اشک‌های قرمز
1.64K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
وقتی مثل vannie می‌نویسم بیشتر خونده می‌شم.
این یعنی هنوز در من زندس و نمرده.
یه بستنی از فریزر در اوردم، رفتم حموم اومدم تا کمی اب بشه. کارارو کردم و دراز کشیدم روی مبل با بوی خوب و موهای خیس و کتاب. یادم افتاد من همیشه میخواستم یه مبل سبز داشته باشم ولی پرده‌های خونه سبزه و مبلا رو باید برای عید بشورم و اوه دیشب تو اسکار جرمی استرانگ و داداشش رومن روی واقعا شبیه یکی از صحنه‌های سریال شده بودن که...
فهمیدم من همین و میخواستم.
این هزارمین باره که میفهمم و حتی برای هزارمین بار تونست متعجبم کنه.
که من، تمام زندگیم همین‌و میخواستم‌. از وقتی چهار سالم بود.
که یه روزی فقط فقط خودم باشم. فاصله نطفه اون خواسته تا عملی شدنش تقریبا هفده هجده سال بود.
هجده سال برای رسیدن به اراده داشتن بستنی توی یخچال و خواستنش بعد حموم و دراز کشیدن رو مبلی که مال خودته خیلی طولانی و زیاده. ولی پسر... ارزشش‌و خیلی داشت. حتی اگه تو تصوراتت مبلا سبز بود و هیچ فکری برای پرده نکرده بودی.
برای نوشتن به یه "چیزی" احتیاج داری.
این روزا تو ریلزهای اینستا خیلی چیزا میبینیم و میشنویم. جالب و غیر جالب. خنده‌دار و غم انگیز. نکته‌اش اینجاست که بین این حسای متضاد "و" میذارم نه "یا".
You get my point.
چند روز پیش چشم خورد به یه تیکه از یه فیلم خیلی قدیمی که سالها بود ندیده بودم. سالها که میگم یعنی تقریبا ۲۰ سال. عجیبه. ولی حقیقت داره. بیست فاکینگ سال.
ریلز اون تیکه فیلم بود که پسر بچه به جای مرد تلفن‌شو جواب میده و پشت خط طرف خیلی جدی دنبال باباعه میگرده. در حد چند دیالوگ ساده و خنده داره.
با دیدن اون ریلز یک دقیقه‌ای، یهوی بوی عطر هپی وومن مامان که نمیزد خورد تو صورتم. یهو رفتم تو اتاق مامان بابام تو اون خونه ۶۳ متریه که کامپیوتر اونجا بود. یهو جلوی همون کامپیوتر بودم و جلوم لازانیا بود از دیشب که بابا درست کرده و نوشابه کوکا مشکی و دوازده سیزده سالمه، تازه از مدرسه اومدم. یهو یادم اومد اون فیلم و از ویدیو کلوپ چند کوچه اونور تر از مدرسه گرفته‌ام.
رفته‌ام تو ویدیو کلوپ و لیست فیلمای تام کروز و دادم و یارو گفت اینا رو دارم و چون پولم به کرایه یک شب یه سی‌دی میرسید، اون فیلم و انتخاب کردم.
Jerry Maguire
که دوبله بود و جالبه با دیدن ریلز فهمیدم نه تنها ۲۰ سال گذشته بود بلکه من فقط و فقط نسخه دوبله رو دیده بودم. با سانسور خیلی زیاد. اونقدر که تو اون سن معنی یه سری حرفا و سکانسا رو نمیفهمیدم چون خب فیلم تا ناموس هفت نسلش شقه شده بود.
توی اون سکانس تام کروز به حرف زدن پسر بچه با مشتریش میخنده.
من پشت همون کامپیوتر و لازانیا و نوشابه، بعد رفتن کلی مسیر تا ویدیو کلوپ و مدرسه و درس و مشق، عاشق همون لبخند شدم.
و بعد اون روز اون فیلم و هزار بار دیگه دیدم. هزار بار دیگه.
از اینستاگرام و خاطرات و سفر در زمان خودم و کشیدم بیرون و رفتم که فیلم و ببینم.
نشد. اپلیکیشن گوشیم بالا نیومد_ چون جز گوشیم چیز دیگه‌ای برای فیلم دیدن تو خونه ندارم_ یک روز صبر کردم تا جایی که فکر کردم برم خونه سعیدو‌شبیر ولی فیلم و ببینم.
خوشبختانه امروز ظهر وسط بیکاری‌ها اپلیکیشن اومد بالا و در حد ده دقیقه‌اشو دیدم.
داشتم پرواز میکردم. هنوز به اون سکانس توی اینستاگرام نرسیدم.
این روزا خیلی زور میزنم بروز بدم. احساس دارم ابراز ندارم و خیلی سخته برام وسط این تلاش، تو ریلزای اینستا بچرخم و هی اینقد در ثانیه حس کنم. اون لبخند ولی من و با خودش برد.
به اون کسی که فکر میکردم دیگه دستم بهش نمیرسه. یه منی که عاشق تام کروز شد. عاشق اون مدل خاص عجیب غریبش و بعد نشست همه فیلم‌هاشو دید.
بارها گفته‌ام مردای زندگیم علی شوتی دختر ایرونی، رامبد جوان صورتی و خسرو شکیبایی کاغذ بی خط بودن و اگه تا اینجا خوندی بذار بهت بگم که یه شب سعید موسوی و آرش و ثمین ریختن سرم که داداش اصلا نصف بدبختیت تو رابطها اینکه مردای زندگیت اینان دیوونه؛ ولی تام کروز و همیشه یه جور دیگه دوست داشتم. دست نیافتنی‌تر بود. حتی دوبله و شقه شقه شده.
اجازه بدید تاکید کنم، اون لبخند من‌و برد.
_ این جمله رو که نوشتم احساس کردم قبلا این صحنه رو دیدم_
خیلی خوندی واقعا. تا اینجا سرانه مطالعه رو بالا بردی پس بذار برسم به آخرش.
اون فیلم، اولین داستانی بود که به عنوان یک داستان عاشقانه پذیرفتم و اون سه تا آشغال عوضی دوست داشتنی اون شب راست می‌گفتن.
من هر چی کشیدم از همین لبخند بود. از اینکه اونا رو میخواستم.
راست میگی، یه ریلز اینستا اینقد گفتن و خوندن نداشت. ولی فکر کن.
اون لبخند با من و من با اون لبخند چه کرد؟
2323
جری مگوایر تموم کردم.
وسطای فیلم یاد حرف دیروز ثمین افتادم و یهو بعد هزار سال یه دل سیر گریه کردم.
از اون گریه‌ها که سعید موسوی و ثمین میگفتن خیلی دراماتیکه و سینمایی و مثل ادم نیست ولی یه دل سیر بود.

من کسی که همه چیز را خوب برایم توضیح میدهد خیلی لایق احترام میدانم چون حس میکنم که نگران بد فهمی های من است و من برایش آدم مهمی هستم.

@vkends
تو رو خدا یکی بیاد "به رسمیت شناختن احساسات"‌مو بهم یاد بده.
من چرا نمی‌فهمم کی شب میشه کی صبح میشه؟ کی شنبه میشه کی پنج‌شنبه میشه؟
خیلی وقته کسی زنگ نزده بهم: کی میرسی خونه؟
رفتم بعد صد سال اون دستشویی که توش نمیرم و تمیز کنم. دیدم نصفه اون عودی که دوست دارم اونجا مونده.
روشنش کردم. بوش کردم. رفتم تو زمان و برگشتم و خونه‌ام، بوی "خونه" گرفت.
دلم تنگ شده. خیلی.
برای ثمین، برای اون خدابیامرز. برای اون خونه برای اون جا عودی خاصی که داشتیم. برای مهمونی‌هایی که من خونه رو تمیز میکردم و ثمین غذا میپخت و روشن کردن این عود و این بو نشون دهنده شروع مهمونی برای ما دوتا بود. برای اولین باری که از جا عودی کنار تخت مونا، خدا بیامرز این عود و برداشت و روشن کرد و این شد بوی ما.
بوها و عطرها واقعا قوی‌ترین ادوات سفر در زمان و خاطرات هستن.
البته منم منتظر بهونه هستم.
ز داغ من دل اهل حساب خون است
وگرنه ریگ بیابان شماره‌ای دارد.

صائب تبریزی
همکارای خیلی خیلی قدیمیم از شرکت اولم دور هم جمع شدن و نزدیک بیست دقیقه است هر کدومشون جدا جدا بهم مسیج زدن که یادت کردیم.
من پنج ساله تو اون شرکت کار نمیکنم. پنج سال. ولی هنوزم دور هم جمع میشن با یه چیزایی یاد من می‌افتن و بهم مسیج میدن شگفت انگیز.
خیلی خوشبختم واقعا. که تو یاد آدمها میمونم و خیلی خوشبخت ترم که آدمها میان بهم میگن.
باید یه سرگرمی جز فیلم دیدن و کتاب خوندن برای خودم دست‌وپا کنم. درسته تنهایی و به همه چیز ترجیح میدم. ولی یقینا بطالت کردنم زیاد خوشم نمیاد.
امید به زندگی من تو لیوان قهوه امه.
من آدم سنگ های بزرگ نیستم چون همین سنگ های کوچیکم که علامت زدنه نمیتونم بزنم. چه برسه به بزرگاش که اصلا از بیخ نزدنه.
مدت زیادیه فقط سریال میبینم و خب حوصله ام به فیلم نمیکشه.- این پیش بینی و به طرز عجیبی چند سال پیش مریل استریپ کرده بود که به زودی سریالها جای فیلمها رو میگیرن. ولی انی وی. دیدن آنورا دو شب طول کشید. یه بار تا اونجایی دیدم که دهنشو میبندن. شب بعد تا اخرش اونم با کلی فشار دادن دکمه فوروارد چون واقعا چرا باید بیست دقیقه دنبال اون مفنگی میگشتن؟ چرا باید اینقد دعوا میکردن؟ چرا برخلاف انتظار بابای ایوان مترسک بود و فقط اون اخر خندید؟ - سعی کردم اسپویل نکنم- حتی سکانس اخرم زدم جلو. ایشالله که مشکل از منه و باز سلیقه خالطورم مانع لذت بردنم از فیلمای فاخر شد.
من اینقد منتظر اپیزود جدید رختکن بودم، که حاضرم الان که اومده مرخصی بگیرم برم خونه. ولی متاسفانه نمیتونم به منابع انسانی‌مون بگم میخوام زود برم چون اپیزود جدید پادکست محبوبم اومده.
چه اپیزود عجیبیه. چه "روایت" عجیبی داره.
من تلاش کردم که آدم شم، تلاش نکردم اون آدم سابق شم.
راستی یادم رفت بگم. ببین کی داره میره کنسرت کیان پورتراب!