𝐌𝐎𝐑𝐃𝐀𝐁
767 subscribers
15 photos
16 videos
11 links
و پس از اندوه هایمان همچون بهار زنده خواهیم شد گویی که انگار هرگز مزه ی تلخی را نچشیده ایم....!
Download Telegram
👍200🤩50❤‍🔥48💯48🎉46😍45🥰4440🔥35😁2😢1
درد هرگز پایان نمی‌یابد؛

تنها یاد می‌گیریم میان آوارش،

به جست‌وجوی چراغی کوچک برویم

که وانمود کند هنوز می‌توان خندید.

و ما، خسته اما زنده،

با همین چراغ‌های کوچک

راه را ادامه می‌دهیم.
👍32🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
Labkhand [Behmusic.com]
Naaji & HosSein Jr
💔
😐41👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید…
👍4💔31🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
رها کن…

آیا تا به حال ندیدی هر دلِ صادقی که در این دنیا اهمیت داد،

سنگین‌تر از پیش زخم برداشت؟

انگار مهرورزی در سرزمین سرد،

پاداشی جز اندوه ندارد.
🔥41👍1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
تمام واژه‌های جهان در گلوی من انباشته شده‌اند؛

مثل جمعیتی که پشت درِ بسته‌ی یک سکوت گیر کرده باشند.

دلم پر از حرف‌هایی‌ست که هر کدام می‌توانند کوه را بلرزانند،

اما نیرویی برای گفتنشان ندارم،

انگار زبانم در زنجیر افکار خسته‌ام گره خورده باشد.

می‌خواهم بگویم تا بفهمند چه می‌گذرد،

اما فقط سکوت از من شنیده می‌شود؛

سکوتی که از هزار فریاد پرمعناتر است.
3😢3❤‍🔥2👍1🔥1😁1🎉1😍1🦄1
اگه قرار باشه فردا نباشی
اخرین جمله خدافظیت چی بود؟!

مطمئن باش که گریه خواهم کرد،اما هرگز نخواهم
گذاشت ناله هایم را بشنوی.غمگین خواهم بود،
اما هرگز نخواهم گذاشت که ناراحتی ام را احساس کنی،بدون
تو شاد نخواهم بود،اما هرگز شادی تو را خراب نخواهم کرد،بدرود. 🤍
😢3😍21👍1🔥1😁1🎉1❤‍🔥1💔1🦄1
Bezar Bere ~ UpMusic
Amir Liam ~ UpMusic


Code: 113
👍144🔥2😢2😍2❤‍🔥2🦄21😁1🎉1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقط من می‌دانم که در این مسیر چه گذشت، چه چیزهایی را در سکوت پذیرفتم و چطور یاد گرفتم حتی با قلبی زخمی، آرام بمانم.
گاهی زندگی برایمان چهره‌ی واقعی آدم‌ها را آشکار می‌کند؛ نه برای این‌که تلخ شویم، بلکه برای این‌که انتخاب‌هایمان دقیق‌تر شود.
من آموخته‌ام که وفاداری یک انتخاب است، نه یک ادعا… و هرکس که نتواند انتخابش را تا آخر مسیر حفظ کند، جایگاهی در ادامه‌ی داستانم ندارد.
این روزها، قدردان زخمی هستم که مرا به خودم نزدیک‌تر کرد.
دیگر نه می‌سوزم، نه می‌شکنم… فقط عبور می‌کنم.
1👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تویی که صورتمو دیدی اما ته چشمامو نه…

جایی که نگفته‌هام، قوی‌تر از گفته‌هامه.
1👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من از آن دسته آدم‌ها نیستم که با زخم‌شان به گوشه‌ای بخزند و زار بزنند. یاد گرفته‌ام لب‌های بسته، بیشتر از هزار فریاد کار می‌کنند. اما اگر چشم‌هایت دقیق باشد، می‌توانی رد خستگی را در نگاه من ببینی؛ خستگی از جنگیدن در میدان‌هایی که حتی انتخاب‌شان نکرده‌ام.

هر روز بلند می‌شوم، کلمات را مثل زره می‌پوشم و می‌روم وسطِ زندگی، بی‌آنکه کسی بفهمد این زره، چند جای سوراخ دارد.

می‌گویند قوی هستم. بگذار همین را فکر کنند. کسی چه می‌داند که این قدرت، همان خستگی است که اسمش را عوض کرده‌ام تا بتوانم ادامه بدهم.

گاهی در نیمه‌شب‌های بی‌صدا، با خودم می‌نشینم و از همه داستان‌هایی که ننوشته‌ام حرف می‌زنم. شاید روزی، کسی در میان این واژه‌های غبارگرفته، منِ درک‌نشده را پیدا کند؛ همان که فقط بلد بود بایستد، حتی وقتی همه‌چیز در او فرو می‌ریخت.
😁21👍1🔥1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
دیگر به راستی میدانم درد یعنی چه ؟!

درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوش شدن نبود !

بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود !

درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم میشکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد ، بدون آنکه رازش را با کسی در میان بگذارد ...
1👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1💔1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎉21👍1🔥1😁1😢1😍1❤‍🔥1💔1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
☁️🌈🪐



باید خودم را آرام می‌کردم،

باید به خودم می‌قبولاندم که همه چیز درست می‌شود،

باید دستی به زانوی خودم می‌گرفتم و برمی‌خاستم. باید خودم را از مرداب اندوه نجات می‌دادم.

باید می‌دویدم، می‌پریدم، بیرون می‌زدم از قاب، باید پرواز می‌کردم!

من نیامده‌بودم که زود جا بزنم و ضعیف باشم...
1👍1🔥1😁1😢1🎉1😍1❤‍🔥1🦄1
من از همه‌ی روش‌های خاص پرستش و همه گونه نیایش دست کشیده‌ام

تنها نیایش من، حواس جمعی و دقت است.

من به گفتگوی همیشگی، خاموش و نهانی با خداوند ادامه میدهم.

که مرا غرق شادی میکند.

من طوری زندگی میکنم که انگار هیچکس جز خدا و من در جهان نیست.

مقدس‌ترین و واجب‌ترین شیوه در زندگی معنوی‌مان حضور خداوند است.

و این به معنای لذت‌بردن پیوسته در این هم‌نشینی الهی است.

و با اون در کمال فروتنی و مهر و در تمامی فصول و در هر لحظه سخن گفتن است.

بدون قائل شدن هیچ حد و مرزی برای این گفتگو...




این قسمتی از صحبت‌های برادر لارنس بود، ایشون فیلسوف یا شاعر نبوده...
یه آشپز ساده در صومعه مسیحی که بهتر از خیلی‌ها خداوند رو فهمید
بعدها صحبت‌هاش رو در یک کتاب معروف گردآوری کردن
The Practice of the Presence of God
1👍1🔥1😁1🎉1❤‍🔥1🦄1
خرمالو رو که بو‌ کردم دلم گرفت. یه‌‌آن صداش پیچید تو‌ی گوشم، گفت: «نمیگی نگرانت میشم؟» برگشتم سمتشو گفتم: «سلام از ما!» گفت: «همه‌چی از شماست بابا، ما فقط بهرِ تماشایِ جهان آمده‌‌ایم.» خرمالو رو گرفتم جلوشو گفتم: «تُرش نکن حالا، بیا مالِ تو» دستاشو دراز کرد سمتم، با یکیش خرمالو رو گرفت با اون یکی زد رو قلبمُ پرسید: «هنوزم می‌گیره؟» نگاش کردم و گفتم: «آره، مخصوصا آخر شبا» گفت: «می‌دونم دیگه عادت کردی بهش؛ ولی کاش زندگی‌...» پریدم وسط حرفشو گفتم: «خیلی وقته که زندگی نسخه‌‌ی منو پیچیده؛ حالا این کاش و شایدا توفیری به حالم نداره. تو ام دیگه بخیه‌‌ی زخمای کهنه رو باز نکن.» به درختا اشاره کرد و گفت: «از خرمالو‌هات دیگه چیزی نمونده‌. خوب فروختیا!» گفتم: «نفروختم که!» گفت: «پس اون همه خرمالو رو چیکار کردی؟» گفتم: «یه صبح تا شب وایستادم سر چهار راهو به هرکسی که دیدم؛ یه خرمالو دادم» گفت: «برو خودتو سیاه کن. مگه میشه مفتی اون همه خرمالو رو پخش کرد؟» گفتم‌: «مفتی نبود که!» گفت: «پس چی؟» گفتم: «به جاش یه چیز با‌ارزش‌تر گرفتم» گفت: «مثلا؟» گفتم: «خوشحالی آدما؛ گرون‌ترین چیزیه که می‌تونی داشته‌هاتو باهاش معاوضه کنی.» گفت: «یعنی ضرر نکردی؟» گفتم: «گور بابا‌ی ضرر. تو نمی‌دونی اون لحظه‌ای که دختر‌ مو نارنجیه خرمالو رو ازم گرفت و ذوق کرد چه‌قدر برام گرون بود. انگار کل دنیا مال من شد. بهش گفتم موهات چه قشنگه! لُپاش گل انداخت. تو چشم آدما رو موقع خندیدن‌شون دیدی؟ دیدی چه خوشگل میشن؟!» گفت: «قبلنا زیاد می‌دیدم؛ ولی تازگیا نه! می‌دونی که مردم دیگه خیلی نمی‌خندن!» گفتم: «می‌دونم . . . » گفت: «نمی‌دونی کی آشتی می‌کنن؟» پرسیدم: «آدما؟» گفت: «دلت‌ خوشه‌ها، آدما که دیگه با خودشونم قهرن باغبون. اَبرا رو میگم. جونِ تو پوسید دلمون» گفتم: «نمی‌دونم کی آشتی می‌کنن» ازم دور شد و از همون فاصله داد زد و گفت: «یادم رفته چشات وقتی می‌خندی چه شکلی میشه! بخند یکم، خدا رو چه دیدی؟ شاید این‌طوری اَبرا هم آشتی کردن.»
می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!