RED CODE
1.55K subscribers
33 photos
4 videos
3 links
True crime 🦈🎸
Bot : @Red_Codet_Bot
Download Telegram
روان‌درمانی می‌تواند به فرد کمک کند الگوهای فکری و رفتاری خود را بهتر بشناسد، روابط بین‌فردی را بهبود دهد و در تنظیم هیجانات و کنار آمدن با انتقاد یا شکست مهارت بیشتری پیدا کند.

درمان معمولاً فردمحور است و انتخاب رویکرد مناسب به شرایط و نیازهای فرد بستگی دارد.

-End🩸
@RedCodet
14
پرونده قتل‌های پاکدشت | محمد بیجه | پاکدشت، تهران

تاریخ وقوع: از اواخر سال ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۳
محل: پاکدشت، در محدوده کوره‌پزخانه‌ها و مناطق اطراف
قربانیان: عمدتاً کودکان و نوجوانان، در کنار چند قربانی بزرگسال
متهم اصلی: محمد بسیجه، معروف به «بیجه»
اتهام: قتل عمد، آدم‌ربایی و جرایم جنسی
وضعیت پرونده: رسیدگی قضایی انجام شد و حکم اعدام محمد بیجه در اسفند ۱۳۸۳ اجرا شد.

روایت پرونده

در اوایل دهه ۱۳۸۰، ناپدید شدن تعدادی از کودکان در اطراف پاکدشت به یکی از تلخ‌ترین پرونده‌های جنایی ایران تبدیل شد.

محمد بسیجه، معروف به «بیجه»، کارگر یکی از کوره‌پزخانه‌های منطقه بود. بر اساس گزارش‌های قضایی و رسانه‌ای، او در جریان تحقیقات به قتل شماری از کودکان و چند بزرگسال اعتراف کرد. تعداد قربانیان در منابع مختلف یکسان نیست؛ در حکم قضایی و گزارش رادیو فردا، قتل ۱۷ کودک و ۳ بزرگسال مبنای محکومیت قرار گرفت، در حالی که برخی گزارش‌های دیگر اعداد متفاوتی مطرح کرده‌اند.

قتل‌ها در فاصله‌ای حدود ۱۸ ماه رخ داده بود.

قربانیان عمدتاً کودکانی بودند که در محیط‌های کم‌برخوردار اطراف پاکدشت زندگی می‌کردند یا در همان منطقه رفت‌وآمد داشتند. برخی خانواده‌ها در کوره‌پزخانه‌ها کار و زندگی می‌کردند و تعدادی از قربانیان نیز از خانواده‌های مهاجر و کارگر بودند. در یکی از گزارش‌های همان زمان، مادر یک کودک ۱۲ ساله افغان گفته بود که پس از ناپدید شدن فرزندش، به اداره آگاهی مراجعه کرده اما گزارش او جدی گرفته نشده است.

این نکته بعدها به یکی از بحث‌های مهم پرونده تبدیل شد:

چرا ناپدید شدن چندین کودک نتوانست زودتر یک الگوی مشترک را آشکار کند؟

خانواده‌های قربانیان می‌گفتند بارها برای اعلام مفقودی فرزندانشان به نیروهای انتظامی مراجعه کرده بودند، اما واکنش مناسبی دریافت نکردند. برخی خانواده‌ها حتی ادعا کردند که نام یا مشخصات فردی را که به او مظنون بودند در اختیار مسئولان قرار داده بودند.

یکی از مهم‌ترین نقاط پرونده نیز زمانی شکل گرفت که مشخص شد بیجه پیش از کشف کامل ماجرا یک بار بازداشت شده بود.

طبق گزارش‌های منتشرشده، این بازداشت در ارتباط با یکی از قتل‌ها انجام شده بود، اما او بعداً آزاد شد. در گزارش رادیو فردا آمده است که صاحب کوره‌پزخانه با سپردن وثیقه زمینه آزادی او را فراهم کرده بود.

پس از ادامه مفقودی‌ها و افزایش حساسیت خانواده‌ها، تحقیقات گسترده‌تر شد و سرانجام بیجه بازداشت شد.

در جریان تحقیقات، ابعاد بسیار وسیع‌تری از پرونده آشکار شد.

در نهایت، دادگاه او را در ارتباط با قتل‌های متعدد، آدم‌ربایی و جرایم دیگر محکوم کرد. دیوان عالی نیز حکم اعدام او را تأیید کرد و این حکم در ۲۶ اسفند ۱۳۸۳ در پاکدشت اجرا شد.


🕵🏻‍♀️ موارد مورد بررسی

1. چرا قربانیان عمدتاً از خانواده‌های کم‌برخوردار و کارگر بودند؟

یکی از نخستین نکاتی که در این پرونده جلب توجه می‌کند، محیط اجتماعی قربانیان است.

بخش قابل توجهی از خانواده‌ها در مناطق کم‌برخوردار اطراف پاکدشت زندگی می‌کردند؛ خانواده‌هایی که بعضاً در کوره‌پزخانه‌ها کار می‌کردند یا از نظر اقتصادی شرایط دشواری داشتند.

اما باید بین دو موضوع تفاوت گذاشت:

فقر به‌خودی‌خود عامل قربانی شدن نیست.

مسئله مهم‌تر این است که فقر می‌تواند مجموعه‌ای از شرایط آسیب‌پذیرکننده ایجاد کند؛ از جمله اشتغال کودکان، رفت‌وآمد بدون نظارت، سکونت در محیط‌های صنعتی و حاشیه‌ای و دسترسی کمتر به منابع حمایتی.

در مورد برخی قربانیان، گزارش‌ها نشان می‌دهد کودکان در محیط‌هایی رفت‌وآمد می‌کردند که امکان نظارت مستمر خانواده بر آنها دشوار بود.


2. اگر کودکان یکی‌یکی ناپدید می‌شدند، چرا زودتر ارتباط میان آنها پیدا نشد؟

وقتی یک کودک ناپدید می‌شود، خانواده معمولاً با یک حادثه منفرد روبه‌روست.

اما وقتی چند کودک در یک منطقه و طی یک بازه زمانی مشابه ناپدید می‌شوند، دیگر مسئله فقط چند پرونده جداگانه نیست.

اینجا مفهوم مهمی در تحقیقات جنایی مطرح می‌شود:

تشخیص الگو.

اگر هر مفقودی جدا از مفقودی‌های قبلی بررسی شود، ممکن است ارتباط میان آنها دیده نشود.

گزارش‌های آن زمان نشان می‌دهد خانواده‌های متعددی درباره مفقود شدن فرزندانشان مراجعه کرده بودند و بعدها نسبت به بی‌توجهی مسئولان اعتراض کردند.

گاهی یک پرونده جنایی نه به دلیل نبودن سرنخ، بلکه به دلیل کنار هم قرار نگرفتن سرنخ‌های پراکنده دیر کشف می‌شود.


3. چرا گزارش‌های مفقودی کودکان به کشف سریع‌تر پرونده منجر نشد؟

این بخش یکی از دردناک‌ترین قسمت‌های پرونده است.

برخی خانواده‌ها گفته بودند که پس از ناپدید شدن فرزندانشان به پلیس مراجعه کرده‌اند.
1
در یک مورد، مادر حمید جعفری، نوجوان ۱۲ ساله افغان، گفته بود که سال قبل از کشف جنایت برای اعلام مفقودی فرزندش به اداره آگاهی مراجعه کرده است. طبق روایت او، پاسخ مأموران این بود که شاید کودک زیر زباله‌ها مانده باشد؛ زیرا او گاهی از میان زباله‌ها آهن جمع می‌کرد.

این روایت، اگرچه مربوط به یک مورد و نقل‌شده از سوی خانواده است، یک مسئله بزرگ‌تر را مطرح می‌کند:

آیا ارزش و فوریت یک گزارش مفقودی برای همه کودکان به یک اندازه دیده می‌شد؟

در پرونده‌هایی که قربانیان از خانواده‌های محروم، مهاجر یا حاشیه‌نشین هستند، اعتماد میان خانواده و نهادهای رسمی نیز اهمیت پیدا می‌کند.

اگر خانواده احساس کند گزارشش جدی گرفته نمی‌شود، ممکن است پیگیری پرونده ضعیف‌تر شود.

از طرف دیگر، دستگاه تحقیقاتی نیز برای تشخیص یک الگوی سریالی به اطلاعات دقیق، ثبت منظم مفقودی‌ها و ارتباط میان پرونده‌ها نیاز دارد


4. نقش فقر در آسیب‌پذیری قربانیان چه بود؟

نباید فقر را به یک علت مستقیم و ساده برای قربانی شدن تبدیل کرد.

اما در این پرونده، فقر با چند عامل دیگر در کنار هم قرار گرفته بود.

کودکانی که در محیط‌های کم‌برخوردار زندگی می‌کنند ممکن است زودتر وارد بازار کار شوند، مدت بیشتری خارج از خانه باشند و در محیط‌هایی رفت‌وآمد کنند که نظارت بزرگسالان کمتر است.

در گزارش‌های مربوط به پرونده، از منطقه کوره‌پزخانه‌ها و شرایط دشوار زندگی برخی خانواده‌های قربانیان صحبت شده است.

بنابراین بهتر است به جای گفتن اینکه:

«فقر باعث قتل شد»،

بگوییم:

فقر ممکن است مجموعه‌ای از شرایطی را ایجاد کند که آسیب‌پذیری برخی کودکان را افزایش دهد.

این تفاوت مهم است.

چون اگر فقر را علت جرم بدانیم، مسئله را بیش از حد ساده کرده‌ایم.

اما اگر فقر را یکی از عوامل زمینه‌ای بدانیم، می‌توانیم بپرسیم:

چه عواملی باعث می‌شوند یک کودک در محیطی قرار بگیرد که امکان سوءاستفاده از او بیشتر باشد؟

5. چرا بعد از یک بار بازداشت، پرونده متوقف نشد؟

شاید یکی از مهم‌ترین نقاط پرونده همین‌جا باشد.

طبق گزارش‌های منتشرشده، محمد بیجه پیش از کشف کامل زنجیره قتل‌ها یک بار بازداشت شده بود، اما بعداً آزاد شد. گزارش رادیو فردا به نقل از اطلاعات آن زمان می‌گوید این آزادی با سپردن وثیقه از سوی صاحب کوره‌پزخانه انجام شد.

این اتفاق یک سؤال جدی ایجاد می‌کند:

وقتی فردی در ارتباط با یکی از این حوادث بازداشت شده بود، چه چیزی باعث شد خطر احتمالی او دوباره بررسی نشود؟

البته نباید با اطلاعات امروز، تصمیم‌های قضایی و انتظامی آن زمان را به‌سادگی قضاوت کرد.

اما از منظر پیشگیری از جرم، این اتفاق یک مسئله مهم دارد:

گاهی جلوگیری از یک زنجیره جرم فقط به دستگیری مجرم وابسته نیست؛ بلکه به این وابسته است که پس از دستگیری، اطلاعات، سابقه، اتهام و میزان خطر احتمالی فرد چگونه ارزیابی شود.


6. چگونه یک الگوی قتل می‌تواند برای مدت طولانی ادامه پیدا کند؟

قتل زنجیره‌ای معمولاً یک حادثه منفرد نیست.

در چنین پرونده‌ای، مجرم باید بتواند رفتار خود را تکرار کند، قربانی بعدی را پیدا کند و برای مدتی از شناسایی شدن جلوگیری کند.

این یعنی چند عامل باید هم‌زمان کنار هم قرار بگیرند:

دسترسی به قربانی → فرصت مناسب → نبود نظارت کافی → موفقیت در جرم قبلی → ادامه رفتار.

اگر هر بار جرم بدون شناسایی فوری پایان پیدا کند، مجرم ممکن است با تجربه بیشتری وارد مرحله بعدی شود.

به همین دلیل، در بررسی رفتار مجرمانه تکرارشونده فقط نباید پرسید:

«چرا او این کار را انجام داد؟»

بلکه باید پرسید:

«چه چیزی اجازه داد این رفتار دوباره و دوباره تکرار شود؟»

این دو سؤال تفاوت بزرگی دارند.

اولی درباره انگیزه است.

دومی درباره فرصت و شکست پیشگیری.


7. آیا تجربه جرم قبلی می‌تواند ارتکاب جرم بعدی را آسان‌تر کند؟

هر بار که یک مجرم بدون شناسایی یا پیامد فوری از یک رفتار مجرمانه عبور می‌کند، تجربه بیشتری نسبت به روش، محیط و واکنش اطرافیان به دست می‌آورد.

این به معنای آن نیست که هر مجرمی الزاماً با تکرار جرم خطرناک‌تر می‌شود.

اما در پرونده‌های تکرارشونده، می‌توان بررسی کرد که آیا موفقیت قبلی باعث کاهش ترس از کشف و افزایش اعتمادبه‌نفس مجرم شده است یا نه.

در پرونده بیجه، فاصله زمانی میان نخستین قتل‌های گزارش‌شده و کشف کامل زنجیره نشان می‌دهد که رفتار مجرمانه برای مدتی ادامه داشته است.


8. کودکی پرآسیب چه نقشی در توضیح رفتار یک مجرم دارد؟

درباره گذشته بیجه روایت‌های مختلفی منتشر شده است.

در برخی گزارش‌ها از کودکی سخت، خشونت خانوادگی و شرایط دشوار زندگی او صحبت شده و نقل شده که خودش نیز در دادگاه درباره شباهت سرنوشت قربانیان به کودکی خودش صحبت کرده بود.

اما اینجا باید یک مرز بسیار مهم را حفظ کرد:

توضیح دادن با توجیه کردن فرق دارد.
1
اگر فردی در کودکی قربانی خشونت بوده باشد، این موضوع می‌تواند برای فهم مسیر رشد، شکل‌گیری رفتار و عوامل خطر مهم باشد.

اما هیچ تجربه تلخی به‌تنهایی توضیح کامل یک جنایت نیست و مهم‌تر از آن، قربانی بودن در کودکی مسئولیت فرد برای اعمال بعدی‌اش را از بین نمی‌برد.


9. چرا قربانیان کودک بودند؟

انتخاب قربانی در یک پرونده جنایی تصادفی یا کاملاً بی‌اهمیت نیست.

کودک از نظر فیزیکی و اجتماعی نسبت به یک بزرگسال آسیب‌پذیرتر است و معمولاً قدرت کمتری برای مقابله با فرد بزرگسال دارد.

اما این موضوع به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد که چرا یک مجرم مشخص، کودکان خاصی را انتخاب می‌کند.

اینجا باید سه چیز را از هم جدا کرد:

دسترسی به قربانی، آسیب‌پذیری قربانی و انگیزه مجرم.

اگر کودکی در محیطی باشد که بیشتر در خیابان یا محیط کار حضور داشته باشد، احتمال برخورد با افراد ناشناس نیز بیشتر می‌شود.

بنابراین قربانی‌شناسی در این پرونده فقط بررسی شخصیت قربانی نیست؛ بلکه بررسی محیطی است که قربانی در آن زندگی می‌کرد.

گاهی یک قاتل برای ادامه دادن یک زنجیره طولانی، فقط به تصمیم خودش نیاز ندارد؛
به فرصت، سکوت، بی‌توجهی، خلأ اطلاعاتی و شکست در شناسایی زودهنگام الگو هم نیاز دارد.
-End 🩸
@RedCode
1
سلام خانومیااا
احوالاتتون؟
بخش جدید اضافه میکن-
ایبابا
🩸 هانیبال لکتر؛ هیولایی که خودش را هیولا نمی‌داند

هانیبال لکتر فقط یک قاتل زنجیره‌ای نیست؛ چیزی که شخصیتش را ترسناک می‌کند، ترکیب عجیب هوش، ظرافت، کنترل و خشونت در وجود اوست.

او برخلاف تصویری که معمولاً از یک قاتل داریم، فردی آشفته و بی‌منطق نیست. برعکس؛ هانیبال به‌شدت حساب‌شده رفتار می‌کند، آداب اجتماعی را می‌شناسد و حتی به هنر، موسیقی، ادبیات و غذا علاقه دارد. همین تضاد، شخصیتش را پیچیده‌تر می‌کند. 🎭

🔴 1. هوش به‌عنوان ابزار قدرت 🧠

هانیبال از هوشش فقط برای فرار یا قتل استفاده نمی‌کند؛ مهم‌تر از آن، از آن برای شناختن آدم‌ها استفاده می‌کند. خیلی سریع نقاط ضعف روانی دیگران را پیدا می‌کند و از همان نقطه وارد می‌شود.

🔴 2. نیاز شدید به کنترل 🎭

یکی از ویژگی‌های مهم او کنترل است. هانیبال دوست دارد خودش تصمیم بگیرد چه اتفاقی بیفتد و چه کسی چه چیزی را بداند. وقتی کنترل از دستش خارج می‌شود، واکنشش می‌تواند بسیار خشن باشد. 🩸

🔴 3. اخلاق شخصی، نه اخلاق انسانی ⚖️

هانیبال کاملاً بدون قواعد نیست؛ مشکل اینجاست که قواعد خودش را دارد. او برای بعضی رفتارها ارزش قائل است و بعضی افراد را تحقیر می‌کند. بنابراین جهان اخلاقی او با اخلاق معمول جامعه تفاوت اساسی دارد.

🔴 4. جذابیت و ترس، همزمان 🥀

شخصیت هانیبال بر پایه یک تضاد ساخته شده:

می‌تواند مؤدب، آرام و حتی دوست‌داشتنی به نظر برسد؛ اما پشت این ظاهر، فردی بسیار خطرناک قرار دارد.

همین تضاد باعث می‌شود مخاطب همزمان جذب شخصیتش شود و از او بترسد.

🔴 5. هانیبال واقعاً «احساس» ندارد؟ ❤️

اگر هانیبال را فقط یک انسان بی‌احساس ببینیم، شاید مهم‌ترین بخش شخصیتش را از دست بدهیم.

چون در رابطه‌اش با ویل گراهام، چیزی شکل می‌گیرد که نمی‌توان به‌سادگی آن را صرفاً «بازی روانی» یا «کنجکاوی» دانست.

ویل برای هانیبال با بقیه فرق دارد.

هانیبال در ویل چیزی می‌بیند که در دیگران پیدا نمی‌کند؛ کسی که می‌تواند او را ببیند، ذهنش را بفهمد و بدون اینکه کاملاً از او فرار کند، با تاریکی درونش روبه‌رو شود. 🪞

رابطه‌ی آن‌ها ترکیبی عجیب از عشق، وابستگی، وسواس، شناخت و میل به درک شدن است.

هانیبال نمی‌خواهد فقط ویل را داشته باشد؛
می‌خواهد ویل او را بشناسد.

و شاید همین نکته، یکی از انسانی‌ترین بخش‌های شخصیت هانیبال باشد.

او می‌تواند آدم‌ها را فریب دهد، کنترل کند و نابودشان کند؛ اما در برابر ویل، برای اولین بار با کسی روبه‌رو می‌شود که صرفاً یک «طعمه» یا «ابزار» نیست.

ویل برای او آینه است. 🪞

کسی که باعث می‌شود هانیبال بخشی از خودش را ببیند که معمولاً پنهان می‌کند.

پس شاید سؤال درست این نباشد که:

«آیا هانیبال احساس دارد؟»

بلکه این باشد:

«اگر هانیبال قادر به احساس کردن است، آیا می‌تواند کسی را دوست داشته باشد بدون اینکه بخواهد او را تغییر دهد، کنترل کند یا با خودش به تاریکی بکشاند؟» 🖤

و رابطه‌ی او با ویل دقیقاً در همین مرز مبهم شکل می‌گیرد؛
جایی که عشق و مالکیت، شناخت و وسواس، و صمیمیت و خشونت مدام با هم قاطی می‌شوند.

شاید هانیبال برای اولین بار کسی را پیدا کرده بود که نمی‌خواست صرفاً نابودش کند...

می‌خواست او را درک کند، و مهم‌تر از آن، می‌خواست ویل هم او را درک کند. 🩸

— End 🩸
@RedCodet
3
Anyway (💔)
یکم، یه کوچولو🤏🏼 خارج از روند چنل بریم مگه چی میشه👀💀
Baby, join me in dead🚩
3
🌫️ ویل گراهام؛ مردی که تاریکی دیگران را می‌دید

ویل گراهام فقط یک تحلیل‌گر جنایی نیست؛ چیزی که شخصیتش را خاص می‌کند، ترکیب عجیب همدلی، نبوغ، تنهایی و شکنندگی در وجود اوست.

او برخلاف بسیاری از آدم‌ها، فقط رفتار دیگران را تحلیل نمی‌کند؛ او می‌تواند خودش را جای آن‌ها بگذارد و دنیای ذهنی‌شان را احساس کند. همین توانایی، هم بزرگ‌ترین قدرت اوست و هم بزرگ‌ترین عذابش. 🪞

🔴 1. همدلی؛ هدیه‌ای که تبدیل به نفرین شد 🧠

ویل می‌تواند ذهن قاتلان را درک کند، چون می‌تواند برای لحظه‌ای با تاریکی آن‌ها همراه شود. اما مشکل اینجاست که هر بار وارد ذهن آن‌ها می‌شود، بخشی از آن تاریکی را با خودش برمی‌گرداند.

🔴 2. جنگ با خودش ⚖️

بزرگ‌ترین نبرد ویل با قاتلانی که دنبالشان می‌گردد نیست؛ با بخشی از وجود خودش است که از آن می‌ترسد.

او همیشه این سؤال را با خود دارد:

«اگر بتوانم آن‌ها را این‌قدر خوب بفهمم، چقدر با آن‌ها فرق دارم؟»

🔴 3. مردی که هیچ‌کس واقعاً نمی‌بیند 🥀

ویل تمام عمرش دیگران را دیده و درک کرده است، اما کمتر کسی توانسته خودش را ببیند.

پشت آرامش و سکوتش، انسانی قرار دارد که از تنهایی، اضطراب و فشار ذهنی رنج می‌برد.

🔴 4. هانیبال؛ کسی که او را فهمید 🩸

هانیبال برای ویل فقط یک قاتل نبود.

او کسی بود که می‌توانست پیچیدگی ذهن ویل را ببیند؛ کسی که برخلاف دیگران، از تاریکی درون او فرار نمی‌کرد.

رابطه‌ی آن‌ها ترکیبی عجیب از شناخت، وابستگی، کشمکش و نیاز به دیده شدن است.

هانیبال در ویل چیزی را پیدا کرد که همیشه دنبالش بود؛ کسی که بتواند او را بدون نقاب ببیند.

و ویل هم در هانیبال کسی را پیدا کرد که برای اولین بار، تاریکی خودش را انکار نمی‌کرد.

🔴 5. ویل واقعاً چه حسی به هانیبال داشت؟ 🖤
احساس ویل نسبت به هانیبال هیچ‌وقت ساده و قابل تعریف در یک کلمه نبود.
او همزمان از هانیبال می‌ترسید، از کارهایش متنفر بود، اما در عین حال نمی‌توانست انکار کند که کسی را پیدا کرده که عمیق‌ترین بخش‌های وجودش را می‌فهمد.
هانیبال برای ویل فقط یک قاتل نبود؛
او کسی بود که ویل را بدون قضاوت دید، تاریکی‌های پنهانش را شناخت و چیزی را در او فهمید که دیگران هرگز نتوانستند.
اما این شناخت، برای ویل هم آرامش بود و هم درد.
چون هرچه بیشتر هانیبال را می‌فهمید، بیشتر با این حقیقت روبه‌رو می‌شد که بخشی از وجود خودش هم به آن تاریکی نزدیک است.
احساس ویل به هانیبال ترکیبی از ترس، خشم، وابستگی، کنجکاوی و پیوندی عمیق بود.
شاید ویل نمی‌خواست شبیه هانیبال شود...
اما نمی‌توانست انکار کند که هانیبال تنها کسی بود که واقعاً او را می‌دید. 🪞
— End🩸
@RedCodet
1
مقایسه اسکن مغزی یک فرد عادی (NORMAL) و یک فرد سایکوپت (PSYCHOPATH) 🧠


1_ کورتکس پیش‌پیشانی (Prefrontal cortex): در سایکوپت‌ها، به‌ویژه نواحی شکمی و میانی (شامل کورتکس اوربیتوفرونتال)، فعالیت و حجم ماده خاکستری کاهش می‌یابد. این ناحیه مسئول تصمیم‌گیری، کنترل تکانه، همدلی و درک پیامدهای اخلاقی است ⚖️. کاهش عملکرد آن با رفتارهای ضداجتماعی و فقدان پشیمانی مرتبط است.

2_ آمیگدال (Amygdala): سایکوپت‌ها پاسخ‌پذیری کمتری در آمیگدال نسبت به محرک‌های عاطفی نشان می‌دهند. این مسئله به کاهش همدلی و بازداری از رفتارهای خشونت‌آمیز مربوط می‌شود.

3_ اتصالات بین مناطق مغزی: ارتباط بین آمیگدال و کورتکس پیش‌پیشانی در سایکوپت‌ها ضعیف‌تر است. این نقص در شبکهٔ همدلی و پردازش عواطف اجتماعی باعث می‌شود فرد نتواند به‌درستی به نشانه‌های ترس یا ناراحتی دیگران واکنش نشان دهد.

در اسکن‌های کارکردی (مانند fMRI) معمولاً نواحی فوق در سایکوپت‌ها نسبت به افراد عادی فعالیت کمتری دارند. با این حال، این تفاوت‌ها آماری و جمعیتی هستند و نمی‌توان از یک اسکن منفرد، فرد را سایکوپت دانست. عوامل محیطی و ژنتیکی نیز نقش مهمی دارند.
-End🩸
@RedCodet
1
🔴 وقتی یک قتل، یک شهر را وارد چرخه انتقام می‌کند؛ مسئولیت کیفری در نزاع طایفه‌ای چیست؟

تصور کن در یک منطقه، میان دو خانواده یا طایفه درگیری شدیدی اتفاق می‌افتد.

یک نفر جانش را از دست می‌دهد...

اما ماجرا همان‌جا تمام نمی‌شود.

اعضای خانواده مقتول، خشمگین می‌شوند و درگیری به افراد دیگری از دو طرف کشیده می‌شود؛
اموال آسیب می‌بیند، خانه‌ها تخریب می‌شوند و تهدید و درگیری گسترده‌تر می‌شود. ⚠️

اینجا یک سؤال مهم حقوقی مطرح می‌شود:

اگر یک نفر مرتکب جرم شود، آیا اعضای طایفه یا خانواده او هم به خاطر نسبت خانوادگی مسئولیت کیفری دارند؟ ⚖️

1️⃣ مسئولیت کیفری شخصی است

به زبان ساده، نمی‌توان صرفاً به دلیل اینکه فردی عضو یک خانواده یا طایفه است، او را مسئول رفتار شخص دیگری دانست.

باید بررسی شود:

🧠 خودش چه قصدی داشته؟
👣 چه اقدامی انجام داده؟
🔥 آیا در تخریب یا آتش‌زدن اموال نقشی داشته؟
🗣️ آیا تهدیدی کرده؟
👊 آیا در درگیری شرکت کرده؟
⚖️ چه ادله‌ای علیه او وجود دارد؟

هر فرد باید بابت رفتار و نقش خودش مورد بررسی قرار بگیرد.

2️⃣ انتقام طایفه‌ای، دفاع مشروع نیست

گاهی بعد از یک حادثه، اعضای خانواده قربانی می‌گویند:

«ما فقط برای گرفتن حقمان اقدام کردیم.»

اما از نظر حقوقی، مجازات کردن طرف مقابل وظیفه اشخاص نیست.

اگر فردی به بهانه انتقام، به شخص دیگری حمله کند یا اموال او را تخریب کند، رفتار او می‌تواند مستقلاً از نظر کیفری بررسی شود.

یعنی:

❌ «چون یکی از طرف مقابل قبلاً جرم کرده، پس ما هم حق داریم.»

چنین استدلالی به‌خودی‌خود مجوز قانونی برای ارتکاب جرم ایجاد نمی‌کند.

3️⃣ یک درگیری می‌تواند چند پرونده کیفری ایجاد کند

فرض کنیم بعد از یک حادثه، چند نفر وارد درگیری شوند.

یکی تهدید کند،
یکی مرتکب ضرب‌وجرح شود،
یکی اموالی را تخریب کند
و شخص دیگری فقط در محل حضور داشته باشد.

آیا مسئولیت همه دقیقاً یکسان است؟

لزومـاً نه.

رفتار، نقش هر شخص، قصد او و ادله موجود باید جداگانه بررسی شود.

4️⃣ خطر اصلی؛ تبدیل یک جرم به زنجیره‌ای از جرایم

اینجاست که یک حادثه می‌تواند بسیار گسترده‌تر شود. 🔴

یک اختلاف:

➡️ درگیری
➡️ آسیب یا قتل
➡️ خشم و انتقام
➡️ تخریب اموال
➡️ تهدید
➡️ درگیری مجدد

و در نهایت، پرونده‌ای که ممکن است افراد بسیار بیشتری را درگیر کند.

⚠️ نکته حقوقی

در قانون، «طایفه» یا «خانواده» نمی‌تواند جای مسئولیت فردی را بگیرد.

اگر شخصی مرتکب جرم شده باشد، مسئولیت او بر اساس رفتار خودش بررسی می‌شود؛
و اگر فرد دیگری در واکنش به آن حادثه مرتکب جرم شود، رفتار او نیز می‌تواند به صورت مستقل بررسی شود.

جرم یک نفر، مجوز جرم نفر بعدی نیست.

در نزاع‌های طایفه‌ای، مهم‌ترین مسئله این است که اختلاف از مسیر قانون خارج نشود.

چون ممکن است یک حادثه که با چند نفر شروع شده، در اثر انتقام و مقابله‌به‌مثل، افراد و خانواده‌های بسیار بیشتری را درگیر کند.

-End🩸
@RedCodet
1
بیایید باهم پرونده بخوریم
پرونده امشب خیلی معروفه
مخصوصا که بعدا ازش بازی هم ساختن
#E20
-پرونده الیزا لم / Elisa Lam

سه هفته بعد از ناپدیدشدنش، جسد الیزا لم داخل یکی از مخزن‌های آب هتلی پیدا شد که خودش در آن اقامت داشت.

اما عجیب‌ترین بخش پرونده فقط محل پیدا شدن جسد نبود؛ آخرین تصویری که از الیزا وجود داشت، دختری را نشان می‌داد که وارد آسانسور می‌شود، چند دکمه را فشار می‌دهد و بعد طوری رفتار می‌کند که سال‌ها بعد هنوز درباره چند دقیقه آخر زندگی‌اش بحث می‌شود.

#Part1

الیزا لم، دختر ۲۱ ساله‌ای از ونکوور کانادا بود که در ژانویه ۲۰۱۳ به‌تنهایی راهی کالیفرنیا شد. پلیس بعدها اعلام کرد که او در ۲۶ ژانویه وارد لس‌آنجلس شده بود و ظاهراً مقصد نهایی سفرش سانتاکروز بود. برای رفت‌وآمد هم بیشتر به حمل‌ونقل عمومی مثل اتوبوس‌های شهری و قطار متکی بود؛ یعنی سفرش از ابتدا قرار نبود یک اقامت طولانی در یک هتل لس‌آنجلس باشد، بلکه بخشی از یک سفر شخصی در کالیفرنیا بود.

چند روز بعد، الیزا به هتل Cecil در مرکز لس‌آنجلس رسید؛ ساختمانی که در آن زمان سال‌ها از دوران اوج خودش فاصله گرفته بود و در منطقه‌ای قرار داشت که شرایط اجتماعی سختی داشت. هتل از سال ۱۹۲۷ وجود داشت و در طول دهه‌ها، اتفاقات و مرگ‌های مختلفی در آن رخ داده بود؛ همین سابقه بعدها باعث شد هر اتفاقی که برای الیزا افتاد، خیلی سریع با گذشته هتل گره بخورد.

اما در روزهای اول، الیزا فقط یک مسافر جوان بود که در یک هتل قدیمی اقامت داشت. هیچ‌کس نمی‌دانست چند روز بعد پلیس لس‌آنجلس عکس او را منتشر می‌کند و از مردم می‌خواهد اگر کوچک‌ترین اطلاعاتی درباره محل حضورش دارند، گزارش کنند.

LAPD در اطلاعیه رسمی خود او را زنی آسیایی‌تبار با موهای مشکی و چشم‌های قهوه‌ای معرفی کرد و گفت که به انگلیسی و کانتونی صحبت می‌کرد. او آخرین بار در ۳۱ ژانویه در Cecil دیده شد؛ تاریخی که بعداً تبدیل شد به نقطه شروع یکی از مشهورترین پرونده‌های مفقودی لس‌آنجلس.


#Part2

۳۱ ژانویه قرار بود فقط یکی دیگر از روزهای سفر الیزا باشد، اما در پایان همان روز ارتباط او با خانواده‌اش قطع شد و دیگر اثری از او دیده نشد. در چنین پرونده‌ای، اولین سؤال همیشه این است که آیا فرد مفقود خودش تصمیم گرفته از دسترس خارج شود یا اتفاقی برایش افتاده، اما شرایط الیزا باعث شد پلیس موضوع را جدی‌تر دنبال کند. او یک مسافر جوان بود که تنها سفر می‌کرد و آخرین بار هم در همان هتلی دیده شده بود که محل اقامتش بود.

در ۶ فوریه، LAPD رسماً از مردم برای پیدا کردن او کمک خواست و پرونده را در اختیار کارآگاهان بخش Robbery-Homicide قرار داد. پلیس در همان مرحله گفت که ناپدیدشدن او مشکوک است و احتمال وقوع جرم را نمی‌توان کنار گذاشت.

ماموران هتل را بررسی کردند و برای جست‌وجوی پشت‌بام نیز از سگ‌ها کمک گرفتند. اما این جست‌وجو در آن زمان به نتیجه‌ای نرسید. بعدها، وقتی جسد الیزا در یکی از مخزن‌های آب پشت‌بام پیدا شد، همین موضوع به یکی از سؤال‌های بزرگ پرونده تبدیل شد؛ چون پلیس قبلاً برای پیدا کردن او به پشت‌بام رفته بود، اما مشخص نبود که آیا خود مخزن‌ها در آن جست‌وجو بررسی شده بودند یا نه. یکی از مقام‌های پلیس در آن زمان نیز گفت که نمی‌داند آیا مخزن‌ها بررسی شده بودند.

چند روز بعد، تحقیقات وارد مرحله‌ای شد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. پلیس به تصاویر دوربین مداربسته هتل دست پیدا کرده بود؛ تصاویری که قرار بود فقط به پیدا کردن یک دختر مفقود کمک کنند، اما در نهایت تبدیل شدند به معروف‌ترین بخش کل پرونده.

#Part3

در ویدیوی آسانسور، الیزا وارد کابین می‌شود و چند دکمه را فشار می‌دهد. بعد به بیرون از آسانسور نگاه می‌کند و برای مدتی از کابین خارج می‌شود. دست‌هایش را حرکت می‌دهد، دوباره به سمت آسانسور برمی‌گردد و در بخش‌هایی از فیلم، حرکاتش طوری است که برای بیننده‌ای که هیچ اطلاعاتی از آن لحظه ندارد، عجیب و غیرقابل‌تفسیر به نظر می‌رسد.

مشکل اصلی همین‌جا بود؛ دوربین فقط چیزی را نشان می‌داد که داخل محدوده تصویر اتفاق می‌افتاد، نه چیزی که الیزا می‌دید. ما نمی‌دانیم او به چه چیزی نگاه می‌کرد، آیا کسی بیرون از قاب حضور داشت، چرا از آسانسور بیرون رفت یا چرا دوباره برگشت. بنابراین فیلم می‌توانست سؤال ایجاد کند، اما به‌تنهایی جواب هیچ‌کدام از آنها را نمی‌داد.

LAPD ویدیو را در فوریه منتشر کرد تا مردم بتوانند الیزا را شناسایی کنند یا اطلاعاتی درباره رفت‌وآمد او بدهند. اما بعد از انتشار، اتفاقی افتاد که کنترلش دیگر دست پلیس نبود. فیلم در اینترنت به‌سرعت پخش شد و مردم شروع کردند به فریم‌به‌فریم نگاه کردن به حرکات الیزا. بعضی‌ها تصور کردند او از کسی فرار می‌کند، بعضی‌ها گفتند فرد دیگری در راهرو بوده، و گروهی حتی ادعا کردند بخشی از ویدیو دستکاری شده است.
1