" دارم فرو میرم. اد امروز که باید خودمو نگه دارم. همیشه همینه. وقتی باید به قدرت خودت تکیه کنی، قدرتت تصمیم میگیره بره قهوه خونه بشینه مثل بهروز وثوق عرق بخوره بشاشه تو همه چی. حاجی من لازمت دارم. امروز باید باشی و الا من نازک ارای تن ساقه گلی میشم وسط میدون جنگ"
از نظر روحی نیاز دارم کارتونهای قدیمی دانل داک و گوفی و ... ببینم که ته ویاچاسهای کارتونای دیزنی بود.
مثل سهی رشیدی که بعد مرتب کردن خونه عکس میذاشت میگفت: همه چیز تحت کنترله؟ همونم دقیقا.
همه چیز تا دندون تمیز و مرتب. خودمم تمیز و مرتب. به به.
همه چیز تا دندون تمیز و مرتب. خودمم تمیز و مرتب. به به.
نشستم پوکوهانتس میبینم و این زن سیویک ساله نمیتونه دختر بچه پنج ساله درونشو مهار کنه.
خدابیامرز حتما براش جالب بود که امروز تو سوپری ادایی، عود انبه پیدا کردم و خریدم و در کمال ناباوری حتی عودش رو هم دوست داشتم.
زندگی من خیلی چیزا ممکنه کم داشته باشه ولی، نبودن "هیجان بودن کسی" عمیقا حس میشه.
مثل اینکه با هیجان از روزت بگی، لاک جدیدتو نشون بدی، یه جوری داستانا رو تعریف کنی که از اونی که تو بدت میاد اونم بدش بیاد، ندونی فردا چه اتفاقایی میافته ولی بدونی اون هست، برنامهریزی کنی برای کارهای مختلف حتی با اینکه خیره شدن به ترک دیوارم با اون بیشتر حال میده.
میگیری چی میگم؟ این. اینو ندارم و خب اکیه اگه تو یخچال میوه نیست و فردا دوباره باید بشمرم کی چهارشنبه میشه ولی این که نیست بدتره.
مثل اینکه با هیجان از روزت بگی، لاک جدیدتو نشون بدی، یه جوری داستانا رو تعریف کنی که از اونی که تو بدت میاد اونم بدش بیاد، ندونی فردا چه اتفاقایی میافته ولی بدونی اون هست، برنامهریزی کنی برای کارهای مختلف حتی با اینکه خیره شدن به ترک دیوارم با اون بیشتر حال میده.
میگیری چی میگم؟ این. اینو ندارم و خب اکیه اگه تو یخچال میوه نیست و فردا دوباره باید بشمرم کی چهارشنبه میشه ولی این که نیست بدتره.
من واقعا هیچ کار خاصی در راستای زیبایی نمیکنم. فقط میخوابم. بعد همه میگن چی کار کردی خوشگل شدی؟؟؟ عزیزان خوب خوابیدم. سر کارم نیومدم. همین.
واقعا معاشرت با دوست قشنگ آدمو جوون میکنه. هیچکس جز خودم نمیتونه قدر اینو بدونه.
اصلی ترین زاویه من با ادماییه که فکر میکنن باید و حتما راجع به مسائل دیگران نظر بدن. خوشبختانه یا متاسفانه این کار تو فرهنگ ما زیر چتر خیرخواهی قرار میگیره ولی اصلا و ابدا کار مدرنی نیست. یعنی ما تو جامعه ای داریم زندگی میکنیم که ملت بدون درخواست ما به خودشون اجازه میدن راجع به کوچک ترین مسائل ما با کمترین سواد کارشناسی و صرفا بر اساس تجربه شخصیشون نظر بدن. " کارشناس" بودن علاقه مندی هر ایرانی ایه. مثلا من از همکار کوچکم در مورد دیتینگ لایفم مطلقا هیچ نظری نخواستم. صرفا داشتم میگفتم من در رابطه این نیازها رو دارم. و طفلک معصوم صغیر بلند گفت: خب من ریدم تو نیازهات. اولا ادبیاتت دخترم. دوما باز هم ادبیاتت دخترم. سوما نظری خواستم؟؟ یا مثلا اقای مدیر مالیمون داره به من یاد میده وبا دیگران چجوری حرف بزنم که پایین دست نباشم. مرد این دغدغه توعه که کسی فکر نکنه تو پایینی. من به اعضای مصطفی ست برام این چیزا. خلاصه که من خیلی حرصی میشم اگه چیزی و نخوام و آدمها به زور بخوان بهم بدن و بگن که حرفشون درسته. و امیدواردم "من" ها بتونیم همو پیدا کنیم و اعلام استقلال کنیم.
من از اینکه آدمها به ادبیات مسلط نیستن حالم بهم میخوره. اینکه نمیدونن چی و کجا و چطور بیان کنن حالمو بهم میزنه. و بدتر از اون از اینکه میگن اون چیزی که نباید بگن و نمیگن اون چیزی رو که باید بگن.
Forwarded from طوسی
یهچیزی باید باشه که بهش بند باشی و ادامه بدی. هیچی نیست.