Reference Library
27.2K subscribers
1.5K photos
166 videos
380K files
10.8K links
کتابخانه مرجع
مرجع تخصصی کتاب
آگاهی است که طغیان میکند

چنل آرشیو کتب:
@BOOKzMA
Download Telegram
بیا خونمون کتاب‌هامو نشونت بدم. یه کتاب دارم خودش خودش رو میخونه.
🤣50💊31
یه وقتایی میخوری به یه کتابی
از طرفی دلت نمیخاد تموم شه
از طرفی دوست داری سریع تر بخونی بفهمی تهش چی میشه 🫪
👍19🔥14💘1
درود بچه ها
یه مسئله ای رو باهم دیگه حرف بزنیم دربارش.
👍12🤓2
تازگیاااا، مقدار زیاااادی در پیوی من و دایرکت درخواست کتاب می‌دهید.
👍10
حالا فرض کنیم من تو این وضعیت بدبختی خیییلی وقت دارم و میتونم برای همتون اینارو بفرستم.
😁12💔2
ولی عزیزم من دوست دارم خودت یاد بگیری چجوری کتابی که میخوای رو پیدا کنی.
😁9👌3😨3🥴1
فرض کن من فردا رفتم زیر تریلی و مردم.
😱22🤣3😁2💯1🙊1
دیگه گاوی نیست
😭16👎4💔2👍1😎1
اونوقت کتاب نمیخونی؟
💔15👍21🤷‍♂1👎1
اینکه کتابی رو گشتین و نبود توی چنل حالا بهم میگید اوکی. نوکرتم هستم.
کتب انگلیسی هم میگین اوکی، بازم نوکرتم برات میفرستم تو پیوی. چون برای کپی رایت نمیتونم تو چنل بذارم.

ولیییییی قبل درخواست یه سرچ کن عزیزم شاید تو چنل بودددددد
👍172🤝2😁1🤓1
من از چنل سرچ میکنم برات فوروارد میکنم. 😭😭😭😭😭
21😁5😐2🤪2🤔1
مرسی.
جیش مسباک بوس لالا.
27💋9🔥2😁1😨1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤣198💅1
اساطیر ایران، بخش دوم

برای شناخت اساطیر ایران علاوه بر مطالعه متن های کهن، مانند اوستا، متون پهلوی، شاهنامه و پژوهش های اسطوره شناسان، مورد دیگه ای که بسیار از نظر تصویری مهمه، نگارگری ایرانی یا به عبارت دیگه مینیاتور و نقاشی ایرانیه.
کتاب هایی که در این زمینه وجود دارند:

کتاب باغ‌های خیال (هفت قرن مینیاتور ایران): این کتاب اثری پژوهشی و تصویری درباره‌ی تاریخ و زیبایی‌شناسی مینیاتور ایرانی است، نویسندگان در این کتاب سِیرِ تحول نگارگری ایران را از سده‌های نخستین ظهور آن تا دورانِ قاجار بررسی می‌کنند.

نقاشی ایرانی از دیرباز تا امروز: پژوهش ارزشمند رویین پاکباز درباره نگارگری های ایران.

مینیاتور ایرانی (رنگ های نور:آینه و باغ): این کتاب درباره ماهیت فلسفی مینیاتور و پیوندش با شیوه نگرش ایرانی ها و باور هاشون صحبت می‌کنه.
16
کتاب "سفر زمستانی" اثر نویسنده بلژیکی ژاپنی "آملی نوتومب با ترجمه ی بنفشه فریس‌آبادی

سرما دیگر یک تهدید محسوب نمی شد، بلکه نیرویی غالب بود که به ما جان می بخشید و سخن می گفت؛ «من سرما هستم و سلطنت من بر جهان به دلیلی بسیار ساده است. چیزی که هیچ کس تا به حال به آن نیندیشیده است: نیاز من به احساس شدن. این نیاز همه هنرمندان است اما هیچ هنرمندی جز من نتوانسته این نیاز را ارضا کند. همه جهان و انسان ها من را به خوبی حس می کنند. وقتی خورشید و باقی ستارگان خاموش شوند من همچنان خواهم بود و همه مردگان و زندگان آغوشم را احساس خواهند کرد. نیت آسمان هرچه که باشد، یقین مطلق آن است که آخرین کلام به سوی من خواهد بود. این میزان از تکبر با تواضع من در تضاد نیست چرا که اگر احساس نشوم، هیچم. بدون لرزش دیگران وجود ندارم. سرما هم به انگیزه و نیرو نیاز دارد. و نیروی من رنج همه شماست. برای قرن ها و قرن ها.»
3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آرلِتی، بازیگر فرانسوی شعر منثوری از شارل بودلر را می‌خواند
با ترجمه‌ی بنفشه فریس‌آبادی
4🤡1
Deimos
دیموس

دِیموس در اسطورهٔ یونان، تجسم ترس و دهشت است؛ یک ترس ریشه‌دار و عمیق و وجودی و نه یک وحشت آنی وسریع بل ترسی که بر ذهن و بدن انسان سایه می‌اندازد و حضور خطر را پیش از وقوع فاجعه احساس‌پذیر می‌کند.
دِیموس پسر ارس، خدای جنگ، و آفرودیت است. برادرش فوبوس نام دارد. این دو در روایت‌های اسطوره‌ای و ادبی همراه آرس در میدان نبرد ظاهر می‌شوند.
در آثار هومر، نام‌های فوبوس و دیموس به‌عنوان نیروهایی که وحشت جنگ را بر انسان‌ها تحمیل می‌کنند، مطرح می‌شوند.

نقاشی «دیموس» اثر بنفشه فریس‌آبادی اثری سوررئال و روان‌شناختی است که با استفاده از نمادگرایی پیچیده و تضادهای بصری، مفهومی از دلهره، بی‌ثباتی و ازخودبیگانگی را به تصویر می‌کشد.


۱_فیگور مرکزی و مسخ


زرافه معمولاً نماد آینده‌نگری یا دید وسیع (به دلیل قد بلند) است، اما در اینجا با چشمانی نیمه‌باز، خمار و حالتی به شدت خسته و بی‌تفاوت تصویر شده است. این ترکیب (بدن انسان و سر حیوان) نوعی مسخ‌شدگی و بیگانگی با خویشتن را تداعی می‌کند.

صورت فیگور با یک فرم کاغذمانند یا پارچه‌ای پوشانده شده که با نخی ظریف به دست چپ او متصل است. این عنصر به شدت حس «خفگی»، «سانسور»، یا «ناتوانی در برقراری ارتباط» را القا می‌کند. دست انسان‌گونه‌ای که نخ را نگه داشته (و دور مچ آن نیز باندپیچی یا بسته شده)، نشان‌دهنده یک درگیری خودخواسته‌ یا جبری برای پنهان کردن هویت و صدای واقعی است.

دست راست فیگور قطع شده و به جای آن یک میله‌ی سیاه (شبیه به چوب رهبری ارکستر، یک آنتن یا اهرم مکانیکی) قرار دارد. این ویژگی، فیگور را از حالت یک موجود زنده دور کرده و به او هویتی شبیه به یک عروسک خیمه‌شب‌بازی شکسته یا یک ابزار منفعل می‌دهد.

۲_دلهره‌ی تعادل و بی‌ثباتی

تمام وزن این فیگورِ درهم‌تنیده و منقبض، روی یک میله یا سوزن بسیار باریک قرار گرفته است. این نقطه تماس حداقلی، اوج «دلهره‌ی وجودی» و شکنندگی را نشان می‌دهد. هر لحظه امکان سقوط، برهم خوردن تعادل و فروپاشی وجود دارد

۳_تضاد رنگی و معنایی در فرم
در پایین کادر، انبوهی از توپ‌های ساحلی با رنگ‌های تند و شاد (قرمز، آبی، زرد، سبز) دیده می‌شود. این بخش از تابلو، تضاد کوبنده‌ای با رنگ‌پریدگی، مونوکروم بودن و فضای خاکستری/کرمیِ فیگور و پس‌زمینه دارد.

همچنین توپ‌های پلاستیکی توخالی، نمادی از شادی‌های سطحی، بازیچه‌های ناپایدار یا روزمرگیِ پرهیاهو اما بی‌محتوا هستند. قرار گرفتن یک فیگورِ پر از رنج و دلهره بر فراز این توده‌ی بی‌ثبات و لغزان، نشان‌دهنده تنهایی عمیق روان انسان در میان هیاهوی رنگارنگ اما توخالی دنیای پیرامون است.

۴_پس‌زمینه و اتمسفر کلی
پس‌زمینه با بافتی لکه‌دار، قدیمی و مبهم کار شده است؛ گویی این اتفاق در یک بی‌زمانی و بی‌مکانی مطلق رخ می‌دهد. عدم وجود خط افق یا نشانه‌های محیطی، تمرکز مخاطب را کاملاً به سمت انزوای روانی سوژه سوق می‌دهد.

3
هاویه

هوای دهانش گرم بود
بارِ اول زبان که زد به گلوی گداخته‌ام.
هوای دهانش؛ میخانه‌ی دم‌کرده‌ای در واحه‌ای خالی
باریکه‌راهِ سیاهِ منتهی به نای
اعماق آتشینِ برزخی که من بودم.

معشوقِ من؛ چهارفصلِ هرچهارش تابستان
کبریت زد و مرا در دهانش فروکرد.
زبانه کشیدم که برسم تا پلک‌هاش
برسم به خط میان ابروها
به انحنای طرّه‌ی افتاده بر دانه‌های عرق
زبانه ‌کشیدم که نمیرم
تمامِ شراره‌ام در دهانش حبس شد.

معشوقِ من؛ چهارفصلِ هرچهارش آتش
درست در مرکز دایره می‌رقصید
زبانِ داغش به رگ‌های شقیقه‌ام می‌خورد و نمی‌کُشت
گدازه‌ام را به جدارِ حلق می‌سایید و نمی‌کُشت
می‌بلعید و نمی‌کُشت
می‌کُشت و نمی‌کُشت
و هلهله‌ی حضارِ مماس بر دایره
در دهلیز سیاه گوش‌هایم گُر می‌گرفت.

هوایش؛ اعماقِ آتشفشان بود
بار دوم که مرا در دهانش فروکرد.
جانِ مذابم را به هوا پاشید
کف زدند
جانِ مذابم را به هوا پاشید
کف زدند
جانِ مذابم را کف زدند
و معشوقِ من؛ چهارفصلِ هرچهارش دوزخ
اجساد شهرهای کوهپایه به دوش می‌کشید و نمی‌کُشت.

بار سوم، هوایش خنکای اواخر عصر شد در واحه‌ای تنها
دهانش؛ بادی که از شمالِ ریگزار بیاید و شعبده کند در موهایم
تقلّای آخرین شراره‌ام، حبسِ قندیل‌های سفیدِ دندان‌هاش
و دود غلیظِ آتشی که من بودم
در دالان سیاه منتهی به نای.

درست در مرکز دایره می‌چرخید
می‌بلعید و می‌کُشت
می‌کُشت و می‌کُشت
معشوقِ من؛ چهارفصلِ هرچهارش سرد
و این بارِ آخری بود که مرا در دهانش فرومی‌کرد.

بنفشه فریس‌آبادی
6🥴1