زندگی من خیلی چیزا ممکنه کم داشته باشه ولی، نبودن "هیجان بودن کسی" عمیقا حس میشه.
مثل اینکه با هیجان از روزت بگی، لاک جدیدتو نشون بدی، یه جوری داستانا رو تعریف کنی که از اونی که تو بدت میاد اونم بدش بیاد، ندونی فردا چه اتفاقایی میافته ولی بدونی اون هست، برنامهریزی کنی برای کارهای مختلف حتی با اینکه خیره شدن به ترک دیوارم با اون بیشتر حال میده.
میگیری چی میگم؟ این. اینو ندارم و خب اکیه اگه تو یخچال میوه نیست و فردا دوباره باید بشمرم کی چهارشنبه میشه ولی این که نیست بدتره.
مثل اینکه با هیجان از روزت بگی، لاک جدیدتو نشون بدی، یه جوری داستانا رو تعریف کنی که از اونی که تو بدت میاد اونم بدش بیاد، ندونی فردا چه اتفاقایی میافته ولی بدونی اون هست، برنامهریزی کنی برای کارهای مختلف حتی با اینکه خیره شدن به ترک دیوارم با اون بیشتر حال میده.
میگیری چی میگم؟ این. اینو ندارم و خب اکیه اگه تو یخچال میوه نیست و فردا دوباره باید بشمرم کی چهارشنبه میشه ولی این که نیست بدتره.
من واقعا هیچ کار خاصی در راستای زیبایی نمیکنم. فقط میخوابم. بعد همه میگن چی کار کردی خوشگل شدی؟؟؟ عزیزان خوب خوابیدم. سر کارم نیومدم. همین.
واقعا معاشرت با دوست قشنگ آدمو جوون میکنه. هیچکس جز خودم نمیتونه قدر اینو بدونه.
اصلی ترین زاویه من با ادماییه که فکر میکنن باید و حتما راجع به مسائل دیگران نظر بدن. خوشبختانه یا متاسفانه این کار تو فرهنگ ما زیر چتر خیرخواهی قرار میگیره ولی اصلا و ابدا کار مدرنی نیست. یعنی ما تو جامعه ای داریم زندگی میکنیم که ملت بدون درخواست ما به خودشون اجازه میدن راجع به کوچک ترین مسائل ما با کمترین سواد کارشناسی و صرفا بر اساس تجربه شخصیشون نظر بدن. " کارشناس" بودن علاقه مندی هر ایرانی ایه. مثلا من از همکار کوچکم در مورد دیتینگ لایفم مطلقا هیچ نظری نخواستم. صرفا داشتم میگفتم من در رابطه این نیازها رو دارم. و طفلک معصوم صغیر بلند گفت: خب من ریدم تو نیازهات. اولا ادبیاتت دخترم. دوما باز هم ادبیاتت دخترم. سوما نظری خواستم؟؟ یا مثلا اقای مدیر مالیمون داره به من یاد میده وبا دیگران چجوری حرف بزنم که پایین دست نباشم. مرد این دغدغه توعه که کسی فکر نکنه تو پایینی. من به اعضای مصطفی ست برام این چیزا. خلاصه که من خیلی حرصی میشم اگه چیزی و نخوام و آدمها به زور بخوان بهم بدن و بگن که حرفشون درسته. و امیدواردم "من" ها بتونیم همو پیدا کنیم و اعلام استقلال کنیم.
من از اینکه آدمها به ادبیات مسلط نیستن حالم بهم میخوره. اینکه نمیدونن چی و کجا و چطور بیان کنن حالمو بهم میزنه. و بدتر از اون از اینکه میگن اون چیزی که نباید بگن و نمیگن اون چیزی رو که باید بگن.
Forwarded from طوسی
یهچیزی باید باشه که بهش بند باشی و ادامه بدی. هیچی نیست.
از کجا میفهمی خیلی گذشته؟؟؟ از اونجایی که تمام سریالایی که با هم میدیدین الان فصل دو ش اومده. تو فکر کن.
درسته بزرگسالیم برای خودم چیز مزخرفیه. ولی برای دیگران واقعا چیز قشنگیه. بزرگسالی خودمو عرض میکنم که برای دیگران قشنگه. وقتی میبینم که یه دوستی دارن که امنه و یه محیط امن براشون درست میکنه که به خودشون و خواستههاشون خوش بگذره، به خودم میگم آفرین.
دیشب به مهمونم که خیلی تعارف داشت و یعنی اولین بارش بود که من و میدید و ... گفتم ببین تو میگی مرسی برای چایی من قند تو دلم آب میشه. چون من از سه سالگی اینو میخواستم. که تو خونه خودم، نه اون بازیای بچگی چایی بریزم برای مهمونم، نه تو اون فنجونای صورتی پلاستیکی و هوا. من از سه سالگی میخواستم دوستام بیان خونم و راحت باشن و بهشون خوش بگذره و بدونن همیشه در خونه من به روشون بازه. چه تو روزای بد چه تو روزای خوب.
چون خودمم اگر زنده موندم یه جاهایی بخاطر همین دوستا و آغوش امن و بازشون بوده.
دیشب به مهمونم که خیلی تعارف داشت و یعنی اولین بارش بود که من و میدید و ... گفتم ببین تو میگی مرسی برای چایی من قند تو دلم آب میشه. چون من از سه سالگی اینو میخواستم. که تو خونه خودم، نه اون بازیای بچگی چایی بریزم برای مهمونم، نه تو اون فنجونای صورتی پلاستیکی و هوا. من از سه سالگی میخواستم دوستام بیان خونم و راحت باشن و بهشون خوش بگذره و بدونن همیشه در خونه من به روشون بازه. چه تو روزای بد چه تو روزای خوب.
چون خودمم اگر زنده موندم یه جاهایی بخاطر همین دوستا و آغوش امن و بازشون بوده.
واقعا سخت ترین کار دنیا خواهر برادر بودنه. سخت تر از اون بزرگ کردن والدینه که من یه یک سالی میشه رهاش کردم.
اینکه با بهم ریختن محیط دیگران بخوای به آرامش برسی مکانیزم چندش آدمهاییه که فکر میکنن همه بدبختی های جهان برای اوناست و حالا خودشون باید عامل بدبختی دیگران باشن.
من امروز اصلا نمیخوام تو شرکت حرف بزنم. کاش دیگران خارج از شرکت باهام حرف بزنن.
Forwarded from سهـ پیکـ جنگیـ
امشب یه اتفاق خیلی خاص افتاد، شاید فکر کنید یه اژدها از توی یخچال اومد بیرون، گفت "سلام، من توی یخچال ششماهه منتظرم که تو برام کوکاکولا بیاری!"
ولی نه، حدستون اشتباه بود، امشب با یه آدم قدیمی حرف زدم. نزدیک سه ساعت، دلمون گرم شد که سایمون برای هم هنو جون داره!
خلاصه حرف زدیم، خندیدیم و فهمیدیم که در نهایت، هیچ چیزی بهتر از اتفاقی که افتاد نمیشد… حتی بهتر از اینکه برای اژدهای تو یخچالت کوکاکولا ببری!
ولی نه، حدستون اشتباه بود، امشب با یه آدم قدیمی حرف زدم. نزدیک سه ساعت، دلمون گرم شد که سایمون برای هم هنو جون داره!
خلاصه حرف زدیم، خندیدیم و فهمیدیم که در نهایت، هیچ چیزی بهتر از اتفاقی که افتاد نمیشد… حتی بهتر از اینکه برای اژدهای تو یخچالت کوکاکولا ببری!