کاملا به این نتیجه رسیدم روزایی که رژ قرمز میزنم کارا زودتر راه می افتن. حتی از پشت تلفن.
من از دنیای سیاست یه جوری دورم که وقتی دوستام اظهارات سیاسی میکنن فکر میکنم دارن چینی حرف میزنن یا من و دست انداختن.
خردسال خرس جثه ترکیب مورد علاقه امروزم شد. اینو به اون نره خرایی میگن که ادعای سنشون اسمون و میدره ولی اندازه یه طفل صغیر رفتار اجتماعی بلدن.
آقا بذار از دیروز برات بگم. من دیروز عملا با یه نفر تو خونم زندگی کردم. از لحظه ای که کلید و انداختم تو خونه و مثل هر روز که از سر کار برمیگردم و یه سلام پرت میکنم تو خونه با یکی زندگی کردم تا شب که خوابیدم. روزمو تعریف کردم و اونم سوال میپرسید و براش مهم بود بدونه من چرا از دست مدیر مالیمون حرص خوردم، یا مثل من با شوخی بچه ها تو ماشین خندید. چند دقیقه فکر کردیم با هم چه سریالی بینیم موقع شام و تا وقتی شام حاضر بشه کلی با هم از در و دیوار و گذشته و آینده و همه چی حرف زدیم و حتی یه قسمت اون پادکست جدیده رو گوش کردیم و خندیدیم و با خودمون فکر کردیم ما بعد کدوم قرارهامون و چرا دیگه به طرف زنگ نزدیم. غذا خوشمزه شده بود. پازل درست کردیم. گفتم یادم بنداز فردا نون بگیرم و اینکه تراپیم ساعت 19/30عه. اونم گفت پس فردا دیرتر میاد خونه. صبح که بیدار شدم یادم اومد بچه ام که بودم همین جوری بود. خودم تنهایی بهتر بازی میکردم تا با یکی دیگه.
افسردگیم واقعا بخاطر زمستونه. و البته کار کردنم. باید دنبال یه جا باشم بهاری و پاییزی و کاری که نخوام صبح زود پاشم برای یکی دیگه.
من یه جوری افتادم رو این پادکسته که گفتنی نیست. واقعا عجیبه. مقوله " روایت".
اجازه بدید یه اعتراف عجیب کنیم. احساس میکنم در این برهه از زندگیم اینکه چه روایتی از موضوعها دارم دغدغه اصلیمه. و اصلا بعید نیست اگه تتوش کنم.
اجازه بدید یه اعتراف عجیب کنیم. احساس میکنم در این برهه از زندگیم اینکه چه روایتی از موضوعها دارم دغدغه اصلیمه. و اصلا بعید نیست اگه تتوش کنم.
تولد شونزده سالگی یه دختر نباید اینجوری باشه که کنار یه مشت غریبهای که نمیشناسه جشن بگیره.
من میتونم. انجامش میدم. ولی باید بفهمم همه نمیتونن مثل من انجامش بدن. پس همون کیفیت و از دیگران نمیخوام. همونقدری که میتونن و انجام میدن و میپذیرم.
" به ماه گفتم تو
روحم از عشقت،
به عمق شبها رفت
چرا نتابیدی
به من که تاریکم،
حیف از شب عشق
شبی که از ما رفت"
روحم از عشقت،
به عمق شبها رفت
چرا نتابیدی
به من که تاریکم،
حیف از شب عشق
شبی که از ما رفت"
یادم رفته قبل خواب خیال کردن چه شکلیه. بچه که بودم همینطوری خوابم میبرد. دیشب مثل بچگیام خوابم برد.
نیم ساعته دعواشون خوابیده. انگار نه انگار نیم ساعت پیش و قبلترش از دیوار کناریم صدای پرتاب شدنشون اینور و اونور میومد. پرتاب شدن خودشون. پرتاب شدن کلماتشون. صداشون.
کنار دیوار وایساده بودم و گوش میدادم. به فحشهایی که میدادن. به لگدهایی که بهم میزدن. به صداهایی که حدس میزنم صدای چک زدن بود.
شمردم. ده تا. حتی دلم نمیخواست بدونم کدومشون داره اون یکی و میزنه. باباعه مامانه رو؟ همون خانومی که صبح بهش سلام کردم تو پارکینگ؟ قطعا مامانه نمیتونه باباعه رو بزنه. چون یادمه بابا گفت مرد گندهایه و زنی که من دیدم نه جثه زدن داره، نه حتی بهش میخورد روحیهاشو.
ده تا چک؟ شاید باباعه پسررو. چون بابا گفت یه پسر بزرگ دارن تو خونه.
برای چند دقیقه دغدغهام نسبت بهشون بیشتر از بوی لاش و مرداری که کفشاشون میده شد. همسایه بغلیامو میگم.
همونایی که همیشه صدای دعواشون میاد ولی امشب عجیب غریب بلند تر بود. ترسناک بود.
ده تا چک زد. شمردم. ده تا. و اون وسط زنه جیغ میکشید: بسه دیگه برو اونور. بسه دیگه.
یه دیواره ولی نه مثل اونی که فرامرز اصلانی میگه. پشتش خیلی چیزا هست.
امشب تو سکوت خونه نشستم و به شروع و میانه و پایان و سکوت دعوای همسایهم گوش دادم.
ده تا چک. واقعا زیاده. آدم مگه چقدر میتونه عصبانی بشه؟
و خب با اینکه الان ساکته ولی تو دلشون چی میگذره؟
کنار دیوار وایساده بودم و گوش میدادم. به فحشهایی که میدادن. به لگدهایی که بهم میزدن. به صداهایی که حدس میزنم صدای چک زدن بود.
شمردم. ده تا. حتی دلم نمیخواست بدونم کدومشون داره اون یکی و میزنه. باباعه مامانه رو؟ همون خانومی که صبح بهش سلام کردم تو پارکینگ؟ قطعا مامانه نمیتونه باباعه رو بزنه. چون یادمه بابا گفت مرد گندهایه و زنی که من دیدم نه جثه زدن داره، نه حتی بهش میخورد روحیهاشو.
ده تا چک؟ شاید باباعه پسررو. چون بابا گفت یه پسر بزرگ دارن تو خونه.
برای چند دقیقه دغدغهام نسبت بهشون بیشتر از بوی لاش و مرداری که کفشاشون میده شد. همسایه بغلیامو میگم.
همونایی که همیشه صدای دعواشون میاد ولی امشب عجیب غریب بلند تر بود. ترسناک بود.
ده تا چک زد. شمردم. ده تا. و اون وسط زنه جیغ میکشید: بسه دیگه برو اونور. بسه دیگه.
یه دیواره ولی نه مثل اونی که فرامرز اصلانی میگه. پشتش خیلی چیزا هست.
امشب تو سکوت خونه نشستم و به شروع و میانه و پایان و سکوت دعوای همسایهم گوش دادم.
ده تا چک. واقعا زیاده. آدم مگه چقدر میتونه عصبانی بشه؟
و خب با اینکه الان ساکته ولی تو دلشون چی میگذره؟
دارم تمرین میکنم دنبال چرایی اتفاقات بدیهی نباشم. تو مذاکرات با خودم گفتم: وقتی کسی میگه دوستت دارم تو سرت نگو چرا؟ و بعدا هم نپرس چرا؟ حتی وقتی همون آدم گفت دیگه دوست ندارمم نگو و نپرس چرا؟
در جهان یک سری چیزا بدیهین. مثل جوش اومدن آب در صد درجه و خب اینو یه بار یکی کشف میکنه و هر سال لازم نیست کشف کنیم. سالها گذشته و خیلی قوانین دیگه حول محور همین کشف شکل گرفته و حالا تو آب جوش و در دسترس داری و برات بدیهیه.
مثل همین، من نمیخوام بدونم چرا مامانم نمیخواد بپذیره که من اون عروسکی نیستم که بغلش میکرد و چرا رییسم لحنش ارباب رعیتیه.
اینا "جوش اومدن آب در دمای صد درجه" دنیای اوناس و براشون بدیهیه.
در جهان یک سری چیزا بدیهین. مثل جوش اومدن آب در صد درجه و خب اینو یه بار یکی کشف میکنه و هر سال لازم نیست کشف کنیم. سالها گذشته و خیلی قوانین دیگه حول محور همین کشف شکل گرفته و حالا تو آب جوش و در دسترس داری و برات بدیهیه.
مثل همین، من نمیخوام بدونم چرا مامانم نمیخواد بپذیره که من اون عروسکی نیستم که بغلش میکرد و چرا رییسم لحنش ارباب رعیتیه.
اینا "جوش اومدن آب در دمای صد درجه" دنیای اوناس و براشون بدیهیه.
گوشی و زدم به شارژ بغل دستم که فردا صبح 555 دقیقه بیدار شم. چند دقیقه بعد از اینکه زمین گذاشتمش و چشام و بستم و تو افکارم بودم، یه نوتیف اومد که یکی برات یه ریلز فرستاده. بازش نکردم. تا فردا میتونست صبر کنه. چند دقیقه بعد یه ویبره دیگه و این سری حتی نگاه به گوشیم نکردم. گفتم حتما قبل خواب یه نفر دیگس داره اونم داره یه چیزی که دیده رو برای من میفرسته.
صبح بیدار شدم دیدم پیام داده: سلام اتم.
خوشحال شدم. ولی بعدش گفتم چه خوب شد همون دیشب ندیدم. چون قطعا جواب میدادم و عین بچهها منتظر میموندم جواب بده. کاری که احتمالا اون نمیکرد.
بعضی وقتا از خودخواهیهای کوچیک خودم در برابر دیگران خوشحال میشم.
شاید مسخره باشه ولی اون لحظه خواب راحتمو به انتظار جواب دادن پیام ترجیح دادم. انصافا هم خوب خوابیدم.
صبح هم زدم سلام اتم.
الان هفت ساعته سین کرده و هیچی.
دیدی؟ حیف خوابم نبود؟
صبح بیدار شدم دیدم پیام داده: سلام اتم.
خوشحال شدم. ولی بعدش گفتم چه خوب شد همون دیشب ندیدم. چون قطعا جواب میدادم و عین بچهها منتظر میموندم جواب بده. کاری که احتمالا اون نمیکرد.
بعضی وقتا از خودخواهیهای کوچیک خودم در برابر دیگران خوشحال میشم.
شاید مسخره باشه ولی اون لحظه خواب راحتمو به انتظار جواب دادن پیام ترجیح دادم. انصافا هم خوب خوابیدم.
صبح هم زدم سلام اتم.
الان هفت ساعته سین کرده و هیچی.
دیدی؟ حیف خوابم نبود؟