رمان :عشق تو سراب بود👆👆👆
#عشق_تو_سراب_بود
با پاهای لرزون وارد کافی شاپ شدم
…چشم چرخوندم….دختری از گوشه ی چاپ برام دست تکون داد…..ضربان قلبم بالا رفته بود….معده ی دردناکم تیر میکشید….همه وجودم میسوخت و حالا که داشتم به واقعیت قدم به قدم نزدیک تر میشدم ترس تو وجودم رخنه کرده بود…ترس از، از دست دادن زندگیم و خوشبختی چهارساله ام….به سختی خودم رو به میز رسوندم….روی صندلی نشستم….سلام نکردم…اونم انگار انتظار سلام از من نداشت چرا که بی حرف پاکتی رو روی میز شیشه ای کافی به
سمتم هل داد و گفت:
__هر اونچه که چهارماه ازت مخفی شده و سعی کردی ازشون سر در بیاری این توا….
بند کیفم رو تو مشتم فشردم و به پاکت روبروم زل زدم….صداش رو شنیدم:
__نمیخوای بازش کنی؟
دستای عرق کرده ام رو از بند کیفم جدا کردم….معدم تیر کشید….سرم نبض میزد….تمام تنم میسوخت….عرق از روی شقیقه ام جاری شد بود و تیره ی کمرم هم….دستام میلرزیدن…
لرزش دستام رو با چشمای تیز بینش شکار کرد….پاکت رو با دستای لرزونم برداشتم و به زور بازش کردم….اب نداشته ی دهن کویر مانندم رو قورت دادم…در پاکت رو باز کردم و عکسا رو بیرون کشیدم….چشمام دو دو میزد….نگاهم تار میشد و دوباره واضح….عکس اول رو دیدم…چشمام پر از آب شد…عکس دوم….قطره اشکی از حصار چشم چپم بیرون چکید….عکس سوم….پلک زدم و به آنی صورتم پر از اشک شد و نگاهم واضح….عکس چهارم…هق زدم….عکس پنجم….معدم تیر کشید و امونم رو برید….عکس ششم….تنم خیس عرق شد و صورتم خیس اشک….عکس آخر….مردم…روح از تنم جدا شد….خدا بیامرزم….
#عشق_تو_سراب_بود
با پاهای لرزون وارد کافی شاپ شدم
…چشم چرخوندم….دختری از گوشه ی چاپ برام دست تکون داد…..ضربان قلبم بالا رفته بود….معده ی دردناکم تیر میکشید….همه وجودم میسوخت و حالا که داشتم به واقعیت قدم به قدم نزدیک تر میشدم ترس تو وجودم رخنه کرده بود…ترس از، از دست دادن زندگیم و خوشبختی چهارساله ام….به سختی خودم رو به میز رسوندم….روی صندلی نشستم….سلام نکردم…اونم انگار انتظار سلام از من نداشت چرا که بی حرف پاکتی رو روی میز شیشه ای کافی به
سمتم هل داد و گفت:
__هر اونچه که چهارماه ازت مخفی شده و سعی کردی ازشون سر در بیاری این توا….
بند کیفم رو تو مشتم فشردم و به پاکت روبروم زل زدم….صداش رو شنیدم:
__نمیخوای بازش کنی؟
دستای عرق کرده ام رو از بند کیفم جدا کردم….معدم تیر کشید….سرم نبض میزد….تمام تنم میسوخت….عرق از روی شقیقه ام جاری شد بود و تیره ی کمرم هم….دستام میلرزیدن…
لرزش دستام رو با چشمای تیز بینش شکار کرد….پاکت رو با دستای لرزونم برداشتم و به زور بازش کردم….اب نداشته ی دهن کویر مانندم رو قورت دادم…در پاکت رو باز کردم و عکسا رو بیرون کشیدم….چشمام دو دو میزد….نگاهم تار میشد و دوباره واضح….عکس اول رو دیدم…چشمام پر از آب شد…عکس دوم….قطره اشکی از حصار چشم چپم بیرون چکید….عکس سوم….پلک زدم و به آنی صورتم پر از اشک شد و نگاهم واضح….عکس چهارم…هق زدم….عکس پنجم….معدم تیر کشید و امونم رو برید….عکس ششم….تنم خیس عرق شد و صورتم خیس اشک….عکس آخر….مردم…روح از تنم جدا شد….خدا بیامرزم….
#سرنوشت_وارونه 👆😌
سرنوشت وارونه
نویسنده:یاسمین
ژانر : پلیسی ، عاشقانه
تعداد صفحات:181
خلاصه
در باره ی دختری به اسم حناست ڪه در تنهایی غرق خوش گذرونی و رفتن به مهمانیای شبانس ڪه با یه اتفاق ساده وارد بازی بزرگی میشه ڪه به جز ترس و مرگ چیزی براش نداره
سرنوشت وارونه
نویسنده:یاسمین
ژانر : پلیسی ، عاشقانه
تعداد صفحات:181
خلاصه
در باره ی دختری به اسم حناست ڪه در تنهایی غرق خوش گذرونی و رفتن به مهمانیای شبانس ڪه با یه اتفاق ساده وارد بازی بزرگی میشه ڪه به جز ترس و مرگ چیزی براش نداره
#اولین_تپشهای_عاشقانه_قلبم
نامه های فروغ فرخ زاد به همسرش پرویز شاپور
تلخ است، امّا شک ندارم بسیاری از زنان اهل هنر و ادب وطنم، در زندگی مشترک شان به جایی رسیده اند که مثل فروغ عزیزمان بنویسند :« پرویز من کجا و هنر کجا. من کی هنرمند بوده و ادّعای هنرمندی کرده ام. من کی از هنر خود حرف زدم. هنر من فقط فحش دادن است. مرده شور آن هنر را ببرند که بخواهد مرا از تو جدا کند . من هنر را بی وجود تو نمی خواهم. اصلا من که هنرمند نیستم. مگر هر کسی توانست یک قلم دست بگیرد و دو سه جمله ی فارسی بنویسد، هنرمند است. اگر من زن هنرمندی بودم بیش از همه چیز کاری می کردم که تو هیچ وقت از من نرنجی، هیچ وقت از دست من عصبانی نشوی.
من با هنر فرسنگ ها فاصله دارم. من غلط می کنم سر تو منت بگذارم و هنری را که ندارم به رخ تو بکشم. اگر من هنرمند باشم، بسی تو از من هنرمندتری .... » ( اولین تپش های قلبم، ص 162 ـ 163)
اولین تپشهای قلبم
اولین تپش های قلبم
نامه های فروغ فرخ زاد به همسرش پرویز شاپور
تلخ است، امّا شک ندارم بسیاری از زنان اهل هنر و ادب وطنم، در زندگی مشترک شان به جایی رسیده اند که مثل فروغ عزیزمان بنویسند :« پرویز من کجا و هنر کجا. من کی هنرمند بوده و ادّعای هنرمندی کرده ام. من کی از هنر خود حرف زدم. هنر من فقط فحش دادن است. مرده شور آن هنر را ببرند که بخواهد مرا از تو جدا کند . من هنر را بی وجود تو نمی خواهم. اصلا من که هنرمند نیستم. مگر هر کسی توانست یک قلم دست بگیرد و دو سه جمله ی فارسی بنویسد، هنرمند است. اگر من زن هنرمندی بودم بیش از همه چیز کاری می کردم که تو هیچ وقت از من نرنجی، هیچ وقت از دست من عصبانی نشوی.
من با هنر فرسنگ ها فاصله دارم. من غلط می کنم سر تو منت بگذارم و هنری را که ندارم به رخ تو بکشم. اگر من هنرمند باشم، بسی تو از من هنرمندتری .... » ( اولین تپش های قلبم، ص 162 ـ 163)
اولین تپشهای قلبم
اولین تپش های قلبم
خلاصه رمان:#بازیچه_تقدیر
#درخواستي
#عاشقانه
نوشين نميداند که چرا همسرش نسبت به او بي تفاوت است در حالي که او هوروش را ميپرستد ، روزي دوستش رماني را که نوشته به او ميدهد تا نوشين نظر خود را در بار رمان او بگويد نوشين از اسمهاي داستان ميفهمد که اين داستان زندگي هوروش است و در آن به عشق هوروش به الهام پي ميبرد در حالي که…
بازیچه تقدیر
#درخواستي
#عاشقانه
نوشين نميداند که چرا همسرش نسبت به او بي تفاوت است در حالي که او هوروش را ميپرستد ، روزي دوستش رماني را که نوشته به او ميدهد تا نوشين نظر خود را در بار رمان او بگويد نوشين از اسمهاي داستان ميفهمد که اين داستان زندگي هوروش است و در آن به عشق هوروش به الهام پي ميبرد در حالي که…
بازیچه تقدیر
🤬1
☀️ #رمان_آن_سوی_خیال ☀️
نویسنده : زهرا اسدی
تعداد صفحات : ۴٨٨
خلاصه اي از رمان:
مينا در خانواده اي پر جمعيت و تنگدست بزرگ شده و تمام تلاشش اين است که خوب درس بخواند تا بعد از تمام شدن درس بتواند کاري پيدا کند و کمک حال خانواده شود. بالأخره هم به آرزويش ميرسد و بعد از گرفتن ديپلم، از طريق يکي از دبيرانش در يک شرکت به عنوان منشي استخدام ميشود. همه چيز خوب پيش ميرود تا اينکه روزي شيخ يونس، مهمان کويتي شرکت به انجا ميايد و مينا را مي بيند و او را براي ازدواج با پسرش در نظر ميگيرد . . .
💕💕
آن سوی خیال
نویسنده : زهرا اسدی
تعداد صفحات : ۴٨٨
خلاصه اي از رمان:
مينا در خانواده اي پر جمعيت و تنگدست بزرگ شده و تمام تلاشش اين است که خوب درس بخواند تا بعد از تمام شدن درس بتواند کاري پيدا کند و کمک حال خانواده شود. بالأخره هم به آرزويش ميرسد و بعد از گرفتن ديپلم، از طريق يکي از دبيرانش در يک شرکت به عنوان منشي استخدام ميشود. همه چيز خوب پيش ميرود تا اينکه روزي شيخ يونس، مهمان کويتي شرکت به انجا ميايد و مينا را مي بيند و او را براي ازدواج با پسرش در نظر ميگيرد . . .
💕💕
آن سوی خیال
پندراگون
نویسنده : دی جی مک هیل
مجموعه 10 جلدی پندراگن نوشته دونالد جیمز مک هیل معروف به دی جی مک هیل نویسنده آمرکایی است .
خلاصه : بابى پندراگن به ظاهر پسرى عادى است. خانه و خانواده، و حتى سگ محبوبى به نام مارلى دارد. ولى خصوصیت بسیار ویژهاى نیز دارد. قرار است اودنیا را نجات بدهد. این ماجرا تنها به زمینى که می شناسیم، ختم نمیشود. بابى کم کم به این درک میرسد که زندگى در این جهان چنان که او تصور میکرده، نیست. اما پیش از آن که بتواند مخالفتى از خود نشان بدهد به گستره ى دیگرى به نام دندارن کشیده میشود، به قلمرویى که ساکنانش موجوداتى عجیبند، فرمانرواى مستبد و جادوگرى بر آن حکومت میکند و گرفتار انقلاب خطرناکى است.
#پندراگون
نویسنده : دی جی مک هیل
مجموعه 10 جلدی پندراگن نوشته دونالد جیمز مک هیل معروف به دی جی مک هیل نویسنده آمرکایی است .
خلاصه : بابى پندراگن به ظاهر پسرى عادى است. خانه و خانواده، و حتى سگ محبوبى به نام مارلى دارد. ولى خصوصیت بسیار ویژهاى نیز دارد. قرار است اودنیا را نجات بدهد. این ماجرا تنها به زمینى که می شناسیم، ختم نمیشود. بابى کم کم به این درک میرسد که زندگى در این جهان چنان که او تصور میکرده، نیست. اما پیش از آن که بتواند مخالفتى از خود نشان بدهد به گستره ى دیگرى به نام دندارن کشیده میشود، به قلمرویى که ساکنانش موجوداتى عجیبند، فرمانرواى مستبد و جادوگرى بر آن حکومت میکند و گرفتار انقلاب خطرناکى است.
#پندراگون