همکارای خیلی خیلی قدیمیم از شرکت اولم دور هم جمع شدن و نزدیک بیست دقیقه است هر کدومشون جدا جدا بهم مسیج زدن که یادت کردیم.
من پنج ساله تو اون شرکت کار نمیکنم. پنج سال. ولی هنوزم دور هم جمع میشن با یه چیزایی یاد من میافتن و بهم مسیج میدن شگفت انگیز.
خیلی خوشبختم واقعا. که تو یاد آدمها میمونم و خیلی خوشبخت ترم که آدمها میان بهم میگن.
من پنج ساله تو اون شرکت کار نمیکنم. پنج سال. ولی هنوزم دور هم جمع میشن با یه چیزایی یاد من میافتن و بهم مسیج میدن شگفت انگیز.
خیلی خوشبختم واقعا. که تو یاد آدمها میمونم و خیلی خوشبخت ترم که آدمها میان بهم میگن.
باید یه سرگرمی جز فیلم دیدن و کتاب خوندن برای خودم دستوپا کنم. درسته تنهایی و به همه چیز ترجیح میدم. ولی یقینا بطالت کردنم زیاد خوشم نمیاد.
من آدم سنگ های بزرگ نیستم چون همین سنگ های کوچیکم که علامت زدنه نمیتونم بزنم. چه برسه به بزرگاش که اصلا از بیخ نزدنه.
مدت زیادیه فقط سریال میبینم و خب حوصله ام به فیلم نمیکشه.- این پیش بینی و به طرز عجیبی چند سال پیش مریل استریپ کرده بود که به زودی سریالها جای فیلمها رو میگیرن. ولی انی وی. دیدن آنورا دو شب طول کشید. یه بار تا اونجایی دیدم که دهنشو میبندن. شب بعد تا اخرش اونم با کلی فشار دادن دکمه فوروارد چون واقعا چرا باید بیست دقیقه دنبال اون مفنگی میگشتن؟ چرا باید اینقد دعوا میکردن؟ چرا برخلاف انتظار بابای ایوان مترسک بود و فقط اون اخر خندید؟ - سعی کردم اسپویل نکنم- حتی سکانس اخرم زدم جلو. ایشالله که مشکل از منه و باز سلیقه خالطورم مانع لذت بردنم از فیلمای فاخر شد.
من اینقد منتظر اپیزود جدید رختکن بودم، که حاضرم الان که اومده مرخصی بگیرم برم خونه. ولی متاسفانه نمیتونم به منابع انسانیمون بگم میخوام زود برم چون اپیزود جدید پادکست محبوبم اومده.
خیلی رندوم تو ترافیک چند روز پیش گفت تو خیلی سال خوبی داشتی. رفتی خونه خودت، رفتی سفر، بالزن و گوستلی کیزز رفتی، بابا تو خیلی سال خوبی داشتی.
حرفش شبیه وقتی بود که ثمین و مهسا و الهام و من نشسته بودیم و هر کی داشت از یه بدبختیش میگفت و یهو سه تاییشون منو نگاه کردن که رو اون صندلی تکی خونه بغل گلدونا نشسته بودم_ جای همیشگیم_ و گفتن تو الان زندگیت از هممون آروم تره. و خب بود. سر کار میرفتم. دوست پسر و شوهر نداشتم. طلاق نگرفته بودم. رابطهام با خانوادم خوب بود. در آستانه مهاجرت و ترس از ریجکت شدن نبودم. پرفکت نبود همهچی.
اونجا وسط ترافیک دیدم این آدمی که اعصاب منو بعضی وقتا خورد میکنه با کاراش و میتونم ادعا کنم منو اونجوری که بقیه میشناسن نمیشناسه و حتی قضاوتمم کرده و میکنه خیلی وقتا تنها آدمیمه که از روزی که از تهرانپارس اومدم بیرون هر فاکینگ روز منو دیده. یعنی تا آخر اسفند میشه نه ماه. خیلیه. نه ماه. تعداد روزهایی که باهم نبودیم یک سوم روزاییه که با هم بودیم. یعنی از مادر و خواهر و صمیمیترین دوستم بیشتر منو دیده.
خندم و دیده، گریهمو دیده، از وقایع زندگیم اولین نفر باخبر شده، بعضا وقایعی که با دوستام پیش اومده هم میدونه.
نمیدونم معیار درستیه یا نه. اینکه اگه کسی بیشتر کنارت باشه پس یعنی میتونه بگه که سال خوبی داشتی یا نداشتی. ولی اگر حرفش معتبر نباشه دستکم قابل اعتنا هست. حالا شایدم اتکا. نمیدونم.
من ۱۴۰۳ رو در حالی تموم میکنم که خیلیا میگن عجب سال لجنی بود ولی من وسط این سال لجن مستقل شدم. زندگی کردم و اینقدر درگیر خودم بودم که به بقیش فکر نکردم. این وسط مهمونی گرفتم. مهمونی رفتم. سفر کردم. آدمای جدید دیدم با قدیمیا خداحافظی کردم. راست میگه. دستاوردی بود. لااقل برای من.
حرفش شبیه وقتی بود که ثمین و مهسا و الهام و من نشسته بودیم و هر کی داشت از یه بدبختیش میگفت و یهو سه تاییشون منو نگاه کردن که رو اون صندلی تکی خونه بغل گلدونا نشسته بودم_ جای همیشگیم_ و گفتن تو الان زندگیت از هممون آروم تره. و خب بود. سر کار میرفتم. دوست پسر و شوهر نداشتم. طلاق نگرفته بودم. رابطهام با خانوادم خوب بود. در آستانه مهاجرت و ترس از ریجکت شدن نبودم. پرفکت نبود همهچی.
اونجا وسط ترافیک دیدم این آدمی که اعصاب منو بعضی وقتا خورد میکنه با کاراش و میتونم ادعا کنم منو اونجوری که بقیه میشناسن نمیشناسه و حتی قضاوتمم کرده و میکنه خیلی وقتا تنها آدمیمه که از روزی که از تهرانپارس اومدم بیرون هر فاکینگ روز منو دیده. یعنی تا آخر اسفند میشه نه ماه. خیلیه. نه ماه. تعداد روزهایی که باهم نبودیم یک سوم روزاییه که با هم بودیم. یعنی از مادر و خواهر و صمیمیترین دوستم بیشتر منو دیده.
خندم و دیده، گریهمو دیده، از وقایع زندگیم اولین نفر باخبر شده، بعضا وقایعی که با دوستام پیش اومده هم میدونه.
نمیدونم معیار درستیه یا نه. اینکه اگه کسی بیشتر کنارت باشه پس یعنی میتونه بگه که سال خوبی داشتی یا نداشتی. ولی اگر حرفش معتبر نباشه دستکم قابل اعتنا هست. حالا شایدم اتکا. نمیدونم.
من ۱۴۰۳ رو در حالی تموم میکنم که خیلیا میگن عجب سال لجنی بود ولی من وسط این سال لجن مستقل شدم. زندگی کردم و اینقدر درگیر خودم بودم که به بقیش فکر نکردم. این وسط مهمونی گرفتم. مهمونی رفتم. سفر کردم. آدمای جدید دیدم با قدیمیا خداحافظی کردم. راست میگه. دستاوردی بود. لااقل برای من.
مثل یه تصویر باهام موند. حتی یادم نمیاد چی پوشیده بود یا عطرش چی بود ولی تصویرش باهام موند. صدای خندههاشو یادمه دوست نداشتم. مدل نگاهش به دنیا رو دوست داشتم. ورست عین زاویههای صورتش. بدون عینکش با با عینکش خیلی فرق داشت و من ورژن با عینکشو بیشتر دوست داشتم. بعد از دیدنش بهم حس ناکافی بودن داد و همین برای دور یه پرچم قرمزش پیچیدن و بیخیالش شدن کافی بود.
ولی تصویرش باهام موند. اون یه لقمهای که به زور من خورد و من همون جا فهمیدم نمیشه چیزی و بهش زور کرد. چون دنیا رو گشته بود فکر میکردم من چی دارم بگم؟ و خب این همون اشتباهی بود که همیشه میکردم و اینبار زود فهمیدم. کمتر خودمو عذاب دادم ولی تصویرش باهام موند.
مینویسم، چون اینجا رو نمیخونه. چون میدونم خودش میدونه به نفعشه اینجا رو نخونه. چون آدمایی مثل اون درگیر خودشونن تا دنیای بقیه. من اینو بلدم. من بهای سنگینی دادم تفاوت این آدما رو از بقیه تشخیص بدم. شایدم اشتباه کنم ولی تصویرش باهام موند.
اینکه میتونی همه عمرت یه چیزی بخوای و در حد یه شب داشته باشیش و بفهمی نچ، مال من نیست. برای همین تصویرش باهام موند. عکسشو هنوزم میبینم. لبخندش قشنگ بود ولی صدای خنده هاش نه. و نکتهاش اینجاست که تصویرش باهام موند.
ولی تصویرش باهام موند. اون یه لقمهای که به زور من خورد و من همون جا فهمیدم نمیشه چیزی و بهش زور کرد. چون دنیا رو گشته بود فکر میکردم من چی دارم بگم؟ و خب این همون اشتباهی بود که همیشه میکردم و اینبار زود فهمیدم. کمتر خودمو عذاب دادم ولی تصویرش باهام موند.
مینویسم، چون اینجا رو نمیخونه. چون میدونم خودش میدونه به نفعشه اینجا رو نخونه. چون آدمایی مثل اون درگیر خودشونن تا دنیای بقیه. من اینو بلدم. من بهای سنگینی دادم تفاوت این آدما رو از بقیه تشخیص بدم. شایدم اشتباه کنم ولی تصویرش باهام موند.
اینکه میتونی همه عمرت یه چیزی بخوای و در حد یه شب داشته باشیش و بفهمی نچ، مال من نیست. برای همین تصویرش باهام موند. عکسشو هنوزم میبینم. لبخندش قشنگ بود ولی صدای خنده هاش نه. و نکتهاش اینجاست که تصویرش باهام موند.
عاجزانه درخواست دارم این چند روزم تموم شه. من دیگه توان ادامه دادن ندارم. توان تحمل کردن ندارم. فقط بذارین برم من.
وسط جلسه تراپی یه لحظه از خودم خارج شدم بهش گفتم: ببین همزمان که دارم اینا رو به تو میگم تو مغزم یه چیز دیگه داره پلی میشه و چیزی و که یک ماه بود فهمیده بودم و بهش گفتم. گفتم من دیدم اینو و وقتی دیدمش ترسیدم. چون تقریبا مطمئنم به این قسمت دست بزنم همه چی فرو میریزه. همه چی میره زیر سوال. انگار سی و یک سال دوووووووود بشه بره اسمون. گفتم من الان فهمیدم این روش برطرف کردن نیاز جواب نمیده. ولی خب اصلا اون نیاز کوفتیه چیه که من این همه سال اینجوری خواستم حلش کنم که الان میبینم درست نیست؟ نیم ساعت با سرعت نور حرف زدم. وقتی گفتم انگار بالاخره تونستم به یکی بگم اصلا دردم چی بود. گفت چیزی فرو نمیریزه و ما حتی شاید دلمون بخواد یه بخشاییشو نگه داریم. گفتم من خستم. خیلی خستم. از این جنگ دائم تو سرم خستم. از این حالتی که دارم با دنیا خستم. برام درداوره ببینم هر کاری که کردم که یعنی جهان جای راحت تری بشه بدتر یه جوری شد که سخت تر شد ماجرا. من فقط میخوام این کوفتی که اسمش زندگیه، که یه بخش اعظمیش تو سر منه یه بخش اکرمیش بیرون سرم و یه بخش کلثومیش نمیدونم کجاست، " راحت" بگذره حتی اگه قراره بد باشه. وقتی گفت خواسته ام خواسته عجیبی نیست و حقمه. گفتم پس مطمئن باشم دوباره دنیا بهم نمیریزه؟ گفت آره. من هستم. دوستات هستن. آرام هست و تو هم دیگه اون آدمی نیستی که بود. اگه الان فهمیدی و داری میگیش یعنی الان وقتشه که براش کاری کنی. نه قبلا، نه بعدا. فعلا فقط بشین کف این فهمیدنت و ببین این اتاقی که همیشه میگی- مغزم منظورمه- با این فهمیدن جدیدت چه شکلیه. فعلا چند ساعت از بیداریم میگذره... تا اینجا فقط انگشتم درد میکنه که لای در ماشین موند.
به شوخی گفت پس تو چه کاری و خوب انجام میدی؟ برای اولین بار تو زندگیم_ ببین اصلا و ابدا اغراق نمیکنم. اولین بار بود که خودم بلند گفتمش و اصلا خجالت نکشیدم ازش و کاملا با اعتماد به نفس گفتم. باورش داشتم و اصلا مهم نبود اونا قراره قبول کنن یا نه یا بعدش بگن برو بابا و صدتا مثال نقض بیارن که اینطور نیست_ گفتم: من خوب مینویسم.
و در اوج پذیرش و یه جوری که انگار یادشون نبود و من بهشون یاداوری کرده بودم گفتن: آخ اره واقعا. راست میگی.
منو میبینی؟ مثل من نباش. دیر قدر خودتو ندون.
اینو خوندی؟ از همین الان قدر خودت و بدون. به تواناییات واقف باش ایمان بیار برو جلو.
و در اوج پذیرش و یه جوری که انگار یادشون نبود و من بهشون یاداوری کرده بودم گفتن: آخ اره واقعا. راست میگی.
منو میبینی؟ مثل من نباش. دیر قدر خودتو ندون.
اینو خوندی؟ از همین الان قدر خودت و بدون. به تواناییات واقف باش ایمان بیار برو جلو.
خیلی باهات زندگی کردم. این چند روز "یادت" خیلی اذیت کرد. مثل بچه تو شیکم خاطراتم هی وول زد. کی قراره بزام من؟
خواب دیدم ثمین برگشته و به من نگفته چون به این نتیجه رسیده من آدم مزخرفیم. ببین از خواب بیدار شدم با دست چلاق و کله آلتی که غلط کرده یعنی چی؟ عین فیبی که از راس ناراحت بود.