اشک‌های قرمز
1.63K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
تولد شونزده سالگی یه دختر نباید اینجوری باشه که کنار یه مشت غریبه‌ای که نمیشناسه جشن بگیره.
استراحتی در کار نیست.
یکی و میخوام باهاش با آهنگ " یار که بودی" عارف برقصم.
من میتونم. انجامش میدم. ولی باید بفهمم همه نمیتونن مثل من انجامش بدن. پس همون کیفیت و از دیگران نمیخوام. همونقدری که میتونن و انجام میدن و میپذیرم.
" به ماه گفتم تو
روحم از عشقت،
به عمق شب‌ها رفت
چرا نتابیدی
به من که تاریکم،
حیف از شب عشق
شبی که از ما رفت"
اصلا فن مهمونی خدا نیستم. اصلا.
یادم رفته قبل خواب خیال کردن چه شکلیه. بچه که بودم همینطوری خوابم میبرد. دیشب مثل بچگیام خوابم برد.
واقعا روزام‌و نمیفهمم. یا شاید روزاهام من‌و.
نیم ساعته دعواشون خوابیده. انگار نه انگار نیم ساعت پیش و قبل‌ترش از دیوار کناریم صدای پرتاب شدنشون اینور و اونور میومد. پرتاب شدن خودشون. پرتاب شدن کلماتشون. صداشون.
کنار دیوار وایساده بودم و گوش میدادم. به فحش‌هایی که میدادن. به لگدهایی که بهم میزدن. به صداهایی که حدس میزنم صدای چک زدن بود.
شمردم. ده تا. حتی دلم نمیخواست بدونم کدومشون داره اون یکی و میزنه. باباعه مامانه رو؟ همون خانومی که صبح بهش سلام کردم تو پارکینگ؟ قطعا مامانه نمیتونه باباعه رو بزنه. چون یادمه بابا گفت مرد گنده‌ایه و زنی که من دیدم نه جثه زدن داره، نه حتی بهش میخورد روحیه‌اشو.
ده تا چک؟ شاید باباعه پسررو. چون بابا گفت یه پسر بزرگ دارن تو خونه.
برای چند دقیقه دغدغه‌ام نسبت بهشون بیشتر از بوی لاش و مرداری که کفشاشون میده شد. همسایه بغلیام‌و میگم.
همونایی که همیشه صدای دعواشون میاد ولی امشب عجیب غریب بلند تر بود. ترسناک بود.
ده تا چک زد. شمردم. ده تا. و اون وسط زنه جیغ میکشید: بسه دیگه برو اونور. بسه دیگه.
یه دیواره ولی نه مثل اونی که فرامرز اصلانی میگه. پشتش خیلی چیزا هست.
امشب تو سکوت خونه نشستم و به شروع و میانه و پایان و سکوت دعوای همسایه‌م گوش دادم.
ده تا چک. واقعا زیاده‌. آدم مگه چقدر میتونه عصبانی بشه؟
و خب با اینکه الان ساکته ولی تو دلشون چی میگذره؟
دارم تمرین میکنم دنبال چرایی اتفاقات بدیهی نباشم. تو مذاکرات با خودم گفتم: وقتی کسی میگه دوستت دارم تو سرت نگو چرا؟ و بعدا هم نپرس چرا؟ حتی وقتی همون آدم گفت دیگه دوست ندارمم نگو و نپرس چرا؟
در جهان یک سری چیزا بدیهی‌ن. مثل جوش اومدن آب در صد درجه و خب این‌و یه بار یکی کشف میکنه و هر سال لازم نیست کشف کنیم. سال‌ها گذشته و خیلی قوانین دیگه حول محور همین کشف شکل گرفته و حالا تو آب جوش و در دسترس داری و برات بدیهیه.
مثل همین، من نمیخوام بدونم چرا مامانم نمیخواد بپذیره که من اون عروسکی نیستم که بغلش می‌کرد و چرا رییسم لحنش ارباب رعیتیه.
اینا "جوش اومدن آب در دمای صد درجه" دنیای اوناس و براشون بدیهی‌ه.
گوشی و زدم به شارژ بغل دستم که فردا صبح 555 دقیقه بیدار شم. چند دقیقه بعد از اینکه زمین گذاشتمش و چشام و بستم و تو افکارم بودم، یه نوتیف اومد که یکی برات یه ریلز فرستاده. بازش نکردم. تا فردا میتونست صبر کنه. چند دقیقه بعد یه ویبره دیگه و این سری حتی نگاه به گوشیم نکردم. گفتم حتما قبل خواب یه نفر دیگس داره اونم داره یه چیزی که دیده رو برای من میفرسته.
صبح بیدار شدم دیدم پیام داده: سلام اتم.
خوشحال شدم. ولی بعدش گفتم چه خوب شد همون دیشب ندیدم. چون قطعا جواب میدادم و عین بچه‌ها منتظر میموندم جواب بده. کاری که احتمالا اون نمیکرد.
بعضی وقتا از خودخواهی‌های کوچیک خودم در برابر دیگران خوشحال میشم.
شاید مسخره باشه ولی اون لحظه خواب راحتم‌و به انتظار جواب دادن پیام ترجیح دادم. انصافا هم خوب خوابیدم.
صبح هم زدم سلام اتم.
الان هفت ساعته سین کرده و هیچی.
دیدی؟ حیف خوابم نبود؟
وقتی مثل vannie می‌نویسم بیشتر خونده می‌شم.
این یعنی هنوز در من زندس و نمرده.
یه بستنی از فریزر در اوردم، رفتم حموم اومدم تا کمی اب بشه. کارارو کردم و دراز کشیدم روی مبل با بوی خوب و موهای خیس و کتاب. یادم افتاد من همیشه میخواستم یه مبل سبز داشته باشم ولی پرده‌های خونه سبزه و مبلا رو باید برای عید بشورم و اوه دیشب تو اسکار جرمی استرانگ و داداشش رومن روی واقعا شبیه یکی از صحنه‌های سریال شده بودن که...
فهمیدم من همین و میخواستم.
این هزارمین باره که میفهمم و حتی برای هزارمین بار تونست متعجبم کنه.
که من، تمام زندگیم همین‌و میخواستم‌. از وقتی چهار سالم بود.
که یه روزی فقط فقط خودم باشم. فاصله نطفه اون خواسته تا عملی شدنش تقریبا هفده هجده سال بود.
هجده سال برای رسیدن به اراده داشتن بستنی توی یخچال و خواستنش بعد حموم و دراز کشیدن رو مبلی که مال خودته خیلی طولانی و زیاده. ولی پسر... ارزشش‌و خیلی داشت. حتی اگه تو تصوراتت مبلا سبز بود و هیچ فکری برای پرده نکرده بودی.
برای نوشتن به یه "چیزی" احتیاج داری.
این روزا تو ریلزهای اینستا خیلی چیزا میبینیم و میشنویم. جالب و غیر جالب. خنده‌دار و غم انگیز. نکته‌اش اینجاست که بین این حسای متضاد "و" میذارم نه "یا".
You get my point.
چند روز پیش چشم خورد به یه تیکه از یه فیلم خیلی قدیمی که سالها بود ندیده بودم. سالها که میگم یعنی تقریبا ۲۰ سال. عجیبه. ولی حقیقت داره. بیست فاکینگ سال.
ریلز اون تیکه فیلم بود که پسر بچه به جای مرد تلفن‌شو جواب میده و پشت خط طرف خیلی جدی دنبال باباعه میگرده. در حد چند دیالوگ ساده و خنده داره.
با دیدن اون ریلز یک دقیقه‌ای، یهوی بوی عطر هپی وومن مامان که نمیزد خورد تو صورتم. یهو رفتم تو اتاق مامان بابام تو اون خونه ۶۳ متریه که کامپیوتر اونجا بود. یهو جلوی همون کامپیوتر بودم و جلوم لازانیا بود از دیشب که بابا درست کرده و نوشابه کوکا مشکی و دوازده سیزده سالمه، تازه از مدرسه اومدم. یهو یادم اومد اون فیلم و از ویدیو کلوپ چند کوچه اونور تر از مدرسه گرفته‌ام.
رفته‌ام تو ویدیو کلوپ و لیست فیلمای تام کروز و دادم و یارو گفت اینا رو دارم و چون پولم به کرایه یک شب یه سی‌دی میرسید، اون فیلم و انتخاب کردم.
Jerry Maguire
که دوبله بود و جالبه با دیدن ریلز فهمیدم نه تنها ۲۰ سال گذشته بود بلکه من فقط و فقط نسخه دوبله رو دیده بودم. با سانسور خیلی زیاد. اونقدر که تو اون سن معنی یه سری حرفا و سکانسا رو نمیفهمیدم چون خب فیلم تا ناموس هفت نسلش شقه شده بود.
توی اون سکانس تام کروز به حرف زدن پسر بچه با مشتریش میخنده.
من پشت همون کامپیوتر و لازانیا و نوشابه، بعد رفتن کلی مسیر تا ویدیو کلوپ و مدرسه و درس و مشق، عاشق همون لبخند شدم.
و بعد اون روز اون فیلم و هزار بار دیگه دیدم. هزار بار دیگه.
از اینستاگرام و خاطرات و سفر در زمان خودم و کشیدم بیرون و رفتم که فیلم و ببینم.
نشد. اپلیکیشن گوشیم بالا نیومد_ چون جز گوشیم چیز دیگه‌ای برای فیلم دیدن تو خونه ندارم_ یک روز صبر کردم تا جایی که فکر کردم برم خونه سعیدو‌شبیر ولی فیلم و ببینم.
خوشبختانه امروز ظهر وسط بیکاری‌ها اپلیکیشن اومد بالا و در حد ده دقیقه‌اشو دیدم.
داشتم پرواز میکردم. هنوز به اون سکانس توی اینستاگرام نرسیدم.
این روزا خیلی زور میزنم بروز بدم. احساس دارم ابراز ندارم و خیلی سخته برام وسط این تلاش، تو ریلزای اینستا بچرخم و هی اینقد در ثانیه حس کنم. اون لبخند ولی من و با خودش برد.
به اون کسی که فکر میکردم دیگه دستم بهش نمیرسه. یه منی که عاشق تام کروز شد. عاشق اون مدل خاص عجیب غریبش و بعد نشست همه فیلم‌هاشو دید.
بارها گفته‌ام مردای زندگیم علی شوتی دختر ایرونی، رامبد جوان صورتی و خسرو شکیبایی کاغذ بی خط بودن و اگه تا اینجا خوندی بذار بهت بگم که یه شب سعید موسوی و آرش و ثمین ریختن سرم که داداش اصلا نصف بدبختیت تو رابطها اینکه مردای زندگیت اینان دیوونه؛ ولی تام کروز و همیشه یه جور دیگه دوست داشتم. دست نیافتنی‌تر بود. حتی دوبله و شقه شقه شده.
اجازه بدید تاکید کنم، اون لبخند من‌و برد.
_ این جمله رو که نوشتم احساس کردم قبلا این صحنه رو دیدم_
خیلی خوندی واقعا. تا اینجا سرانه مطالعه رو بالا بردی پس بذار برسم به آخرش.
اون فیلم، اولین داستانی بود که به عنوان یک داستان عاشقانه پذیرفتم و اون سه تا آشغال عوضی دوست داشتنی اون شب راست می‌گفتن.
من هر چی کشیدم از همین لبخند بود. از اینکه اونا رو میخواستم.
راست میگی، یه ریلز اینستا اینقد گفتن و خوندن نداشت. ولی فکر کن.
اون لبخند با من و من با اون لبخند چه کرد؟
2323
جری مگوایر تموم کردم.
وسطای فیلم یاد حرف دیروز ثمین افتادم و یهو بعد هزار سال یه دل سیر گریه کردم.
از اون گریه‌ها که سعید موسوی و ثمین میگفتن خیلی دراماتیکه و سینمایی و مثل ادم نیست ولی یه دل سیر بود.

من کسی که همه چیز را خوب برایم توضیح میدهد خیلی لایق احترام میدانم چون حس میکنم که نگران بد فهمی های من است و من برایش آدم مهمی هستم.

@vkends
تو رو خدا یکی بیاد "به رسمیت شناختن احساسات"‌مو بهم یاد بده.
من چرا نمی‌فهمم کی شب میشه کی صبح میشه؟ کی شنبه میشه کی پنج‌شنبه میشه؟