Forwarded from کاژه💬
شده تا حالا برای یک مریض از ته قلبت دعا کنی
نه بخاطر خودت
بخاطر خودش
من برای این خانم امشب گریه م گرفت
میدونی ترانس ۱۱ واحد پکسل(خون) یعنی چی؟
هموگلوبین ۳/۵ بعد هفت واحد خون یعنی چی؟
منم نمیدونم
😭😭😭😭
نه بخاطر خودت
بخاطر خودش
من برای این خانم امشب گریه م گرفت
میدونی ترانس ۱۱ واحد پکسل(خون) یعنی چی؟
هموگلوبین ۳/۵ بعد هفت واحد خون یعنی چی؟
منم نمیدونم
😭😭😭😭
کاژه💬
شده تا حالا برای یک مریض از ته قلبت دعا کنی نه بخاطر خودت بخاطر خودش من برای این خانم امشب گریه م گرفت میدونی ترانس ۱۱ واحد پکسل(خون) یعنی چی؟ هموگلوبین ۳/۵ بعد هفت واحد خون یعنی چی؟ منم نمیدونم 😭😭😭😭
آره… دقیقاً میفهمم چه حسی داره. این لحظهها عجزِ کاملِ طبابت را به رخت میکشند.
من این حس را سر یک پدر جوان تجربه کردم؛ CVA هموراژیک کرده بود. آدمی که تا ۲۴ ساعت قبل همهچیزش عالی بود و در یک لحظه، نه زبانی برای گفتن ماند و نه توانی برای بودن…
بالای سرش ایستاده بودم و بعد از مدتها، نه به عنوان پزشک، بلکه به عنوان یک آدم بیپناه از ته دل فقط براش دعا کردم. این حجم از شکنندگیِ ناگهانیِ زندگی، واقعاً آدم را خرد میکند.
من این حس را سر یک پدر جوان تجربه کردم؛ CVA هموراژیک کرده بود. آدمی که تا ۲۴ ساعت قبل همهچیزش عالی بود و در یک لحظه، نه زبانی برای گفتن ماند و نه توانی برای بودن…
بالای سرش ایستاده بودم و بعد از مدتها، نه به عنوان پزشک، بلکه به عنوان یک آدم بیپناه از ته دل فقط براش دعا کردم. این حجم از شکنندگیِ ناگهانیِ زندگی، واقعاً آدم را خرد میکند.
💔1 1
کاژه💬
سوپرایز؟ نه ممنون من توی بیمارستان کار میکنم….
بیمارستان کاری با آدم میکنه که صدای زنگ گوشی—حتی وسط خونه و روز تعطیل—تبدیل میشه به تپش قلب . ما انقدر از خبرهای ناگهانی زخم خوردیم و سوپرایز شدیم که فقط تشنهی سکوتیم.
👍3 2
تو نیاز نداری مثل بقیه باشی تا دیده بشی؛ تو فقط کافیه «خودت» باشی تا توسط آدمهای درست، پیدا بشی.
👍2❤1
سکوت قهر نیست؛
مرحلهی نا امیدیه.
وقتی جراح به بافتِ نکروز میرسه، ترمیم نمیکنه؛ فقط قیچی میکنه و دور میاندازه.
۴۴امین روز بدون او
نامهای به مقصدی که دیگر نیست.
سلام، عزیزِ گذشته.
شاید این کلمات روزگاری دور، وقتی غبارِ این روزها فرونشست، در گوشهای از زمان به دستت برسد.
میدانی، حقیقت این است که من هنوز در لایههایی از وجودم دوستت دارم؛ اما یاد گرفتهام که «دوست داشتن» هرگز توجیهی عقلانی برای بازگشت نیست، مادامی که ساختارِ واقعیت دستنخورده باقی مانده باشد. من صادقانه درگیرت بودم؛ آنقدر عمیق که جهانم با تصویر تو بازتعریف شده بود و شاید همین است که پس از چهلوچهار روز، بقایای این حس هنوز در بطن روانم تپش دارد. من با تو فرمی از دوست داشتن را تجربه کردم که فراموششدنی نیست.
اما پرسشِ گریزناپذیر همیشه این بود: اگر عشق بود، چرا جدایی؟
پاسخ تلخ اما رهاییبخش این است: عشق، بهتنهایی هرگز کافی نبوده است.
عاطفه یک پتانسیل اولیه است، اما پایداریِ یک پیوند، محتاجِ مهارتی ظریف در «مراقبت»، «انصاف» و «شفافیت» است؛ ظرفیتی که شاید در مختصات ما شکل نگرفت. هیجان بدون مراقبت، زیر اصطکاکِ روزمرگی و سوءتفاهمها کدر میشود و از پویایی میافتد.
تکهای از این تجربه و ردپای حضورت، تا همیشه بخشی از گذشتهی تنیافتهی من باقی خواهد ماند. برایت در تداوم زیستت، تحقق، وضوح و آرامش آرزو میکنم؛ و فردی را که همزبان با ساختار روانی یکدیگر باشید، بتوانید هم را بلد باشید و با انصاف در کنار هم بمانید.
بدرود.
نامهای به مقصدی که دیگر نیست.
سلام، عزیزِ گذشته.
شاید این کلمات روزگاری دور، وقتی غبارِ این روزها فرونشست، در گوشهای از زمان به دستت برسد.
میدانی، حقیقت این است که من هنوز در لایههایی از وجودم دوستت دارم؛ اما یاد گرفتهام که «دوست داشتن» هرگز توجیهی عقلانی برای بازگشت نیست، مادامی که ساختارِ واقعیت دستنخورده باقی مانده باشد. من صادقانه درگیرت بودم؛ آنقدر عمیق که جهانم با تصویر تو بازتعریف شده بود و شاید همین است که پس از چهلوچهار روز، بقایای این حس هنوز در بطن روانم تپش دارد. من با تو فرمی از دوست داشتن را تجربه کردم که فراموششدنی نیست.
اما پرسشِ گریزناپذیر همیشه این بود: اگر عشق بود، چرا جدایی؟
پاسخ تلخ اما رهاییبخش این است: عشق، بهتنهایی هرگز کافی نبوده است.
عاطفه یک پتانسیل اولیه است، اما پایداریِ یک پیوند، محتاجِ مهارتی ظریف در «مراقبت»، «انصاف» و «شفافیت» است؛ ظرفیتی که شاید در مختصات ما شکل نگرفت. هیجان بدون مراقبت، زیر اصطکاکِ روزمرگی و سوءتفاهمها کدر میشود و از پویایی میافتد.
رفتن، گاهی اعتراف به این حقیقت است که دوست داشتن، الزاماً توانِ نجات دادن ندارد.
تکهای از این تجربه و ردپای حضورت، تا همیشه بخشی از گذشتهی تنیافتهی من باقی خواهد ماند. برایت در تداوم زیستت، تحقق، وضوح و آرامش آرزو میکنم؛ و فردی را که همزبان با ساختار روانی یکدیگر باشید، بتوانید هم را بلد باشید و با انصاف در کنار هم بمانید.
بدرود.
💔2 2🕊1
بعضیها چنان استادانه نقش قربانی رو بازی میکنن که اگر وسط جنایت مچشون رو بگیری، باید ازشون عذرخواهی کنی که دستت به چاقوشون گیر کرده.
Daily routine
باید حقوق خونده باشی تا بفهمی خیار میوه نیست.
باید پزشکی خونده باشی تا بدونی «توشه رکتال» توشه راه نیست؛ کابوسِ شیفت داخلیه!
رنج یعنی چی؟
یعنی همون آدمی که تمومِ خستگیتو پیشش در میکردی، بشه عاملِ اصلیِ خستگیت.
💔6
سختترین نوع تنهایی اینه که با کلی حرف توی دلت، به این نتیجه برسی که «هیچکس ارزش شنیدنش رو نداره».
💔8
حس اون پیامی رو دارم که بعد از ده بار پاک کردن و نوشتن، آخرش میگی: «بیخیال، ولش کن».
👍5 1
لیتمن سرخابی theories
نه مثل اینکه امروز هرکار کنم این دل قرار نیست گشایش پیدا کنه.
جمعهها انگار ذاتاً یک بارِ سنگین اضافه دارند. قبلاً پناهِ روزهای جمعهام او بود؛ میزدیم بیرون تا دلتنگی و رخوتِ هفته را بشوییم. اما حالا کار دیگری از دستم برنمیآید، جز اینکه دست از تقلا بردارم و با این دلگیریِ ممتد کنار بیایم… گاهی فقط باید گذاشت عصرِ جمعه بگذرد.
۴۸امین روز بدون او
تمرینِ سختِ غریبه بودن
سوگِ مرگ، با تمامِ سیاهی و ویرانگریاش، یک نقطهی پایان دارد. خاک سرد است، سنگِ مزار واقعیتی است که به چشم میآید، و روانِ انسان دیر یا زود میپذیرد که «او دیگر نیست».
اما سوگِ پایانِ یک رابطه، عزاداری برای کسی است که هنوز نفس میکشد.
او زنده است؛ در همین شهر، زیرِ همین آسمان، شاید چند خیابان آنطرفتر دارد میخندد، قهوه مینوشد یا به موسیقی گوش میدهد.
و فاجعه دقیقاً همینجاست: تو با «نیستی» نجنگیدهای، تو داری با «هستیِ بدونِ خودت» میجنگی.
سختترین کارِ دنیا، فراموش کردنِ کسی نیست؛ سختترین کار این است که او را ببینی، چشم در چشمِ کسی شوی که روزگاری تمامِ جغرافیایِ امنِ تو بود، و مجبور باشی تمامِ تاریخچهی لمسها، کلمهها و شببیداریها را پشتِ نقابِ یک «رهگذر» پنهان کنی.
باید به مغزت دستور بدهی که آن چشمهای آشنا را نشناسد.
باید به قلبت دروغ بگویی که این آدم، فقط یک غریبه است که تصادفاً شبیهِ عزیزترین آدمِ زندگیات میخندد.
تمرینِ سختِ غریبه بودن
سوگِ مرگ، با تمامِ سیاهی و ویرانگریاش، یک نقطهی پایان دارد. خاک سرد است، سنگِ مزار واقعیتی است که به چشم میآید، و روانِ انسان دیر یا زود میپذیرد که «او دیگر نیست».
اما سوگِ پایانِ یک رابطه، عزاداری برای کسی است که هنوز نفس میکشد.
او زنده است؛ در همین شهر، زیرِ همین آسمان، شاید چند خیابان آنطرفتر دارد میخندد، قهوه مینوشد یا به موسیقی گوش میدهد.
و فاجعه دقیقاً همینجاست: تو با «نیستی» نجنگیدهای، تو داری با «هستیِ بدونِ خودت» میجنگی.
سختترین کارِ دنیا، فراموش کردنِ کسی نیست؛ سختترین کار این است که او را ببینی، چشم در چشمِ کسی شوی که روزگاری تمامِ جغرافیایِ امنِ تو بود، و مجبور باشی تمامِ تاریخچهی لمسها، کلمهها و شببیداریها را پشتِ نقابِ یک «رهگذر» پنهان کنی.
باید به مغزت دستور بدهی که آن چشمهای آشنا را نشناسد.
باید به قلبت دروغ بگویی که این آدم، فقط یک غریبه است که تصادفاً شبیهِ عزیزترین آدمِ زندگیات میخندد.
در مرگ، ما یک پیکر را به خاک میسپاریم؛ اما در جدایی، ما مجبوریم «خاطرهی یک آشنا» را در حضورِ خودش، زنده زنده دفن کنیم. و این، جانکاهترین سوگِ جهان است…
🕊3💔2 1
گاهی بدن بهترین و سالمترین عضو اهدایی را هم پس میزند،
چون زبان بافتهایشان یکی نیست.
من و تو بد نبودیم؛
فقط روحهایمان با هم ناسازگار بود.
❤🔥5
میگن «زمان همهچیز رو حل میکنه»؛
تنها چیزی که زمان تا الان حل کرده، مفصل زانو و ته موندهی اعصابم بوده :)
آنچه میبایست و آنچه شد
امروز آخرین برگ از این دوران ورق خورد و پروندهی پزشکی عمومی تقریبا بسته شد؛ اما درست در نقطهای که اراده باید از رسیدن به مقصد آرام میگرفت، خلأیی دهان باز کرد. ملالی غریب جانم را گرفت؛ گویی انسان همیشه فریبِ «خط پایان» را میخورد. رنج واقعی نه از خستگیِ مسیر، بلکه از تماشای شکافِ سهمگین میان «جهان پدیدارها» و «جهان ممکنهاست»؛ اینکه واقعیتِ امروز، هیچ شباهتی به آن کمالِ خیالی که سالها در ذهن چیده بودم ندارد. قلبم در انقباضی عمیق مچاله شد. وسط ازدحام و همهمهی فاتحان ایستادهام، نقابِ لبخند را بر چهره دارم، اما اشکها بیفرمان جاری میشوند؛ تناقضِ محضِ بودن در میان جمع و در عین حال، زیستن در انزوایی مطلق.
و تلختر از همه، مواجهه با حقیقتِ انسان بود؛ حتی در نزدیکترین آینهها. از صمیمیترین دوست هم دلم گرفت، نه از سرِ کینه، بلکه از سرِ پردهبرداری از یک اصلِ اگزیستانسیال: اینکه سوژهی انسانی بهطور گریزناپذیری در مدارِ «منِ خویشتن» میچرخد.
اما…
آه از این «اما»ی تراژیک که دل، منطق نمیشناسد و در اوج پیروزی، در عطشِ یک پیوندِ اصیل، تنهاتر از همیشه میماند.
امروز آخرین برگ از این دوران ورق خورد و پروندهی پزشکی عمومی تقریبا بسته شد؛ اما درست در نقطهای که اراده باید از رسیدن به مقصد آرام میگرفت، خلأیی دهان باز کرد. ملالی غریب جانم را گرفت؛ گویی انسان همیشه فریبِ «خط پایان» را میخورد. رنج واقعی نه از خستگیِ مسیر، بلکه از تماشای شکافِ سهمگین میان «جهان پدیدارها» و «جهان ممکنهاست»؛ اینکه واقعیتِ امروز، هیچ شباهتی به آن کمالِ خیالی که سالها در ذهن چیده بودم ندارد. قلبم در انقباضی عمیق مچاله شد. وسط ازدحام و همهمهی فاتحان ایستادهام، نقابِ لبخند را بر چهره دارم، اما اشکها بیفرمان جاری میشوند؛ تناقضِ محضِ بودن در میان جمع و در عین حال، زیستن در انزوایی مطلق.
و تلختر از همه، مواجهه با حقیقتِ انسان بود؛ حتی در نزدیکترین آینهها. از صمیمیترین دوست هم دلم گرفت، نه از سرِ کینه، بلکه از سرِ پردهبرداری از یک اصلِ اگزیستانسیال: اینکه سوژهی انسانی بهطور گریزناپذیری در مدارِ «منِ خویشتن» میچرخد.
غریزهی صیانت از نفس و اولویت دادن به مدارِ فردی، شاید عقلانیترین قانون بقا باشد؛
اما…
آه از این «اما»ی تراژیک که دل، منطق نمیشناسد و در اوج پیروزی، در عطشِ یک پیوندِ اصیل، تنهاتر از همیشه میماند.
💔5
Forwarded from پتریکور
موتور درس خوندنم خوابیده و با قیژ قیژ بسیار کار میکنه ولی با پومودورو اینا دارم راه میفتم تاتی تاتی. ^_^
برسونمش به روزی ۶ ساعت کافیه فعلا برام.
برسونمش به روزی ۶ ساعت کافیه فعلا برام.
پتریکور
موتور درس خوندنم خوابیده و با قیژ قیژ بسیار کار میکنه ولی با پومودورو اینا دارم راه میفتم تاتی تاتی. ^_^ برسونمش به روزی ۶ ساعت کافیه فعلا برام.
و من امروز حس می کنم موتور زندگیم خوابیده با قیژ قیژ داره کار می کنه، امشب عمیقا دارم فک می کنم شاید باید خاموشش کنم یه مدت استراحت کنه :)
👍3