This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توی اتاقم رفتم و درو بازکردم تا اومدم برم سمت کمد انگشت کوچیکه پام خورد به تخت،
- آخخخخ وای مامان پام، آخ انگشتم شکست
همینجور که انگشتمو تو دستم گرفتمو دور خودم می چرخیدم گفتم:« خاک توسر دست و پا چلفتیت کنم محیا آخه دخترم انقدر سربه هوا.»
بعد کلی فوش که به خودم دادم نگاهم به مانتوی زرشکی توی کمدم افتاد ، آره به نظرم این وباشلوار کرم رنگم بپوشم عالی میشه.
همینجور که داشتم لباس عوض میکردم که
چیو با چی بپوشم هی به خودم فحش میدادم.
خاک توسرت محیا تو چقدر گیج و حواس پرتی که یهو مامان از پشت سر گفت:
_خل بودی خل تر شدی دختر!
_عه مامان دیگه چرا یهویی میای تو اتاقم آخر از دست اینکارات سکته میکنم.
_خوبه، خوبه حالا انگار چیشده
_چیزی نشده مامان جون هردفعه یهو میای داخل اتاق میترسونیم
_خب حالا،کجا داری میری که انقدر عجله داشتی
محکم با دست زدم توسرم
_عه وا خاک عالم یادم رفت دوباره
_چیو یادت رفت؟!
_اینکه باغزل قرار داشتم
_فقط آلزایمر نداشتی که شکر خدا گرفتی
خندیدم و همینجور که داشتم حاضر میشدم گفتم پس سرکه بزار کنار که باید ترشی بندازیم آخه هیچکس راضی نمیشه بیاد دختر خل وآلزایمری شمارو بگیره.
همینجوری میخندیدم وبلند بلند حرف میزدم که دیدم صدای مامان نمیاد با خودم گفتم طبق عادتش که یه دفعه میاد حتما رفته حاضر شدم برگشتم که از اتاق برم بیرون یهو دیدم مهدیار بایه ماسک که روی صورتش رو پوشونده بود پرید جلوی در گفت:
_پخ
_حناق بگیری مهدیار آخر من یا از دست تو یا از دست مامان سکته میکنم
خلاصه با هزار مکافات بعد از جواب دادن به سوالای مامان جونم که می گفت:
_کجا میری؟ کی برمیگردی؟ ناهار میای خونه؟ با آژانس میری یا با ماشین خودت و...
از خونه بیرون رفتم.
@eshghmajazieman
- آخخخخ وای مامان پام، آخ انگشتم شکست
همینجور که انگشتمو تو دستم گرفتمو دور خودم می چرخیدم گفتم:« خاک توسر دست و پا چلفتیت کنم محیا آخه دخترم انقدر سربه هوا.»
بعد کلی فوش که به خودم دادم نگاهم به مانتوی زرشکی توی کمدم افتاد ، آره به نظرم این وباشلوار کرم رنگم بپوشم عالی میشه.
همینجور که داشتم لباس عوض میکردم که
چیو با چی بپوشم هی به خودم فحش میدادم.
خاک توسرت محیا تو چقدر گیج و حواس پرتی که یهو مامان از پشت سر گفت:
_خل بودی خل تر شدی دختر!
_عه مامان دیگه چرا یهویی میای تو اتاقم آخر از دست اینکارات سکته میکنم.
_خوبه، خوبه حالا انگار چیشده
_چیزی نشده مامان جون هردفعه یهو میای داخل اتاق میترسونیم
_خب حالا،کجا داری میری که انقدر عجله داشتی
محکم با دست زدم توسرم
_عه وا خاک عالم یادم رفت دوباره
_چیو یادت رفت؟!
_اینکه باغزل قرار داشتم
_فقط آلزایمر نداشتی که شکر خدا گرفتی
خندیدم و همینجور که داشتم حاضر میشدم گفتم پس سرکه بزار کنار که باید ترشی بندازیم آخه هیچکس راضی نمیشه بیاد دختر خل وآلزایمری شمارو بگیره.
همینجوری میخندیدم وبلند بلند حرف میزدم که دیدم صدای مامان نمیاد با خودم گفتم طبق عادتش که یه دفعه میاد حتما رفته حاضر شدم برگشتم که از اتاق برم بیرون یهو دیدم مهدیار بایه ماسک که روی صورتش رو پوشونده بود پرید جلوی در گفت:
_پخ
_حناق بگیری مهدیار آخر من یا از دست تو یا از دست مامان سکته میکنم
خلاصه با هزار مکافات بعد از جواب دادن به سوالای مامان جونم که می گفت:
_کجا میری؟ کی برمیگردی؟ ناهار میای خونه؟ با آژانس میری یا با ماشین خودت و...
از خونه بیرون رفتم.
@eshghmajazieman
کانال کافه رمان خونه📖 pinned «توی اتاقم رفتم و درو بازکردم تا اومدم برم سمت کمد انگشت کوچیکه پام خورد به تخت، - آخخخخ وای مامان پام، آخ انگشتم شکست همینجور که انگشتمو تو دستم گرفتمو دور خودم می چرخیدم گفتم:« خاک توسر دست و پا چلفتیت کنم محیا آخه دخترم انقدر سربه هوا.» بعد کلی فوش…»
🌸آغوش بی هوس🌸
#آغوش_بی_هوس
نویسنده:میترا آذربانی
تعداد صفحات:1190
فقط pdf📢❌
هیوا پسر مغرور و هوسبازیه که بنا به دلایلی و همچنین اصرار خانواده، با دختر یکی از شرکای پدرش نامزد شده و چیزی تا مراسم ازدواجش باقی نمونده....
اما تو همین فاصله، ورود زنی افغان به همراهِ دخترش به منزل اونها،
تمام محاسبات زندگیِ هیوا رو به هم میریزه،و همین تغییر ناگهانی، دردسرهای زیادی رو براش به همراه داره که در نهایت مجبور میشه دست به رفتار و کارهایی بزنه که .............
پایان خوش
ژانر: #عاشقانه
@Roman_khone_ch
#آغوش_بی_هوس
نویسنده:میترا آذربانی
تعداد صفحات:1190
فقط pdf📢❌
هیوا پسر مغرور و هوسبازیه که بنا به دلایلی و همچنین اصرار خانواده، با دختر یکی از شرکای پدرش نامزد شده و چیزی تا مراسم ازدواجش باقی نمونده....
اما تو همین فاصله، ورود زنی افغان به همراهِ دخترش به منزل اونها،
تمام محاسبات زندگیِ هیوا رو به هم میریزه،و همین تغییر ناگهانی، دردسرهای زیادی رو براش به همراه داره که در نهایت مجبور میشه دست به رفتار و کارهایی بزنه که .............
پایان خوش
ژانر: #عاشقانه
@Roman_khone_ch
🍄 #عمر_هیچ_درختی_ابدی_نیست 🍄
نویسنده: safa9433 (مهسا نجف زاده)
خلاصه :
ترا به ترانه ها بخشیدم به صدای موسیقیبه سکوت شکوفه هاکه به میوه بدل می شوندو از دستم می چینند .ترا به ترانه ها بخشیدم با من تمام عمر هیچ درختی ابدی نیست باید به جدایی از زندگی عادت کرد .
⚡️@Roman_khone_ch
نویسنده: safa9433 (مهسا نجف زاده)
خلاصه :
ترا به ترانه ها بخشیدم به صدای موسیقیبه سکوت شکوفه هاکه به میوه بدل می شوندو از دستم می چینند .ترا به ترانه ها بخشیدم با من تمام عمر هیچ درختی ابدی نیست باید به جدایی از زندگی عادت کرد .
⚡️@Roman_khone_ch
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رمان : #حوای_من
نویسنده : #ف_سدنی
ژانر : #اجتماعی #عاشقانه #طنز
دختری که گذشته و خاطراتش به فراموشی سپرده شده حالا مردی پیدا شده که مدعی عشق سابقشه با دلیل و مدرک، خب آویسا دل به دایان سپرده و شروع زیبایی برای جفتشون رقم می خوره که با یک تماس و افشای واقعیتی در گذشته رخ داده و دایان ازش مخفی کرده دل چرکین شده با موجودی که 2 ماهی میشه که توی دلش ول میخوره میره تا اصل ماجرارو بفهمه، بنظرتون بهم برمی گردند؟
@Roman_khone_ch
نویسنده : #ف_سدنی
ژانر : #اجتماعی #عاشقانه #طنز
دختری که گذشته و خاطراتش به فراموشی سپرده شده حالا مردی پیدا شده که مدعی عشق سابقشه با دلیل و مدرک، خب آویسا دل به دایان سپرده و شروع زیبایی برای جفتشون رقم می خوره که با یک تماس و افشای واقعیتی در گذشته رخ داده و دایان ازش مخفی کرده دل چرکین شده با موجودی که 2 ماهی میشه که توی دلش ول میخوره میره تا اصل ماجرارو بفهمه، بنظرتون بهم برمی گردند؟
@Roman_khone_ch