عکس و دلنوشته های ناب
38 subscribers
12 photos
2 videos
1 link
این کانال صرفا جهت متن زیبا و مطالعه هست
Download Telegram
توی شلوغی چهارراه يهو وايساد روشو كرد بهم گفت:
ديدی توی فيلم‌های ترسناک، ترسناك‌ترين لحظه‌ها همون جاهاييه كه هيچ موزيک متنی نيست، همه جا تاريكه يه ســكوت ديوونه‌ كننده و صـــداى نفس‌هايى كه ميلرزه و بعد بوووم‌، شايد افتادن اون اتفاق‌،  بسته‌شدن اون در، يا ديدن اون صحنه‌ی ترسناک، توى يه شرايط پر سر و صدا تر وقتى دارن همه شام ميخورن يا توى يه ترافيك كه صداى بوق همه ى ماشين ها رو در آورده اونقدرا هم نفست رو بند نياره ...

كلا ميخواستم بهت بگم حرف هاى ترسناكت رو هروقت خواستى بگي توى شلوغى ها بهم بزن ، وسط چهارراه يا درست وقتي توى يه مهموني داريم بلند مي خنديم اصلا مهم نيست چقدر گند بزنه به روزم ، ميدونى تو نميفهمى شنيدن جمله هاى ترسناك شب ها توى تاريكى و يه سكوت ديوونه كننده چقدر ميتونه نفست رو بند بياره ، ميتونى تا آخر عمرت ديگه مهمونى نرى يا ميتونى مسيرت رو عوض كنى و ديگه از اون چهارراه رد نشى ، اما هيچوقت نميتونى تمام شب هاى عمرت رو از زندگيت حذف كنى ، هيچوقت نميتونى خودت رو گول بزنى كه اشتباه شنيدى بخاطر سر و صداى ماشين ها يا بلند بودن صداى ضبط يا خوردن قاشق و چنگال هاى بقيه به بشقابشون ...

جمله هاي ترسناك توى تاريكى انقدر واضح ضبط ميشن كه هزاربار هم ميتونى توى تاريكى هرشبت صداشون بپيچه توى گوشت و باز ازشون بترسى .. خواستى برى توى روشنايى ها برو ، توي شلوغى.

Roek
اگر به خانه ای وارد شدید و جریان زندگی را در آن خانه لمس کردید بدانید مادری شاد و سرزنده آن خانه را اداره می کند

اگر به رستورانی رفتید و احساس کردید غذایی که می خورید طعم مهربانی می دهد مطمین باشید که سرآشپز آن رستوران یک خانم است، اگر به کافه ای رفتید از صمیمیت و مهر جاری در آن کافه متعجب شدید یقین بدارید که مدیر آن کافه یک خانم است،محیط اداری که در آن یک زن کار می‌کند از حالت خشک و رسمی بیرون می آید و پر از گلدان و صفا می شود


اگر مردی با اعتماد به نفس دیدید که وجودش پر از حس رضایت نسبت به خود است حتما زنانی ( مادر، همسر، خواهر) در زندگی اش وجود دارند که او را خوب می بینند و ستایش می‌کنند.


اگر به شهری وارد شدید و مردمان آن شهر را پر از صفا و عشق دیدید بدانید که زنان در اداره ی آن شهر نقش مهمی بر عهده دارند

اگر در این دنیای بی رحم کشوری را یافتید که مهربانانه پناه آوارگان و جنگ زدگان است یقین بدارید که نخست وزیر آن کشور یک زن می باشد

و بالعکس اگر به سرزمینی وارد شدید و مردمانش را خشن و پرخاشگر یافتید مطمئن باشید که زنان در آن سرزمین جنس فروتر به حساب می آیند

اگر مملکتی را سرد و بی روح مشاهده کردید بدانید که زنان در آن سرزمین مورد اهانت و تحقیر واقع می شوند

کشوری که خاموش است زنانش در کنج پستو هایشان خاموش گشته اند،آنجا که از خلاقیت هنری خبری نیست یعنی زنانش از ابراز هنر خود منع شده اند

اگر کشوری جنگ طلب و ستیزه جو می شناسید بدانید که زنان در سیاست آن کشور نقشی بر عهده ندارند

اگر در کشوری حقوق انسان ها به راحتی پایمال می شود و حقوق بشر در آن کشور  هیچ معنایی ندارد  یعنی زنان در نوشتن قانون اساسی آن کشور هیچ سهمی نداشته اند

اگر حاکمانی را دیدید که تخم نفاق می پراکنند به دنبال راه هایی باشید که در آن دیار مردان را از زنان می ترسانند و میانشان از کودکی فاصله می اندازند

اگر جایی مردمانی دیدید که با مردگان تفاوت چندانی نداشتند ایمان داشته باشید که مردمان آن دیار دخترانشان را با انواع محدودیت ها و تبعیض ها افسرده و ناتوان کرده اند و یقین داشته باشید سرزمینی که مملو از مردمانی خودشیفته و بی رحم است  جاییست  که زنان در آن اجتماع مانند کالایی قیمت گذاشته می شوند.

بدون وجود پر مهر زنان دنیا جایی برای زیستن نیست.❤️
هيچكس از آينده خبر ندارد، مردي كه امروز با عجله توي مترو از تو ساعت پرسيد، شايد يك ماه بعد به نام كوچك صدا بزني. شايد دختري كه امروز با او قدم ميزني و بستني ميخوري، چند سال بعد خسته و كالسكه به دست از روبه‌رو به سمتت بيايد و تو سرت توي كيفت باشد و با تنه از كنارش رد شوي. شايد او برگردد تو هم برگردي يك ثانيه به هم خيره شويد و يك سال خاطره زنده شود، اصلا شايد هم او از خستگي برنگردد و به پسرش توي كالسكه خيره شود و اطمينان پيدا كند كه بيدار نشده باشد، تو هم همچنان دنبال كاغذ حساب هاي شركت توي كيف ات باشي، امروز شايد علاقه عجيب و شديدي به موهاي بلوند داشته باشي و چند سال بعد موهاي مشكي ات را با دست از جلوي صورتت كنار بزني و ظرفي كه آب كشيدي را توي ابچكان بگذاري.
هيچكس از آينده خبر ندارد [شايد امروز از اين كه ديگر نيست، از اين كه رفته است توي تاريكي هق هق كني و دو سال بعد روي نيمكت‌هاي پارك ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه كني، نزديك كه شد با خنده بگويي : باز كه دير كردي]، شايد هم همچنان توي اتاقت باشي و فكر كني حست چقدر شبيه دو سال پيش همين موقع است.
فهميدي مي خواهم چه بگويم؟ نمي خواهم بگويم همه دردها فراموش مي شود، نمي خواهم بگويم حتما زمان كسي كه امروز دوست داري را از يادت مي برد، نمي خواهم بگويم كسي كه امروز كنار توست دو سال بعد مي رود، خواستم بگويم تغيير شايد نام ديگر زندگي باشد، خواستم بگويم : بس كن! دست بردار از اين كه فكر كني همه چيز را بايد تو درست كني، دست بردار از اين که فكر كني هميشه تو مدير زندگي ات هستي ، انقدر براي فردا، براي يك سال بعد، براي آينده با فلاني، برنامه نريز و نخواه كه همه چيز همان طوري پيش برود كه مي خواهي، خواستم بگويم خيلي چيزها دست تو نيست و این اصلا چيز بدي نيست، اينطوري مي تواني با خيال راحت تري چاي ات را كنار پنجره بنوشي و مطمئن باشي زندگي هم انقدرها دست و پا چلفتي نيست، تو را مي برد آنجايي كه بايد!
پس، بهترين اهنگ و بهترين لباست را براي همين ثانيه از زندگي ات آماده كن چون هيچكس از آينده خبر ندارد.
نمی‌خواد کار خاصی بکنی
توی دنیای شلوغِ امروز که هیچکس حوصله‌ی
کسی رو نداره، گوشِ شنوای حرف‌هاش باش
آدما انقدر پیش بقیه قضاوت شدن
که دیگه جرأت حرف زدن ندارن
که یه دنیا حرف توی مغزشون گندیده...

هیچی نگو فقط گوش کن بهش
بذار بهت بگه چی بهش گذشته تا آروم بشه!

Roek
طی جنگ جهانی اول بود یا دوم، شایدم سوم، دقیقا یادم نیست.
اما یکی از همون بکش بکش های مسخره بود، فهمیدم هرچه که بیشتر پیش میره، آدم کُش ها حرفه ای تر میشن، به عنوان یک دوست بهت نزدیک میشن، نفوذ می کنن و...بنگ بنگ!

اون وقت بود که تصمیم گرفتم راهکاری ارائه بدم تا آدم کُش ها رو شناسایی کنیم.

راه حل این بود؛ باید به سه نفر شک کرد، هر وقت اون ها رو می دیدی باید اسلحه را روشون می کشیدی و...بنگ بنگ!

اون سه نفر این ها بودن؛ کسی که حتی یکبار بهت دروغ گفته، کسی که حتی یکبار غالت گذاشته...و مهمترین نفر [ کسی که بیش از حد خوبه یا بهتر بگم به صورت مشکوکی خوبه! ]

اگر می خواهی بگی که زندگی جنگ نیست باید بهت بگم این مورد آخری می تونه زندگی رو افتضاح تر از جنگ کنه!
یک نفر که خیلی خوبه، به صورت مشکوکی خوبه، بهت نزدیک میشه، نفوذ می کنه و...بنگ بنگ!
قسمت بد ماجرا اینجاست که؛ نمیمیری!



Roek
بالاخره در زندگی هر آدمی
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ... مدتی مانده..
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید
آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است!

اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ..؟
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس
اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ..؟

به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند ...
غروب سیزده به در بود و نشسته بودم کنار آتشی که نفس‌های آخرش را می‌کشید.
هر چند تعطیلات تمام شده بود و باید از فردایش دوباره می‌رفتیم مدرسه اما حالم خوب بود که قرار است بعد از سیزده روز دوباره ببینمش و راهِ بازگشت از مدرسه را در کوچه پس کوچه‌های شهر قدم بزنیم و وقتی می‌خواهم در ابتدای مسیر کوله‌اش را از دوشش بگیرم که خسته نشود، نگاهِ فدایت شوم جانِ من تحویل بگیرم.
داشتم زغال‌های آتشِ سرد شده را هم می‌زدم و آخرین موسیقی‌ای که برایم فرستاده بود را گوش می‌کردم که زنگ زد و بی‌سلام و الو گفت می‌دانم این ساعت طبق عادت زل زده‌ای به آتش، بگو ببینم به چه چیزی فکر می‌کنی؟
گفتم پرسیدن ندارد که جانم، تو بگو در چه فکری؟
کم حرف بود، از آن کم حرف‌هایی که برای هر جمله‌اش می‌شد دو صد کتابِ قصه نوشت!
با همان لحنی آرام‌تر از حرکت ابرها در آسمان بود، گفت به گره‌های مردم!
سکوت کردم،
سکوت که می‌کردم می‌دانست دلم گوش دادن به حرف‌هایش را می‌خواهد!
ادامه داد به چشمان آدم‌ها نگاه کرده‌ای هنگام گره زدنِ سبزه‌ها؟
آدم ‌ها گره‌هایشان را گره می‌زنند؟! کاش می‌شد گره از زندگی‌شان باز کرد.
این جمله را گفت اما نمی‌دانست از سیزده به درِ سال بعد هنگام گره زدن سبزه‌ها اگر می‌آمد و به چشمانم نگاه می‌کرد خودش را می‌دید.
تو راست می‌گفتی ، آدم‌ها گره‌هایشان را گره می‌زنند
فقط می‌خواهم بدانم هنوز هم به گره‌های مردم فکر می‌کنی؟
مگر نمی‌گفتی کاش می‌شد گره‌هایشان را باز کرد؟
راستش این گره‌ای که هر سال تمدیدش می‌کنم ،فقط به دستان تو باز می‌شود!
می‌دانی دیگر تعطیلات مزه‌ی آن روزها را نمی‌دهد،بعد از تو انگار پرونده‌ام را دادند زیر بغلم و گفتند از دنیا اخراجی، بعد از تو تمامِ روزها غروب سیزدهِ فروردین است که می‌نشینم کنار آتش و چشم در راهم که شاید هنگام فکر کردن به گره‌ی مردم، از ذهنت عبور کنم،
که شاید دلت بخواهد سراغی از گره‌ی کور زندگی‌ام بگیری!

Roek
در گیر و دارِ گذراندنِ روزهای پنجاه سالگی‌ام نامه‌ای برای پسرکم مینویسم .نامه‌ای که به او بفهمانَد هر چه را که زندگی قرار است به او بفهماند ..!
نامه‌ای که تمام پدرش را برایش معنا کند ..!
"پسرکِ من .. سلام. اکنون که این نامه را میخوانی .. شاید دیگر پدری میان تو و خواهرت و همسری برای مادرت باقی نماندِه باشد ..!
پسرم میخواهم کمی از عشق برایَت بگویم .. چیزی که شاید هیچگاه میانِ من و مادرت حسَش نکردی!
اگر روزی عشق نصیبَت شد، اگر روزی دختری را دوست داشتی .. از حسی که در تنَت ریشه دوانده مطمئن شو .. آن را سبک سنگین  کن و آن را بفهم. مبادا دخترک را به میدان عشق بیاوری و رهایش کنی .. پای حرفهایت بمان پسرم .. دخترها قلبشان به نازکیِه تارهای موهایشان است ..! آسیب پذیرند .. جان به جانشان کنی خط و خَش‌های رویِ قلبشان را از یاد نمیبرند!
بگذار اگر روزی قرار است عشقی را تجربه کند میان آغوش تو آن را لمس کند ..!نگذار برای فرار از تو و یادِ تو میان آغوشی روَد که آبستنِ بی مهریست! غیرَت فقط این نیست که نگذاری موجِ موهایش را کسی ببیند یا اگر با کسی خوش و بِش کرد برایش خط و نشان‌هایِ بی شاخ و دم بکشی .. غیرت آن است که کسی که دوستش داری را با چنگ و دندان نشد .. با نگاهَت نگهداری!
پسرکم خلاصه بگویم .. که اگر روزی صاحبِ قلب دختری شدی، برایش مستأجرِ خوبی باشی .. بهای نشستنَت در تنها داراییَش را آن موقع که باید به او بدهی .. پشیمانَش نکنی ..!
که اگر روزی دختری را دیدی که دلَت را لرزاند چشمهایت را ببندی و نیتِ با او ماندَن را بکنی! پسرم دخترها لباس نیستَند که طاقت دلزدِه شدن و تعویض شدن را داشته باشند ! خواهرت .. او را نگاه کن .. حرفهایم را میفهمی ..!
پسرم هیچگاه نگذار دختری که دوستَش داری برای فراموش کردنت تن به تنِ مردی دیگر بدهد ..!
پسرم مرد باش .. "مرد" بودن خاص ترین ویژگی برای توست!
"مرد" باش .. اما به مرد بودنت نناز ..! نمیخواهَم نگرانت کنم .. اما گاهی بسیار ضعیف تر از زنی میشوی که در جانَت ریشه دواندِه است!
و السلام"

Roek.
میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت
اندام زنی پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید,
در آشپزخانه ای تب دار
آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که بوی غریبه میداد..
و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
Roek
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم هم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک 👤آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه 👤آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه 👤آدمِ معمولی!» امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ ما در طولِ زند‌گی، به لحظه ا‌یی می‌رسیم که 👤آدم‌های خاص و افسانه ا‌یی‌مان، تبدیل به 👤آدمی واقعی و معمولی می‌شوند.
و درست در همان لحظه، آن 👤آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر 👤آدم» بسازیم.
و وقتی آن شخصیتِ ابر 👤آدمى  تبدیل به یک 👤آدم عادی شد، از او متنفر شویم.

به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک 👤آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!» همه‌ی ما 👤آدمیم. 👤آدم‌های خیلی معمولی.

Roek.
امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد
خانم مسافر: واقعاً
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
خانم مسافر : واى ممنونم چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت
این رو تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى فقط ميخواستم بگم تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
"كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود.؟
حواسمون به تفکراتی باشه که از قبل و بدون دلیل منطقی قضاوت رو بوجودمیاره.
Roek
قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار.  خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته  و یک‌نفره کنده بودش.

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.



Roek
نظر پروفسور ناکازاکی جهانگرد ژاپنی در مورد مردم ایران:


🔻ﭼﺮﺍﻍ ﺟﺎﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮ:

ﻧﻔﺮ ﻧﺨﺴﺖ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻃﻠﺐ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﯿﻦ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺛﺮﻭﺕ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻧﺮﻭﺩ..

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺣﻞ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .

ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ، ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻔﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ، 500ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ..
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ‏« ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻥ‏» ، ﺍﺭﺍﺋﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

ﮐﺴﯽ ﻧﺬﺭ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ، بعد ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﻍﮔﻮﯾﯽ ﯾﺎ رياكاری ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ.

ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞﻫﺎﯼ ﻣﺪﻝﺑﺎﻻ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖﺷﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ.

ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﺿﻊﺷﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ، ﻃﺮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؛ ﭘﺲ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻣﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.


ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﯼ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻗﯿﻤﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺧﻮﺩﺭﻭﻫﺎ ﻣﯽﭘﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺨﺮﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍین ﺩﺭ صورت است که پرايد ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺎﺟﺮﺍﻥ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

ﺁﻧﻬﺎ ﻃﻼﯼ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺩﻻﺭ ﻭ ﯾﻮﺭﻭ ﺧﺮﯾﺪﻩﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺳﻮﺩ ﺣﺴﺎﺏﺑﺎﻧﮑﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﭘﺲ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺻﺒﺢ، ﻇﻬﺮ ﻭ ﻋﺼﺮ، ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺭﺯ ﻭ ﺳﮑﻪ ﺭﺍ ﭘﯿﮕﯿﺮﯼ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ،
ﭼﻮﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ و در واقع زندگي ندارند

ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ.



ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺳﺎﯾﺪﺑﺎﯼ ﺳﺎﯾﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥﻫﺎﯼ ﺗﺨﺖ ﺭﻭﯼ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.

ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﻗﺴﻂ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻭ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﯿﮑﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﻣﯽﺧﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪﺷﺐ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﮊﯾﺮ ﺩﺯﺩﮔﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽﭘﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ، با اينكه وضع خوبي دارند، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﺁﻥﻫﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽﺧﺮﻧﺪ ﻭ ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽﻫﺎﯼ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﻭ
ﺗﺒﻠﺖﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ولی روز و شب تكراری و زندگي شبيه مردگان دارند.

من بجز ايران در خيلي كشورها كار كرده ام و يا مسافرت رفته ام ولی چنین موجوداتی را هيچ جا نديده ام آنان به خدا و عذابهای او اعتقاد دارند ولی همه نوع گناهی را هم مرتكب ميشوند اعمالی كه محال است يك ژاپني كه پيرو مكتب شينتو است انجام دهد.

آنان مشروب را حرام  ميدانند ولی از ما ژاپنیها كه شراب را مقدس مي دانيم بيشتر ميخورند...

در يك كلمه ملتی سرشار از تناقض و تهی از زندگی واقعي هستند




Roek
در جریان اعتراضات سال ۲۰۱۶ در مقدونیه، زنی از سپر پلیس استفاده کرد تا به لب‌هایش رژ بزند

اوگنن توفیلوفسکی، عکاس رویترز، این لحظه را جاودانه ساخت، لحظه‌ای که زیبایی خشونت را عقب می‌راند.

این «زن»، کاربرد اولیه‌ی سپر را تهی از معنا می‌کند و معنای جدیدی جلوی رویش می‌گذارد. او تصویر منعکس شده‌‌اش به‌وسیله‌ آن سپر را می‌آراید. .
نه شعار خاصی می‌دهد، نه پلاکارد خاصی را بدست گرفته است. او صرفا خودش را به میدان آورده است و میل به زیباتر بودن را. این زن، همان تفاوتی را به میدان آورده است که نیچه آن را ستایش می‌کرد. .
نیچه در جایی می‌گوید: «وای اگر حقیقت زن باشد». او صراحتا تاریخ اندیشه را به نقد می‌کشد که آنچه در حال حاضر بشر در حوزه‌ی اندیشه به آن رسیده است، تولید شده‌ی ذهنیت و منطق مردانه به جهان است. .
خوانش و تفسیر جهان، خوانش و تفسیری است به‌شدت مردانه. نیچه پرسش بزرگی را مطرح می‌کند که اگر منطق زنانه به جهان می‌نگریست، چه تفسیری از جهان به‌دست می‌آمد؟
زن ها همیشه همه چیز را عجیب و غریب دوست داشته اند...
همیشه عاشق مغرورترین ها شده اند
عاشق دست نیافتنی ترین چیزهای دنیا
همیشه درخواب ،خود را در آغوش قوی ترین مرد تصور کرده اند
زن ها معمولاً کسی را ،چیزی را
دوست داشته اند
دوست داشته اند
دوست داشته اند
صبح را به امید دیدارش بیدارشدند
شب را به امید دیدارش در خواب،خوابیده اند
روزها را به امید تحسین چشم های معشوقشان ساعت هارا جلوی آینه گذرانده اند
زن ها می مانند
میجنگند
میجنگند
میجنگند
تا جایی که بدانند خواسته میشوند
و روزی که بفهمند جایی در زندگیِ مردِ رویاهایشان ندارند
صبح را بی حوصله شروع میکنند ،
به خودشان نمیرسند ،
خسته برمیگردند،
آهنگ گوش میدهند ،
از گریه ی زیاد بیهوش میشوند
و صبح که بیدار میشوند
یک قاب عکس از یک مرد برایشان تا ابد ناشناس میشود...
از همان روز
زیباتر میشوند،
مغرورتر میشوند ،
قوی تر میشوند و دلبرتر
و سعی میکنند یک ماندنیِ ثابتِ دیگر را دوست بدارند
زن های قوی یکروز بطور عجیبی دوست داشتنیِ زندگیشان را دیگر دوست نداشته اند . . . 💭

Roek
این دخترایی که مستقلن اصراری ندارن همیشه توو رابطه باشن، تنها میرن کافه، میرن سفر، می‌رن سینما، کتاب میخوننو…
اینا رو اگه بتونی بدست بیاری تضمینی خوشبختی :)