وسط جلسه تراپی یه لحظه از خودم خارج شدم بهش گفتم: ببین همزمان که دارم اینا رو به تو میگم تو مغزم یه چیز دیگه داره پلی میشه و چیزی و که یک ماه بود فهمیده بودم و بهش گفتم. گفتم من دیدم اینو و وقتی دیدمش ترسیدم. چون تقریبا مطمئنم به این قسمت دست بزنم همه چی فرو میریزه. همه چی میره زیر سوال. انگار سی و یک سال دوووووووود بشه بره اسمون. گفتم من الان فهمیدم این روش برطرف کردن نیاز جواب نمیده. ولی خب اصلا اون نیاز کوفتیه چیه که من این همه سال اینجوری خواستم حلش کنم که الان میبینم درست نیست؟ نیم ساعت با سرعت نور حرف زدم. وقتی گفتم انگار بالاخره تونستم به یکی بگم اصلا دردم چی بود. گفت چیزی فرو نمیریزه و ما حتی شاید دلمون بخواد یه بخشاییشو نگه داریم. گفتم من خستم. خیلی خستم. از این جنگ دائم تو سرم خستم. از این حالتی که دارم با دنیا خستم. برام درداوره ببینم هر کاری که کردم که یعنی جهان جای راحت تری بشه بدتر یه جوری شد که سخت تر شد ماجرا. من فقط میخوام این کوفتی که اسمش زندگیه، که یه بخش اعظمیش تو سر منه یه بخش اکرمیش بیرون سرم و یه بخش کلثومیش نمیدونم کجاست، " راحت" بگذره حتی اگه قراره بد باشه. وقتی گفت خواسته ام خواسته عجیبی نیست و حقمه. گفتم پس مطمئن باشم دوباره دنیا بهم نمیریزه؟ گفت آره. من هستم. دوستات هستن. آرام هست و تو هم دیگه اون آدمی نیستی که بود. اگه الان فهمیدی و داری میگیش یعنی الان وقتشه که براش کاری کنی. نه قبلا، نه بعدا. فعلا فقط بشین کف این فهمیدنت و ببین این اتاقی که همیشه میگی- مغزم منظورمه- با این فهمیدن جدیدت چه شکلیه. فعلا چند ساعت از بیداریم میگذره... تا اینجا فقط انگشتم درد میکنه که لای در ماشین موند.
به شوخی گفت پس تو چه کاری و خوب انجام میدی؟ برای اولین بار تو زندگیم_ ببین اصلا و ابدا اغراق نمیکنم. اولین بار بود که خودم بلند گفتمش و اصلا خجالت نکشیدم ازش و کاملا با اعتماد به نفس گفتم. باورش داشتم و اصلا مهم نبود اونا قراره قبول کنن یا نه یا بعدش بگن برو بابا و صدتا مثال نقض بیارن که اینطور نیست_ گفتم: من خوب مینویسم.
و در اوج پذیرش و یه جوری که انگار یادشون نبود و من بهشون یاداوری کرده بودم گفتن: آخ اره واقعا. راست میگی.
منو میبینی؟ مثل من نباش. دیر قدر خودتو ندون.
اینو خوندی؟ از همین الان قدر خودت و بدون. به تواناییات واقف باش ایمان بیار برو جلو.
و در اوج پذیرش و یه جوری که انگار یادشون نبود و من بهشون یاداوری کرده بودم گفتن: آخ اره واقعا. راست میگی.
منو میبینی؟ مثل من نباش. دیر قدر خودتو ندون.
اینو خوندی؟ از همین الان قدر خودت و بدون. به تواناییات واقف باش ایمان بیار برو جلو.
خیلی باهات زندگی کردم. این چند روز "یادت" خیلی اذیت کرد. مثل بچه تو شیکم خاطراتم هی وول زد. کی قراره بزام من؟
خواب دیدم ثمین برگشته و به من نگفته چون به این نتیجه رسیده من آدم مزخرفیم. ببین از خواب بیدار شدم با دست چلاق و کله آلتی که غلط کرده یعنی چی؟ عین فیبی که از راس ناراحت بود.
یه بار خیلی جدی تو بچگی نشستم با خودم فکر کردم؛ مغزمو چجوری بشورم؟ بچه بودم ولی یادمه خیلی جدی بهش فکر میکردم. که مغزمو چجوری میتونم بشورم؟
قطعا از همون حموم شروع کردم و زیر دوش کجکی کردم سرمو که آب از توی گوشم بره تو مغزم بشورتش از اون گوشم بیاد بیرون.
مشخصا میدونید که بعد یه مدت جوابی نگرفتم. چون هنوز به نظرم مغزم نیاز به تمیز شدن داشت.
کثیف نبودا. به استعاره اینکه تفکرات خارج از نرمی میتونستم داشته باشما، نه. هیچ ماشینی هیچوقت به نظر من مگه اینکه خیلی داغون بود، نیاز به کارواش نداشت ولی میبینی که خیلیا ماشیناشونو میبرن کارواش.
شاید مثال بدی بود ولی حال ندارم پاک کنم.
یه بار از داییم، چون عقل کل به نظرم اون میومد و هیچوقت به هیچ سوالیم درست جواب نمیداد، پرسیدم چجوری میتونم مغزمو بشورم؟ گفت نمیتونی. اون تو شستنی نیست.
میبینی چجوری جواب میداد؟
من ناراحت شدم ولی ناامید نشدم_مثل اون داستان اصفهانیه_ بزرگ شدم و هرازگاهی به تمیزکردن مغزم فکر کردم. واقعا هم یه سری کارا جواب میداد.
خیره شدن به یه غروب واقعا مغز آدمو تمیز میکنه. یا شنیدن دقیق صدای دریا. یا وقتی کسی که دوستش داری به یه حرفت میخنده. یا بعد از مدتها حرف زدن با اون دوستت که خیلی میچسبه، یا دیدن مامانت که داره غذای مورد علاقهاتو میپزه. اصلا لوبیاپلو با سالاد ظهر جمعه.
مخصوصا تراپی و نگفتم که ببینی بعضا ارزون و در دسترسم هست. آسونتر هم هست ولی کارآمدتر نیست.
امروز رندوم یاد همین فکرم افتادم. دیدم هنوزم براش جواب ندارم ولی به یه چیزایی رسیدم.
بهترینش این بود که وقتی زیر دوش داری به سرت شامپو میزنی، فکر کنی انگار اون زیرم شسته میشه. بهترینش این بود که هرکسی برای تمیز کردن یا نکردن مغزش دلیل داره و تو صابر ابر مسخره باز نیستی.
قطعا از همون حموم شروع کردم و زیر دوش کجکی کردم سرمو که آب از توی گوشم بره تو مغزم بشورتش از اون گوشم بیاد بیرون.
مشخصا میدونید که بعد یه مدت جوابی نگرفتم. چون هنوز به نظرم مغزم نیاز به تمیز شدن داشت.
کثیف نبودا. به استعاره اینکه تفکرات خارج از نرمی میتونستم داشته باشما، نه. هیچ ماشینی هیچوقت به نظر من مگه اینکه خیلی داغون بود، نیاز به کارواش نداشت ولی میبینی که خیلیا ماشیناشونو میبرن کارواش.
شاید مثال بدی بود ولی حال ندارم پاک کنم.
یه بار از داییم، چون عقل کل به نظرم اون میومد و هیچوقت به هیچ سوالیم درست جواب نمیداد، پرسیدم چجوری میتونم مغزمو بشورم؟ گفت نمیتونی. اون تو شستنی نیست.
میبینی چجوری جواب میداد؟
من ناراحت شدم ولی ناامید نشدم_مثل اون داستان اصفهانیه_ بزرگ شدم و هرازگاهی به تمیزکردن مغزم فکر کردم. واقعا هم یه سری کارا جواب میداد.
خیره شدن به یه غروب واقعا مغز آدمو تمیز میکنه. یا شنیدن دقیق صدای دریا. یا وقتی کسی که دوستش داری به یه حرفت میخنده. یا بعد از مدتها حرف زدن با اون دوستت که خیلی میچسبه، یا دیدن مامانت که داره غذای مورد علاقهاتو میپزه. اصلا لوبیاپلو با سالاد ظهر جمعه.
مخصوصا تراپی و نگفتم که ببینی بعضا ارزون و در دسترسم هست. آسونتر هم هست ولی کارآمدتر نیست.
امروز رندوم یاد همین فکرم افتادم. دیدم هنوزم براش جواب ندارم ولی به یه چیزایی رسیدم.
بهترینش این بود که وقتی زیر دوش داری به سرت شامپو میزنی، فکر کنی انگار اون زیرم شسته میشه. بهترینش این بود که هرکسی برای تمیز کردن یا نکردن مغزش دلیل داره و تو صابر ابر مسخره باز نیستی.
Forwarded from من
امروز خمیر نون هستم، نیاز دارم یه گوشه در دمای محیط استراحت کنم.
برای بار میلیاردم داشتم دختر ایرونی میدیدم در حالی که دیالوگاش و حفظم.
اولش، مریم که هدیه تهرانیه داره مجسمههای فرشتهای که علی که امین حیایی رو میفروشه.
دوتا مجسمه میفروشه دونهای سیصد و پنجاه تومن تازه با چونه زدن با مشتری.
اینجاش عجیبه که مشتری برای هفتصد هزار تومن چک میده.
گرفتی؟ چک.
اولش، مریم که هدیه تهرانیه داره مجسمههای فرشتهای که علی که امین حیایی رو میفروشه.
دوتا مجسمه میفروشه دونهای سیصد و پنجاه تومن تازه با چونه زدن با مشتری.
اینجاش عجیبه که مشتری برای هفتصد هزار تومن چک میده.
گرفتی؟ چک.
تمام مدتی که داشت پشت تلفن به تاریخ اول فرودین چهارصدوچهار منو تهدید میکرد که خودمو ازت میگیرم، نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره به این فکر میکردم که من ماهی n تومن پول تراپی میدم که بتونم با همچین موقعیتهایی کنار بیام و نشکنم. در نتیجه در آخر خزعبلاتش حرفمو زدم.
چون آدم همیشه باید حرفشو بزنه. همیشه.
چون آدم همیشه باید حرفشو بزنه. همیشه.
Forwarded from Vannie
با تموم شدن امسال، یه دوران با یه تفکر خاص تموم میشه و یه دوران با یه تفکر جدید شروع میشه.
آدم میتونه گزینهها رو انتخاب کنه ولی نتایج و هرگز.
آدم میتونه گزینهها رو انتخاب کنه ولی نتایج و هرگز.
ملت تو زندگیشون تصمیم میگیرن که هیچ ربطی به تو نداره و فقط یک مادر بخاطر مهر مادریش میتونه اون تصمیم و به تو ربط بده.
دختر تو مهاجرت کرده و هنوز نمیتونه از مادرش جدا باشه، به من ربطی نداره که با تو اومدم سفر و بیست و چهار ساعته با ویدیوکال شما مواجهام. کاش قبل مهاجرت به اون سر دنیا، تلههای وابستگیتونو بشناسید. نگفتم درمان یا هرچی. گفتم بشناسید و باهاش اطرافیانتونو سرویس نکنید.
دختر تو مهاجرت کرده و هنوز نمیتونه از مادرش جدا باشه، به من ربطی نداره که با تو اومدم سفر و بیست و چهار ساعته با ویدیوکال شما مواجهام. کاش قبل مهاجرت به اون سر دنیا، تلههای وابستگیتونو بشناسید. نگفتم درمان یا هرچی. گفتم بشناسید و باهاش اطرافیانتونو سرویس نکنید.