اصلی ترین زاویه من با ادماییه که فکر میکنن باید و حتما راجع به مسائل دیگران نظر بدن. خوشبختانه یا متاسفانه این کار تو فرهنگ ما زیر چتر خیرخواهی قرار میگیره ولی اصلا و ابدا کار مدرنی نیست. یعنی ما تو جامعه ای داریم زندگی میکنیم که ملت بدون درخواست ما به خودشون اجازه میدن راجع به کوچک ترین مسائل ما با کمترین سواد کارشناسی و صرفا بر اساس تجربه شخصیشون نظر بدن. " کارشناس" بودن علاقه مندی هر ایرانی ایه. مثلا من از همکار کوچکم در مورد دیتینگ لایفم مطلقا هیچ نظری نخواستم. صرفا داشتم میگفتم من در رابطه این نیازها رو دارم. و طفلک معصوم صغیر بلند گفت: خب من ریدم تو نیازهات. اولا ادبیاتت دخترم. دوما باز هم ادبیاتت دخترم. سوما نظری خواستم؟؟ یا مثلا اقای مدیر مالیمون داره به من یاد میده وبا دیگران چجوری حرف بزنم که پایین دست نباشم. مرد این دغدغه توعه که کسی فکر نکنه تو پایینی. من به اعضای مصطفی ست برام این چیزا. خلاصه که من خیلی حرصی میشم اگه چیزی و نخوام و آدمها به زور بخوان بهم بدن و بگن که حرفشون درسته. و امیدواردم "من" ها بتونیم همو پیدا کنیم و اعلام استقلال کنیم.
من از اینکه آدمها به ادبیات مسلط نیستن حالم بهم میخوره. اینکه نمیدونن چی و کجا و چطور بیان کنن حالمو بهم میزنه. و بدتر از اون از اینکه میگن اون چیزی که نباید بگن و نمیگن اون چیزی رو که باید بگن.
Forwarded from طوسی
یهچیزی باید باشه که بهش بند باشی و ادامه بدی. هیچی نیست.
از کجا میفهمی خیلی گذشته؟؟؟ از اونجایی که تمام سریالایی که با هم میدیدین الان فصل دو ش اومده. تو فکر کن.
درسته بزرگسالیم برای خودم چیز مزخرفیه. ولی برای دیگران واقعا چیز قشنگیه. بزرگسالی خودمو عرض میکنم که برای دیگران قشنگه. وقتی میبینم که یه دوستی دارن که امنه و یه محیط امن براشون درست میکنه که به خودشون و خواستههاشون خوش بگذره، به خودم میگم آفرین.
دیشب به مهمونم که خیلی تعارف داشت و یعنی اولین بارش بود که من و میدید و ... گفتم ببین تو میگی مرسی برای چایی من قند تو دلم آب میشه. چون من از سه سالگی اینو میخواستم. که تو خونه خودم، نه اون بازیای بچگی چایی بریزم برای مهمونم، نه تو اون فنجونای صورتی پلاستیکی و هوا. من از سه سالگی میخواستم دوستام بیان خونم و راحت باشن و بهشون خوش بگذره و بدونن همیشه در خونه من به روشون بازه. چه تو روزای بد چه تو روزای خوب.
چون خودمم اگر زنده موندم یه جاهایی بخاطر همین دوستا و آغوش امن و بازشون بوده.
دیشب به مهمونم که خیلی تعارف داشت و یعنی اولین بارش بود که من و میدید و ... گفتم ببین تو میگی مرسی برای چایی من قند تو دلم آب میشه. چون من از سه سالگی اینو میخواستم. که تو خونه خودم، نه اون بازیای بچگی چایی بریزم برای مهمونم، نه تو اون فنجونای صورتی پلاستیکی و هوا. من از سه سالگی میخواستم دوستام بیان خونم و راحت باشن و بهشون خوش بگذره و بدونن همیشه در خونه من به روشون بازه. چه تو روزای بد چه تو روزای خوب.
چون خودمم اگر زنده موندم یه جاهایی بخاطر همین دوستا و آغوش امن و بازشون بوده.
واقعا سخت ترین کار دنیا خواهر برادر بودنه. سخت تر از اون بزرگ کردن والدینه که من یه یک سالی میشه رهاش کردم.
اینکه با بهم ریختن محیط دیگران بخوای به آرامش برسی مکانیزم چندش آدمهاییه که فکر میکنن همه بدبختی های جهان برای اوناست و حالا خودشون باید عامل بدبختی دیگران باشن.
من امروز اصلا نمیخوام تو شرکت حرف بزنم. کاش دیگران خارج از شرکت باهام حرف بزنن.
Forwarded from سهـ پیکـ جنگیـ
امشب یه اتفاق خیلی خاص افتاد، شاید فکر کنید یه اژدها از توی یخچال اومد بیرون، گفت "سلام، من توی یخچال ششماهه منتظرم که تو برام کوکاکولا بیاری!"
ولی نه، حدستون اشتباه بود، امشب با یه آدم قدیمی حرف زدم. نزدیک سه ساعت، دلمون گرم شد که سایمون برای هم هنو جون داره!
خلاصه حرف زدیم، خندیدیم و فهمیدیم که در نهایت، هیچ چیزی بهتر از اتفاقی که افتاد نمیشد… حتی بهتر از اینکه برای اژدهای تو یخچالت کوکاکولا ببری!
ولی نه، حدستون اشتباه بود، امشب با یه آدم قدیمی حرف زدم. نزدیک سه ساعت، دلمون گرم شد که سایمون برای هم هنو جون داره!
خلاصه حرف زدیم، خندیدیم و فهمیدیم که در نهایت، هیچ چیزی بهتر از اتفاقی که افتاد نمیشد… حتی بهتر از اینکه برای اژدهای تو یخچالت کوکاکولا ببری!
واقعا یه وقتایی از خودم میپرسم چرا صبحا دهن خودمو سرویس میکنم که به موقع برسم شرکت که تا ساعت پنج هیچکاری نکنم؟
_بیکاریم_
_بیکاریم_
عارضم خدمتتون که هشتم اردی بهشته و ما هنوز حقوق نداریم. تا همین جام با نام و یاد خدا و یاری کمیته امداد و دعای خیر همسایه ها تونستم بمونم. سوالی که برام مطرحه اینکه خود این مدیر منابع انسانی عزیزمون دستش تنگ نیست؟ اجاره نمیده؟؟ قسط نداره؟؟ بدهی نداره؟؟ حتما باید بعد از کلی کار و خستگی و فشار آدم به آلت جا به جا کردن بندازید؟؟
از نظر روحی نیاز دارم شخصیت اصلی یه کمدی رمانتیک بودم که طی یک پیاده روی ساده یا جا موندن از ایستگاه یهو زندگیش عوض میشد. ولی متاسفانه در دنیای بی نهایت واقعی زندگی میکنم و از این اتفاقا خبری نیست.
" برای دیگران هزارتا کار میکنی برای خودت هیچی. بعد فکر میکنی دیگران برای تو کاری میکنن؟ نه جوونم"