عبور از مرزِ ناگزیری
«۳۳ روز است که سکوت، تنها زبانِ مشترکِ میانِ ماست. سیوسه روز که در آن، کسی که روزگاری محورِ زمینِ من بود و تمامِ ثانیههایم را به نامِ او ثبت میکردم، اکنون در غیابی مطلق به سر میبرد.
من مجبور شدم از «تمامِ خودم» بگذرم تا خودم را از دست ندهم. در فلسفهیِ زیستن، گاهی به دیواری میخوری که نه از سرِ لجاجت، که از جنسِ حقیقت است؛ نقطهای که در آن «توافق»، ناممکن میشود. آنجا بود که فهمیدم عشق، برای ماندن کافی نیست؛ و حقیقت، گاهی تلختر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت.
این ۳۳ روز، ۳۳ سالِ زیسته است. روزهایی انباشته از آوارِ خاطره، نشخوارِ بیوقفه، و تلاش برای دستوپنجه نرم کردن با سایهها. من به سوگِ چیزی نشستم که شاید در شکلِ کنونیاش، هرگز نمیتوانست سالم بماند.
اگر میماندم، محکوم بودیم به رنجی ابدی؛ رنجی که در آن هر دو، ذرهذره در حفرههایِ ناتوانیمان آب میشدیم. پس این جدایی، نه یک پایانِ بیرحمانه، که انتخابی میانِ «دردی گذرا» و «عذابی ممتد» بود.
امروز، در این لحظه، گاه حس میکنم تنها یک قدم با فروپاشیِ درونم فاصله دارم؛ اما این فروپاشی، شاید همان چیزی است که برای ساختنِ انسانی جدید لازم دارم. من به سنگینیِ این اندوه، به دارویِ در دست، و به گریههایِ بیامانم احترام میگذارم؛ چرا که اینها نه نشانهی ضعف، که هزینهیِ شجاعتِ من برای انتخابِ «حقیقت» بر «مصلحت» است.»
«۳۳ روز است که سکوت، تنها زبانِ مشترکِ میانِ ماست. سیوسه روز که در آن، کسی که روزگاری محورِ زمینِ من بود و تمامِ ثانیههایم را به نامِ او ثبت میکردم، اکنون در غیابی مطلق به سر میبرد.
من مجبور شدم از «تمامِ خودم» بگذرم تا خودم را از دست ندهم. در فلسفهیِ زیستن، گاهی به دیواری میخوری که نه از سرِ لجاجت، که از جنسِ حقیقت است؛ نقطهای که در آن «توافق»، ناممکن میشود. آنجا بود که فهمیدم عشق، برای ماندن کافی نیست؛ و حقیقت، گاهی تلختر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت.
این ۳۳ روز، ۳۳ سالِ زیسته است. روزهایی انباشته از آوارِ خاطره، نشخوارِ بیوقفه، و تلاش برای دستوپنجه نرم کردن با سایهها. من به سوگِ چیزی نشستم که شاید در شکلِ کنونیاش، هرگز نمیتوانست سالم بماند.
اگر میماندم، محکوم بودیم به رنجی ابدی؛ رنجی که در آن هر دو، ذرهذره در حفرههایِ ناتوانیمان آب میشدیم. پس این جدایی، نه یک پایانِ بیرحمانه، که انتخابی میانِ «دردی گذرا» و «عذابی ممتد» بود.
امروز، در این لحظه، گاه حس میکنم تنها یک قدم با فروپاشیِ درونم فاصله دارم؛ اما این فروپاشی، شاید همان چیزی است که برای ساختنِ انسانی جدید لازم دارم. من به سنگینیِ این اندوه، به دارویِ در دست، و به گریههایِ بیامانم احترام میگذارم؛ چرا که اینها نه نشانهی ضعف، که هزینهیِ شجاعتِ من برای انتخابِ «حقیقت» بر «مصلحت» است.»
Forwarded from Churg-Strauss
آنچه را آگاهانه از آن مىگريزيم، ناآگاهانه دوباره به سويش مىرويم.
گويى روان، چيزى را كه نتوانسته بفهمد، مدام به صحنهى زندگى باز مىگرداند تا شايد اين بار پايان ديگرى برايش بنويسد.
گويى روان، چيزى را كه نتوانسته بفهمد، مدام به صحنهى زندگى باز مىگرداند تا شايد اين بار پايان ديگرى برايش بنويسد.
🤝2
«یکی از بزرگترین باگهای کات کردن توی دوران استاژری و اینترنی، اینه که مجبوری هر روز طرف رو ببینی؛ و قلبت رو هر روز دوباره تیکهتیکه کنی. 🥲🩺»
💔5
بعد از سکوت pinned «عبور از مرزِ ناگزیری «۳۳ روز است که سکوت، تنها زبانِ مشترکِ میانِ ماست. سیوسه روز که در آن، کسی که روزگاری محورِ زمینِ من بود و تمامِ ثانیههایم را به نامِ او ثبت میکردم، اکنون در غیابی مطلق به سر میبرد. من مجبور شدم از «تمامِ خودم» بگذرم تا خودم را از…»
Forwarded from ترانه ایزا (Mira)
چیزی را که برایش زحمت میکشی به دست میآوری نه چیزی که آرزویش را داری.
-سنگ کاغذ قیچی/آلیس فینی
-سنگ کاغذ قیچی/آلیس فینی
👍2
«سیوچهارمین روزِ بدونِ او.
فکر میکردم با گذشتِ این همه روز، روندِ بد شدنِ مودم باید کمرنگ شود، اما انگار هر بار که فکر میکنم، دوباره با همان شدتِ روز اول، به زمین میخورم.
زمان همیشه آنطور که میگویند، جادو نمیکند؛ گاهی فقط یاد میدهد چطور با زخمهایِ باز زندگی کنیم. 🥀»
فکر میکردم با گذشتِ این همه روز، روندِ بد شدنِ مودم باید کمرنگ شود، اما انگار هر بار که فکر میکنم، دوباره با همان شدتِ روز اول، به زمین میخورم.
زمان همیشه آنطور که میگویند، جادو نمیکند؛ گاهی فقط یاد میدهد چطور با زخمهایِ باز زندگی کنیم. 🥀»
💔4
«بهنظرم هر مسیری را که انتخاب کنی، تهش با پشیمانی ملاقات میکنی؛ چه وارد رابطه بشوی، چه نشوی؛ چه ازدواج کنی، چه نه. همیشه در هر انتخابی، چیزی را از دست میدهی.
پس بهتر است مسیری را انتخاب کنیم که عقل و منطقمان میگوید. چون فکر و منطق، تنها چیزهایی هستند که پایدار میمانند. اگر طبق منطق تصمیم بگیری، حتی در روزهای پشیمانی هم میدانی «چرا» آن تصمیم را گرفتی و دستکم به خودت احترام میگذاری.
اما احساس، چون دلیل و ریشهی محکمی ندارد، وقتی عوض شود، تو را در «موکبِ حسرت» تنها میگذارد. تصمیمِ منطقی، سنگرِ توست در روزهایی که احساسات علیه تو میشورند.»
پس بهتر است مسیری را انتخاب کنیم که عقل و منطقمان میگوید. چون فکر و منطق، تنها چیزهایی هستند که پایدار میمانند. اگر طبق منطق تصمیم بگیری، حتی در روزهای پشیمانی هم میدانی «چرا» آن تصمیم را گرفتی و دستکم به خودت احترام میگذاری.
اما احساس، چون دلیل و ریشهی محکمی ندارد، وقتی عوض شود، تو را در «موکبِ حسرت» تنها میگذارد. تصمیمِ منطقی، سنگرِ توست در روزهایی که احساسات علیه تو میشورند.»
2👍2
