اشک‌های قرمز
1.6K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
یه وقتایی مثل الان که خونه ساکته و فقط منم، کاغذ بی خط و پلی می‌کنم و انگار برمیگردم به اولین باری که تو سینما دیدمش. به دورانی که تقریبا هیچی ازش باقی نمونده و من هفت هشت ساله‌ای که با چشمای کنجکاو زندگی یه زن با دوتا بچه و شوهر و می‌بلعید. زنی که نویسنده بود و به خرمالو میگفت انبه هندی و خیار براش موز سومالی بود.
ناصر تقوایی قطعا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه بچه اینجوری فیلم‌شو قورت بده. حتی فکر نمی‌کرد که سالها بعد وقتی خودشم نیست، اون بچه فیلم و برای بار نود و هشت هزارمین بار ببینه و بفهمه چند ماه دیگه هم‌سن همون زن فیلمه بدون بچه و شوهر و نمیتونه اراده کنه تا بارون بند بیاد.
هربار این فیلم‌و میبینم در حیرت میمونم از سفیدی صفحه زندگیم تو هفت سالگی و تاثیر این زن توی زندگیم. اینکه اون موقع هیچی نمی‌فهمیدم ولی دلم میخواستش و الان تقریبا میفهمم و بازم دلم میخوادش.
یکی از زیبایی‌های زندگیم جدی شدن بازی‌های کودکیمه. حالا با وسایل واقعی غذای واقعی درست میکنم و واقعا نگران شفته شدنش می‌شم در حالی که تو بچگیم هوا میریختم تو بشقاب و خیلیم خوشمزه بود.
یادم نمیاد کی ولی یکی می‌گفت دوست داشتن مثل این می‌مونه که انگار خطاب همه آهنگا اونه.
مثل عزیزترین سوغاتی واقعا غبار پیراهن "اون" می‌شه.
تو دنیای نامهربون یه یار مهربون "اون" میشه.
یاد "اون" تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه.
همین امشب فقط، امشب فقط "اون" هم بغض من میشه.
سفر کردم که "اون" از یادم بره دیدم نمی‌شه.
و خوشبختانه من صندوقچه موزیک و شعر فارسیم و "اون" زندگیم و پیدا کردم.
تد لسو تا ابد میتونه بغلم کنه و فراموش کنم چه وضعیت داغونیه.
هروقت میام خونشون یاد وقتی می‌افتم که خیلی حالم بد بود. تو همون حال بدی کلی اتفاق‌های خوب افتاد و کلی اتفاق‌های دیگه ولی من چون تو تاریکی و تاری بودم نه چیزی می‌شنیدم نه می‌فهمیدم. فقط به هر ریسمانی میتونستم که فکر میکردم اون موقع درسته چنگ میزدم. خیلیاش ریسمان های شل و سر و عجیبی بودن که شاید انتخاب کردنشون گذران و سخت تر می‌کرد. اما بیشترشون حالا می‌تونم بگم انتخاب‌های درستی بودن.
اومدن به این خونه یکی از اونا بود. و هر بار به این فکر کردم که این خونه شاید تغییرای زیادی کرد ولی من همیشه با حال و هوای خودم شناختمش.
هزاران بار در این خونه رو به روی من باز کردن و هر بار یه من رفته توی خونه.
هر بار یه من جدید تو اون بالکن سیگار کشیده.
"یه جنگجو هیچ‌وقت درد و تو صورتش نشون نمیده."
آدمیزاد تو لحظه تعریف میشه ولی تو عمر معنا پیدا میکنه.
بیشعوری بزرگ و تبدیل به ساندویچ کروسان بوقلمون کای میکنم و به خودم جایزه میدم که نترکیدم. هرچند که داد زدم و خارج شدم.
تو دولینگوم تقلب کردم. لعنت آمون بر من.
پختگی از جایی شروع می‌شه که می‌فهمی حق داشتن و آرامش داشتن همیشه همزمان ممکن نیست. خیلی وقت‌ها حق با توئه، ولی ترجیح می‌دی کنار بایستی و آرامش رو انتخاب کنی؛ می‌تونی ثابت کنی که حق با توست، اما فهمیدی که آرامش اولویت مهمتریه.
گفت من بعضی وقتا به این فکر میکنم که شما دوتا با هم پیر می‌شید. به کل راه هایی که رفتم تا به اینجا رسیدم فکر کردم و گفتم: آره واقعا.
و هنوزم آره واقعا ها رو شبیه الی میگم.
"یه حال پنج‌شنبه شبی دارم"
سه‌شنبه بود.
"ادامه بده"
Forwarded from SLOUGH HOUSE (FerFerious)
"درسته این دِگاووئه، ولی من دیگه اون بگا رونده نیستم"
این هفته تمرین زود خونه رفتن دارم.
خیلی بده که ما نمی‌فهمیم آدما چی‌و از ما یادشون می‌مونه. مثلا من یادم نیست چه آهنگی پلی شد و قیافم چطوری بود که نگار یادش مونده بود و هنوزم یادشه.
حیف. کاش میتونستم جای خودم، تو نگاه آدما زندگی می‌کردم یه وقتایی. کاش همیشه همین لحظه‌های کوچیک عمیق و یادشون بمونه.
کیف پول عزیزم. پیدا شو لطفا.
معده من دیگه مال من نیست. مال سطل آشغال سر کوچه است.
این مسیری که من اومدم اصلا آسون نبود. ولی فعلا اولین جان‌پناهش ارزش‌شو داشت.
اشک‌های قرمز
این هفته تمرین زود خونه رفتن دارم.
در روز دوم ندای اعتراضی برآمد که نه، زود نرو. اما بنده کار خود را کرده و وقتی توانستم ابرهای آسمان هنگام غروب را ببینم ذره‌ای پشیمانی در من نبود.
میدانی هر بار از در شرکت بیرون بزنی شب باشد یعنی چه؟