اشک‌های قرمز
1.63K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
بالشم دیگه توان سرم‌و نداره.
باید مثلث های زندگی‌مو بشکنم.
" الهی نه بمیری و نه بمونی و یه نفرم نباشه یه آب بده دستت"
" سلام خوبی؟ ببین من امروز خیلی دیدمت و خواستم بهت بگم واقعا آدم مهمی هستی. تو زندگی من تو زندگی خیلیا. شاید یه وقتایی خودت ندونی یا یادت بره ولی بدون هست و حقیقت داره. تو رنگ خودت و به تصویر میدی و این خیلی قشنگه. جوری که میخندی. اهنگایی که دوست داری و برام میفرستی. اینکه همه میدونن اکثرا چه رنگی لباس میپوشی یا فلان رنگ تویی. میدونی چی میگم؟ شاید ما نتونیم همه تو رو ببینیم. هر کدوم از ما یه بخشی ازت و روزت و احساساتت و فکراتو میبینیم و میشنویم و میخونیم. من دوست دارم بهت بگم امروز همش تو سرم خیلی قشنگ بودی. وقتی خندیدی. وقتی تمرکز کردی. حتی وقتی بعد اون تلفنی که بهت شد بهم ریختی. هیچ وقت نمیشه فهمید تو سرت چیه؟ همه این حرفا رو زدم که بهت بگم میفهمم یه چیزیته که نمیگی. یا نمیتونی یا نمیخوای یا هرچی. ولی من حس میکنم اگه اینجوری که تو بودی بودم، دلم میخواست یکی حالمو بپرسه و بگه خسته نباشی. از اون خسته نباشیا که به لفظه و تو چشا افتخار داره. این مدت خیلی حرفای قشنگی از دیگران شنیدی درباره خودت و من خوشحالم که کسایی کنارتن که قدرتو میدونن. ولی تو شاید اینا رو نخوای. یکی و بخوای براش مهم باشه حال دلت چطوره؟ اون ادم منم نیستم و نمیدونیمم کجاست. تا اون موقع با افتخار کردن زیاد بهت خسته نباشید میگم. هنوز روز تموم نشده و آره عزیزم میتونی بزنی زیر گریه چون خسته ای اما ببین یادته قبلنو؟ تو هر سال دریغ از پارسال نبودی و نیستی. حواسم بهت هست. بیافتی بلند میشی میدونم و با هم به این روزا فکر میکنیم و میدونم تو میگی: اوووف پسر کجا بودما؟"
نیاز به پرستاری دارم. خستم.
امروز سگ میزنه گربه میرقصه...
" دارم فرو میرم. اد امروز که باید خودمو نگه دارم. همیشه همینه. وقتی باید به قدرت خودت تکیه کنی، قدرتت تصمیم میگیره بره قهوه خونه بشینه مثل بهروز وثوق عرق بخوره بشاشه تو همه چی. حاجی من لازمت دارم. امروز باید باشی و الا من نازک ارای تن ساقه گلی میشم وسط میدون جنگ"
کاش یکی بود دیشب برام دست میزد.
از نظر روحی نیاز دارم کارتون‌های قدیمی دانل داک و گوفی و ... ببینم که ته وی‌اچ‌اس‌های کارتونای دیزنی بود.
مثل سهی رشیدی که بعد مرتب کردن خونه عکس میذاشت میگفت: همه چیز تحت کنترله؟ همونم دقیقا.
همه چیز تا دندون تمیز و مرتب. خودمم تمیز و مرتب. به به.
از "خواب" بیدار شدم چون حوصله‌ام سر رفته بود. مگه میشه؟؟
نشستم پوکوهانتس میبینم و این زن سی‌ویک ساله نمیتونه دختر بچه پنج ساله درون‌شو مهار کنه.
خدابیامرز حتما براش جالب بود که امروز تو سوپری ادایی، عود انبه پیدا کردم و خریدم و در کمال ناباوری حتی عودش رو هم دوست داشتم.
زندگی من خیلی چیزا ممکنه کم داشته باشه ولی، نبودن "هیجان بودن کسی" عمیقا حس می‌شه.
مثل اینکه با هیجان از روزت بگی، لاک جدید‌تو نشون بدی، یه جوری داستانا رو تعریف کنی که از اونی که تو بدت میاد اونم بدش بیاد، ندونی فردا چه اتفاقایی می‌افته ولی بدونی اون هست، برنامه‌ریزی کنی برای کارهای مختلف حتی با اینکه خیره شدن به ترک دیوارم با اون بیشتر حال میده.
میگیری چی میگم؟ این. این‌و ندارم و خب اکیه اگه تو یخچال میوه نیست و فردا دوباره باید بشمرم کی چهارشنبه میشه ولی این که نیست بدتره.
من واقعا هیچ کار خاصی در راستای زیبایی نمیکنم. فقط میخوابم. بعد همه میگن چی کار کردی خوشگل شدی؟؟؟ عزیزان خوب خوابیدم. سر کارم نیومدم. همین.
استعفا دادم. ببینم مشکلات خاورمیانه حل میشه یا نه؟
بزرگسالی اینجوریه که یه وقتایی یهو یادت میاد اا من بزرگسالم.
واقعا معاشرت با دوست قشنگ آدم‌و جوون میکنه. هیچ‌کس جز خودم نمیتونه قدر این‌و بدونه.
اینکه آدم خودش بخوابه با اینکه یکی بخوابونتش خیلی فرق میکنه.
اصلی ترین زاویه من با ادماییه که فکر میکنن باید و حتما راجع به مسائل دیگران نظر بدن. خوشبختانه یا متاسفانه این کار تو فرهنگ ما زیر چتر خیرخواهی قرار میگیره ولی اصلا و ابدا کار مدرنی نیست. یعنی ما تو جامعه ای داریم زندگی میکنیم که ملت بدون درخواست ما به خودشون اجازه میدن راجع به کوچک ترین مسائل ما با کمترین سواد کارشناسی و صرفا بر اساس تجربه شخصیشون نظر بدن. " کارشناس" بودن علاقه مندی هر ایرانی ایه. مثلا من از همکار کوچکم در مورد دیتینگ لایف‌م مطلقا هیچ نظری نخواستم. صرفا داشتم میگفتم من در رابطه این نیازها رو دارم. و طفلک معصوم صغیر بلند گفت: خب من ریدم تو نیازهات. اولا ادبیاتت دخترم. دوما باز هم ادبیاتت دخترم. سوما نظری خواستم؟؟ یا مثلا اقای مدیر مالیمون داره به من یاد میده وبا دیگران چجوری حرف بزنم که پایین دست نباشم. مرد این دغدغه توعه که کسی فکر نکنه تو پایینی. من به اعضای مصطفی ست برام این چیزا. خلاصه که من خیلی حرصی میشم اگه چیزی و نخوام و آدمها به زور بخوان بهم بدن و بگن که حرفشون درسته. و امیدواردم "من" ها بتونیم همو پیدا کنیم و اعلام استقلال کنیم.