This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌸🌸🌸سلام همگی🌸🌸🌸
امیدوارم حال دلاتون عالی باشه
این چندتا رمان از رمانای پیشنهادی هستن ک براتون اینجا ریپلی میکنم اسماشونو
درسته بعضیاشون قدیمی هستن گفتم شاید کسایی هستن ک هنوز نخوندن
امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین
#قرار_ما_پشت_شالیزار
#گل_های_باغ_سردار
#انتهاج
#اتهام_واهی جلد دوم رخپاک
#رخپاک جلد اول
#زمرد_سیاه جلد دوم نفوذی
#نفوذی جلد اول
#هم_دوست_هم_دشمن
#زمستان_ابدی
#اکالیپتوس
#جگوار
#از_لیلیث_به_آقای_ابلیس
امیدوارم حال دلاتون عالی باشه
این چندتا رمان از رمانای پیشنهادی هستن ک براتون اینجا ریپلی میکنم اسماشونو
درسته بعضیاشون قدیمی هستن گفتم شاید کسایی هستن ک هنوز نخوندن
امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین
#قرار_ما_پشت_شالیزار
#گل_های_باغ_سردار
#انتهاج
#اتهام_واهی جلد دوم رخپاک
#رخپاک جلد اول
#زمرد_سیاه جلد دوم نفوذی
#نفوذی جلد اول
#هم_دوست_هم_دشمن
#زمستان_ابدی
#اکالیپتوس
#جگوار
#از_لیلیث_به_آقای_ابلیس
👍16👎4❤2😁1
برشی از رمان《دَردَم از یار است و دَرمان نیز هَم》:
- یه چیز خوب بهم بگو.
+ حرفهای خوبم خیلی وقته ته کشیدن، مثل قوطی رنگهام.
- پس بهم دروغ بگو.
+ هنوز دوستت دارم.
- بازم بهم دروغ بگو.
+ دلم برات تنگ شده بود.
- بهم بیشتر دروغ بگو.
+ اگر نمیاومدی میمردم معین.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
《دردم از یار است و درمان نیز هم》قصهی یک عشق دیرینهست. عشقی که از شانزده سالگیهای پناه جوانه میزند، همراهش قد میکشد و هر روز بیشتر از روز قبل او را در سایهی عظیم خودش حل میکند تا جایی که پناه خودش را در این شیفتگی گم میکند و درخت پربار علاقهاش ثمرهای جز درد به او هدیه نمیهد. حال باید دید که آیا یار جفا کرده میتواند مرهم زخمهای کهنه و پینهبستهی پناه شود و با عشق به آنها نیشتری بزند؟
- یه چیز خوب بهم بگو.
+ حرفهای خوبم خیلی وقته ته کشیدن، مثل قوطی رنگهام.
- پس بهم دروغ بگو.
+ هنوز دوستت دارم.
- بازم بهم دروغ بگو.
+ دلم برات تنگ شده بود.
- بهم بیشتر دروغ بگو.
+ اگر نمیاومدی میمردم معین.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
《دردم از یار است و درمان نیز هم》قصهی یک عشق دیرینهست. عشقی که از شانزده سالگیهای پناه جوانه میزند، همراهش قد میکشد و هر روز بیشتر از روز قبل او را در سایهی عظیم خودش حل میکند تا جایی که پناه خودش را در این شیفتگی گم میکند و درخت پربار علاقهاش ثمرهای جز درد به او هدیه نمیهد. حال باید دید که آیا یار جفا کرده میتواند مرهم زخمهای کهنه و پینهبستهی پناه شود و با عشق به آنها نیشتری بزند؟
❤7👍2👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
giga vpn.apk
77.8 MB
فیلترشکن پرسرعت ❤️
😄 Giga Vpn
✅ تست شده و متصل تمام نتا
😀بدون محدودیت
✅حذف تبلیغات برنامه
✅رایگان و بدون نیاز به اکانت
😀مناسب شبکه های اجتماعی
https://t.me/Roman_Khone_Ch
😄 Giga Vpn
✅ تست شده و متصل تمام نتا
😀بدون محدودیت
✅حذف تبلیغات برنامه
✅رایگان و بدون نیاز به اکانت
😀مناسب شبکه های اجتماعی
https://t.me/Roman_Khone_Ch
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
app-ArmitiVpn-releaseV1.4.apk
61 MB
فیلترشکن پرسرعت جدید🚀
😄 Armiti Vpn ❤️
✅ تست شده و متصل تمام نتا
✔️بدون محدودیت
✔️حذف تبلیغات برنامه
✔️رایگان و بدون نیاز به اکانت
✔️مناسب شبکه های اجتماعی
🔹 اشتراک گذاری فراموش نشه!
https://t.me/Roman_Khone_Ch
😄 Armiti Vpn ❤️
✅ تست شده و متصل تمام نتا
✔️بدون محدودیت
✔️حذف تبلیغات برنامه
✔️رایگان و بدون نیاز به اکانت
✔️مناسب شبکه های اجتماعی
🔹 اشتراک گذاری فراموش نشه!
https://t.me/Roman_Khone_Ch
👍5
برشی از قصهی «دَردَم از یار است و دَرمان نیز هَم»:
لباسهایم را داخل رختشور کوچک سرویس طبقهی بالا انداختم و خودم دوش کوتاهی گرفتم که سرما نخورم و با همان حولهای که دورم پیچیده بودم به اتاق برگشتم که معین را خوابیده روی تختم پیدا کردم. لباسهایش را با لباسهای یدکی خانهی پدری عوض کرده بود. تلاش کردم در سکوت کامل کشوی دِراوِر را بیرون بکشم، اما معین چرخید و همراه با دم عمیقی که گرفت، چشم باز کرد:
- عافیت باشه.
بدون حرف تلاش کردم زودتر لباسهایم را پیدا کنم که بلند شد و با چند گام بلند کنارم رسید. تصویرمان در آینهی لعنتی را دوست نداشتم. کاش زودتر از اتاقم بیرون میرفت.
- معین!
پلکهایش را روی هم گذاشت:
- باشهباشه میرم بیرون تا لباس بپوشی...
و با این وجود قبل از خروج کامل از اتاق، بینیاش را به موهایم چسباند.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
لباسهایم را داخل رختشور کوچک سرویس طبقهی بالا انداختم و خودم دوش کوتاهی گرفتم که سرما نخورم و با همان حولهای که دورم پیچیده بودم به اتاق برگشتم که معین را خوابیده روی تختم پیدا کردم. لباسهایش را با لباسهای یدکی خانهی پدری عوض کرده بود. تلاش کردم در سکوت کامل کشوی دِراوِر را بیرون بکشم، اما معین چرخید و همراه با دم عمیقی که گرفت، چشم باز کرد:
- عافیت باشه.
بدون حرف تلاش کردم زودتر لباسهایم را پیدا کنم که بلند شد و با چند گام بلند کنارم رسید. تصویرمان در آینهی لعنتی را دوست نداشتم. کاش زودتر از اتاقم بیرون میرفت.
- معین!
پلکهایش را روی هم گذاشت:
- باشهباشه میرم بیرون تا لباس بپوشی...
و با این وجود قبل از خروج کامل از اتاق، بینیاش را به موهایم چسباند.
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
🥰6👍1🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍5