RED CODE
821 subscribers
27 photos
1 video
3 links
True crime 🦈🎸
Bot : @Red_Codet_Bot
Download Telegram
راننده؟
تد باندی.
پلیس ماشین رو متوقف کرد.
وقتی صندوق و داخل خودرو رو گشتن، وسایلی پیدا کردن که هیچ آدم عادی‌ای نصفه‌شب با خودش حمل نمی‌کنه.
داخل ماشین این وسایل پیدا شد:
دستبند
طناب
چماق
کلاه با سوراخ مخصوص چشم‌ها
جوراب زنانه
ابزارهای مختلفی که می‌توانستند برای بی‌حرکت کردن یا حمله به قربانی استفاده شوند
باندی برای همه‌شون یه بهونه داشت.
برای هر سؤال یه جواب آماده کرده بود.
اون‌قدر خونسرد حرف می‌زد که حتی بعضی مأمورها هم شک کرده بودن شاید واقعاً بی‌گناهه.
اما یه نفر هنوز چهره‌ش رو فراموش نکرده بود.
کارول دیرونچ.
وقتی عکس تد باندی رو بین عکس‌های پلیس دید، بدون کوچک‌ترین تردیدی گفت:
«همینه... این همون مردیه که می‌خواست منو بکشه.»
همین شناسایی، نقطه عطف پرونده شد.
سال 1976، تد باندی به جرم آدم‌ربایی مجرم شناخته شد و به زندان فرستاده شد.
پلیس هنوز نمی‌دونست این مرد، مسئول ده‌ها قتل هم هست.
اون‌ها فکر می‌کردن فقط یه آدم‌رباست.
اما حقیقت، خیلی تاریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردن.


#Part10
وقتی تد باندی به زندان افتاد، خیلی‌ها فکر کردن داستان تموم شده.
قاتل بالاخره گیر افتاده بود.
دیگه نمی‌تونست فرار کنه.
دیگه کسی کشته نمی‌شد.
اما اگه پرونده تد باندی یه چیز رو ثابت کرده باشه، اینه که هیچ‌وقت نباید دست‌کمش می‌گرفتن.
فرار افسانه‌ای اول
سال 1977، باندی رو برای محاکمه قتل به شهر آسپن در ایالت کلرادو منتقل کردن.
از اونجایی که خودش دانشجوی حقوق بود، تصمیم گرفت بدون وکیل از خودش دفاع کنه.
همین موضوع باعث شد اجازه داشته باشه برای مطالعه پرونده‌ها، به کتابخانه دادگاه بره.
یه روز از همین فرصت استفاده کرد.
نگهبان‌ها فکر می‌کردن متهم داره پرونده‌ها رو مطالعه می‌کنه.
اما تد مدت‌ها بود نقشه فرارش رو کشیده بود.
آروم به سمت پنجره کتابخونه رفت...
پنجره رو باز کرد...
و بدون لحظه‌ای مکث، خودش رو از پنجره طبقه دوم به بیرون پرت کرد.
وقتی مأمورها متوجه شدن، باندی ناپدید شده بود.
اون خودش رو به جنگل‌ها و کوهستان‌های اطراف آسپن رسوند.
تقریباً 6 روز توی طبیعت سرگردون بود.
غذا نداشت.
سرما شدید بود.
حتی چند بار وارد کلبه‌های خالی شد تا چیزی برای خوردن پیدا کنه.
اما فرارش زیاد دوام نیاورد.
نیروهای پلیس بالاخره پیداش کردن و دوباره دستگیرش کردن.
خیلی‌ها نفس راحتی کشیدن.
اما نمی‌دونستن این فقط تمرین فرار اصلی بوده...


#Part11
فرار افسانه‌ای دوم
بعد از دستگیری دوباره، باندی رو به زندان گارفیلد کانتی در گلنوود اسپرینگز منتقل کردن.
این بار تد دیگه عجله‌ای نداشت.
هفته‌ها...
و حتی ماه‌ها...
فقط برنامه‌ریزی کرد.
اول شروع کرد به کم کردن وزن.
حدود 30 پوند، یعنی نزدیک 14 کیلوگرم لاغر شد.
دلیلش فقط یه چیز بود.
می‌خواست از سوراخی رد بشه که هیچ آدم معمولی‌ای نمی‌توانست ازش عبور کنه.
بعد، شب‌ها وقتی نگهبان‌ها خواب بودن، با ابزارهای ساده‌ای که به دست آورده بود، آروم‌آروم سقف سلولش رو می‌تراشید.
نه یک شب...
نه دو شب...
هفته‌ها طول کشید.
هر بار فقط مقدار کمی.
اون‌قدر کم که هیچ نگهبانی متوجه نشه.
بالاخره شب 31 December 1977 رسید.
همه درگیر جشن سال نو بودن.
نگهبان‌ها هم مثل همیشه فکر می‌کردن باندی داخل سلولشه.
اما اون از سوراخی که خودش ساخته بود بالا رفت...
وارد فضای بین سقف و پشت‌بام شد...
از ساختمان خارج شد...
و توی تاریکی شب ناپدید شد.
بدتر از همه اینکه، تا ساعت‌ها هیچ‌کس نفهمید زندانی فرار کرده.
وقتی نگهبان‌ها برای سرکشی اومدن، فقط چند کتاب و پتو رو دیدن که روی تخت چیده شده بود تا از دور شبیه بدن یه آدم خوابیده به نظر برسه.
تد باندی اون موقع صدها کیلومتر از زندان فاصله گرفته بود.
ماشین دزدید...
پول دزدید...
و مستقیم به سمت فلوریدا رفت.
فراری که قراره خونین‌ترین فصل زندگی اون رو شروع کنه.


#Part12
اگر فکر می‌کنید باندی بعد از فرار مدتی مخفی شد...
اشتباه می‌کنید.
اون تقریباً بلافاصله دوباره شروع به کشتن کرد.
ژانویه 1978...
فلوریدا...
شهر تالاهاسی.
تد اتاق کوچیکی اجاره کرده بود و با اسم جعلی زندگی می‌کرد.
اما فقط چند هفته بعد، دوباره شکارش رو شروع کرد.
شب 15 January 1978، حدود ساعت 3 بامداد، آروم وارد خوابگاه انجمن Chi Omega در دانشگاه ایالتی فلوریدا شد.
همه خواب بودن.
هیچ‌کس صدایی نشنید.
باندی با یه تکه چوب بلوط، اتاق‌ها رو یکی‌یکی گشت.
اول سراغ مارگارت بومن، دانشجوی 21 ساله رفت.
چند ضربه سنگین به سرش زد.
بعد خفه‌اش کرد.
چند قدم اون‌طرف‌تر...
نوبت لیزا لوی، دختر 20 ساله بود.
اون هم با ضربات شدید مجروح شد.
بعد مورد تجاوز قرار گرفت و به قتل رسید.
در جریان این حمله، باندی آثار گازگرفتگی روی بدن لیزا باقی گذاشت؛ اثری که بعدها به یکی از مهم‌ترین مدارک دادگاه تبدیل شد.
اما جنونش هنوز تموم نشده بود.
وارد دو اتاق دیگه شد.
دو دانشجوی دیگه رو هم با همون چماق به شدت مجروح کرد.
تنها چیزی که باعث شد اون شب قربانی‌های بیشتری نگیره، ورود ناگهانی یکی از دانشجوها به ساختمان بود.
باندی صدای باز شدن در رو شنید.
و فرار کرد.
یکی از شاهدها که تازه از قرار ملاقاتش برمی‌گشت، مردی رو دید که با عجله از خوابگاه بیرون می‌دوید.
همین شهادت، بعدها کنار سایر مدارک، نقش مهمی در شناسایی باندی داشت.


#Part13
اما حتی بعد از اون قتل‌های وحشتناک هم دست برنداشت.
چند هفته بعد، دوباره قربانی انتخاب کرد.
این بار...
یه کودک.
9 February 1978
کیمبرلی لیچ، دختر 12 ساله، صبح مثل هر روز به مدرسه رفت.
اما هیچ‌وقت به خونه برنگشت.
شاهدها مردی رو دیده بودن که با اون صحبت می‌کرد.
بعد از اون...
کیمبرلی ناپدید شد.
دو ماه بعد...
جسدش کنار یک انبار خوک متروکه پیدا شد.
بررسی‌های پزشکی قانونی نشون داد که قبل از مرگ مورد تجاوز قرار گرفته و سپس به قتل رسیده بود.
این قتل، حتی برای مأمورهای باتجربه FBI هم یکی از دردناک‌ترین بخش‌های پرونده بود.
اما باندی دیگه شانسش تموم شده بود.
چند روز بعد، پلیس مردی رو به خاطر رانندگی با یک ماشین سرقتی متوقف کرد.
راننده طبق معمول شروع کرد به دروغ گفتن.
اسم جعلی داد.
داستان ساخت.
مقاومت کرد.
اما این بار فایده‌ای نداشت.
اون مرد...
تد باندی بود.
هنوز کسی نمی‌دونست یکی از تحت تعقیب‌ترین قاتل‌های آمریکا رو دستگیر کرده.
اما با پیدا شدن جسد کیمبرلی، تطبیق مدارک، شهادت شاهدها و بررسی شواهد، تصویر کامل شد.
این بار، دیگه راه فراری وجود نداشت.


#Part14
بعد از سال‌ها فرار...
ده‌ها قربانی...
و دو فرار باورنکردنی از زندان...
بالاخره نوبت حساب‌کشی رسید.
سال 1979، دادگاه تد باندی در فلوریدا آغاز شد.
اما این، یه دادگاه معمولی نبود.
تمام آمریکا چشمش به این پرونده بود.
شبکه‌های تلویزیونی لحظه‌به‌لحظه محاکمه رو پخش می‌کردن.
خبرنگارها بیرون دادگاه صف کشیده بودن.
مردم ساعت‌ها منتظر می‌موندن فقط برای اینکه چند ثانیه تد باندی رو از نزدیک ببینن.
قاتلی که تا چند ماه قبل، پلیس از دستش فرار می‌کرد...
حالا تبدیل شده بود به معروف‌ترین چهره خبری آمریکا.
اما عجیب‌ترین اتفاق هنوز مونده بود.
باندی تصمیم گرفت خودش وکیل خودش باشه.
با اعتمادبه‌نفس کامل پشت میز دفاع نشست.
شاهدها رو بازجویی می‌کرد.
به مدارک ایراد می‌گرفت.
با قاضی بحث می‌کرد.
جلوی دوربین‌ها لبخند می‌زد.
حتی گاهی با خبرنگارها شوخی می‌کرد.
انگار نه انگار متهم به قتل‌های زنجیره‌ای، تجاوز و آدم‌رباییه.
همین رفتار باعث شد بعضی‌ها برای لحظه‌ای گول ظاهرش رو بخورن.
اما پشت اون لبخند آروم، حجم شواهد هر روز بیشتر می‌شد.
اثر گازگرفتگی روی بدن لیزا لوی با قالب دندان‌های باندی تطبیق داده شد.
شهادت کارول دیرونچ هنوز پابرجا بود.
شاهدهای دریاچه سامامیش، فولکس‌واگن قهوه‌ای و مردی که خودش رو «تد» معرفی کرده بود، تصویر واحدی ساخته بودن.
هیئت منصفه بعد از بررسی مدارک، به نتیجه رسید.
در 24 July 1979، تد باندی در پرونده قتل‌های فلوریدا مجرم شناخته شد.
قاضی حکم رو خوند.
اعدام با صندلی الکتریکی.
وقتی حکم تموم شد، قاضی جمله‌ای گفت که بعدها بارها نقل شد:
«مراقب خودت باش، جوان. از رفتن تو ناراحتم، اما جامعه دیگر نمی‌تواند این خطر را تحمل کند.»


#Part15
اما حتی وسط یکی از معروف‌ترین دادگاه‌های تاریخ آمریکا هم، تد باندی دست از عجیب بودن برنداشت.
بین تمام کسانی که توی دادگاه حضور داشتن، زنی بود که سال‌ها از باندی حمایت کرده بود.
کارول آن بون.
کارول از قبل باندی رو می‌شناخت.
با وجود همه اتهام‌ها، هنوز باور داشت اون بی‌گناهه.
یا حداقل حاضر نبود قبول کنه با یه هیولا طرفه.
یه روز، وقتی کارول برای شهادت روی جایگاه قرار گرفت، اتفاقی افتاد که هیچ‌کس انتظارش رو نداشت.
باندی وسط جلسه دادگاه، ناگهان ازش خواستگاری کرد.
همه مات موندن.
کارول هم همون‌جا جواب داد:
«بله.»
طبق یکی از قوانین عجیب ایالت فلوریدا در آن زمان، اگر درخواست ازدواج در حضور قاضی و شاهد مطرح و پذیرفته می‌شد، می‌توانست اعتبار قانونی داشته باشد.
همین اتفاق افتاد.
وسط دادگاهی که درباره قتل‌های زنجیره‌ای برگزار شده بود...
تد باندی و کارول آن بون رسماً زن و شوهر شدن.
چند سال بعد، در 1982، دخترشون رز باندی به دنیا اومد.
از اونجایی که ملاقات خصوصی زندانیان محکوم به اعدام به‌طور رسمی مجاز نبود، اینکه دقیقاً چطور رز متولد شد، هیچ‌وقت به‌طور قطعی روشن نشد و روایت‌های مختلفی درباره این موضوع وجود داره.
#Part16
سال‌ها گذشت.
تد باندی هنوز هم می‌گفت:
«من بی‌گناهم.»
تا آخرین لحظه...
همه چیز رو انکار می‌کرد.
اما وقتی تاریخ اجرای حکم نزدیک شد، ورق برگشت.
شب قبل از اعدام...
برای اولین بار، نقابش ترک برداشت.
باندی با یک روانشناس و مشاور مسیحی به نام دکتر جیمز دابسن گفت‌وگو کرد.
در اون گفت‌وگو، به 30 قتل در 7 ایالت بین سال‌های 1974 تا 1978 اعتراف کرد.
اما همون موقع هم جمله‌ای گفت که هنوز پرونده‌ش رو مبهم نگه داشته:
«من همه حقیقت رو به هیچ‌کس نگفتم.»
وقتی ازش پرسیدن تعداد واقعی قربانی‌ها چند نفر بوده، جواب دقیقی نداد.
فقط گفت احتمالاً خیلی بیشتر از چیزیه که مردم فکر می‌کنن.
همین حرف باعث شد خیلی از کارآگاه‌هایی که سال‌ها روی پرونده‌ش کار کرده بودن، باور داشته باشن تعداد واقعی قربانی‌ها شاید از 100 نفر هم بیشتر بوده باشه.
صبح روز اعدام هم، در گفت‌وگو با مأموران، جزئیات بیشتری از قتل کیمبرلی لیچ رو فاش کرد.
انگار فقط وقتی مطمئن شد دیگه راه فراری نداره، حاضر شد بخشی از حقیقت رو بگه.
اما حتی اون موقع هم، خیلی‌ها معتقد بودن تد باندی بسیاری از رازهاش رو با خودش به گور برد.


#Part17
صبح 24 January 1989...
بالاخره روزی رسید که سال‌ها خانواده قربانی‌ها منتظرش بودن.
تد باندی، مردی که سال‌ها وحشت رو توی چندین ایالت آمریکا پخش کرده بود، از سلولش بیرون آورده شد.
مقصدش فقط چند متر اون‌طرف‌تر بود...
اتاق اعدام.
وسط اتاق، صندلی الکتریکی معروف زندان فلوریدا قرار داشت.
صندلی‌ای که زندانی‌ها بهش یه اسم داده بودن:
Old Sparky
همون صندلی‌ای که قرار بود به زندگی یکی از بدنام‌ترین قاتل‌های قرن بیستم پایان بده.
مأمورها باندی رو روی صندلی نشوندن.
دست‌هاش بسته شد.
پاهاش بسته شد.
الکترودها روی سر و پاش قرار گرفتن.
همه‌چیز آماده بود.
اما بیرون زندان، فضای عجیب‌تری جریان داشت.
صدها نفر از ساعت‌ها قبل جلوی زندان جمع شده بودن.
بعضی‌ها پرچم آورده بودن.
بعضی‌ها شیرینی پخش می‌کردن.
بعضی‌ها آواز می‌خوندن.
عده‌ای هم فریاد می‌زدن:
«Burn, Bundy, Burn!»
برای خیلی‌ها، اون روز پایان یکی از تاریک‌ترین کابوس‌های آمریکا بود.
داخل اتاق اعدام، از باندی آخرین حرفش رو پرسیدن.
اون فقط گفت:
«از خانواده و دوستانم بخواهید عشق مرا به آن‌ها منتقل کنند.»
نه عذرخواهی کرد.
نه از قربانی‌ها اسم برد.
نه مسئولیت کارهاش رو پذیرفت.
چند لحظه بعد...
برق وصل شد.
بدنش به‌شدت منقبض شد.
بعد از پایان مراحل قانونی، پزشک زندان حدود 15 دقیقه بعد مرگش رو اعلام کرد.
تد باندی در 42 سالگی اعدام شد.
درباره آخرین وعده غذایی‌اش هم روایت‌های مختلفی وجود دارد. برخلاف یک روایت رایج، گزارش‌های رسمی نشان می‌دهند که غذای استاندارد زندان (شامل استیک، تخم‌مرغ، نان تست، شیر، آبمیوه و...) برایش سرو شد، اما او از خوردن آن خودداری کرد.
با مرگش، پرونده خودش بسته شد...
اما سؤال‌های زیادی بی‌جواب موند.


#Part18
تعداد واقعی قربانی‌ها؛ عددی که شاید هیچ‌وقت معلوم نشه
یکی از بزرگ‌ترین رازهای پرونده تد باندی، تعداد واقعی آدم‌هاییه که قربانی اون شدن.
خود باندی، درست قبل از اعدام، به 30 قتل اعتراف کرد.
اما حتی مأمورهایی که این اعتراف‌ها رو ثبت کردن، باور نداشتن این عدد واقعی باشه.
چرا؟
چون خیلی از قتل‌ها با الگوی باندی مطابقت داشتن، اما هیچ‌وقت مدرک کافی برای اثباتشون پیدا نشد.
تا امروز، آمارها این شکلیه:
اعتراف شخصی باندی: 30 قتل
قتل‌های اثبات‌شده با جسد، مدارک یا DNA: حدود 20 تا 26 نفر
برآورد بسیاری از کارآگاه‌ها و جرم‌شناس‌ها: حداقل 100 قربانی
بعضی از مأمورهای FBI بعدها گفتن احتمال می‌دن باندی حتی خودش هم تعداد دقیق قربانی‌هاش رو به خاطر نداشته.
اون بین ایالت‌های مختلف رفت‌وآمد می‌کرد.
جسد بعضی قربانی‌ها هیچ‌وقت پیدا نشد.
بعضی پرونده‌های افراد ناپدیدشده هم هنوز بعد از دهه‌ها حل نشده باقی موندن.
به همین دلیل، شاید هیچ‌وقت معلوم نشه عدد واقعی چند نفر بوده.
یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌های این پرونده همینه:
ممکنه هنوز خانواده‌هایی وجود داشته باشن که عزیزشون قربانی تد باندی شده، اما هیچ‌وقت حقیقت رو نفهمیدن.


#Part19
وقتی روانشناس‌ها هم از توضیح دادنش عاجز موندن
بعد از دستگیری و اعدام باندی، ده‌ها روانشناس، جرم‌شناس و متخصص پزشکی قانونی شخصیت اون رو بررسی کردن.
یکی از معروف‌ترین اون‌ها رابرت راسلر بود؛ مأمور FBI که نقش مهمی در مطالعه قاتل‌های زنجیره‌ای داشت و به رایج شدن اصطلاح «Serial Killer» کمک کرد.
راسلر، باندی رو نمونه کامل یه قاتل سرد، حسابگر و فوق‌العاده فریبکار توصیف می‌کرد.
به گفته او، باندی می‌توانست در عرض چند دقیقه اعتماد آدم‌ها را جلب کند و درست از همین توانایی به عنوان سلاح استفاده می‌کرد.
در بررسی‌های روان‌پزشکی و پزشکی قانونی هم ویژگی‌هایی مثل روان‌پریشی (Psychopathy)، سادیسم جنسی، پارافیلیا و نکروفیلیا در رفتارهای او مطرح و در منابع مختلف درباره آن‌ها بحث شده است.
اما چیزی که باندی رو از خیلی از قاتل‌های دیگه متفاوت می‌کرد، ظاهرش بود.
اون دیوانه‌ای نبود که توی خیابون داد بزنه.
رفتارش کاملاً عادی به نظر می‌رسید.
تحصیل‌کرده بود.
باهوش بود.
لبخند می‌زد.
شوخی می‌کرد.
راحت دروغ می‌گفت.
و تقریباً هیچ نشونه‌ای از احساس گناه یا پشیمونی در رفتارش دیده نمی‌شد.
همین تضاد، باعث شد تد باندی تا امروز یکی از پیچیده‌ترین و ترسناک‌ترین پرونده‌های تاریخ روانشناسی جنایی باقی بمونه.

#Part20
با اعدام تد باندی، پرونده قضایی اون بسته شد...
اما داستانش هیچ‌وقت تموم نشد.
برعکس.
هرچی سال‌ها گذشت، اسم باندی بیشتر وارد کتاب‌ها، فیلم‌ها، مستندها و تحقیقات دانشگاهی شد.
چون خیلی‌ها فقط درباره جنایت‌های اون کنجکاو نبودن...
بلکه می‌خواستن بفهمن چطور ممکنه یه آدم با این ظاهر عادی، این حجم از خشونت رو پنهان کرده باشه.
به همین دلیل، آثار زیادی درباره زندگی و پرونده اون ساخته شد.
یکی از معروف‌ترینش، مستند Conversations with a Killer: The Ted Bundy Tapes محصول Netflix در سال 2019 بود.
این مستند از بیش از 100 ساعت فایل صوتی واقعی و مصاحبه‌های بایگانی‌شده تد باندی استفاده می‌کنه؛ فایل‌هایی که زمانی ضبط شده بودن که هنوز خودش امید داشت از اعدام فرار کنه.
شنیدن صدای آروم و خونسردش، در حالی که درباره قتل‌ها صحبت می‌کنه، برای خیلی از بیننده‌ها از خود جنایت‌ها هم ترسناک‌تره.
همون سال، فیلم سینمایی Extremely Wicked, Shockingly Evil and Vile هم اکران شد.
فیلمی که زک افرون نقش تد باندی رو بازی کرد.
جالب اینجاست که فیلم بیشتر از زاویه دید اطرافیان باندی روایت می‌شه؛ آدم‌هایی که سال‌ها باور نمی‌کردن مردی که می‌شناسن، قاتل زنجیره‌ای باشه.
پرونده باندی همچنین روی مجموعه‌های جنایی زیادی تأثیر گذاشت.
از جمله سریال معروف Mindhunter که بر اساس مصاحبه‌های واقعی مأموران FBI با قاتل‌های زنجیره‌ای ساخته شده و از پرونده باندی هم به عنوان یکی از نمونه‌های مهم در شکل‌گیری علم «پروفایل‌سازی جنایی» یاد می‌کنه.
در دنیای کتاب هم آثار مهمی درباره او منتشر شده.
از معروف‌ترینش، کتاب The Stranger Beside Me نوشته آن رول.
نویسنده‌ای که سال‌ها قبل از دستگیری باندی، کنار خودش با اون کار می‌کرد و هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد همکار خوش‌برخوردش، همون قاتلی باشه که پلیس دنبالش می‌گرده.
کتاب The Only Living Witness هم یکی از کامل‌ترین منابع درباره زندگی، شخصیت و جنایت‌های تد باندیه و هنوز هم یکی از مهم‌ترین منابع مطالعه این پرونده محسوب می‌شه.
حتی امروز، بعد از گذشت دهه‌ها، هنوز مستندها، پادکست‌ها، مقاله‌های علمی و پرونده‌های تحقیقاتی جدیدی درباره باندی منتشر می‌شن.
چون سؤال اصلی هنوز پابرجاست:
چطور ممکنه یه انسان، این‌قدر عادی به نظر برسه... و این‌قدر خطرناک باشه؟

#Part21_پایانی
تد باندی فقط یه قاتل زنجیره‌ای نبود.
اون تبدیل شد به یکی از مهم‌ترین پرونده‌های تاریخ جرم‌شناسی و روانشناسی جنایی.
پرونده‌ای که هنوز هم توی دانشگاه‌ها تدریس می‌شه.
هنوز هم توی کلاس‌های روانشناسی، حقوق و علوم جنایی درباره‌ش بحث می‌کنن.
چون باندی یه باور قدیمی رو نابود کرد.
قبل از اون، خیلی‌ها فکر می‌کردن قاتل‌های زنجیره‌ای باید ظاهر ترسناکی داشته باشن.
باید عجیب باشن.
باید از همون نگاه اول بشه فهمید با یه آدم خطرناک طرفی.
اما باندی ثابت کرد واقعیت می‌تونه کاملاً برعکس باشه.
اون خوش‌تیپ بود.
باهوش بود.
تحصیل‌کرده بود.
اعتمادبه‌نفس داشت.
به‌راحتی با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کرد.
و دقیقاً از همین ویژگی‌ها برای نزدیک شدن به قربانی‌ها استفاده می‌کرد.
هیچ ماسکی ترسناک‌تر از یه لبخند قانع‌کننده نیست.
شاید به همین دلیله که اسم تد باندی، حتی بعد از مرگش، هنوز از حافظه مردم پاک نشده.
چون ترس واقعی این پرونده، فقط تعداد قربانی‌ها نیست...
ترس واقعی اینه که فهمیدیم شر، همیشه ظاهر ترسناک نداره.
گاهی با کت‌وشلوار جلوی روت می‌ایسته.
گاهی مؤدبانه ازت کمک می‌خواد.
گاهی لبخند می‌زنه...
و درست همون لحظه‌ای که احساس امنیت می‌کنی، نقابش می‌افته.
پرونده تد باندی سال‌هاست بسته شده.
اما سؤالی که از خودش به جا گذاشت، هنوز بی‌جوابه:
اگر یکی از خطرناک‌ترین قاتل‌های تاریخ، می‌توانست این‌قدر عادی به نظر برسد... چند نفر دیگر هم ممکن است همین حالا، پشت یک چهره کاملاً معمولی، زندگی دوگانه‌ای داشته باشند؟
-End🩸
@RedCodet
Forwarded from RedCodeBot
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
RedCodeBot
◇عکسهای پرونده تد باندی◇

1.پوستر تحت تعقیب (Wanted Poster)

2.عکس تد باندی و کارول آن بون داخل دادگاه

3.عکس تد باندی بعد اینکه از آسپن فرار کرد

4.عکس مشهور اثر گازگرفتگی که در دادگاه به‌عنوان مدرک استفاده شد (تصویر پزشکی قانونی، بدون نمایش صحنه دلخراش)

5,6.تعدادی از عکس‌های مدارک پرونده FBI
@RedCodet
پیر شدم تا پرونده تد باندی تموم شد
مارک اولشیکر از کارآگاه بازنشسته تام لنگ پرسید: کی فهمیدی سیمپسون قاتل است؟ لنگ گفت: وقتی هیچ سوالی درباره جزئیات مرگ نپرسید. چیزهایی که هر بازمانده‌ای می‌خواهد بداند.

●برگرفته از خاطرات جان داگلاس و مارکوس اولشیکر
●عکس از سیمپسون در دادگاه تجدیدنظر
@RedCodet
2
RED CODE
مارک اولشیکر از کارآگاه بازنشسته تام لنگ پرسید: کی فهمیدی سیمپسون قاتل است؟ لنگ گفت: وقتی هیچ سوالی درباره جزئیات مرگ نپرسید. چیزهایی که هر بازمانده‌ای می‌خواهد بداند. ●برگرفته از خاطرات جان داگلاس و مارکوس اولشیکر ●عکس از سیمپسون در دادگاه تجدیدنظر @RedCodet
🎁 Challenge Time!

برای شرکت، فقط این 2 کار رو انجام بدید:

• همین پست چالش (Challenge Post) رو داخل کانال عمومی (Public Channel) خودتون فوروارد کنید.
• پست ریپلای شده (مارک اولشیکر ) رو هم داخل همون کانال فوروارد کنید.

فردا ساعت 21:00 (9:00 PM) بین شرکت‌کننده‌ها، به چند نفر به قید قرعه روی یکی از پست‌های کانالشون Telegram Stars Reaction می‌زنم.

❗️کانالتون حتماً باید Public باشه و هر 2 پست داخل کانالتون فوروارد شده باشن تا بتونم برسی کنم

برنده چالش ⭐️

https://t.me/sfjmsariiiiiiii/5439?single


موفق باشید، رد کدی‌ها! 🖤🩸
@RedCodet
RED CODE
مارک اولشیکر از کارآگاه بازنشسته تام لنگ پرسید: کی فهمیدی سیمپسون قاتل است؟ لنگ گفت: وقتی هیچ سوالی درباره جزئیات مرگ نپرسید. چیزهایی که هر بازمانده‌ای می‌خواهد بداند. ●برگرفته از خاطرات جان داگلاس و مارکوس اولشیکر ●عکس از سیمپسون در دادگاه تجدیدنظر @RedCodet
🎁 Challenge Time!

To participate, simply complete these 2 steps:

• Forward this Challenge Post to your Public Telegram Channel.
• Forward the replied-to post (Mark Olshaker) to the same Public Telegram Channel.

Tomorrow at 9:00 PM (21:00), I'll randomly select several participants and send a Telegram Stars Reaction to one of their channel posts.

❗️Your channel must be Public, and both posts must be forwarded to your channel so I can verify your participation.


Good luck, Red Coders! 🖤🩸
@RedCodet
#E10

-پرونده لوک دِیویت (Luke D'Wit)

پرونده امشب از اون قتل‌هایی نیست که فقط با خشونت انجام شده باشه؛ این پرونده درباره بازی‌های ذهنی، فریب و هوش بالای قاتله.

می‌دونید خطرناک‌تر از شیطانی که خشونتش رو آشکارا نشون می‌ده کیه؟
شیطانی که هنوز با چهره یه فرشته نیکوکار بین آدم‌ها زندگی می‌کنه...

#part1


ظهر یکشنبه عید پاک، 9 آوریل 2023، النا بکستر (Ellena Baxter)، دختر 22 ساله‌ای که 7 ماهه باردار بود، برای دیدن خانواده‌اش به خانه آن‌ها در «وست مرسیا» (West Mersea)، اسکس رفت.

اما به محض ورود، با صحنه‌ای وحشتناک روبه‌رو شد. پدر و مادرش، استیون بکستر (61 ساله) و کارول بکستر (64 ساله)، روی صندلی‌های راحتی داخل گلخانه نشسته بودند؛ بی‌جان، بدون هیچ نشانه‌ای از درگیری یا جراحت.

پلیس و اورژانس خیلی زود به محل رسیدند. لوک دِیویت، دوست نزدیک خانواده و مسئول امور فناوری اطلاعات آن‌ها، که آخرین فردی بود که قربانیان را زنده دیده بود، خودش را به خانه رساند و حتی تلفن 999 را از دست النا گرفت و با اپراتور صحبت کرد.
#part2

در ابتدا همه تصور می‌کردند با یک مرگ طبیعی یا نشت گاز مونوکسیدکربن روبه‌رو هستند.

اما چند هفته بعد، نتیجه آزمایش‌های سم‌شناسی حقیقت وحشتناکی را فاش کرد؛ استیون و کارول هر دو بر اثر مسمومیت با فنتانیل (Fentanyl) جان باخته بودند؛ یک مخدر اپیوئیدی که حدود 100 برابر قوی‌تر از مورفین است.

تحقیقات پلیس اسکس کم‌کم پرده از یک نقشه دقیق و حساب‌شده برای قتل و تصاحب اموال این خانواده برداشت. قاتل کسی نبود جز لوک دِیویت؛ مردی که سال‌ها خودش را عضوی از خانواده جا زده بود.

#part3

لوک دِیویت، مردی 34 ساله و فارغ‌التحصیل علوم کامپیوتر، در ظاهر فردی آرام، مؤدب و درون‌گرا بود. او به‌صورت داوطلبانه در آشپزخانه‌های خیریه کار می‌کرد و در برگ

زاری کارناوال‌های محلی هم نقش فعالی داشت.

اما پشت این ظاهر آرام، یک دروغگوی بیمارگونه و فردی فوق‌العاده سرد و حسابگر پنهان شده بود؛ کسی که برای رسیدن به هدفش از هیچ فریب و سوءاستفاده‌ای دریغ نمی‌کرد.

خانواده بکستر از افراد ثروتمند منطقه و صاحبان شرکت Cazsplash بودند. کارول نویسنده و کارآفرین بود و استیون هم مدیر ارشد ریسک یک شرکت چندملیتی. آن‌ها دو فرزند و چند نوه داشتند و به مهربانی و حمایت از اطرافیانشان معروف بودند.
#part4

نفوذ دِیویت به این خانواده سال‌ها قبل از قتل آغاز شد.

بین سال‌های 2012 تا 2013، استیون بکستر برای طراحی وب‌سایت شرکتش به یک فریلنسر نیاز داشت و از همین طریق با لوک آشنا شد.

اما این همکاری خیلی زود از یک رابطه کاری فراتر رفت.

لوک کم‌کم در تمام جنبه‌های زندگی آن‌ها حضور پیدا کرد؛ همراه کارول برای پیاده‌روی‌های صبحگاهی می‌شد، کارهای خانه را انجام می‌داد و حتی مدیریت داروهای کارول را، به بهانه کمک به بیماری تیروئیدش، برعهده گرفت.

خانواده بکستر او را مثل فرزندی می‌دانستند که هیچ‌وقت نداشتند. خود دِیویت هم بعدها در بازجویی‌ها گفت که «مثل پسرخوانده آن‌ها» بوده است.

برای جلب اعتماد بیشتر، حتی بیماری سرطان را هم برای خودش جعل کرد.

#part5

بزرگ‌ترین سلاح دِیویت، دنیای مجازی بود.

کارول مدت‌ها به دنبال درمانی برای بیماری هاشیموتوی خودش می‌گشت. دِیویت هم یک پزشک زن آمریکایی خیالی به نام «دکتر آندریا بودن از فلوریدا» ساخت.

او با ایمیل‌های جعلی، خودش را به جای این پزشک جا می‌زد و توصیه‌های کاملاً ساختگی پزشکی برای کارول می‌فرستاد.

حتی به او گفته بود که برای بهبود بیماری‌اش باید ارتباطش را با اطرافیان کمتر کند تا استراحت بیشتری داشته باشد.

همین توصیه باعث شد کارول روزبه‌روز از خانواده‌اش فاصله بگیرد.

کارول حتی یک بار حدود 3 ساعت رانندگی کرد تا با یکی از این شخصیت‌های جعلی ملاقات کند، اما آن فرد در آخرین لحظه قرار را لغو کرد.
#part6

ماجرا فقط به یک حساب کاربری ختم نمی‌شد.

بعد از دستگیری دِیویت، پلیس روی دستگاه‌های الکترونیکی او بیش از 20 هویت جعلی پیدا کرد.

او با این شخصیت‌ها یک شبکه کامل از بیماران، پزشکان، دوستان و مشاوران ساخته بود تا کارول را کاملاً تحت تأثیر قرار دهد.

از جمله:

• «میشل هرینگ» برای جلب همدردی کارول
• «دکتر استیون ماندل» که اسموتی‌های سم‌زدا تجویز می‌کرد.
• «جنی ترانچر» که به دختر خانواده وعده قرارداد خوانندگی داده بود.
• «پیر گاردینر» که نقش حسابدار را برای تأیید وصیت‌نامه جعلی بازی می‌کرد.

پلیس در بازرسی خانه دِیویت حدود 80 دستگاه الکترونیکی مختلف کشف و ضبط کرد.

#part7

دِیویت فقط قصد کشتن آن‌ها را نداشت؛ می‌خواست قبل از مرگ، کارول را از درون نابود کند تا همه‌چیز طبیعی به نظر برسد.
2
از فوریه 2022، او با قرار دادن یک جسم فلزی نوک‌تیز داخل یکی از کپسول‌های داروی کارول، باعث شد این قطعه وارد بدنش شود و در لگنش گیر کند. کارول به همین دلیل راهی بیمارستان شد.

دِیویت همچنین مرتب برای استیون و کارول اسموتی و معجون‌های به‌ظاهر درمانی درست می‌کرد.

قربانیان بارها از طعم بسیار بد این نوشیدنی‌ها شکایت کرده بودند، اما او اصرار می‌کرد که برای سلامتی‌شان باید آن‌ها را بنوشند.

بعدها مشخص شد که داخل این نوشیدنی‌ها داروهای خواب‌آور و مواد آرام‌بخش هم می‌ریخته است.

#part8

در 7 آوریل 2023، یعنی 2 روز قبل از عید پاک، دِیویت آخرین معجونش را به استیون و کارول داد.

داخل این نوشیدنی، دوزی کشنده از فنتانیل وجود داشت؛ مقداری که خیلی سریع روی سیستم عصبی آن‌ها اثر گذاشت.

هر دو قربانی در خواب جان باختند و احتمالاً درد زیادی احساس نکردند.

اما برای دِیویت، ماجرا هنوز تمام نشده بود.

او می‌خواست لحظه مرگشان را تماشا کند.
#part9

دِیویت یک اپلیکیشن امنیت خانگی به نام iHeart را روی 2 گوشی نصب کرده بود.

یکی از گوشی‌ها را مخفیانه داخل خانه بکسترها قرار داد و گوشی دیگر را همراه خودش نگه داشت تا تصاویر را به‌صورت زنده ببیند.

در دادگاه، دادستان تصاویری را به هیئت منصفه نشان داد که استیون و کارول را در آخرین لحظات زندگی‌شان روی صندلی‌ها نشان می‌داد.

این تصاویر بین ساعت 5:14 تا 5:45 عصر ثبت شده بودند.

دِیویت لحظه‌به‌لحظه بیهوش شدن و مرگ دو نفر را تماشا کرد.

بعد از آن دوباره وارد خانه شد، لیوان‌ها را شست و هر مدرکی را که می‌توانست از بین برد.

#part10

انگیزه اصلی این جنایت، پول و ثروت بود.

دِیویت یک وصیت‌نامه کاملاً جعلی تهیه کرد و آن را طوری داخل خانه قرار داد که انگار خود خانواده آن را نوشته‌اند.

جالب اینجاست که این وصیت‌نامه فقط 1 روز بعد از قتل، با گوشی موبایل خود دِیویت ساخته شده بود.

طبق این سند جعلی، او مدیرعامل جدید شرکت و وارث اصلی ثروت چند میلیون دلاری خانواده معرفی شده بود.

برای واقعی جلوه دادن آن، حتی شخصیت‌های جعلی دیگری هم ساخته بود تا صحت وصیت‌نامه را تأیید کنند.

علاوه بر این، جواهرات کارول، از جمله حلقه ازدواجش، را هم سرقت کرد.
#part11

رفتار غیرعادی و حضور پررنگ دِیویت در روز حادثه، باعث شد پلیس اسکس به او مشکوک شود.

پیدا شدن وصیت‌نامه جعلی، آخرین قطعه این پازل بود.

در ژوئیه 2023، دِیویت به اتهام 2 فقره قتل عمد بازداشت شد.

محاکمه او در فوریه 2024 آغاز شد و در تمام جلسات دادگاه، اتهامات را انکار کرد.

ادعای عجیب او این بود که تمام شخصیت‌های جعلی را به درخواست خود استیون بکستر ساخته است.

اما دادستان با ارائه مدارک دیجیتالی و شواهد متعدد، این ادعا را کاملاً رد کرد.

در 20 مارس 2024، هیئت منصفه بعد از حدود 8 ساعت مشورت، او را در هر 2 فقره قتل مجرم شناخت
.

#part12

در 22 مارس 2024، قاضی نیکلاس لاوندر حکم نهایی را صادر کرد.

او اقدامات دِیویت را «بی‌رحمانه و بی‌معنا» توصیف کرد و حکم حبس ابد با حداقل 37 سال زندان را برای او صادر کرد؛ یعنی دست‌کم تا حدود 71 سالگی هیچ شانسی برای آزادی نخواهد داشت.

قاضی در بخشی از سخنانش گفت:

«شما به زندگی آن‌ها پایان دادید و غم و بدبختی را برای دیگران به جا گذاشتید.»

و در ادامه اضافه کرد:

«آنچه واقعاً شما را به این جنایت سوق داد، فقط پول نبود؛ بلکه میل بیمارگونه شما به کنترل دیگران بود.»

پلیس معتقد است اگر دِیویت دستگیر نمی‌شد، احتمال زیادی وجود داشت که قربانیان دیگری هم پیدا کند.

#part13

چند ماه بعد از زندانی شدن دِیویت، دادستانی بریتانیا و پلیس اسکس تحقیقات تازه‌ای را آغاز کردند.

سؤال اصلی این بود:

آیا لوک دِیویت قبل از خانواده بکستر هم کسی را به قتل رسانده بود؟

تمرکز اصلی تحقیقات روی مرگ پدرش، «ورنون دِیویت (Vernon D'Wit)» است که در سال 2021 روی صندلی راحتی خانه‌اش جان باخته بود.

نکته قابل‌توجه اینجاست که او هم برای دردهایش فنتانیل مصرف می‌کرد.

پلیس همچنین در حال بررسی دوباره مرگ پدربزرگ دِیویت است.

اگر ثابت شود این 2 مرگ هم کار او بوده، لوک دِیویت رسماً به‌عنوان یک قاتل زنجیره‌ای شناخته خواهد شد.

البته تا این لحظه، هیچ حکم قطعی در این خصوص صادر نشده است.

#part14_پایانی

در پایان دادگاه، هری بکستر، پسر خانواده، جمله‌ای گفت که خلاصه تمام این پرونده بود:

«همه ما عروسک‌هایی داخل خانه عروسکی او بودیم؛ قربانیانی که بازیچه دستکاری‌هایش شدیم.»

«All of us were dolls in his dollhouse, victims of his manipulation.»

پرونده لوک دِیویت، داستان مردی بود که با لبخند اعتماد دیگران را به دست آورد، با هوش و فریب آن‌ها را کنترل کرد و در نهایت، با چشمان خودش مرگشان را تماشا کرد...

یکی از عجیب‌ترین پرونده‌های جنایی بریتانیا؛ درست در بیخ گوش همه، در سال 2023.
-End🩸
1
RED CODE
Photo
لکه‌های انتقالی خون (Transfer Bloodstains)؛ اثری که تماس را ثابت می‌کند

لکه‌های انتقالی یا Transfer Bloodstains زمانی ایجاد می‌شوند که یک جسم، عضو بدن یا لباس آغشته به خون با سطح دیگری تماس پیدا کند و بخشی از خون به آن سطح منتقل شود.

برخلاف لکه‌های پاششی، در این نوع الگو خون بر اثر ضربه یا پرتاب شدن ایجاد نشده، بلکه در نتیجه تماس مستقیم بین دو سطح به وجود آمده است.

در علوم پزشکی قانونی، این الگوها اهمیت زیادی دارند، زیرا می‌توانند نشان دهند چه چیزی، در چه جهتی و در چه زمانی با یک سطح تماس داشته است.

انواع لکه‌های انتقالی

1. اثر دست خون‌آلود (Bloody Handprint)

اگر فردی با دست آغشته به خون دیوار، میز یا هر سطح دیگری را لمس کند، اثر کف دست یا انگشتان روی آن باقی می‌ماند.

چه اطلاعاتی به دست می‌آید؟

محل تماس دست با سطح
جهت حرکت دست در برخی موارد
وجود یا عدم وجود دستکش
امکان استخراج اثر انگشت از بخش‌هایی از اثر (در صورت مناسب بودن کیفیت اثر)

این نوع الگو می‌تواند نشان دهد که فرد برای حفظ تعادل، باز کردن در یا تکیه دادن به دیوار از دست خود استفاده کرده است.

2.. اثر کفش (Bloody Footwear Impression)

اگر کف کفش به خون آغشته باشد، هنگام راه رفتن رد کفش روی زمین باقی می‌ماند.

کارشناسان چه چیزی بررسی می‌کنند؟

مسیر حرکت افراد
جهت ورود یا خروج از صحنه جرم
اندازه و طرح کف کفش
مقایسه با کفش مظنون

گاهی حتی نوع برند یا مدل کفش نیز از روی نقش کف آن قابل تشخیص است.

3. اثر جسم (Object Transfer)


گاهی جسمی مانند چکش، چاقو، لباس، تلفن همراه یا هر وسیله دیگری که به خون آغشته شده باشد، روی سطح دیگری قرار می‌گیرد یا با آن تماس پیدا می‌کند.

این الگو چه اطلاعاتی می‌دهد؟

شکل تقریبی جسم
محل قرار گرفتن وسیله
اینکه جسم قبل یا بعد از خونریزی جابه‌جا شده است یا خیر

4. لکه کشیده‌شده (Swipe Pattern)


در این حالت، جسم یا دست آغشته به خون روی یک سطح تمیز حرکت می‌کند.

در نتیجه، خون به‌صورت یک خط یا نوار کشیده روی سطح باقی می‌ماند.

نشانه‌های مهم

جهت حرکت معمولاً از قسمت پررنگ‌تر به سمت قسمت کم‌رنگ‌تر قابل بررسی است.
ممکن است نشان دهد فرد مجروح هنگام حرکت، دست خود را روی دیوار کشیده است.

5. لکه پاک‌شده (Wipe Pattern)


در این حالت، سطح از قبل خونی بوده و سپس یک جسم یا دست از روی آن عبور کرده و بخشی از خون را پاک یا جابه‌جا کرده است.

این الگو چه اطلاعاتی می‌دهد؟

آیا کسی تلاش کرده خون را پاک کند؟
آیا جسمی پس از خونریزی جابه‌جا شده است؟
جهت احتمالی حرکت جسم یا دست

تفاوت اصلی این الگو با Swipe این است که در Swipe، خون از جسم به سطح منتقل می‌شود؛ اما در Wipe، خون از روی سطح برداشته یا جابه‌جا می‌شود.

چرا لکه‌های انتقالی مهم هستند؟

گاهی در صحنه جرم هیچ شاهدی وجود ندارد، اما یک رد کفش خون‌آلود، اثر یک دست روی دیوار یا رد کشیده‌شدن خون می‌تواند مسیر حرکت افراد، محل تماس آن‌ها با اشیا و حتی تغییرات ایجادشده در صحنه را مشخص کند.

به همین دلیل، کارشناسان پزشکی قانونی قبل از لمس هر وسیله، از تمام این آثار با عکس‌برداری دقیق، اندازه‌گیری و مستندسازی محافظت می‌کنند.
در علوم جنایی، گاهی یک رد دست یا یک جای پا، از صدها جمله گویاتر است.
-End🩸
@RedCodet
1
امروز پست نداریم همه هم میدونن چرا🖤🕊
کسی هم مشکل داره لفت بده اینجا عرزشی نمیخوایم
درسته چند روز نبودم
ولی با شاهکار برگشتم پیشتون 🤏🏼
گفته بودم تد باندی طولانی ترین پرونده ای هست که برسی کردم؟ طولانی تر اوردم
#E11
-پرونده گری هایدنیک (Gary Heidnik)

⚠️‼️ هشدار محتوا
این مجموعه بر اساس اسناد رسمی دادگاه، گزارش‌های پلیس و شهادت بازماندگان نوشته شده است و شامل موضوعاتی مانند آدم‌ربایی، قتل، خشونت، سوءاستفاده و مشکلات شدید روانی است. روایت زیر صرفاً با هدف بررسی یک پرونده واقعی جنایی ارائه می‌شود و از توصیف‌های بسیار گرافیکی و آزاردهنده خودداری شده است.

#Part1
اگر در سال‌های 1986 و 1987 از مردم فیلادلفیا می‌پرسیدی خطرناک‌ترین آدم شهر کیست، احتمالاً هیچ‌کس اسم «گری مایکل هایدنیک» را نمی‌آورد.
همسایه‌ها او را مردی آرام، ساکت و مذهبی می‌شناختند؛ مردی که بیشتر وقتش را داخل خانه می‌گذراند، گاهی لباس رسمی می‌پوشید، به کلیسای خودش سر می‌زد و حتی برای بعضی افراد، چهره‌ای محترم داشت.

اما پشت درِ همان خانه، یکی از وحشتناک‌ترین پرونده‌های جنایی آمریکا در حال شکل گرفتن بود.

داستان از خیلی قبل‌تر شروع شده بود...
گری مایکل هایدنیک در 22 November 1943 در شهر Eastlake ایالت اوهایو به دنیا آمد.

پدرش، «مایکل هایدنیک»، مردی بسیار سختگیر بود و طبق گفته اعضای خانواده، رفتاری تحقیرآمیز با فرزندانش داشت. بعد از جدایی والدین، گری و برادرش بین خانه پدر و مادر جابه‌جا شدند؛ اتفاقی که بعدها روان‌شناسان آن را یکی از عوامل اثرگذار بر وضعیت روحی او دانستند، هرچند هیچ‌گاه آن را توجیهی برای جنایت‌هایش ندانستند.

در مدرسه هم زندگی خوبی نداشت.
طبق گفته همکلاسی‌ها، گری به دلیل مشکلات جسمی و رفتارش، بارها سوژه تمسخر قرار می‌گرفت. او کم‌کم منزوی شد، دوست صمیمی نداشت و بیشتر وقتش را تنها می‌گذراند.

بعضی معلم‌ها بعدها گفتند که او از نظر هوش، دانش‌آموز ضعیفی نبود؛ مشکل اصلی‌اش ناتوانی در برقراری ارتباط با دیگران بود.

همان سال‌ها، نشانه‌های اولیه مشکلات روانی هم کم‌کم ظاهر شدند؛ اما کسی تصور نمی‌کرد این مشکلات، سال‌ها بعد به فاجعه‌ای چنین بزرگ ختم شوند.
#Part2

وقتی حدود 20 سال داشت، تصمیم گرفت وارد ارتش آمریکا شود.
در نگاه اول، این تصمیم می‌توانست شروع یک زندگی جدید باشد.
او به‌عنوان امدادگر نظامی آموزش دید؛ شغلی که نیاز به تمرکز، نظم و مسئولیت‌پذیری داشت.

اما خیلی زود فرماندهان متوجه شدند رفتار گری با دیگر سربازها طبیعی نیست.
او ساعت‌ها در خودش فرو می‌رفت، حرف‌های نامربوط می‌زد و گاهی ادعاهایی می‌کرد که هیچ‌کس متوجه منظورش نمی‌شد.

در نهایت، پزشکان نظامی او را تحت ارزیابی روان‌پزشکی قرار دادند.
نتیجه این بررسی‌ها بسیار نگران‌کننده بود.
پزشکان اعلام کردند که او علائم یک اختلال روانی شدید را نشان می‌دهد و ادامه خدمت برایش مناسب نیست.
به همین دلیل، هایدنیک از ارتش مرخص شد.

بعد از بازگشت، وضعیت روحی او بهتر نشد.
او چندین بار در بیمارستان‌های روان‌پزشکی بستری شد و حتی سابقه اقدام به خودکشی هم در پرونده پزشکی‌اش ثبت شد.

سال‌ها بعد، وکلای مدافعش دقیقاً روی همین سوابق تکیه کردند تا ثابت کنند هنگام ارتکاب جنایت مسئول اعمال خود نبوده است.
اما این فقط آغاز ماجرا بود.
#Part3

او شروع به سرمایه‌گذاری در بازار سهام کرد.
در کمال تعجب، سرمایه‌گذاری‌هایش موفق بودند و طی چند سال، دارایی قابل‌توجهی به دست آورد.

بر اساس اسناد مالی پرونده، ارزش سرمایه او به صدها هزار دلار رسید؛ مبلغی که برای آن زمان بسیار قابل توجه بود.
او با این پول خانه‌ای در خیابان North Marshall Street در فیلادلفیا خرید.
خانه‌ای معمولی، شبیه صدها خانه دیگر.
هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند زیر کف همین خانه، چند ماه بعد اتفاقاتی رخ خواهد داد که نام آن را وارد تاریخ جنایی آمریکا می‌کند.

هم‌زمان، هایدنیک کلیسایی کوچک به نام United Church of the Ministers of God تأسیس کرد.
او خودش را رهبر مذهبی معرفی می‌کرد و حتی تعدادی پیرو هم پیدا کرده بود.
برای خیلی‌ها، او مردی مذهبی، ثروتمند و آرام بود.

اما پشت این ظاهر، ذهنی قرار داشت که به گفته روان‌پزشکان، سال‌ها درگیر توهم، پارانویا و باورهای بیمارگونه شده بود.
در همان روزها، او نقشه‌ای را در ذهنش می‌پروراند که اجرای آن، زندگی چند زن را برای همیشه تغییر داد...
#Part4
اواخر 1986، گری هایدنیک تصمیمش را گرفته بود.
او دیگر فقط در ذهنش خیال‌پردازی نمی‌کرد؛ حالا می‌خواست نقشه‌ای را که مدت‌ها درباره‌اش فکر کرده بود، اجرا کند.
بر اساس اسناد دادگاه، او عمداً زنانی را هدف قرار می‌داد که در شرایط دشوار زندگی بودند؛ افرادی که اگر چند روز یا حتی چند هفته ناپدید می‌شدند، احتمال داشت کسی فوراً پلیس را خبر نکند.
1
در 25 November 1986، اولین قربانی وارد زندگی او شد.
او با وعده کمک، پول یا سرپناه، زن را به خانه‌اش کشاند. در ابتدا همه چیز عادی به نظر می‌رسید، اما خیلی زود شرایط تغییر کرد.
هایدنیک اجازه خروج به او نداد و او را در زیرزمین خانه زندانی کرد.

این زیرزمین از بیرون کاملاً معمولی به نظر می‌رسید، اما از داخل به محلی برای نگهداری اجباری قربانیان تبدیل شده بود.
اولین قربانی احتمالاً تصور می‌کرد پلیس یا خانواده‌اش به زودی پیدایش خواهند کرد.
اما روزها گذشت...
و هیچ‌کس درِ آن خانه را نزد.

#Part5
کمتر از دو هفته بعد، هایدنیک دوباره همان روش را تکرار کرد.
این بار هم زنی دیگر را با وعده‌ای دروغین به خانه کشاند.

حالا دیگر دو زن در زیرزمین زندانی بودند.
طبق شهادت بازماندگان، هایدنیک تقریباً تمام رفت‌وآمدهای خانه را تحت کنترل داشت و تلاش می‌کرد هیچ همسایه‌ای به چیزی مشکوک نشود.

او بیشتر روزها مثل یک شهروند عادی از خانه خارج می‌شد، خرید می‌کرد و دوباره برمی‌گشت.
همسایه‌ها بعدها گفتند هرگز صدای غیرعادی یا رفتاری ندیده بودند که باعث شود پلیس را خبر کنند.

در همین زمان، هایدنیک شروع به صحبت درباره ایده‌ای عجیب با قربانیان کرد.
او ادعا می‌کرد می‌خواهد «یک خانواده جدید» بسازد؛ حرفی که بعدها دادستان آن را بخشی از باورهای بیمارگونه و توهمات او دانست.

#Part6

زیرزمینی که کم‌کم پر می‌شد
تا اوایل 1987، تعداد قربانیان بیشتر شد.
هر بار، روش تقریباً یکسان بود.

هایدنیک ابتدا اعتماد قربانی را جلب می‌کرد، سپس او را به خانه می‌آورد و مانع خروجش می‌شد.
در نهایت، 6 زن در آن خانه زندانی شدند.
طبق اسناد پرونده، قربانیان از نظر سن، پیشینه و شرایط زندگی با هم تفاوت داشتند، اما یک ویژگی مشترک داشتند: همه در موقعیتی بودند که هایدنیک تصور می‌کرد ناپدید شدنشان دیرتر توجه دیگران را جلب می‌کند.

بعدها روان‌شناسان جنایی گفتند این انتخاب‌ها تصادفی نبود، بلکه بخشی از برنامه‌ریزی او بود.
با افزایش تعداد قربانیان، کنترل همه آنها برای هایدنیک سخت‌تر می‌شد.

او مدام نگران بود که یکی از آنها راهی برای فرار پیدا کند یا همسایه‌ها متوجه رفت‌وآمدهای غیرعادی شوند.
همین ترس باعث شد رفتارش روزبه‌روز خشن‌تر و بی‌ثبات‌تر شود.

اما در میان تمام قربانیان، یک نفر آرام‌آرام در حال طراحی نقشه‌ای برای نجات همه بود؛ زنی به نام Josefina Rivera که بعدها نقش او در پایان این پرونده، تاریخی شد.

#Part7
در January 1987، گری هایدنیک قربانی دیگری را به خانه آورد؛ زنی به نام Josefina Rivera.
آن زمان ریورا 25 سال داشت.
هایدنیک مثل دفعات قبل سعی کرد خودش را فردی قابل اعتماد نشان دهد، اما بعد از ورود او به خانه، همان الگوی قبلی تکرار شد و ریورا هم در زیرزمین زندانی شد.

در روزهای اول، ریورا مثل بقیه قربانیان تصور می‌کرد شاید بتواند با مقاومت یا درخواست کمک، راهی برای نجات پیدا کند.

اما خیلی زود فهمید که این کار فقط اوضاع را بدتر می‌کند.
در عوض، تصمیم گرفت روش دیگری را امتحان کند.

او شروع کرد به آرام صحبت کردن با هایدنیک، با او بحث نمی‌کرد و طوری رفتار می‌کرد که انگار دستوراتش را می‌پذیرد.
بعدها در دادگاه گفت:
«من دنبال اعتمادش بودم، نه چون قبولش داشتم؛ فقط می‌خواستم یک فرصت برای فرار پیدا کنم.»
این تصمیم، جان چند نفر را نجات داد.


#Part8
هایدنیک همیشه وسواس شدیدی نسبت به کنترل داشت.
او می‌خواست همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش برود که خودش می‌خواست.
اما با زیاد شدن تعداد قربانیان، کنترل همه آنها سخت‌تر شد.

او دائم نگران بود که یکی از زنان بتواند فرار کند یا همسایه‌ها متوجه اتفاقی غیرعادی شوند.
طبق شهادت بازماندگان، رفتار او از روزی به روز دیگر غیرقابل پیش‌بینی‌تر می‌شد.
گاهی ساعت‌ها آرام بود و درباره مسائل مذهبی یا پول حرف می‌زد.

چند ساعت بعد، بدون هشدار، رفتارش کاملاً تغییر می‌کرد و قربانیان را تهدید می‌کرد.
کارآگاهان بعداً گفتند این تغییرات ناگهانی، یکی از ویژگی‌هایی بود که در پرونده روان‌پزشکی او هم دیده می‌شد.

در همین دوران، شرایط سخت اسارت باعث شد دو نفر از قربانیان جان خود را از دست بدهند.

هایدنیک به جای تماس با پلیس یا اورژانس، تلاش کرد آثار جرم را از بین ببرد و وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده است.
این تصمیم، بعداً یکی از مهم‌ترین دلایل محکومیت او به قتل شد.

#Part9
بعد از مرگ دو قربانی، هایدنیک تصور می‌کرد هنوز کاملاً اوضاع را در اختیار دارد.
اما در واقع، بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش را مرتکب شده بود.
او کم‌کم به Josefina Rivera اعتماد پیدا کرد.
1
اجازه می‌داد گاهی در بخش‌های دیگر خانه رفت‌وآمد کند و حتی در بعضی کارها به او کمک کند.
هایدنیک فکر می‌کرد ریورا دیگر امیدش را از دست داده و هرگز فرار نخواهد کرد.
اما دقیقاً برعکس بود.

ریورا تمام این مدت منتظر یک فرصت مناسب بود.
او مسیر خانه را حفظ کرده بود، رفتار هایدنیک را زیر نظر داشت و می‌دانست اگر فقط چند دقیقه از خانه دور شود، شاید بتواند خودش را به پلیس برساند.
آن فرصت، سرانجام در 24 March 1987 به وجود آمد.

هایدنیک تصمیم گرفت ریورا را همراه خودش از خانه بیرون ببرد.
او مطمئن بود که این زن دیگر از او نمی‌ترسد.

اما فقط چند دقیقه بعد، ریورا از اولین فرصت استفاده کرد، از او فاصله گرفت و با سرعت خودش را به اولین افرادی که در خیابان دید رساند.

او با صدایی لرزان فقط یک جمله گفت:
«خواهش می‌کنم... پلیس را خبر کنید. هنوز چند زن داخل آن خانه زندانی هستند.»
همین جمله، آغاز پایان یکی از مخوف‌ترین پرونده‌های جنایی آمریکا بود.
#Part10
بعد از فرار، Josefina Rivera خودش را به یک زوج رساند که در خیابان بودند.
او به‌شدت مضطرب بود و مدام تکرار می‌کرد که چند زن هنوز داخل خانه‌ای در خیابان North Marshall Street زندانی هستند.

در ابتدا، حرف‌هایش آن‌قدر عجیب بود که شنونده‌ها شوکه شدند.
او توضیح داد که ماه‌ها در زیرزمین یک خانه زندانی بوده و اگر پلیس دیر برسد، ممکن است بقیه قربانیان هم جانشان را از دست بدهند.

چند دقیقه بعد، مأموران پلیس فیلادلفیا همراه ریورا به سمت خانه حرکت کردند.
در آن لحظه هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست پشت در آن خانه چه چیزی انتظارشان را می‌کشد.
#Part11
پلیس ابتدا سعی کرد بدون ایجاد درگیری وارد خانه شود.
هایدنیک در را باز کرد و در برخورد اول کاملاً آرام به نظر می‌رسید.
او حتی سعی کرد مأموران را قانع کند که حرف‌های ریورا دروغ است.

اما ریورا مستقیماً به یکی از مأموران گفت:
«زیرزمین... لطفاً زیرزمین را نگاه کنید.»
مأموران وارد خانه شدند.
وقتی به سمت زیرزمین رفتند، فضا به‌شدت تاریک و ساکت بود.

با پایین رفتن از پله‌ها، چند زن را پیدا کردند که زنده بودند اما آثار ماه‌ها اسارت در وضعیت جسمی و روحی آنها کاملاً مشخص بود.

در همان لحظه، برای پلیس روشن شد که با یک آدم‌ربایی معمولی روبه‌رو نیست.
این یک پرونده بزرگ و پیچیده بود.
بازماندگان فوراً از خانه خارج شدند و برای دریافت مراقبت‌های پزشکی منتقل شدند.
#Part12
بعد از نجات قربانیان، تیم بررسی صحنه جرم ساعت‌ها خانه را جست‌وجو کرد.
آنها وسایلی را پیدا کردند که با شهادت بازماندگان مطابقت داشت و نشان می‌داد زنان برای مدت طولانی در آن خانه نگهداری شده بودند.

در بخش‌های مختلف خانه، مأموران همچنین اسناد مالی، نوشته‌های شخصی و مدارکی را کشف کردند که به شناخت بهتر زندگی و ذهن هایدنیک کمک کرد.

کارآگاهان بعدها گفتند یکی از عجیب‌ترین نکات این پرونده، تضاد میان ظاهر عادی خانه و واقعیت اتفاقاتی بود که در داخل آن رخ داده بود.
از بیرون، خانه دقیقاً شبیه ده‌ها خانه دیگر همان خیابان بود.

هیچ نشانه آشکاری وجود نداشت که چنین جنایت‌هایی در آن جریان داشته باشد.
همین موضوع باعث شد بسیاری از همسایه‌ها بعداً بگویند:
«ما هر روز از کنار آن خانه رد می‌شدیم، اما حتی یک بار هم شک نکردیم.»
#Part13
بعد از دستگیری، گری هایدنیک به اداره پلیس منتقل شد.
در بازجویی‌های اولیه، او تلاش کرد نقش خودش را کوچک جلوه دهد.

در بخش‌هایی از بازجویی، ادعا می‌کرد که زنان با میل خود در خانه مانده‌اند؛ ادعایی که با شهادت بازماندگان و شواهد فیزیکی کاملاً در تضاد بود.

با پیشرفت تحقیقات، تناقض‌های گفته‌های او بیشتر و بیشتر شد.
دادستان‌ها معتقد بودند رفتار او نشان می‌دهد که از ماهیت غیرقانونی کارهایش آگاه بوده و برای پنهان کردن آنها برنامه‌ریزی کرده است؛ موضوعی که بعداً در دادگاه نقش مهمی در رد دفاع مبتنی بر جنون ایفا کرد.

در همین زمان، رسانه‌های آمریکا خبر این پرونده را منتشر کردند.
خیلی زود نام Gary Heidnik در سراسر کشور شناخته شد و خانه خیابان North Marshall Street به یکی از مشهورترین صحنه‌های جرم تاریخ آمریکا تبدیل شد.
#Part14
با کامل شدن تحقیقات، پرونده رسماً وارد دادگاه شد.
در طول چند ماه، دادستان‌ها صدها مدرک، گزارش پزشکی قانونی، عکس‌های صحنه جرم، وسایل کشف‌شده از خانه و شهادت بازماندگان را جمع‌آوری کردند.

از همان روز اول مشخص بود که این دادگاه، یکی از بزرگ‌ترین پرونده‌های جنایی پنسیلوانیا خواهد بود.
رسانه‌ها تقریباً هر روز جلسه‌های دادگاه را پوشش می‌دادند.
1