنگ باشه.. ازدواج و بخشی از زندگی عاشقانه و رویایی ک دارن رو تو رمان میخونیم تاااا زمانی ک دختر عمو ارسلان میاد برای حلالیت.. و اون چه نباید بگه رو میگه.. گویا شبی ک ارسلان بعد از مبارزه سنگینی ک داشته مشروب زیاد مصرف میکنه( ک البته همه این مبارزه ها و مشروب ها به گفته خودش برای فراموش کردن عشق ایلدا بوده)یکی از دخترهای دانشگاه بهش نزدیک میشه و اون شب ارسلان رو تا خونه اش میبره.. و اینکه برای خوندن دعا با ارسلان میره بالا و حالا هر چی ارسلان با اون حال بدش میگه نمیخوام و پسش میزنه، این اجنی زبون نفهم نمیفهمه و حماسه شروع میشه.. ارسلان خودش ک میگه چیزی از اونشب یادش نیست وبه طور قطع هم مطمئنه اتفاقی نیفتاده ولی همین خیلیی حال ایلدا رو بد میکنه و باعث میشه از خونه بره.. ولی در اخر با حرف ها ارسلان و عشقی ک بینشونه و به هیچ عنوان هم نمیشه نادیده اش گرفت برمیگرده..به نظر من اگر این تیکه کلیشه ای اخر رمان نبود رمان بهتر میشد ولیی خوب یه نویسنده ایرانیه و چالش هاش🤦🏻♀️ و در اخر اگر دلت یه رمان فول عاشقانه خواست این رمان رو بهت توصیه میکنم..
❤12👍3🥱2😁1