وسطای فیلم یاد حرف دیروز ثمین افتادم و یهو بعد هزار سال یه دل سیر گریه کردم.
از اون گریهها که سعید موسوی و ثمین میگفتن خیلی دراماتیکه و سینمایی و مثل ادم نیست ولی یه دل سیر بود.
از اون گریهها که سعید موسوی و ثمین میگفتن خیلی دراماتیکه و سینمایی و مثل ادم نیست ولی یه دل سیر بود.
Forwarded from vkends | مجله ایدهها
من کسی که همه چیز را خوب برایم توضیح میدهد خیلی لایق احترام میدانم چون حس میکنم که نگران بد فهمی های من است و من برایش آدم مهمی هستم.
@vkends
من کسی که همه چیز را خوب برایم توضیح میدهد خیلی لایق احترام میدانم چون حس میکنم که نگران بد فهمی های من است و من برایش آدم مهمی هستم.
@vkends
رفتم بعد صد سال اون دستشویی که توش نمیرم و تمیز کنم. دیدم نصفه اون عودی که دوست دارم اونجا مونده.
روشنش کردم. بوش کردم. رفتم تو زمان و برگشتم و خونهام، بوی "خونه" گرفت.
دلم تنگ شده. خیلی.
برای ثمین، برای اون خدابیامرز. برای اون خونه برای اون جا عودی خاصی که داشتیم. برای مهمونیهایی که من خونه رو تمیز میکردم و ثمین غذا میپخت و روشن کردن این عود و این بو نشون دهنده شروع مهمونی برای ما دوتا بود. برای اولین باری که از جا عودی کنار تخت مونا، خدا بیامرز این عود و برداشت و روشن کرد و این شد بوی ما.
بوها و عطرها واقعا قویترین ادوات سفر در زمان و خاطرات هستن.
البته منم منتظر بهونه هستم.
روشنش کردم. بوش کردم. رفتم تو زمان و برگشتم و خونهام، بوی "خونه" گرفت.
دلم تنگ شده. خیلی.
برای ثمین، برای اون خدابیامرز. برای اون خونه برای اون جا عودی خاصی که داشتیم. برای مهمونیهایی که من خونه رو تمیز میکردم و ثمین غذا میپخت و روشن کردن این عود و این بو نشون دهنده شروع مهمونی برای ما دوتا بود. برای اولین باری که از جا عودی کنار تخت مونا، خدا بیامرز این عود و برداشت و روشن کرد و این شد بوی ما.
بوها و عطرها واقعا قویترین ادوات سفر در زمان و خاطرات هستن.
البته منم منتظر بهونه هستم.
همکارای خیلی خیلی قدیمیم از شرکت اولم دور هم جمع شدن و نزدیک بیست دقیقه است هر کدومشون جدا جدا بهم مسیج زدن که یادت کردیم.
من پنج ساله تو اون شرکت کار نمیکنم. پنج سال. ولی هنوزم دور هم جمع میشن با یه چیزایی یاد من میافتن و بهم مسیج میدن شگفت انگیز.
خیلی خوشبختم واقعا. که تو یاد آدمها میمونم و خیلی خوشبخت ترم که آدمها میان بهم میگن.
من پنج ساله تو اون شرکت کار نمیکنم. پنج سال. ولی هنوزم دور هم جمع میشن با یه چیزایی یاد من میافتن و بهم مسیج میدن شگفت انگیز.
خیلی خوشبختم واقعا. که تو یاد آدمها میمونم و خیلی خوشبخت ترم که آدمها میان بهم میگن.
باید یه سرگرمی جز فیلم دیدن و کتاب خوندن برای خودم دستوپا کنم. درسته تنهایی و به همه چیز ترجیح میدم. ولی یقینا بطالت کردنم زیاد خوشم نمیاد.
من آدم سنگ های بزرگ نیستم چون همین سنگ های کوچیکم که علامت زدنه نمیتونم بزنم. چه برسه به بزرگاش که اصلا از بیخ نزدنه.
مدت زیادیه فقط سریال میبینم و خب حوصله ام به فیلم نمیکشه.- این پیش بینی و به طرز عجیبی چند سال پیش مریل استریپ کرده بود که به زودی سریالها جای فیلمها رو میگیرن. ولی انی وی. دیدن آنورا دو شب طول کشید. یه بار تا اونجایی دیدم که دهنشو میبندن. شب بعد تا اخرش اونم با کلی فشار دادن دکمه فوروارد چون واقعا چرا باید بیست دقیقه دنبال اون مفنگی میگشتن؟ چرا باید اینقد دعوا میکردن؟ چرا برخلاف انتظار بابای ایوان مترسک بود و فقط اون اخر خندید؟ - سعی کردم اسپویل نکنم- حتی سکانس اخرم زدم جلو. ایشالله که مشکل از منه و باز سلیقه خالطورم مانع لذت بردنم از فیلمای فاخر شد.
من اینقد منتظر اپیزود جدید رختکن بودم، که حاضرم الان که اومده مرخصی بگیرم برم خونه. ولی متاسفانه نمیتونم به منابع انسانیمون بگم میخوام زود برم چون اپیزود جدید پادکست محبوبم اومده.
خیلی رندوم تو ترافیک چند روز پیش گفت تو خیلی سال خوبی داشتی. رفتی خونه خودت، رفتی سفر، بالزن و گوستلی کیزز رفتی، بابا تو خیلی سال خوبی داشتی.
حرفش شبیه وقتی بود که ثمین و مهسا و الهام و من نشسته بودیم و هر کی داشت از یه بدبختیش میگفت و یهو سه تاییشون منو نگاه کردن که رو اون صندلی تکی خونه بغل گلدونا نشسته بودم_ جای همیشگیم_ و گفتن تو الان زندگیت از هممون آروم تره. و خب بود. سر کار میرفتم. دوست پسر و شوهر نداشتم. طلاق نگرفته بودم. رابطهام با خانوادم خوب بود. در آستانه مهاجرت و ترس از ریجکت شدن نبودم. پرفکت نبود همهچی.
اونجا وسط ترافیک دیدم این آدمی که اعصاب منو بعضی وقتا خورد میکنه با کاراش و میتونم ادعا کنم منو اونجوری که بقیه میشناسن نمیشناسه و حتی قضاوتمم کرده و میکنه خیلی وقتا تنها آدمیمه که از روزی که از تهرانپارس اومدم بیرون هر فاکینگ روز منو دیده. یعنی تا آخر اسفند میشه نه ماه. خیلیه. نه ماه. تعداد روزهایی که باهم نبودیم یک سوم روزاییه که با هم بودیم. یعنی از مادر و خواهر و صمیمیترین دوستم بیشتر منو دیده.
خندم و دیده، گریهمو دیده، از وقایع زندگیم اولین نفر باخبر شده، بعضا وقایعی که با دوستام پیش اومده هم میدونه.
نمیدونم معیار درستیه یا نه. اینکه اگه کسی بیشتر کنارت باشه پس یعنی میتونه بگه که سال خوبی داشتی یا نداشتی. ولی اگر حرفش معتبر نباشه دستکم قابل اعتنا هست. حالا شایدم اتکا. نمیدونم.
من ۱۴۰۳ رو در حالی تموم میکنم که خیلیا میگن عجب سال لجنی بود ولی من وسط این سال لجن مستقل شدم. زندگی کردم و اینقدر درگیر خودم بودم که به بقیش فکر نکردم. این وسط مهمونی گرفتم. مهمونی رفتم. سفر کردم. آدمای جدید دیدم با قدیمیا خداحافظی کردم. راست میگه. دستاوردی بود. لااقل برای من.
حرفش شبیه وقتی بود که ثمین و مهسا و الهام و من نشسته بودیم و هر کی داشت از یه بدبختیش میگفت و یهو سه تاییشون منو نگاه کردن که رو اون صندلی تکی خونه بغل گلدونا نشسته بودم_ جای همیشگیم_ و گفتن تو الان زندگیت از هممون آروم تره. و خب بود. سر کار میرفتم. دوست پسر و شوهر نداشتم. طلاق نگرفته بودم. رابطهام با خانوادم خوب بود. در آستانه مهاجرت و ترس از ریجکت شدن نبودم. پرفکت نبود همهچی.
اونجا وسط ترافیک دیدم این آدمی که اعصاب منو بعضی وقتا خورد میکنه با کاراش و میتونم ادعا کنم منو اونجوری که بقیه میشناسن نمیشناسه و حتی قضاوتمم کرده و میکنه خیلی وقتا تنها آدمیمه که از روزی که از تهرانپارس اومدم بیرون هر فاکینگ روز منو دیده. یعنی تا آخر اسفند میشه نه ماه. خیلیه. نه ماه. تعداد روزهایی که باهم نبودیم یک سوم روزاییه که با هم بودیم. یعنی از مادر و خواهر و صمیمیترین دوستم بیشتر منو دیده.
خندم و دیده، گریهمو دیده، از وقایع زندگیم اولین نفر باخبر شده، بعضا وقایعی که با دوستام پیش اومده هم میدونه.
نمیدونم معیار درستیه یا نه. اینکه اگه کسی بیشتر کنارت باشه پس یعنی میتونه بگه که سال خوبی داشتی یا نداشتی. ولی اگر حرفش معتبر نباشه دستکم قابل اعتنا هست. حالا شایدم اتکا. نمیدونم.
من ۱۴۰۳ رو در حالی تموم میکنم که خیلیا میگن عجب سال لجنی بود ولی من وسط این سال لجن مستقل شدم. زندگی کردم و اینقدر درگیر خودم بودم که به بقیش فکر نکردم. این وسط مهمونی گرفتم. مهمونی رفتم. سفر کردم. آدمای جدید دیدم با قدیمیا خداحافظی کردم. راست میگه. دستاوردی بود. لااقل برای من.
مثل یه تصویر باهام موند. حتی یادم نمیاد چی پوشیده بود یا عطرش چی بود ولی تصویرش باهام موند. صدای خندههاشو یادمه دوست نداشتم. مدل نگاهش به دنیا رو دوست داشتم. ورست عین زاویههای صورتش. بدون عینکش با با عینکش خیلی فرق داشت و من ورژن با عینکشو بیشتر دوست داشتم. بعد از دیدنش بهم حس ناکافی بودن داد و همین برای دور یه پرچم قرمزش پیچیدن و بیخیالش شدن کافی بود.
ولی تصویرش باهام موند. اون یه لقمهای که به زور من خورد و من همون جا فهمیدم نمیشه چیزی و بهش زور کرد. چون دنیا رو گشته بود فکر میکردم من چی دارم بگم؟ و خب این همون اشتباهی بود که همیشه میکردم و اینبار زود فهمیدم. کمتر خودمو عذاب دادم ولی تصویرش باهام موند.
مینویسم، چون اینجا رو نمیخونه. چون میدونم خودش میدونه به نفعشه اینجا رو نخونه. چون آدمایی مثل اون درگیر خودشونن تا دنیای بقیه. من اینو بلدم. من بهای سنگینی دادم تفاوت این آدما رو از بقیه تشخیص بدم. شایدم اشتباه کنم ولی تصویرش باهام موند.
اینکه میتونی همه عمرت یه چیزی بخوای و در حد یه شب داشته باشیش و بفهمی نچ، مال من نیست. برای همین تصویرش باهام موند. عکسشو هنوزم میبینم. لبخندش قشنگ بود ولی صدای خنده هاش نه. و نکتهاش اینجاست که تصویرش باهام موند.
ولی تصویرش باهام موند. اون یه لقمهای که به زور من خورد و من همون جا فهمیدم نمیشه چیزی و بهش زور کرد. چون دنیا رو گشته بود فکر میکردم من چی دارم بگم؟ و خب این همون اشتباهی بود که همیشه میکردم و اینبار زود فهمیدم. کمتر خودمو عذاب دادم ولی تصویرش باهام موند.
مینویسم، چون اینجا رو نمیخونه. چون میدونم خودش میدونه به نفعشه اینجا رو نخونه. چون آدمایی مثل اون درگیر خودشونن تا دنیای بقیه. من اینو بلدم. من بهای سنگینی دادم تفاوت این آدما رو از بقیه تشخیص بدم. شایدم اشتباه کنم ولی تصویرش باهام موند.
اینکه میتونی همه عمرت یه چیزی بخوای و در حد یه شب داشته باشیش و بفهمی نچ، مال من نیست. برای همین تصویرش باهام موند. عکسشو هنوزم میبینم. لبخندش قشنگ بود ولی صدای خنده هاش نه. و نکتهاش اینجاست که تصویرش باهام موند.
عاجزانه درخواست دارم این چند روزم تموم شه. من دیگه توان ادامه دادن ندارم. توان تحمل کردن ندارم. فقط بذارین برم من.