بعد از سکوت
Photo
بعد از یک ضربهی سنگین روانی — فرقی نمیکنه سوگ باشه، رفتنِ یک آدم یا هر فروپاشیِ دیگهای — باید به روان فرصتِ سوگواری داد؛ اما بعد از اون مهلت، نوبتِ ساختنه.
وقتی ساختارِ قبلی با خاک یکسان شده، یعنی سیستم یه زمین خالی بهت تحویل داده و آمادهست تا هر شکلی که خودت اراده کنی از نو ساخته بشه.
شروعِ حرکت تو در تمام ابعاد زندگی، تنها راهِ نجات از دفن شدن زیر اون آواره.
وقتی ساختارِ قبلی با خاک یکسان شده، یعنی سیستم یه زمین خالی بهت تحویل داده و آمادهست تا هر شکلی که خودت اراده کنی از نو ساخته بشه.
شروعِ حرکت تو در تمام ابعاد زندگی، تنها راهِ نجات از دفن شدن زیر اون آواره.
—[خودنویس]
👌7❤1
آدمها آنقدر با عجله جایِ هم را پر میکنند که انگار همهشان «یک نفر» هستند در کالبدهایِ متفاوت.
خوش باشند در این تکرارِ ملالآور.
سیستمِ آنها به کارش ادامه میدهد، سیستمِ من هم باید به روتینِ خودش برگردد. :)
خوش باشند در این تکرارِ ملالآور.
سیستمِ آنها به کارش ادامه میدهد، سیستمِ من هم باید به روتینِ خودش برگردد. :)
—[خودنویس]
❤5💔2
این قبولیها فقط یک خبر نیست، یک یادآوریه که تلاشها بالاخره نتیجه میده. امیدوارم سالِ بعد، نوبتِ من باشه که از رسیدن به هدفم بنویسم و این فصل رو پشت سر بذارم.
💯6❤🔥2
یک راهکار برای وقتهایی که هجوم گذشته آزارتان میدهد:
به جای جنگیدن با تصاویر دستچینشده، دادههای واقعی را بیرحمانه کالبدشکافی کنید:
آیا سطح فکری و ارزشهایتان حتی یک نقطه اشتراک داشت؟
آیا طرف مقابل اصلاً هویتی مستقل از محیط پر از تعارض، تروما و دروغهای اطرافش داشت؟
آیا میتوانست پابهپای افق رشد شما بیاید، یا تمام توانش ماندن در همان باتلاق آشنا و روزمرگیهای کوچک بود؟
اگر جوابها نه است، شک نکنید: آن نرسیدن، شکست نبوده؛ نجات پیدا کردن از یک استهلاک ابدی بوده. پرونده را ببندید، خاک گذشته را بتکانید و به روتینتان برگردید.
به جای جنگیدن با تصاویر دستچینشده، دادههای واقعی را بیرحمانه کالبدشکافی کنید:
آیا سطح فکری و ارزشهایتان حتی یک نقطه اشتراک داشت؟
آیا طرف مقابل اصلاً هویتی مستقل از محیط پر از تعارض، تروما و دروغهای اطرافش داشت؟
آیا میتوانست پابهپای افق رشد شما بیاید، یا تمام توانش ماندن در همان باتلاق آشنا و روزمرگیهای کوچک بود؟
اگر جوابها نه است، شک نکنید: آن نرسیدن، شکست نبوده؛ نجات پیدا کردن از یک استهلاک ابدی بوده. پرونده را ببندید، خاک گذشته را بتکانید و به روتینتان برگردید.
👌5❤1
دختر بودن در این جغرافیا، بیشتر از اینکه شبیه یک کارتپستال فانتزی باشد، شبیه به تلاشی مداوم برای کشف خود در میان هزاران صدای محدودکننده است.
روز دختر، متعلق به آنهایی است که برای بقا به تأییدِ دیگران گره نخوردهاند؛
آنهایی که استقلال فکری را به پذیرش کورکورانه ترجیح دادند، سقف آرزوهایشان را کوتاه نکردند و در میان ترومای محیط، هویت خودشان را از نو ساختند.
روز دختر، متعلق به آنهایی است که برای بقا به تأییدِ دیگران گره نخوردهاند؛
آنهایی که استقلال فکری را به پذیرش کورکورانه ترجیح دادند، سقف آرزوهایشان را کوتاه نکردند و در میان ترومای محیط، هویت خودشان را از نو ساختند.
روز دخترانی که میجنگند تا تعریفِ خودشان از زندگی باشند، مبارک.
❤6💯2❤🔥1
آقا یک چیز جالب از اعلام نتایج دستیاری فهمیدم:
اونایی که اسکرینشات کارنامه یا رتبهشونو نمی زارن و فقط مینویسن: «فلان رشته، فلان دانشگاه، خدایا شکرت»…
احتمال داره سهمیه زحمتِ رتبه رو کشیده، نه صرفاً کورتکسِ مغز.
به هر حال مبارک سیستم باشه؛ توزیع عادلانهی صندلیها همیشه شوخیِ قشنگی بوده :)
اونایی که اسکرینشات کارنامه یا رتبهشونو نمی زارن و فقط مینویسن: «فلان رشته، فلان دانشگاه، خدایا شکرت»…
احتمال داره سهمیه زحمتِ رتبه رو کشیده، نه صرفاً کورتکسِ مغز.
به هر حال مبارک سیستم باشه؛ توزیع عادلانهی صندلیها همیشه شوخیِ قشنگی بوده :)
👌7❤1
Churg-Strauss
منم قراره دکتر چشماتون بشم😅👁️
چشمپزشکی؟!😍
ایولل! واقعا خسته نباشین
تبریک میگم دکتر، امیدوارم توی این رشتهی حساس و دقیق، بهترینِ خودتون باشین.🪴
ایولل! واقعا خسته نباشین
تبریک میگم دکتر، امیدوارم توی این رشتهی حساس و دقیق، بهترینِ خودتون باشین.🪴
❤2👍1
از تکتکِ شما که در این چالش همقدم شدید، صمیمانه سپاسگزارم؛ بهویژه برای نگاهِ عمیق و مهربانیِ بیدریغتان نسبت به متنهایی که برای شما و از جهانِ شما نوشتم. بازخوردهای شما، به این کلماتِ روی شیشه، جان و اعتبار داد.
حالا برای آنکه جریانِ اصلیِ این فضا از سنگینیِ کلمات سبک شود و به سکوت بازگردد—بیآنکه هیاهوی بایگانی بر سرش آوار شود—یادداشتها را در «اتاق پژواک» به امانت گذاشتم؛ جایی که این صداها نه میمیرند و نه راهِ مسیرِ پیشرو را سد میکنند.
حالا برای آنکه جریانِ اصلیِ این فضا از سنگینیِ کلمات سبک شود و به سکوت بازگردد—بیآنکه هیاهوی بایگانی بر سرش آوار شود—یادداشتها را در «اتاق پژواک» به امانت گذاشتم؛ جایی که این صداها نه میمیرند و نه راهِ مسیرِ پیشرو را سد میکنند.
❤11👍4
برفابههای روی شیشهی کافه، چراغهای تیرِ برقِ خیابان را تار و مهآلود کرده بود. بخارِ فنجانِ دستنخوردهاش خیلی وقت پیش مرده بود؛ مثل حسی که میان دستهایمان یخ زده بود. دستهایش میلرزید. با نوکِ انگشت، لبهی دستمالکاغذیِ خیسِ مچاله را ریشریش میکرد، انگار داشت آخرین رشتههای پیوندمان را پاره میکرد. سرش را بالا نیاورد؛ از همان زیرِ پلکهای ورمکرده، تیر خلاص را زد:
نگاهم را از بارانِ پشت پنجره دزدیدم و دوختم به قطرهی اشکی که روی گونهاش یخ بسته بود:
بغضم را با آب دهانم فرستادم پایین؛ خنجری که تا ته گلویم را خراشید:
– بالاخره رفتی... تو هم مثل بقیه زیر قولت زدی.
نگاهم را از بارانِ پشت پنجره دزدیدم و دوختم به قطرهی اشکی که روی گونهاش یخ بسته بود:
• وقتی اون شبِ زمستانی، توی اون پیادهرویِ خلوت، دستهات رو لای جیبِ پالتوم قفل کردی و با چشمهای نگران پرسیدی «تا تهش کنارم میمونی؟»... من با تکتکِ سلولهام گفتم آره. اون لحظه شوخی نداشتم. مغزم، قلبم، تمامِ تصویرم از آینده، تو بودی. آدم وقتی از ته دل قول میده، توی چشمهای طرف، ابدیت رو میبینه؛ خیال میکنه این دستها تا روزی که نفس داره مالِ خودشه...صدایش لرزید، بغضش شکست توی فنجانِ سرد:
– پس چطور تونستی؟ مگه ندیدی از بچگی چقدر از تنهایی ترسیدم؟ مگه بهت نگفتم کابوسِ هر شبم اینه که یه روز چشم باز کنم و هیچکس پشت سرم نباشه؟ من فقط میترسیدم رها بشم ... فقط همین.تلخترین لبخندِ عمرم نشست گوشهی لبم؛ از آن لبخندهایی که طعمِ خونِ گوشهی لب را دارد:
• میدونستم... دردِ من دقیقاً همین بود که میدونستم. هر بار که پنهانکاری کردی، هر بار که به چشمهام نگاه کردی و دروغ گفتی، هر بار که شروطِ سنگین و ناعادلانه گذاشتی تا ببینی تحملم کِی تموم میشه، بغض کردم ولی سکوت کردم. تو از رها شدن نمیترسیدی؛ تو توی سرت یه هیولا ساخته بودی و برای اینکه به خودت ثابت کنی اون هیولا واقعیه، هر روز با دستهای خودت یک تکه از این سقف رو خراب کردی. اونقدر به پنجرهها سنگ زدی، اونقدر ستونها رو تبر زدی تا آوار بریزه؛ تا در نهایت بشینی روی ویرانهها، زیر آوار گریه کنی و بگی «دیدی؟ دیدی حق با من بود و هیچکس نموند؟»دستهایم را مشت کردم تا لرزشِ انگشتهایم را نبیند. لبهی میز را محکم گرفتم:
• هیچکس به ما یاد نداده بود که «قول دادن»، چکِ سفید امضا برای تحملِ شکنجه نیست. آدم وقتی قول میده، یعنی تا وقتی سقفی هست، تا وقتی احترامی هست، تا وقتی حریم و حرمتی لگدمال نشده، تا پای جان میمونه. اما وقتی طرف مقابل، مرزها رو زیر پاش له میکنه، وقتی صداقت میمیره... موندن دیگه وفاداری نیست؛ خودویرانگریه.سرش را بالا آورد؛ چشمهای سیاهش سرخِ سرخ بود:
– ولی تو گفتی آدمِ امنِ منی... آدمِ امن که نیمهراه پیاده نمیشه!
بغضم را با آب دهانم فرستادم پایین؛ خنجری که تا ته گلویم را خراشید:
• اشتباهت همینجاست. آدمِ امن، یه قربانیِ لال نیست که وایسه تا ذرهذره شرافت و روانش ذوب بشه تا بهش بگن باوفا. آدمِ امن اونیه که دیوارهای حرمتِ خودش رو بلند میچینه؛ اونیه که بلده کجا دست بکشه و بگه «اینجا دیگه آخرِ خطه». من شبی که چمدونم رو بستم، خودم هم همراهِ این خاطرهها مردم. ولی گاهی وقتا، تنها راهِ نجات اینه که اجازه بدی اون پیوندِ زخمی بمیره، قبل از اینکه کلِ وجودت رو به گند بکشه.سوئیچ را از روی میز برداشتم. صدای کشیده شدنِ پایههای فلزیِ صندلی روی سنگِ سرد، مثل صدای شکستنِ استخوان بود. پشتم را به او کردم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیرهی درِ بارانخورده برسد، زیر لب زمزمه کردم:
• من زیر قولم نزدم رفیق... تو خیلی وقت پیش این خونه رو به آتیش کشیده بودی. من فقط وقتی دیدم خاکسترمون داره تموم میشه، زدم بیرون.#روایت_یک_شاید
—[خودنویس]
💔3
Forwarded from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. این پیامو فوروارد کنید ازتون فوروارد میکنم. رندوم از پستای خوشگلتون تعریف میکنم.☝️